Yo, lady what’s your problem?

نشسته بودم داشتم ماستم را می خوردم که نازی کاويانی ایميل زد که "چه نشسته ای خواهر که این خانم مهستی شاهرخی فکر می کند من تو ام و تو منی و صنم هم همان ماست!" ماست؟ که ما نشته بوديم می خورديم؟
کاشف به عمل آمد که قضيه بر می گردد به آن شهر معروف خانم شاهرخی که درش شادی و محبوبه و فمنيسم ایرانی را در چاه فاضلاب فرو برد.
خانه دوستی شاعر بودم که ایميل رسيد که این شعر مهستی شاهرخی را بخوانيد و پشتش چندين و چند ایميل رسيد که این "خشونت زبانی" است و من به دوست شاعرم نشان دادم و او مهر تايید زد که "بعله...این فقط فحش داده است." و من هم يک ایميل به همه دوستان زدم که "بابا بی خيال نقدش کنيد...همين فمينيسم آبکی ما هم تقدسی ندارد که حالا يقه و يقه کشی کنيم." يکی ديگر گفت بابا این جهانشاه گندش را در آورده "اسمش این هست که هيچ چيز تقدس ندارد، اما عملاً تنها نظر های خاصی را منعکس می کند" و خلاصه بحث ادامه داشت.
حالا گويا يک جايی این وسط ها يک نازی کاويانی نامی هم نقدی به استفاده از استعاره های خشونت آميز خانم شاهرخی نوشته است و او هم فکر کرده "نون" و "کاف" خود خود خود پدر سوخته اش هست و این نازی همان نازلی است.
حالا بيا و درستش کن این وسط توهم هم ایشان را برداشته که شادی صر وسط دادگاه و دادگاه کشی و انفرادی و زندان و اخيراً يقه کشی با شريعتمداری وقت و زمان این را داشته که يار و يارکشی کند و در غربت يارانش را به جان خانم شاهرخی بياندازد.
چقدر همه ما دايسپورای ایرانی بی کاريم واقعاً.
این مطلبی که در جوابش نوشته ام و جهانشاه در ایرانيان چاپ کرده است را اینجا می گذارم که بخوانيد و از خاله زنکی اش لااقل بهره جويید:

خانم شاهرخی،

من درباره ی شما مقاله ای ننوشته ام. شعر شما ( بعد از خواندش دیدم که ربطی هم به نوشته های من دارد)، به نظر من، نمی بایست مورد حمله قرار بگیرد. من با شعار جهانشاه، در این مورد که هيچ چيز تقدس ندارد، کاملاً موافق ام و فکر می کنم به همين دليل نیز اعتراضی به شعر شما نکردم. حتی اگر شعر شما سخن خشونت آميز هم محسوب شود، من دليلی نمی بينم که چاپ نشود، اما قبول دارم که می تواند نقد شود. با این حال اما، راستش بنده هيچ نقدی هم بر آن ننوشتم.

شما در نوشته تان قسمتی از مطلبی را که من درباره ی تصوراتم از سلول انفرادی نوشته بودم را به عنوان مثال استفاده کرده اید و به اعتراض گفته اید که "اگر ایرادی در استعاره هست ایراد به روش و زبان ایشان [يعنی من نويسنده ی آن مطلب] و افراد دور و بر و حلقه ی طرفداران خانم صدر است، و نه بر من."

بنده اصلاً از استعاره ای استفاده نکرده ام. این که آدم در سلول انفرادی با موهای در آمده ی صورت اش چکار خواهد کرد، يا با دست خشک شده ی ناشی از نداشتن کرم مرطوب کننده چه باید کند، در نگاه اول شاید به نظر احمقانه يا سطحی بيايد اما از نظر من می توانست مشکلی بزرگ باشد. البته این تصورات من هم با توجه به خاطرات زنان زندانی در سلول های جمهوری اسلامی شکل گرفته است. بسياری از زنان در ميان کتک خوردن ها، کابل خوردن ها، و شکنجه شدن ها از روش های تأديبی ای نوشته اند که شايد به نظر اصلاً مشکل عظيمی نباشند اما در زندان می توانند حسابی اعصاب زندانی را خرد کنند. اینکه آدم شورت تميز برای خونريزی و نوار بهداشتی نداشته باشد به نظر شما استعاره ی چه می تواند باشد؟ خوب البته شما از تمام آن نوشته ی من به این نتيجه رسيده اید که "فمینيسم ما پشمالو است"،"بوی شورت های نشسته ی شادی و محبوبه و ديگران محله را برداشته است" و در جمله ای دیگر شديداً نگران این هستيد که "فمینيسم ريشوی ما بدون بند انداز" چه کند. حالا ااین پشم آلو همان آلوده به پشم است يا آلودگی پشمناک را من هنور نفهميده ام. در فهم شعر زیاد باهوش نيستم اما همان مختصر اخت که با زبان فارسی دارم به من می فهماند که ما بين خطوط مطلب کوتاه من احساس نگرانی و همدردی وجود دارد و در مابین خطوط شما نفرت و خشونت و نگرانی از وضعيت فمینيسمی که با وضعيت دلخواه شما متفاوت است. اینکه من نوچه يا طرفدار شادی صدر هستم يا نه که خوب اصولاً بی معنی است. من شادی را اولين بار در کنفرانسی در واشنگتن ديدم و چون برای آن کنفرانس به عنوان داوطلب دانشجو کار می کردم و مشغول حمالی بودم، گمان می کنم شادی تصور کرد که "آدم حسابی" نيستم و جواب سلام من را با سردی داد. به عبارتی محل ام نگذاشت

این را می نويسم برای اینکه حمايت ام از شادی و محبوبه اعتبار اجتماعی ایشان را از بين نبرد و شما بدانيد که هسته مرکزی از افرادی که باهم دور و بر شادی صدر جمع شده اند نوچه وار از او حمايت می کنند چیزی نیست جز تخيلات شما. همانا که آن مطلب کوتاه من ضرر اش گويا بيشتر از متفعتش بود. به هر حال شما به عنوان منتقد جنبش زنان در داخل ایران از مطلب من ایده گرفتيد و به شادی و محبوبه و فمنيسم ایرانی فحاشی کرديد. حالا وسط دادگاه رفتن ها و زندان کشيدن ها، جنبشی که دارد توسط جمهوری اسلامی سرکوب می شود و منتظر راه نجات است بايد نگران و آزرده "دوستی خاله خرسه" بنده در این ور دنيا و شعر شما در آن کله دنيا باشد؟ آنچنان که لوتی ها می گويند: "غلط نکنم آبجی خوشی زده زير دلمون!" من چرا از شادی حمايت می کنم؟ برای اینکه برايش احترام قائلم. این به آن معنا نيست که نقدی به او ندارم که نقد هم سياست خودش را دارد. من از شادی حمايت می کنم همانطور که از دیگر فعالان حقوق زنان در ایران حمايت می کنم و خب البته این که حمايت بنده در این کله ی دنيا به جنبش زنان داخل ایران چه فایده ای می تواند برساند هم خودش جای بحث دارد.

شما در پاراگراف آخر مقاله تان من را به اعتراض مورد خطاب قرار داده اید. سئوال من این است: "این که دقيقاً شما از چه استعاره ای چطور استفاده می کنيد، به شکل مستقيم يا غير مستقيم اش، چه ربطی به من دارد! مگر من به شما در راستای استفاده از استعاره اعتراضی کرده ام يا نقدی نوشته ام؟ نوشته ی حاضر اولین توضيحی است که من نسبت به نقد شعرگونه ی شما به مطلب کوتاه همدردی ام نسبت به زندانی شدن شادی و محبوبه در سلول انفرادی نوشته ام. حالا این تئوری توطئه ی شما که من همان نازی کاويانی هستم را شايد جهانشاه بهتر بتواند پاسخ بدهد. به هر حال او دست رسی به مشخصات تمام کاربرانی که به او ایميل می زنند را دارد و می تواند بگويد کی به کی است. ممنون می شوم که در توضیحی به متن خود اضافه کنید که بنده ربطی به این ماجرا نداشته ام. البته اگر نداديد هم نداديد! ما (من و عيال ام) به هر حال از خواندن تخيلات شما اولش تعجب کرديم، بعد ناراحت شديم، و حالا هم می خنديم.

در مورد جنسيت من هم، چون اظهار تمایل کرده اید که بدانید، بنده آخرين باری که به دکتر مراجعه کردم بعد از اینکه من را معالجه کرد در پرونده ام نوشت: زن!! حالا شما اگر با سيبيل زنانه ی من مشکل داريد و معتقديد زنان سيبيل ندارند و اگر داشته باشند خيلی بد است و فمینيسم ما پشمالو می شود، خود دانید، تصمیم با شما که من را در فمینيسم، داخل بدانید یا ندانید.

در پايان، مایلم خيلی دوستانه بپرسم که شما از چه روشی برای از بين بردن موهای زائد بدنتان استفاده می کنيد، و سؤال من به این خاطر است که از نوجوانی به من گفته اند بند بهترين راه است زيرا به شکل سنتی ريشه ی مو را تضعيف می کند و آدم که پا به سن می گذارد ديگر لازم نيست مدام بند بياندازد. راستش پاريس را نمی دانم اما اینجا يک بند و ابرو حداقل سی دلار خرج بر می دارد و من که دانشجو هستم و آنقدرها پول ندارم، از تجربيات احتمالی شما در این زمينه می توانم نهايت استفاده را بکنم و علاوه بر آن انشااللّه در راستای مو زدايی و اپيلاسيون فمینيسم پشم آلو هم قدمی بردارم. اگر هم شما ذاتاً مشکل پشم نداشته اید که خب خوش به حالتان.

ممنونم

نازلی کاموری نويسنده ی وبلاگ سيبيل طلا



پرويز جاهد از حذف گرافيتی پالپ فيکشن بنکسی از ديوار متروی لندن نوشته است. چقدر کار خوبی می کند این آقای جاهد که آدمی مثل بنکسی را به فارسی زبانان معرفی می کنند که معنی حاشيه را بفهمند. البته بنکسی ديگر خودش در حاشيه نيست اما هنرش هنری است که حاشيه را نمايندگی می کند.
گزارش جاهد را بخوانيد.
این را خواندم ياد مطلبی که خودم درباره بنکسی و ارتباط اش به سفر حسين به اسراييل نوشته بودم افتادم. خودتان بخوانيد:

امروز از طریق
علیرضا
به وبلاگ لیلی الحداد که یک ژورنالیست است و پسرش یوسف را در غزه بزرگ می کند (ظاهرا هم تنهایی این کار را می کند) رسیدم و از آنجا هم به عکس هایش در فلیکر. حسین هم که گویا اصلا خیال ندارد یک کلام هم راجع به یک مساله مبهمی به نام فلسطین در سفرنامه اش توضیحاتی بفرماید. باز همراهش سارا گلدمن با اینکه هنوز نمی داند که طرفدار صهیونیسم هست یا نه، لااقل فراموش نمی کند که بلاخره همان نزدیکی ها یک تکه هایی از زمین وجود دارند که در آن فلسطینیان زندگی می کنند. نمی دانم در مغز حسین چه می گذرد، لابد منافع ملی (کدام ملت؟) ایجاب می کند که حسین فلسطین را نبیند. یا مثلا دم در اورشلیم برود، از اورشلیم خوشش نیاید، و بعد هم درست و حسابي ننویسد چرا! لابد دیواری که عملا فلسطینی ها را زندانی کرده و دور اورشلیم غربی کشیده شده، باعث شده کمی دل حسین بگیرد. نمی خواهم به حسین گیر احمقانه بدهم. می دانم دارد چه می کند، و مطالبش هم جالبند. ولی گویا به دلایلی بی خیال هر نوع انتقادی شده و همه چیز را دارد خوب خوش جلوه می دهد.
حسین جان، مگر به عنوان ژورنالیست نرفته ای؟ امیدوارم برگردی بیشتر فرصت کنی در باره وضعیت فلسطینی ها هم بنویسی. فراموش نکن که چه بخواهی، چه نخواهی احمدی نژاد با حماس قبل از انتخابات ملاقات کرده بود. حالا هر چه قدر هم آقای سریع القلم بنویسد که به نفع منافع ملی ما نیست که در دنبال مساله فلسطین باشیم، مساله فلسطین مساله منطقه است و ما هم در همان خاور میانه منافع داریم.

از دیوار گفتم و یاد آسید مراد سنجدی افتادم که می گفت در نویورک
قانون جدیدی بر علیه هنر گرافیتی
(ژانر نقاشی روی دیوار) گذراندن که به افراد زیر بیست و یک سال ماژیک و رنگ و وسایل نقاشی روی دیوار را نمی فروشند. واقعا هوووووراااا دمکراسی غربی که چشم دیدن هنر فقیر، هنر اقلیت ها، هنر سیاه ها را ندارد. و البته شعار اصلی دمکراسی غربی این هست که هرچیزی که چشم دیدنش را نداری حذفش کن. درست مثل بی خانمان های نویورک که شهردار جولیانی تصمیم گرفت از شهر بیرونشان کند که یک وقت خدای ناکرده قیافه پایتخت هنری آمریکا بی ریخت نشود. لابد نصف بیشتر این بی خانمان ها هم هنرمندانی بودند که به عقلشان نمی رسیده کله آیت الله خمینی را روی بوم هوا کنند و به خاطرش نا قابل بیست هزار دلار بگیرند.

گفتم دیوار، یادم افتاد به شهردار بلومبرگ بگم که این همه زمین و آب و هوا را که رفقا در اسراییل به فلسطینی ها حرام کرده اند، خوب یک زحمتی بکشند رنگ و قلم را هم ممنوع کنند که فلسطینی ها خدای ناکرده هوس نکنند که روی دیوار آپارتایت که آسمانشان را خراش داده آسمان بکشند. ای وای، یادم رفت. اسراییل که قانون ندارد. همان یک کتاب قانون شان هم به درد خود اسراییلی شان می خورد. چون نوبت فلسطینی ها که می شود، قانون بی قانون. مگر پارسال که
آقا بنکسی رفته بود روي دیوار آسمان بکشد که آقایون و خانم های ارتش اسراییل تیر نثار آسمان نکردند؟ مگر همین پارسال نبود که تفنگ نشانه گرفتند به سر آقا بنکسی که یک وقت روی دیوار نقاشی نکشد؟

دلم برای یک جو آزادی بیان لک زده....کاش امروز نیک آهنگ در تلویزیون می گفت به خاطر یک کاریکاتور شارون که کشیده بود در دانشگاه چه مسخره بازی در آورند که آخر سر نیکان مجبور شد کاریکاتور شارون را بردارد و من هم بعد از آن هروقت خواستم گالری کتاب خانه را رزرو کنم
هزار قول و وعده دادم که ما به خدا ضد سامی نیستیم
. مقاله توپس سیما در باب نفرت در آزادی بیان را بخوانید.گفتم من با قدرت مشکل دارم؟ راستی تمرکز چه؟ گفتم که نمی توانم تمرکز کنم؟



اگر می توانستم شعر بفهمم و بنویسم خوب بود. اگر می دانستم شعر را، يک چيزی در این مايه ها می نوشتم:


و سرانجام

روزی که مرده باشم

و شعرهایم

نخوانده مانده باشند

انتقامم را

از شما گرفته ام

و آسمان خراش ها

و ارتش هایتان

*****

یک بعد از ظهر زیبای بهاری

درکوچه های جنین قدم می زدم

یک موشک خاکستری

بی مقدمه به نوک دماغم خورد

و منفجر شدم

یک لحظه بعد

آقای هیومن رایتز

با چتر نجات پایین آمد

کت و شلوار آوازخوان تاس را

به تن داشت

و از نیویورک تا جنین

یک نفس پریده بود

با دیدنم فریاد زد

آقای عدالت هم

یک ساعت قبل از شما

در یک عملیات انتحاری

کشته شد

بعد کنار جنازه نشست

و مؤدبانه
ساعت ها گریه کرد.

*****

حالا همه چیز

رو به راه است

هیتلر

خودکشی کرده

استالین

در کتابخانه ها مانده

و کابل

درست مثل روز اول خلقت

حالا همه چیز رو به راه است

فقط باید نشست

و در این آرامش

یک قوطی کوکاکولا نوشید

کوکایی یخ
همچون شعر


باقی اش را اینجا بخوانيد
حيف که این کتاب شعر را ندارم!
شايد هم دليلی که من نمی توانم شعر بگم این هست که آخر "برای کی شعر بنويسم"


از بنگاه
عباس میلانی محصولی از مینو
(با نشان استاندارد)



از: پلیتبرو
به: کاماندانته
موضوع: درخواست
پیوست: شنیداری

کاماندانته عزیز،

به طور خلاصه، ما ضمن اعلام همبستگی با انقلاب شما و همچنین کشورهای دوست و برادر ونوزئلا، بولیوی، نیکاراگوئه، اکوادور، و غیره و ضمن محکوم کردن همکاری شما و بقیه این کشورهای دوست و برادر با دولت جمهوری اسلامی، و با توجه به این که دیگر کار از کار گذشته است استدعا داریم همانطور که حضرتعالی با بقیه این دولتها دست به معامله پایاپای نفت در مقابل دکتر زده اید ما نیز شروع به صادرات انواع و اقسام نیچه، فیلسوف، متفکر، نظریه پرداز، پست مدرنیست، و قبض و بسطیهای وطنی به آمریکای لاتین بکنیم و در مقابل از کشورهای مربوطه بنزین دریافت کرده و بعد با سوبسید در اختیار طبقه اتومبیلدار ایران قرار دهیم تا طبقه متوسط توسعه یابد و آقای دکتر عباس میلانی در حالی که بیوگرافی شاه و هویدا را زیر بغل زده است پیشاپیش طبقه متوسط ، ایران را آزاد و خیال همه را راحت کنند.

لطفا هرچه زودتر پاسخ خود را اعلام کرده به رائول هم سلام برسانید.

با تشکر
باقر

فردا شب در دانشگاه تورونتو ---ورود برای عموم آزاد و همگی مهمان بخش ایرانشناسی دانشگاه

TORONTO INITIATIVE FOR IRANIAN STUDIES

Fana: Sufi Spiritual Poetry and Music

a lecture and performance by

Haale

7:30 p.m., Thursday, 26 April 2007

Room # 205, Claude T. Bissell Building

140 St. George Street, Toronto, Ontario

University of Toronto

You are cordially invited to a lecture/performance by Haale, a talented American-Iranian musician. Haale’s performance will be held on Thursday, April 26, at 7:30 p.m. in Room 205 of Claude T. Bissell Building (tower north of Robarts Library, 140 St. George Street) at the University of Toronto. I am sending the flyer and the map as attachments. Please disseminate the flyer as widely as possible.

Haale, the acclaimed singer, songwriter and musician, presents a lecture to accompany her live performance. In her presentation, Haale delves into the work of several iconic Iranian poets, exploring the theme of mysticism as it echoes across a millennium’s worth of their verse. Centered around Rumi (whose 800th birthday is celebrated in 2007), Haale visits the many paths to the goal of unity described in Sufi poetic verse and devotional music. Reciting lyrical spoken word adaptations in the original Persian as well as translations in song form, this lecture presentation provides a window into the centrality of art and words in the Sufi spiritual tradition. As Haale develops her own theatrical/multimedia work Fana, this lecture gives insight into her background as an artist and the development of a major new performance piece. For more information on Haale please visit her website
haale.com/

عکس را از فليکر بی بی سی برداشتم...
عالی است عکسش ...کی ما از شر انواع اقسام ناسيوناليسم خلاص شويدم خدا می داند.


من هنوز مانده ام که آگاهی دادن به خلق الّله در مورد بدبختی های جهان کار خوبی است يا کار بدی است. خدا الهی بهزاد بلور را سايه اش را از سر همه ما کم نکناد. من وقتی افسرده ام...صد تا دکتر و مدد کار به کارم نمی آيند که بهزاد می آيد.
بهزاد با عده ای از بروکس بی بی سی رفته اند اسراييل گفتگوی تمدن ها کنند. خاطرات شان را در وبلاگ بی بی سی از دست مدهيد. عکس های فليکرشان را هم از دست مدهيد و خوب اگر خوشی خيلی زد زير دلتان و تمام سواحل آبی و دختران خوشگل و مقبره باب و هفت طبقه باغ و هفت شهر عشق و امثالهم حسابی شما را به هوس انداخت که بلند شويد و به افتخار "اولين دمکراسی" و البته تنها دمکراسی خاورميانه کفی محکم بزنيد يک نگاهی هم به عکس های بتسيلم (مرکز اطلاع رسانی حقوق بشر در سرزمين های اشغالی) بياندازيد. اگر خيلی احساس مسئوليت کرديد، پول هم به ایشان اهدا کنيد. بتسيلم يکی از مهمترين و بهترين گروه های ناظر بر مسائل حقوق بشر در اسراييل هست و من برايشان خيلی احترام قائل ام.
يادتان باشد که توضيح زير عکس ها را حتماً بخوانيد. باز خدا مهدی پرپنچی و اميد فراستی از بی بی سی را بيامرزد. خاطرتان هست که همين حسين درخشان عزيز مان که رفته بود اسراييل يک عدد عرب يا فلسطينی هم در خيابان ها نديده بود!! خدا را شکر حالا گويا ادوارد سعيد را (حتی اگر چپکی) خوانده است و "پست کلنيال" شده است وگرنه در سفر اسراييل اش که بنده بويی از پست کلنيال تئوری نديدم. لابد صرف نداشته است.
راستی حسين نظرت در مورد کلنايز شدن فلسطينی ها چيست؟؟ آيا هنوز هم معتقدی که فلسطين به ما ایرانی ها ربطی ندارد و منافع ملی ما با آنها يکی نيست و گور پدر انترنشناليسم!!
----------------
من اینو نديده بودم تا حالا
وب سايت رسمی خود بهزاد از همه اینها باحال تره بابا...این هم لينک



عيالم ام می گويد "شازده ای ديگر...زيادی درونگری می کنی.."

افتاده اند در خيابان ها زن ها را می برند به جرم بد حجابی. تحقيقات علمی می کنند و انواع بد حجابی را تقسيم بندی روانی می کنند. حتی ديگر زمان خواهران زينب، که استون به دست لاک های مردم را پاک می کردند هم نيست. اینها امروز خواهرانمان را فرستاده اند دانشگاه علم روانشناسی-اسلامی بياموزند که روان بد حجابان را تاديب کنند. بر جد آبادتان لعنت!! بر جد و آباد تمام کسانی که این اسلام مدرن شده تان را تئورايز کرده اند لعنت!

حالا این وسط بنده بايد در مورد عقايد و نظرات علامه نائينی و محمد عبده بنويسم و کلی به به و چه چه کنم که چه آخوند های روشنفکری بودند که هيچ، چقدر نقد هوشمندانه به افکار روشنگری اروپايی مخصوصاً مساله مشروطيت قانونی و دمکراسی ليبرال داشته اند.

عيال می گويد بايد خودت را از موضع مورد بحث جدا کنی. عملاً هم موضع مورد بحث ام هيچ ربطی به این رفتار های اخير جمهوری اسلامی ندارد( یا که دارد؟). اما مگر می شود ربط اش را نديد....!

من آمده ام از نقد مدرنيته بنی بشرانی تعريف و تمجيد می کنم که عمرشان اگر قد می داد، از همين رفتار آقايانِ پاسدار امنیت اخلاقی جامعه حمايت می کردند. کجايند پس این منتقدين؟کدام مرجع تقليد است که فردا بر عليه این رفتار های آقايان فتوی دهد؟ این خواهران زينب استون بدست سابق و روانکاو های مدرن شده امروزی کجای تئوری های آنها که در کار "قبض و بسط" اند قرار می گيرند؟ منِ زن تا کی بايد آخوند شناسی کنم که دوذاری ام بيافتد که بابا اینها به تخم شان هم نبوده و نیست...حالا هی از ديد جنسی به تاريخ نگاه کن!!

تمام این مزخرفات را می خوانم و تحقيق می کنم و می نويسم که يک مشت زاخارِ اسلامیست جدی ام بگيرند...فکر می کنم راه ام به ترکستان است. کاش ایران هم مورد استعمار قديم و جديد قرار می گرفت.


در دوران اصلاحات بنده به عنوان يک دانشجو مافنگی آنچنان طرفداری از جمهوری اسلامی ایران می کردم که در دانشگاه شايعه شده بود پول می گيريم (همچنان هم این شايعه ادامه دارد و من هی بايد به خدمت استادان صهيونيست ام خايه مالی عرض کنم که به خدا دروغ است).
الان چند وقت هست که دارم به خودم شک می کنم...در لحاظاتی که نشسته ام و بدون هيچ تحليلی فکر می کنم مدام این مساله به ذهن ام خطور می کند که چه طور می شود از شر "اینها" خلاص شد که نه سيخ بسوزد نه کباب.
می ترسم کم کم بر انداز هم بشوم...
از ترس های توکا بخوانيد:


بچه كه بودم از بوقلمون مي ترسيدم! بزرگتر كه شدم فهميدم "بوقلمون كه ترس نداره"، ..... انقلاب پيروز شد و دانشگاه ها تعطيل شدند و من که هيچ کاره بودم در تمام مدت تعطیلات از اخراج شدن مي ترسيدم. ازدواج کردم – عجیب بود که از این یک کار نترسیدم- همان شب ازدواجم تهران بمباران شد و من شب ها از خوابیدن می ترسیدم. درسم تمام شده بود اما جنگ تمام نمي شد، با اينكه از كشته شدن مي ترسيدم اما فكر كردم كه نمي توانم تمام عمرم از راه رفتن در خيابان و ديدن دژبان بترسم پس خودم را به اداره ی نظام وظیفه معرفي كردم؛ در پادگان از گروهبان سوم وظیفه ای که کاره ای هم نبود مي ترسيدم. معلوم شد که به هیچ دردی جز رفتن به منطقه جنگی – قطعنامه امضاء شده بود و از جنگ خبری نبود- نمی خورم، به منطقه رفتم و تا آخر آنجا بودم اما تمام دو سال را از مار و عقرب و رطیل می ترسیدم. بعد از تمام شدن خدمت کارمند یک دفتر معماری شدم و دو سالی آنجا بودم، دوستانم نصیحتم می کردند که مستقل کار کنم اما از ریسک کردن می ترسیدم. شب ها دیگر از بمب و موشک خبری نبود اما شایع شد که یک کشیش مسیحی خواب دیده است تهران به زودی با یک زلزله ی مهیب با خاک یکسان خواهد شد، حالا از زلزله می ترسیدم...

دیشب تولد یکی از همکاران دفتر بود، به اتفاق چند نفر به کافه ای در یکی از پاساژهای جردن رفتیم، مشغول خوردن کیک و نوشیدن قهوه بودیم که خبر رسید ماموران برای کنترل پاساژ آمده اند، خییییییییییییییییلی ترسیدم.

و این داستان کماکان ادامه دارد...
------
این ياداشت از روی ياس نوشته شده است...من همچنان معتقدم که نائينی متفکری بزرگ بود اما شديداً این روز ها از لحاظ روحی گوز پيچم...خواهش می کنم این ياداشت را به عليه ام استفاده نکنيد.
------
در همين رابطه
دوباره مبارزه با بد حجابی…
"ای کاش پسر بودم" از دکتر شيرين احمد نيا.
حجاب اجباری غيرمشروع است از آق مهدی سیبستان
از الپر
بازهم يا روسري يا توسري
حماقت تا کجا؟ این یکمی حالش خوش نیست...می گوید جنده شوید!

عبدی هم این وسط به مريم جميله اشاره می کند:
بومي گرايیِ ضداستعماریِ مريم جميله

---------
خدا الهی این شاهرودی را عمر دهد.رييس قوه قضاييه: برخوردهاي شديد جواب عكس مي‌‏دهد. كشاندن پاي زنان و جوانان به كلانتري غير از ضرر اجتماعي منفعتي ندارد

وبلاگ چيست جز وسيله شوهر يابی!!

صادق هدايت اگر وبلاگ داشت خودش را نمی کشت.
می خواهم بروم پاکستان زندگی کنم. بنا به ميزان مردانی که من را به عنوان دوست در اورکات اضافه می کنند بنده می توانم آنجا ملکه زيبايی باشم. تا به امروز هيچکدام از عشاق پاکستانی ام را به عنوان دوست قبول نکرده ام. نخير مثل شما نژاد پرست نيستم (اوکی شايد يکمی باشم). با هر دگمه ريجکتی که فشار می دهم احساس می کنم که يک خواستگار را رد کرده ام و شديداً احساس خوشگلی که نه اما با نمکی می کنم. بنده به عمرم يک خواستگار هم نداشتم. يک بار مادر بزرگ ام گفت که آقای توتونی از او پرسيده سن قناری دخترِ دختر خاله مادرم چقدر است. مادر بزرگ ام معتقد بود که آقای توتونی می خواهد قناری را برای پسر بزرگ اش فريد بگيرد...از آن روز من مدام از مادر بزرگ ام پرسيدم کسی تا به حال سن من را نپرسيده و او هميشه يک خنده مهربانی زد که يعنی خيلی هم اميدوار نباش!!!
--------------
از خواستگاری شما در کامنت دونی شديداً استقبال می شود.
-------

نمی دانم این قضيه چقدر برای بقيه زن های وبلاگ نويس هم پيش می آيد اما من يک سری مشتری عجيب و غريب دارم که غير از دوستان پاکستانی ام شديداً خاطر من را می خواهند.

مثلاً يک سری آدم هستند که هرزگاهی ناگهان روی گوگل تالک من سبز می شوند. بعد اولش خيلی مودب هستند و مثلاً همه چيز را جمع می بندند و انسان را "شما" خطاب می کنند و می پرسند "خوبيد شما؟"

بعد سئوال بعدی شان معمولاً يک چيزی در این مايه هاست که "شما سيبيل طلاييد؟"

بعد من می گم شما کی هستيد؟

بعد طرف می گويد من همان کوروش ام و خلاصه این داستان يک دو سه دقيقه ای ادامه دارد که طرف می گويد:

"khanoom jan shoma inghadr too weblagetoon minvisin KIR o KOS o KOON khanevadatoon narahat nemishan?"

و البته من این را دقيقاً از يک چت واقعی کپی کردم.

ko: iranam ke boodin haminjoory harf mizadin?

oon moghe nemigoftin KIR? ;)

me: man osoolan bad dahan boodam hamisheh

chera migoftam. haalaa daghighan manzooretoon chiyeh

yani chi ro mikhahid bedoonid?

ko: manzooram ine ke manzoore shoma chiye az injoor harf zadan?

me: aha....khob manzooreh man ma`loom nist chiyeh? akheh in kheyli toolani yeh

va man khob kollan omid daaram keh mellat manzooram ro befahmand

bezaar barat yek post befrestam

keh toosh yek meghdar tozeeh daadam

بعد خوب سه ساعت با طرف بحث فلسفی می کنم هی خودم را توجيه می کنم تا اینکه طرف می گويد:

ko:man fekr kardam shayad vaghean meyle jensitoon ziyade...yany kasy ke havase kir mikone momkene bege kir

و خوب حالا بيا و درستش کن طرف مثلاً پسره تازه بالغ شده است و می خواهد سکس چتی کرده باشد و دربِ دکان مارا زده است...

از این اتفاقات برای من زياد پيش می آيد.

چند وقت پيش يک بنی بشری که اتفاقاً آدم با مزه ای هم هست و در ایران خبرنگار هست آمد با من به گفتگو و بعد شروع کرد برای من توضيح دادن که: "بين من از تو خيلی خوشم می آد چون با خودت رو راستی و با افتخار به خود می گی جنده!" بعد هم يک ماجرای طولانی از "جنده بازی" خودش و برادرش را برای من تعريف کرد که يک بار اینها به شوخی به خانمی که با هردويشان برای دريافت مبلغی گاييدن می نموده می گويند "جنده" و این خانم هم خيلی عصبانی می شوند. خلاصه الان ساليان سال است که ایشان و برادرشان مانده اند که خوب "اگر طرف جنده است چرا از شنيدن واژه جنده ناراحت می شود!" حماقت این دوست ما در نفهميدن تفاوت آنتلوژيک آن جنده ای که از دهن ایشان در آمده بود و آن جنده ای که از دهن ما در می آيد بماند (به هر حال هر جنی که جنده نيست). آنچه که برای من بسيار جالب بود نحوه برخورد این دوستمان با عضو شريفشان بود. در تمام مدت این بحث بدون دليل خاصی این خبرنگار محترم به من متذکر می شدند که عضو شريف شان بيست و يک سانت طول دارد. در نهايت هم وقتی من معترض شدم که گويا کل این بحث جريان اش این هست که من را (درست مثل همه طنز هاشان) به يک شئی فتيشايز شده جنسی تبديل کنند و هرزگاهی با من در مورد سه کاف مورد علاقه شان گفتگو های بی ربط و بی خود انجام دهند، آقا معترضانه گفتند: "ببين من اگر می خواستم با تو حال کنم بهت می گفتم که فلان جام بيست و يک سانته و بزن بريم!!"

همچنان که مشغول سر و کله زدن با این آقا بودم داشتم برای دوستی ديگر ماجرا را تعريف می کردم. آن رفيق مان من را ياد جوکی قديمی انداخت که طرف همشهری ما رفت تهران دکتر و عضو شريف اش را در آورد و گذاشت روی ميز.

دکتر پرسيد: "چيه جانم بيماری مقاربتی داری؟"

طرف گفت: "نخير آقای دکتر مراقبتی-متی ندارم.!"

دکتر گفت: "موقع ادرار می سوزه؟"

گفت:"نخير سوز-موز ام ندارم."

دکتر گفت: "پس چرا اینو گذاشتی رو ميز من؟"

گفت: "هيچی بابا نگاه کن بگو جمالشو عشقه!"

حالا این هست حکايت ما با این دوستان مان...هرزگاهی (قطعاً به خاطر رفتار ناشايست خود من!) ملت تصميم می گيرند بيايند عضو شريف شان را در خانه بنده با اعتماد به نفس کامل نشان دهند که ما مثلاً بگوييم "جمالش را عشقه!"

بابا جان همين جا بلند می گويم...جمال همه تان را عشقه!!

-----

همچنان از خواستگاران مهربان و متين و سنگين و رنگين استقبال می شود.


جعبه موسيقی زمانه را این بار از دست مدهيد:

از کوچه بازار تا لاله زار
"پری
" از ایرج مهديان یا همان "پری خوشگله"
عشق لاتی فيروزه
سپيده دم جوادی يساری
بزنم به تخته عباس قادری
نازی نازی علی نظری
محشر بود
.

این هم پستی که خيلی وقت پيش ها (که فارسی ام وحشتناک بود) در این باب نوشته بودم:

بعضی آدمها روی زندگی آدم تاثيرات عجيب غريب می گذارند. دوست عزيزم سيد سينا صادق پور هم از همين آدمهاست، از بس که با معرفت است. سخت ميشه این بشر را بشناسی و فراموشش کنی. نوازنده حرفه ای کلارينت، مردی که از کودکی مستقل بود و خرج خودش را در مي آورد. سينا که الان در فرانکفورت درس موسيقی مي خواند و با آنکه موسیقی شناس نيست کلی تحقيقات در رابطه با موسيقی کافه های لاله زار کرده است.
سینا ما بین موسيقی کوچه بازاری و لاله زاری/کاباره ای تفاوت میگذارد ر معتقد است اینها دو تا ژانرا کاملا متفاوت اند. طبق مطالعات سينا موسيقی کافه لاله زاری بسيار تحت تاثير موسيقی رقص و آوازی کافه های مصری و کويتی هست. این موسيقی را کارگرانی که بعد از جنگ جهانی دوم برای کار به مصر و کويت رفته بودند با خود به ایران آورده اند. گويا عده ای از این ایرانيان مهاجر کارگر بعد از بازگشت به وطن، این بار در وطن کافه های سبک مصری باز مي کنند. نکته جالب توجه اینکه عده زيادی نوازنده عرب نيز در این کافه ها مشغول به کار مي شوند و این بار آنها برای کار به ایران مهاجرت می کنند. اکثر نوازندگان عود، تمپو، و فيدل عرب بودند. برای شما که نميدانيد فيدل نوعی کمانچه سوری و اردنی است که فقط يک تار دارد. جالب تر اینکه عده ای از این نوازندگان عرب آهنگسازی هم مي کردند. موسيقی عرب هم که مثل موسيقی خودمان دستگاهی است. در واقع ريشه این دو موسيقی يکی است فقط نوع آهنگسازی در این دستگاها متفاوت است.
خلاصه اینکه موسيقی کافه های لاله زار مشخصه اش در سالهای اول آهنگساز عرب، نوازنده عرب، و ترانه به زبان فارسی بوده است. این موسیقی به مرور زمان با موسيقی رنگی فارسی ادغام شده واشکال متفاوتی پيدا کرده است.
نکته جالب ديگری که سينا به آن اشاره کرد تاثير ازدواج شاه و فوزيه بر روی این مو سيقی لاله زاری است. سينا معتقد است که ارتباط بين ملکه های مختلف (زنان متفاوت محمد رضا شاه) و ترويج نوعی خاص از موسيقی قابل بررسی هست. سينا مي گفت که بعد از ازدواج شاه با ثريا هست که ما برای اولين بار در ایران ارکستر بزرگ (در موسيقی به ارکسترهای تريپ فرانک سيناترايی گويند) تشکيل مي شود.
در پايان هم سينا متذکر شد که موسيقی سوسن کوری مثالی از موسيقی لاله زاری هست که با موسيقی کوچه بازاری ادغام شده اسف. کوچه بازاری هم همون آواز لات و لوتها ست. همون آوازی که سر کوچه ها ميخواندند. سينا اسمش رو گذاشته گوشه بيات تهران، دنبالش نگردید، وجود ندارد در کتاب ها!!
--------
گفته بودم که من دارم باسن مبارک ام را پاره می کنم که بالاخره يک دکتری ای چيزی بگيريم و روی تاريخ لاله زار کار کنم (صد البته با در نظر گرفتن مسايل جنسگونگی...و ارادت ويژه خدمت پست کلنيال تئوری و هر کس و شعر ديگری تا آن موقع که من هم بکشم در بورس باشد...چی! فکر کردید تاريخ نگاری آکادميک بيان حقيقت است؟....دلتان خوش است!!)

در اوج افسردگی: حالا بلرزون


















بد شانسی،بد شانسی، بد شانسی... تنها چيزی که من درش شانس دارم این هست که وقتی بلاگ رولينگ خراب می شود من معمولاً نفر اول ام!
بنده رايترز بلاک گرفته ام.....تا دلتان بخواهد دلم می خواهد که اینجا چرند و پرند بنويسم اما دستم به کار جدی ای که بايد برای مدرسه بکنم نمی رود. آدم نمی تواند برود دکتر به دليل گرفتن رايترز بلاگ(بلاک) گواهی بگيرد و کارهايش را نکند و تا ابد بخورد و بخوابد
....

گربه ای هم که این روز ها از او مراقبت می کنم شديداً احتياج به محبت دارد و بهانه شده است برای درس نخواندن من. راستش من بيشتر از گربه احتياج به محبت دارم اما چون زبان صاحب مرده ام تلخ است هميشه در گرفتن محبت مشکل دارم.

گفتم کمبود محبت...سال اول و دوم دانشگاه با عده ای از دختران زشت خوابگاهمان يک کلوپ "هيچ کس من را دوست ندارد" راه انداخته بوديم و در دانشگاه عضو می گرفتيم. تنها فعاليت فرهنگی مان هم این بود که يکشنبه شب ها فیلم سوپر مجانی در لابی اصلی خوابگاه همراه با چسفیل و تلوزيون بسیار بزرگ پخش می کرديم. بعد از دو سال کلی عضو داشتيم. هدف کلاً تماشا مردان و احمق شماريدن آنها در حین نگاه کردن پورن هايی بود که به هيچ وجه ما را هيجان زده نمی کرد . شرکت کنندگان هرگز از هدف ما با خبر نبودند. يادم هست که پسر های سفيد پوست، بنده خدا اعضای تيم کريکت خوابگاهمان را که همه از اهالی هند و پاکستان بودند را برای بروز احساسات پاک شان، نجابت شرقی شان، هيجان سهمگين شان، و حشريت بی اندازه شان سرزنش می کردند و خودشان خيلی جدی می نشستند و با آداب کامل و حفظ تمام شئون های فرهنگ هایِ متمدن، فلیم سوپر نگاه می کردند.

تفاوت فرهنگ غربی و شرقی در تماشا کردن فیلم سوپر عيان بود. و البته این همان تفاوت فرهنگی است که نابغه بزرگ جناب آقای فرحزاد در فيلمی که در سن هيجده سالگی در نقد تلوزيون های لوس آنجلس ساخته است به آن اشاره می کند.!"

این فيلم ابودلقکان کمانچه کش عجب فيلم چرندی است!! ملت بسيار زياد روشنفکر هم آستين هاشان را بالا زده اند و عينک هاشان را روی دماغ شان گذاشته اند و دارند کف می زنند (قيافه عباس معروفی مد نظر است).

اینها پنداری به عمرشان با شهرام شپره نرقصيده اند. حالا نقد فرهنگی تلوزيون های لس آنجلس هم بر مبنای رشناليته گوگولی است و ديگری شمردن آنها که الکی خوش اند، جوادند، بی سوادند، آرايشگاه می روند، موهايشان را رنگ می کنند، فال قهوه می گيرند، به خرافه اعتقاد دارند و در نهايت به پيشينه پر از مفهوم و بسيار سنگين و رنگين ادبيات فارسی نه تنها توجه ای ندارند بلکه نادر نادرپور هم به تخم شان نيست.

همچين نقد فرهنگی می کند این آقا که گويا رودکی شديد از "امشب دل من هوس رطب کرده" شاکی است. خوب ببم جان فرهنگ چيست جز مجموعه بدبختی هايی که سر يک ملتی می آيد يا که نمی آيد. موسيقی ای که پول نفت حمايت اش نمی کند معلوم هست که ديگر نمی تواند ارکستر آنچنانی داشته باشد که برای شما از اشعار نادر پور اپرای حماسی بسازد....

راستی نمی دانم من چرا هروقت روشنفکر خود جدی گيِر تريپس حالت به فکرم می رسد این قيافه عباس معروفی در ذهن ام نقش می گيرد. چند وقت پيش به دنبال يکی از ترانه های مورد علاقه ام با عنوان "حسودم حسودم" می گشتم که خوب طبيعتاً چون نام خواننده گرامی يادم نبود، واژه "حسودم حسودم" را گوگل کردم. به دلايل نامعلومی آنروز دومين گزينه بنده وبلاگ عباس معروفی بود که وقتی بازش کردم به جان عزيزتان آنقدر خنديدم آنقدر خنديدم ...

البته الان این جستجوی گوگلی خاص همان نتيجه درخشان سابق را نمی دهد اما شاهد بنده این خانم و این خانم که این حقيقت محض است. و این بود آنچه که ما ديديم.

به هر حال من که می خواستيم شادی خود را با دوستان تقسيم کنم آن شعر ناب "نلرز و بلرز" زیبا (مشهور به زيبایِ آقایِ معروفی يا زيبایِ من) با صدای آقای معروفی (به شکل مجازی البته) و مزين به عکس بسيار زيبایِ خود شاعر بود را به دوستان نشان دادم:

karbassi06.jpg

جان من آخر يکی برای چی بايد همچين فيگوری بگيره این کاملاً کاری غيرِ رشنال، دور از مدرنيته، دمکراسی، و حقوق زنان است و کاملاً به سان این خوانندگان لس آنجلسی بی کلاس همچون شهره، ليلی فروهر، و سوزان روشن است.

خلاصه حرف از اینجا رسيد به آنجا و کاشف به عمل آمد که این آقای عباس معروفی نه تنها برای بانوان شاعر معاصر که همچون فروغ ناموس ملی اند پاراگراف های عاشقانه می سراید، بلکه برای همه بانوان وبلاگ نویس کامنتِ عاشقانه می گذارد و تعلق زيبارويان را به خودش اعلام می کند. به عنوان مثال اگر برای مريم نامی در وبلاگستان کامنتی می گذارد می نويسد "مريمِ من يا سارایِ من يا همان زيبایِ من."

در اینجا بود که من بسیار حسودی نموده و گفتم: " پس این &^%$#% چه طور تا حالا برای من از این کامنت ها نگذاشته!! که خوب البته يادم آمد که بنده آنچنان بويی از زيبايی، ملوسی، نانازی و صفات پسنديده اینچنينی نبرده ام و سر درگاه وبلاگ ام هم نوشته ام "سيبيل "که خوب بنده خدا شاعر و نويسنده روشنفکر مملکت بيايد بنويسد: سيبيل من بلرز!!!

حالا خودمانيم آنها که اهل ادب اند این شعر مزخرف را بخوانند:

بلرز!


همه را خاموش کن! نلرز!


از پله ها پایین بلغز!


ازخنده های رنگ پریده ی کودکان ِهمسایه بپر! نلرز!


از باری های کهنه ی نارنجی


از مادرانی که در کالسکه ی کودکانشان عصا حمل می کنند، بگذر! نلرز!


از نفس های مرطوب هوا روی برگ های درختان برگ ریز بی آنکه بگذری بگذر!


با سر بکوب به این درخت تبریزی نلرز!


از مکعب های مودّبِ مرتّبِ چیده در کناره ها


قهوه خانه ها قحبه خانه ها وهرچه خانه ها و خُب!


پیاده تا دریا


پای پیاده بکوب تا دریا و برنگرد! بلرز!



و آن را با این شعر مقايسه کنيد:


ببين اين دختره كه اَ (همان که از) شاپره قشــنگ تره
چـــه جوري داره عــقــل از ســرم ميبره
ببين اين دختره كه ازهر زرنگي زرنگ تره
چـــطوري داره مفتــي دلـــمو مــيــخـره
ببين اين دختره كه اَ شاپره قشــنگ تره
چـــه جوري داره عــقــل از ســرم ميبره
ببين اين دختره كه ازهر زرنگي زرنگ تره
چـــطوري داره مفتــي دلـــمو مــيــخـره

دستو پامو گم كردم، ببين يهو چطور هول كردم
دستو پامو گم كردم، ببين يهو چطور هول كردم


مراماً شما اوج خلاقيت ادبی زيبا کرباسی با صدای آقای عباس معروفی همراه با ضميمه پاراگراف عاشقانه را ترجيح می دهيد يا صداقت شهرام شپره را؟

این هم تقديم به به همه کسانی که ژست چوس روشنفکری را بی خيال اند مخصوصاً دکتر مهراد جانم امام تفت:

همه باهم:

عجب ناز داره دلبر وای عجب ناز دلبر

پست کلنياليسم لب دريا و کنار قدرت های استعماری خوش است












حسين جان...
تو هم که به جان خودم من را کشتی با این شفافيت ات.
مرد حسابی از این اسپن ديگر بهتر جا نبود برای کنفرانس رفتن! تو که خودت به خلجی و امثالهم گير می دهی به خاطر شرکت کردن در کنفرانس های دست راستی...حالا پول کانسروتيو ها را می خوری که هم سفری کرده باشی و هم از مواضع ات دفاع کنی!!
قربانت گردم پس فردا که رفتی ایران همچين این کنفرانس را بچسبانند به پرونده ات آنوقت رامين ج-بگلو و فعالين جنبش زنان و تا آن زمان احتمالاً فعالين حقوق همجنسگرا ها آنچنان به ريشت بخندند که بر انداز پست کلنيال شده ای که نگو و نپرس....
لااقل عقل کن و خرج و مخارج سفر و هتل و متل را خودت بده و حق الزحمه را هم به خودشان ببخش!
از ما گفتن بنده از این رفتار شما به هيچ وجه حمايت نمی کنم و نخواهم کرد و خلاصه خودت می دانی و خودت.
البته همانطور که هميشه گفته ام آدم می تواند به فاکس نيوز برود و بهترين مصاحبه را هم انجام دهد. من به هيچ وجه موافق بايکوت کردن کنفرانس ها و تلوزيون ها به صرف اینکه دست راستی اند نيستم. منتهی این با رفتار اخيراً شديداً پست کلنيال ات (البته نه ورژن سعيدی قضييه) همسازگاری ندارد و ممکن است به هيپوکريت بودن محکوم شوی.
جدا از همه اینها بد نگذرد عجب جای توپی هست کنفرانسشان
از خودش بخوانید:
دارم می‌روم برلین برای یک کنفرانس درباره‌ی ایران در موسسه‌ی اسپن. همان‌جایی که جفری گدمن، رییس تازه‌ی رادیو فردا، چند سال می‌چرخانده است. می‌دانم که موسسه‌ای دست‌راستی و بسیار طرفدار آمریکا است. ولی دعوت‌کنندگان می‌دانستند که من آن تبعیدی عصبانی ضد جمهوری اسلامی تیپیکال نیستم. برای همین مرا در یک پانل در مقابل نازنین انصاری سلطنت‌طلب و طرفدار براندازی گذاشته‌اند و در یک پانل هم در مقابل علیرضا طاهری رادیو فردا که او هم سلطنت‌طلب و طرفدار براندازی است. ببینم چه می‌شود. احتمالا با عقایدم آنجا شدیدا در اقلیت خواهم بود. بعدا بیشتر راجع به آن می‌‌نویسم.
جواب بنده: صحيح!!
----------
آقا جان
اگر بنا به پراگماتيسم و پيدا کردن راه در بدترين شرايط برای بهبود اوضاع و تغيير پرادايم های جريان اصلی در مورد ایران هست که عزيز من هادی قائمی و تريتا پارسی امثالهم بهترين مثال ها هستند. اگر به کنفرانس اسپن می روی از فعاليت های مفيد این آدم ها هم قدردانی کن. نه اینکه با دگماتيسمی که این روز ها از تو سراغ دارم بشينی و برايشان پرونده سازی های عجيب و غريب کنی. به والّله کارافرينی برای خويشتن و ديگران کار بسيار پسنديده ای است اما نه هر کاری.
---------
حسين ایميل عصبانی زده که پول حق الزحمه نگرفته است و تنها پول رفت و آمد (بليط هواپيما) و محل اقامت اش را دوستان مان در اسپن پرداخته اند. خاطر نشان شده که سخنرانی اش با مواضع شرکت کنندگان کاملاً متفاوت بوده و به زودی ما را از ماجرا با خبر خواهد کرد...
بنده انتقادم به جای خود باقی است. حسين نمی تواند ملت را به سيخ بکشد و خودش همان کاری را بکند که ملت را برايش به سيخ می کشد. به عنوان مثال گنجی هميشه مقابل سياست های آمريکا برای ایران ایستاده اما حسين هميشه خود را يک سر و گردن دانا تر و محق تر از باقی فعالين اجتماعی می داند.

چهار سال و يك سال و نيم حبس

اینها ديگه شورش را در آوردند...اون از دو سال حکم زندان آزاده و حالا حکم های زندان برای ساير فعالين جنبش زنان.
بنازم به این عدالت جناب آقای دادستان و فرمايشات گهر بار اژه ای که نتايج اش همين يک سال زندان ها و چهار سال زندان هاست که می بينيد.
این سياست مردم را به زور به تبعيد فرستادن را این فلان فلان شده ها از کجا ياد گرفته اند!!!! حکم فريبا داوودی مهاجر را طوری تنظيم کرده اند که ديگر جرأت نکند به ایران برگردد. تبعيد که شاخ و دم ندارد...
آسیه همه ماجرا را نوشته است و من عيناً کپی می کنم:

چهار سال و يك سال و نيم زندان! بابت چه؟ كدام "اقدام عليه امنيت؟" اين امنيت ملي چيست كه دائم به خاطرش امنيت ما شهروندان ايراني در خطر مي افتد؟

اقدام عليه امنيت ملي به خاطر تجمع غير قانوني؟

تجمعي كه اعلام شده مسالمت آميز ، غير مسلحانه و كاملا در چارچوب قانون است،‌ غير قانوني عنوان شده و برايش چنين احكام سنگيني صادر مي شود. اگر در همان روز ۲۲ خرداد،‌در همان مكان هفت تير،‌عده اي زن بسيجي براي اعتراض به يك حركت سياسي يا اجتماعي،‌ يا حتا براي اعتراض به مثلا بد حجابي تجمع مي كردند، آيا اقدام عليه امنيت ملي تعبير مي شد؟

چه تفاوتي است در تفسير قانون براي اين دو؟ قانون تعيين نكرده كه موضوع تجمع ها چه باشد. قانون گفته تجمع غير مسلحانه مسالمت آميز بدون مانع است. اگر اين تجمع باعث شود كه سر در يك سفارتخانه در پايتخت ايران به آتش كشيده شود،‌ امنيت ملي ما به خطر نمي افتد. ولي زناني كه بناست در گوشه يك پارك آرام بنشينند و نوشته هايي با محتواي " حق طلاق"،‌" حضانت فرزند"،‌" حق انتخاب همسر" و .... را به دست بگيرند،‌امنيت ملي شهروندانشان را به خطر مي اندازند؟

اصلا اين شهروندان كه هستند؟ آيا آنها جزئي از همين زنان نيستند؟ آيا دختر و مادر و خواهر ندارند؟ آيا خواسته هاي زنان،‌جايي خارج از خانه هاي ما خواهد رفت؟ و آيا اين برابري نتيجه اش به بهتر شدن وضع عمومي جامعه منجر نخواهد شد؟ حالا اين خواسته را الحق و و الانصاف مقايسه كنيد با آن ديگري و بگوييد كدام يك مطالبات عمومي جامعه است و كداميك امنيت ملي را به خطر مي اندازد. آيا همه تجمع هاي سياسي كه در حمايت از اقدامهاي دولتي يا گروه هاي خاص سياسي برگزار مي شود همگي داراي مجوز هستند؟ يا به استناد همان ماده ۲۷ قانون اساسي نياز به اخذ مجوز بر آنها وارد نيست؟

فريبا و سوسن عزيز، حقيقت، جايي در حوالي دلهاي ماست. شما تنها نيستيد.

"After One Comes None." You are Wrong, Sorry Ass!!




الان از طريق حسين این را پيدا کردم...آی من عشق کردم...آی من عشق کردم...این فوکويامای ديوث (يا به قول يکی از پيغام دهندگان کوکوياما) فکر می کند که کراوات می زند می رود مهمانی های شام نيوکانسروتيو ها و همه برايش دولا-راست می شوند مردم هم گاو اند و حرف های او را قبول می کنند.
به جان خودم مردم در عصر اطلاعات بلایی به روز این دست راستی های فلان فلان شده بياورند که آن ورش ناپيدا...
به اميد روزی که انترناسيونال ديجيتال شود و خوب چون خودمانيم امکان ندارد بشود فعلاً بد و بيراه های خلق الّله را به فوکوياما در صفحه پيغام مفت است گاردين از دست مدهيد.
عشق کردم و عشق کردم ديرارارام!
----
در همين رابطه روزنامه اعتماد ملی حسين شريعتمداری را خورد و هسته اش را هم تف کرد....
هو ها ها ها ها ها...هو ها ها ها ها ها ها
----
در همين باره این مقاله ارل شوريز در مجله هارپرز را با عنوان "دروغ گو های پليد: ليو شستراس، جورج بوش و فلسفه فريب خلق الّله" را از دست مدهيد.
با حال ترين قسمت اش اینکه دنبال این مقاله که گشتم اميد داشتم که دانشجويی چيزی آن را جايی به شکل غير قانون کپی-رايتی چاپ کرده باشد اما آن را در وب سايت يک پيتزا فروشی يافتم...يک مثال ديگر بر ضد تئوری های نخبه گرای "پايان تاريخ و قيوميت ابدی" آقايان سشتراس و فوکوياما که دال بر بی اهميتی افکار عمومی و طبقه کارگر دارد...این طبقه کارگر را هم گفتم که کون بسوزانم.

گيتاريست جوان ایرانی-کانادايی مانلی جمال را در يابيد

گيتار آکوستيک می زند
خوب می زند (ما خودمان يک زمانی گيتاريست قهاری بوديم کسی نيامد خواستگاری بی خيال شديم)
این وب سايتش است.
برنامه بعدی اش در تورونتو را از دست ندهيد:

April 25, 2007 :: 8PM :: FREE
Venue :: Journo (327 King St. W)
with Sean Pinchin, Mike Ceilia, Robin Dellunto

اینجا هم در مسابقه ای شرکت کرده که من هرچه خواستم عنوانش را ترجمه کنم ديديم کار آقای آشوری است. ویديو مانلی را در مسابقه آپ يوز ببينيد و اگر دوست داشتيد به او رای دهيد.

سخنرانی آصف بیات...چهارشنبه

اسلام گرایی و سیاست های عشق و حال، حال و حول، و یا صفاسیتی

من و عيال يک تقسيم بندی برای دانشمندان علوم انسانی داريم و می گيم فلانی خيلی نو بول شت هست ( يعنی چرند گويی در کارش نيست)...دکتر بيات هم از آن آکادميسين های نو بول شت هست. بربکس راديو زمانه حواسشون باشه که بيخ گوششون در ليدن آدم به این باحالی هست و از این به بعد احتياج به متخصص داشتند زرتی زنگ نزنند به همين آدم هايی که هميشه زنگ می زنند. دکتر بيات هفده سال در دانشگاه آمريکايی قاهره درس می دادند که با حال ترين مدرسه دنياست.
University of Toronto

Department of Historical Studies-UTM & the Department of Near and Middle Eastern Civilizations
Toronto Initiative for Iranian Studies

Islamism and the Politics of Fun

Your browser may not support display of this image.

Asef Bayat is the Academic Director of the International Institute for the Study of Islam in the Modern World (ISIM) and the ISIM Chair at the University of Leiden. He has taught sociology and Middle East studies at the American University in Cairo an has held visiting positions at the University of California, Berkeley, Columbia University and the University of Oxford. His latest publications include: Making Islam Democratic: Social Movements and the Post-Islamist Turn (Stanford, 2007).

Prof. Asef Bayat
University of Leiden

Your browser may not support display of this image.

12:00 p.m.
Wednesday 18th April
Room 214, Bancroft Hall
4 Bancroft Ave
St George Campus
University of Toronto

در لحظه ای که مطمئنی که دنيا شديداً جای گندی هست بايد يک سری بری به ديدن آروين. ديروز به عليرضا بابای آروين گفتم که: "علی چرا پولدار نمی شی؟...ببين آرش و شايان پولدار شدن!" آروين پريد وسط حرف ام که "پولدار يعنی زياد می شه يا کم می شه؟" از ديروز دارم قربون صدقه اش می رم که الهی من قربونت برم که نمی دونی پولدار يعنی چی!
بهش گفتم بستگی داره عزيزم...پولت زياد می شه اما باقی چيز ها رو نمی دونم...
علی هم گفت بيا من برا همين پولدار نمی شم که بچه ام اصلاً نمی دونه پولدار يعنی چی....حالا اگه بچه فلانی بود از سه سالگی داشت روش های اندوختن کاپيتال رو می آموخت.
چشم نزنيد بچه ام رو ها!
----
سيما رفته دلم گرفته...انرژی مثبتی به آدم می ده وقتی کنار دست هست.
----
خاله زنکی:
این دخترا اومده بودن تورنتو... اینطور که من دستگیرم شد، هرکس حداقل از یک کس خوشش نيومد (غیر از کتی) و (يعنی همه دو تا دوتا از هم خوششون نيامد که کلاً می شه گفت کسی از کسی خوشش نيومد).
خبر خاله زنکی برای وبلاگستان:
انار شديداً خوشگل هست...يعنی يک چيزی می گم يک چيزی می شنويد...من ازش خوشم اومد ...به طرز تلخی بی تعارف بود که خيلی خوب بود. من از آدم هايی که بی خودی مهربون هستند خوشم نمی آد. البته روز اول خيلی شل دست داد و من در این باب کلی فلسفه بافتم.
لوا هم مهربون بود خيلی...ولی من نفهميديم آخرش منظورش از این پست چی بود! و این پستش ..که البته من و یکی دیگه از بچه ها خودمون رو تحویل گرفتیم و قسمت کتابخونه متحرک بودنش را به خودمون گرفتيم...و بعد هر دو در اعتراض گفتيم که بينيم بابا ما کلی کار کرديم. اون طرف که بيشتر از ده سال کار بدون سود برای زنها می کرده. من هم بالاخره يک غلط هايی کرده ام.

بقيه هم که يک بار ازم خواستن که چون کامنت هامو سانسور نمی کنم چيزی ننويسم و من هم نمی نويسم. ولی مراماً خيلی با مزه بودند...مخصوصاً وقتی ادای زن گرفتن آقاجون بهمن حج آقا کلباسی رو در می يووردن که چون چويس نداشتند زن گرفتند.

سخنرانی سيما در دانشگاه ما--همین امروز داغِ داغ

همين امروز-چهارشنبه سخنرانی سيما شاخساری در باب مسایل بی ناموسی را در دانشگاه تورونتو از دست مدهید:

UNIVERSITY OF TORONTO
Department of Near and Middle Eastern Civilizations,
Department of History, & Department of Historical Studies-UTM

&
TORONTO INITIATIVE FOR IRANIAN STUDIES
present:

The Production and Circulation of Diasporic Iranian Sexual Identities in Transnational Contexts

Sima Shakhsari
Ph.D. candidate at Stanford University

4:00-5:30 p.m.

Wednesday, April 11, 2007
Room 200B
4 Bancroft Avenue, 2nd floor
Toronto, Ontario

این هم نقشه

توضيح: طرح-طنز فوق را بنده خودم انتخاب کرده ام و هيچ ربطی به سيما و برگزار کنندگان ندارد.



سقط جنين

کسی از دوبی در طی چند روز آينده به ایران می ره که بتونه به خانمی که پايين توضيح اش را دادم کمک کنه و برای ایشون دارويی را که به آدرسش فرستاده خواهد شد را ببره؟
ممنون
ماجرا را بخوانيد

کسی موسسه ای سازمان غير دولتی ای يا گروه زير زمينی ای را ميشناسه که به کسانی که ناخواسته باردار شده اند کمک روحی-پزشکی برای سقط جنين بده؟ خانمی بيست و سه ساله از من خواسته که از کسانی که در ایران زندگی می کنند يا به هر شکلی می تونند کمک کنند بپرسم که راحت ترين راه سقط جنين در ایران چيه. این خانم الان حدود يک ماه و ده روز از تاريخ آخرين پريودشون گذشته و حامله اند. می خواهند بدانند که از کجا می توانند قرص يا آمپول برای سقط جنين پيدا کنند. من نمی دونم تهران هستند يا نه اما اطلاعات در مورد هر شهرستان ديگری هم شايد به درد بخوره. من فکر کردم که شايد بهتر باشه يک سازمان زير زمينی-اینترنتی ای برای این کار شروع کنيم. حالا فعلاً هرچه می دونيد را در کامنت دونی بگذاريد تا من به چند نفر ایميل بزنم.
ممنون
خواهش می کنم به این دوست ما کمک کنيد. دکتر داروسازی، پزشکی، پرستاری خواننده این وبلاگ نيست...به من ایميل خصوصی بزنيد اگر می تونيد کمک کنيد.
nazli.kamvari@gmail.com
این خانم در کرج زندگی می کنند و تا هفته ديگه شش هفته می شود که از آخرين تاريخ پريودشان گذشته:
سلام نازلی جان ، من خودم با این مشکل روبه رو شدم و کرج زندگی می کنم، خواهش می کنم هرچه سریعتر به من کمک کن چون تا هفته ی دیگه شش هفته می شوم ممنونم خیلی ازت
راستی نازلی جان من از جستجویی که در اینترنت کردم فهمیدم که بهترین روش برای من استفاده از قرص های میفه پریستون و میزوپروستول با هم هست
  • 1 tablet Mifepristone (200 mg)
  • 6 tablets Misoprostol (200 mcg)
یکی دو دکتر که بعضی دوستان معرفی کردند رفتم اما فقط آمپول یا میزوپروستول رو دارند و من خیلی می ترسم که کار به کورتاژ یا عوارض بدی بکشه.
این سایت هم هستhttp://www.womenonweb.org/
که سفارش آنلاین می گیره، من خیلی سعی کردم کسی رو پیدا کنم که مثلا در دوبی باشه و بتونه سفارش بده و نهایتا تا هفته ی دیگه به من برسونه، رسیدن بسته به جایی مثل دوبی مثل اینکه دو سه روز بیشتر طول نمی کشه، من هزینه اش هرقدر بشه می پردازم
اگر کسی رو سراغ داری که با کردیت کارد می تونه سفارش بده و تا هفته ی دیگه حتما برسونه ایران ، دنیا رو به من دادی
من خیلی اضطراب و نگرانی دارم

اگر فقط يک فرخزاد ديگر...

اگر به اميد خدا يک روزی رسيد که کسانی که در سيستم امنيتی جمهوری اسلامی جنايت کرده اند دادگاهی شوند، من به شخصه از تمامی افرادی (مرده و زنده) که مستقيم و غير مستقيم در قتل فريدون فرخزاد نقش داشتند شکايت خواهم کرد.

يکی از آخرين کنسرت های او در سال 1992 (درست قبل از آینکه آنها که ملعون اند زبانش را از حلقومش بيرون بکشند) را امروز پيدا کردم. از دقيقه ده به بعدش سخنرانی اش را گوش کنيد. می دونم ملی گرا ست...می دونم که صحيح سياسی نيست....می دونم که کس و شعر زياد می گويد....اما، اما فقط اگر يک فرخزاد ديگر امروز زنده بود و به جای حرف های جدی کاملاً کس و شعر، کس و شعر حسابی می گفت.

دقيقه بيست به بعدش هم سخنرانی است...بابا همه اش را گوش کنيد.


توکای مقدس


خداوندا! کاريکاتوريست هایِ طراحِ نويسنده، با نگاه تلخ و زبان طنز را زياد بفرما و ما را از شر آن کاریکاتوریست های بی استعداد که جفنگ زياد می گويند خلاص بفرما.
این صفت رنجور را من برای عيالم هميشه استفاده می کنم. وبلاگ توکای رنجور را از دست مدهيد.

ياداشت های مورد علاقه من:

اعتراف می کنم که اهل چشم و هم چشمی هستم و این وبلاگ را به خاطر کم نیاوردن از "محمد علی ابطحی" راه انداخته ام و

اعتراف می کنم که نوشتن را دوست دارم اما کسانی را که بد می نویسند تحقیر می کنم و شاید به همین خاطر از نیک آهنگ کوثر به عنوان یک وبلاگ نویس اصلا خوشم نمی آید و

اعتراف می کنم که نیک آهنگ کوثر به عنوان یک کارتونیست شخصیتی جدا از نوشته هایش دارد که... آن را هم دوست ندارم! و
« علی آقا به تازگی برای آپارتمانش به جای فرش، پوست گورخر خریده است. وقتی صحبت از پوست گورخر شد من مثل کسی که عمری در کار خرید و فروش گورخر مو سفید کرده، گفتم که مواظب باشد سرش کلاه نگذارند چون پوست گورخر هم مثل فرش استانداردهایی دارد که علامت مرغوبیت آن است مثلا باید تعداد خط های روی پوست حتما فرد باشد، سمت راست و چپ پوست حتما قرینه باشد، پوست مال یک خر "نر" باشد و یک خبره می تواند با دست کشیدن به پشت پوست جنسیت صاحب آن را تشخیص دهد و....»
***

کسی که زن دارد……….. فقط زن دارد

کسی که زن ندارد………. فقط زن ندارد

***

« طراح ساختمان یک "ناسیونالیست آستیگمات" بوده، قراین کافی برای پافشاری بر صحت مدعای فوق وجود دارد چرا که تمام قاره ها به رنگ زرد نشان داده شده اند و تنها "ایران" است که با رنگ سبز یشمی جدا شده و از گوشه ی راست ساختمان به تدریج در حال جدا شدن از بقیه ی دنیای متمدن است! (دلیلی بر آستیگماتیسم چشم خالق اثر)»
***
«" بویناک نویسی" با "بودار نویسی" مثقالی هفت صنار توفیر دارد، خدای نکرده به نویسندگان پرآوازه ای مثل مرحومان ساعدی و هدایت بر نخورد.»

بابا اصلاً همه اش خوبه
...

بدين وسيله به دکتر سعيد حنايی کاشانی اعلام می دارم که ديگر منتظر من نباشند، من يک وبلاگ مورد علاقه ديگر پيدا کردم.

No Pride In Occupation


به عبری روی بدن این زن ها نوشته شده: " من با زنان فلسطينی عشق بازی می کنم."
در همين رابطه فيلم الی فلاندرز کارگردان کانادايی در مورد روابط زوج های همجنسگرای اسراييلی که معشوقه فلسطينی دارند و مساله بزرگ ترشان اشغال فلسطين است را از دست مدهيد. يکی از بهترين فيلم هايی مستندی است که من تا به امروز ديده ام.
الی که خود بارونی است با فيلم هايی که خانواده اش از سال 1920 در حال اشغال سرزمين فلسطنيان گرفته اند به فلسطين باز می گردد که این بار همه چيز را از ديد ديگری نگاه کند. سميرا که فلسطينی است برای دوربين تعريف می کند که مادر دوست دختر اسرييلی اش بزرگترين نگرانی اش این بوده که سميرا دخترش را در خواب خفه کند.
در همين رابطه گروه "رخت های سياه" (بلک لاندری) که از فعالين حقوق کونی ها و بارونی های اسراييلی- فلسطينی هست (وعکس فوق متعلق به تظاهرات آنهاست) را کليک بفرماييد تا روشن شويد.
قابل توجه دوستان: آدم کونی و بارونی هم می شود با مسئوليت اجتماعی بشود انشاالّله.
------
اگر می توانيد فيلم را بخريد... ولی اگر پول نداريد من دی وی دی اش را خريده ام...خبر دهيد و يک کاريش می کنيم.


انجام وظیفه: از پرستو کپ زدم

ناهيد کشاورز و محبوبه حسين‌زاده دوباره در زندانِ اوين. باز: بندِ 209. (منبع)

مرتبط:
شبِ اول - آسيه.
شکار خانگی؟
به اتهامِ آگاهی - مريم.
سرکوب - الناز.

پی نوشت - به بندِ عمومی منتقل شده اند. (منبع)

پی نوشت دوم - ناهید کشاورز: اینجا آخر دنیاست!

پی نوشت سوم - اعتراض بیش از هزار نفر به بازداشت غیرقانونی دو تن از فعالان جنبش زنان.

برای ایلدارها

ایلدار را چطور می نويسند؟با الف؟ با عين؟ اسم ترکی است. در آذربايجان اسم سروی است، به معنی پيروز است.

بهنام می گويد که مردم ایران همه بيمار اند. همه بيمار روانی اند. همه حداقل اش نشانه های بيماری پست تراماتيک را دارند و از ضربه های روحی روانی آسيب ديده اند.

مريم می گويد که امسال نوروز ششصد نفر فقط در راه ها مرده اند.

آقای حسينی من نازلی ام. مامانم جرات نمی کند زنگ بزند. ایلدار حالش چطور است؟ ایلدار فوت شد نازلی جان!

آمده ام در کمد که صدای گريه فرح خانم را نشنوم. ضجه می زند که اگر بچه پولدار بود که موتور سوار نمی شد. اگر بچه پولدار بود ماشين باباش را سوار می شد. ضجه می زند که بميرم برای علی. علی با این بچه مرد. بميرم برای مادرش که این بچه را از او گرفتند و درست و حسابی نديدش. بميرم برای خاله ام که این بچه را بزرگ کرد.

فيروزه خوشحال بود که امسال ديپلم اش را گرفته است. می گفت ایلدار آرزو دارد که به دانشگاه برود. خوشحال بود که از سهميه جانبازی پدرش بلکه بتواند استفاده کند.

پويان می گويد که حساس ترين و امنيتی ترين موضوع کاری در ایران زندگی جانبازان است. از جانبازان نمی شود عکس گرفت، نمی شود فيلم ساخت. به قدری در مورد جانبازان کوتاهی کرده اند که حالا منتظر اند يکی يکی شان بميرند تا خلاص شوند از شرشان.

فرح خانم گريه می کند که ما مرگی به این تلخی نداشته ایم. کل خانواده مان نابود می شود. می گويد فروزان بود که در اوين کشتندش. حالا هم ایلدار.

مينا-خاله نگران است. می گويد همين امروز بگذرد. من نگران فيروزه ام. تازه از بيمارستان مرخص شده است. يک عمر است که دارد از فرهاد مراقبت می کند. حالا خودش بيماری عجيب و غريب عصبی گرفته است: بی خوابی های زياد پای چرخ خياطی. تمام بدنش پر از تاول های چرکی است. فيروزه ضجه می زند که ایلدار من روی تخت بيمارستان مثل ماه خوابيده بود.

مهدی خلجی نامه داده که برای حادثه قوم و خويش ام متاسف است. به او نامه دادم که در جنگ لبنان اسراييل بيمارستان ها را زده بود و شما در تلوزيون از اسرييل حمايت می کردید من با خودم فکر می کردم که کی نوبت ما می رسد.

مهدی ضد خشونت است: "من ضد خشونت ام!" انگار تحريم ها نمی کشند! از سال نود 1.250.901 انسان در عراق به خاطر تحريم های غير خشونت آميز شما مرده اند. آن وقت شما طرفدار خشونت نيستيد؟ این هم دروغ است؟ اضافه کنيد اش به شکايت نامه حقوقی تان، به اقدام قانونی تان.

مهدی طرفدار تحريم های اقتصادی است. تحريم های اقتصادی ای که کمر فيروزه را خواهند شکست. تحريم های اقتصادی ای که ایلدار ها را در جاده ها و هواپيما ها خواهند کشت که جمهوری اسلامی تضعيف شود. تضعیف شود که وقتی "جنگجو های آزادی طلب" حمله کردند زودتر از پا در آيد. که از پا در آيد؟ آنها که بچه پولدارند ماشين سوار می شوند، آنها که روی موتور اند از پا در می آيند.

ایلدار بيست و يک سال داشت. قدش بلند بود. چشمان درشت سياه داشت. خوشگلترين پسر خانواده بود. ایلدار بدن سازی می کرد. ایلدار می خواست به دانشگاه برود...ایلدار می خواست.
----------------------

از فک و فاميل های فرح خانم با صفا تر پيدا نمی شه. در عزا و عروسی آواز می خونند. می دونم که حسابی حال همه رو گرفتم. می دونم که این مرام آذری عزاداری نيست که اعصاب مردم را بهم بريزی و رهاشون کنی به حال خودشون. به هر حال هر عزايی جشن زندگی هست.

این ها را می ذارم اینجا که صبح که فرح خانم بيدار شد گوش کنه. شما هم گوش کنيد که از اینجا با غم نريد.

(اینها را از این وبلاگ موسيقی آذری پيدا کردم)از عاليم قاسمف موسيقی مقامی گوش کنید.

اگر لينک ها کار نمی کنند مستقيم به این اینجا برويد و گوش کنيد--شماره 1 شدید توصیه می شود.

1 - ELINDE SAZIN - QURBAN - SEN SUNBUL

آهنگ های مردمی از سخاوت محمودف-اگر لينک ها کار نمی کنند مستقيم به اینجا برويد.

Səxavət Məmmədov - Xalq mahnıları (2001)

Ashig Adalet - Telli sazin sehrinde [Saz]

01.Yanig Keremi

02.Naxchivani

03.Ruhani


مرگ مغز يک عزيز.

خدا لعنت کند این جاده ها و خيابان ها و موتور سواری بی کلاه ایران را...برای يک عزيز ما دعا کنيد که در کما است.
من تمام توان ام برای عزاداری را از دست داده ام...نشسته ام دارم فرح خانم را نگاه می کنم که می زند در سرش!


قسمت اول مصاحبه معصومه ناصری با مهدی خلجی را گوش کنيد که به قول يکی از دوستان اساسی مهدی را روی ذغال کباب کرده است به مودبانه ترين شکل اش. این مصاحبه را حتماً بايد ترجمه کنيم...حيف من الان اساسی سرم شلوغه ولی فکر نکنم در این ده روز آينده مهدی خطر چلبی شدن اش زياد شود.
این نقدی است که به مقاله مهدی در گويا چند روز پيش در حال نوشتن اش و بنا به توصيه دوستی که معتقد بود مهدی به دليل سن کم اش خطری آنچنانی نيست چاپش نکردم. اما این مصاحبه معصومه شديداً شيرم کرد. زير آن مطلب هم کامنت گذاشتم اما تا چاپ شود ممکن است يک روزی طول کشد. این هم نقد و کامنت ام:

معصومه عزیز

مصاحبه ات عالی بود...مخصوصاً سئوال های بسيار "کلیدی" ای که پرسيدی. کاش يکی همت کند و این مصاحبه را به انگليسی ترجمه کند.

مهدی عزيز

همانطور که خودتان می دانيد من روی بسياری از روزنامه هايی که شما در آنها مشغول به کار بوديد کار تحقيقاتی انجام داده می دهم) و همچنان هم مديون اطلاعاتی که شخص شما در رابطه با کار با این نشريات در اختيار من قرار گذاشتيد هستم و ممنونم.

ولی پاسخ شما دچار يک فراموشکاری تاريخی عامدانه است. شما در دوران تاريخی خيلی خاصی در مجله نقد و نظر و انتخاب کار می کرديد. در دورانی که دفتر تبليغات اسلامی بودجه خاصی را در اختيار مجله نقد و نظر گذاشته بود تا به طور خاص مقابل مجله کيان و سایر نشریات اصلاحات توليدِ مطلب کند.

در چنين شرايطی شما کارمند(رسمی حذف شد) نقد و نظر بوديد**. این در حالی است که بسيار از افرادی که شما از "همکاری" آنها با مجله نقد و نظر(در دفاعيه خود در سايت گويا و این مصاحبه) صحبت می کنید، به هيچ شکلی کارمند این مجله نبوده اند و همکاری آنها در حد انجام مصاحبه، شرکت در ميز گرد، و نوشتن مقالات پراکنده است که حتی حق الزحمه ای هم برای کارشان نگرفته اند. دکتر غنی نژاد يا سعيد حجاريان همکار نقد و نظر نبوده اند (از سطح همکاری آقای دکتر جواد طباطبايی و آقای مصطفی ملکيان من خبر ندارم اما با توجه به ميزان مقالاتی که از طباطبايی در نقد و نظر چاپ شده است بعيد می دانم که ایشان کارمند مزد بگير دفتر تبلیغات بوده اند). از آقای حسين قندی به عنوان روزنامه نگار برجسته ای که همراه شما با روزنامه انتخاب کار می کردند نام برديد. در يک نگاهی کلی که الان به نت هايم انداختم ديدم که یک نفر از روزنامه نگرانی که من با انها صحبت کرده ام، از آقای قندی نقل قول کرده اند که کار خود در مجله نقد و نظر را با کار "مرده شوری" به طنازی مقايسه کرده است. مساله آقای قندی در کار روزنامه نگاری مساله قدرت نبوده و ایشان هميشه گفته اند که برای هرکس که به ایشان پول بدهند کار حرفه ای می کنند. درست با همين تفسير گمان نمی کنم که شما هم مساله تان در انجام کار حرفه ای تان به چالش کشيدن قدرت در انواع شکل هايش بوده است. يک روشنفکر حوزه عمومی نمی تواند در صفحه انديشه روزنامه فاشيست ها بنويسد و بعد بگويد من فاشيست نيستم من تنها در صفحه انديشه می فلسفيديم. این را هم اضافه کنم که من کاملاً متوجه پيچيده گی های مناسبت قدرت در روزنامه های ایران هستم. اما همانطور که خودتان اشاره کرده اید حساب روزنامه انتخاب و نقد و نظر کاملاً مشخص است.

مساله اصلی این هست که مجله نقد و نظر و روزنامه انتخاب زير نظر مستقيم خود آقای خامنه ای و با بودجه دفتر تبليغات اسلامی* (متعلق با جناح محافظه کار) تریبون مبارزه با جريان های فکری اصلاح طلب چه در مجله کيان و چه بعد ها در روزنامه های اصلاح طلب بوده اند.

سئوال عمده من این است که شما به عنوان يک روشنفکر حوزه عمومی چه مطلبی در این روزنامه هايی که زير نظر بيت رهبری و برای مبارزه با اصلاح طلبان چاپ می شد می توانستيد چاپ کنيد که به صورت مستقيم يا غير مستقيم قدرت های سیاسی-اجتماعی موجود را به چالش بکشد؟ با توجه به اینکه قسمتی از آرشيو نقد و نظر در سايت حوزه موجود هست و من هم می توانم نسخه های اصلی مجله را به دست بياورم خوشحال می شوم که ارجاع بدهيد تا من مقالات شما را اسکن کنم و در دسترس عموم بگذارم.

در مورد مقالاتی هم که در مجله کيان چاپ کرده اید بايد بگويم ضمن اینکه ترجمه های شما از افکار روشنفکران عرب بسيار ارزشمند اند و تلاش شما برای معرفی و ترجمه افکار و آثار محمد أرکون شايد بهترين کار زندگی تان تا به امروز باشد، تا جایی که من می دانم شما هيچکدام از بيانيه های سياسی ای که حلقه کيان به چاپ می رساندند را امضا نکرديد. وقتی من در این باره از یکی از اعضای حلقه کیان سئوال کردم به من توضيح دادند که شما به غير از ترجمه هایی که در اختيار کيان برای چاپ می گذاشتيد هرگز تعلقی به سياست های ضد قدرت/حکومت حلقه کيان نداشتيد و ملاحظات خود را داشته اید.

این انتقاد به شما وارد است که شما تنها وقتی تبديل به منتقد جمهوری اسلامی شديد که از ایران خارج شديد و همکاری خود را با راديو فردا و سپس انستيتو واشنگتن شروع کرديد که در این موارد هم همچون بسياری از کارمندان نمونه شما مواضع سياسی خود را با توجه به مواضع سياسی محل کارتان تغيير داديد.

يک نفر مثل گنجی که از سال 68 در حال مبارزه فعال است اگر بگويد که من اعتقاد دارم که این حکومت از درون اصلاح ناپذير است، اعتبارش بسيار بيشتر از کسی است که همان حرف را در خارج از ایران و با توجه به تعلق فکری-مالی اش به يکی از مهمترين لابی های نيو-کانسروتيو ها (و اسراييل) می زند. و البته شما همان حرف گنجی را هم نمی زنيد...چون گنجی با دخالت آمريکا يا هر کشور خارجی در ایجاد دمکراسی در ایران مخالف است. کسانی که با شما هم عقيده اند بايد پاسخگوی این سئوال باشند که که کشور نفتی مثل ایران چه طور با دخالت خارجی (به هر شکلی ...که خوب البته تحريم که نسخه امروز شماست بدترين شکلش هست) قرار است به دمکراسی گزار کند؟

نمی دانم قسمت دوم این مصاحبه را کجا می توانم پيدا کنم. اما اینها انتقاداتی است که شما می توانيد به آنها پاسخگو باشد. نقد شما با توجه به روابط تان با قدرت نقدی منصفانه است. چرا که امروز آنچه که مهدی خلجی را حائز اهميت کرده نوشته های علمی تحقيقاتی او درباره روشنفکران مدرنيست مسلمان/عرب نيست.آنچه که امروز شما را زیر ذربين انتقاد گذاشته دقيقاً روابط تان با قدرت است و چگونگی برخورد تان با قدرت به عنوان يک روشنفکر حوزه عمومی.

انشالّله برای قسمت دوم این مصاحبه نقد کوبنده خود را به شما و همکاری تان با انستيتو واشنگتن و مقاله هايی که تا کنون در این مرکز چاپ کرده اید خواهم نوشت.
-------------------------
*اینجا من به اشتباه نوشته بودم سازمان تبليغات اسلامی
------------------------

**آقای خلجی اعتراض کرده بودند که اینکه من می گويم کارمند رسمی دفتر تبليغات درست نيست و تهمت است. من همين الان با آقای دکتر عليرضا حقيقی صحبت کردم. ایشون مقصودشون این بوده که بودجه این دو نشريه از دفتر تبليغات اسلامی می آمده و در انتخاب آقای خلجی دبير سرويس انديشه بوده و کارمند این نشريه. اطلاعات آقای حقيقی در مورد کار آقای خلجی در مجله نقد و نظر از آقای حجت الاسلام قنبری می آيد که ایشان گفته بودند در نقد و نظر با مهدی همکار اند. چون شما- آقای خلجی- می گوييد که در نقد و نظر کارمند نبوده ايد و با حق التأليف کار می کرديد...قطعاً همين طور است.
من از شما برای استفاده از ترکیب "کارمند رسمی" معذرت می خواهم و قبول می کنم که این کلمه دقيق استفاده نشده است. اما این را هم اضافه می کنم که این اشتباه من نبايد ما را از نقد اصلی ای که به شما وارد است منحرف کند. شما دبير سرويس انديشه روزنامه ای بوده اید که بودجه اش
زير نظر نهاد فرهنگی بيت رهبری بوده است و در توليد گفتمان های ضد اصلاحات استفاده می شده است. شما در این دوران به هيچ شکل سياسی نويس محسوب نمی شديد و در نقد جناحی که پول روزنامه مربوطه را می داده مطلبی ننوشته اید.انتقاد های شما به مقام رهبری و سياست های جمهوری اسلامی عمداً بعد از خروج از ایران و همزمان با همکاری تان با راديو فردا و انستيتو واشنگتن بوده است.این نقد منصفانه ای است به شما به عنوان يک روشنفکر حوزه عمومی و در تقابل با قدرت.

نقد مواضع سياسی شما بعد از خروج از ایران را هم با انتشار قسمت دوم مصاحبه تان با معصومه ادامه خواهم داد


بعله


خوب صنم جانم که به سلامتی مانيفستوی "با جاکشی که می خواهد به شما تعرض جنسی کند چه کنيد" را نوشته.

من هم این را اضافه کنم که اگر در ممالک دمکراتيک زندگی می کنيد که پليس تان خودش از همان جاکش های فوقانی نيست در موارد زير به این صورت عمل کنيد

اگر يک ديوثی بعد از مهمانی به شما تعارف کرد که تا خانه همراهی تان می کند و بعد وسط راه هوس کرد که به زور شما را بمالاند و مدام بگويد من مستم

اگر يک ديوثی از مقياس ديوث های فوق در صندلی عقب ماشين پيش شما نشتسته بود و دستهای مبارک اش را روی ران های شما کشيد و شما هرچه به او زير لب فحش دادید، خود را به بد مستی زد

اگر جاکشی در هنگام بازی در آب دریاچه تصميم گرفت که شما چون مايو دو تکه به تن داريد قطعاً بدن شما متعلق به بيت المال است و بايد حتماً دستی به سينه های شما زد

اگر جاکشی در حين بازی والی بال (که ديگر بهانه مستی هم موجود نيست) تصميم گرفت که خوشحالی خود از برد با زدن بوق های شما اعلام کند

اگر جاکشی که پارتنر شما هم است شما را بر خلاف ميل تان مجبور کرد که با او سکس کنيد

خواهش می کنم خود را به تلفن برسانيد و این شماره را بگيريد:

911

به اوپراتور بگويد که مورد تعرض جنسی قرار گرفته اید و همين الان کمک می خواهيد. این شايد تنها جايی است که سيستم پليسی و قضايی کشور های متمدن به نفع زنان است. از این فرصت استفاده کنید و جاکشان را به زندان بفرستيد. اصلاً هم ملاحظه ای در کار نيست که طرف قوم و خويش تان است، شوهرتان است، شوهر دوست تان است، پسر عمه رفيق صميمی تان است، رئيس تان است، مافوق تان است، و نان شب تان به او بستگی دارد.

چرا که جاکشانی از این قسم روز بعد به دوستان خود خواهند گفت:

طرف جنده است بابا...خودش به من نخ می داد

طرف مست بود من هم مست بودم حالا يک اتفاقاتی افتاد. خودش هم بدش نمی آمد مدام وسط عصبانيت عشوه می ريخت-ورپريده.

خوب وقتی اون لباس رو می پوشه بايد همچين انتظاری هم داشته باش.

بابا به مولا من مست بودم وگرنه کی این زنيکه بی ريخت رو می خواد بکنه.

من نمی فهمم این زن های ایرانی چرا اینقدر سنتی اند. خوب اگر به جامعه مدرن آمده اید بايد مدرن باشيد [بعله مدرنيته يعنی من کيرم را در دهان هرکه فرو کردم بايد با علاقه تمام و همچون يک زن مدرن ناب بخورد]

تمام این اتفاقاتی که نوشته ام در این چند سال اخير برای دوستان ام در کانادا و آمريکا عيناً اتفاق افتاده است. در يک مورد خاص وقتی ما به جاکش مورد نظر متجاوز زنگ زديم و تهديد اش کرديم که به پليس خبر می دهيم گفت "برای خود خانم فلانی بد می شود که به پليس خبر دهد. به هر حال ایشان از خانواده محترمی هستند و در این شهر کوچک مابين ایرانی ها می پيچد و مردم هزار فکر می کنند."
آن جاکش خاص آب خنک اش را هم خورد.

به پليس زنگ بزنيد

به پليس زنگ بزنيد

به پليس زنگ بزنيد

این فلان فلان شده ها جايشان در زندان است.

همه ما در مبارزه با متجاوزان سهيم هستیم. برای مبازره با متجاوزين جنسی (که هم می توانند به زنان تجاوز کنند و هم به مردان) داستان های خود را بنويسيد. وقتی مربوط به زنان، و مردان همجنسگرا می شود-این يک مساله کاملاً جدی در فرهنگ ماست و بايد با آن مبارزه کنيم.
-------------------

بدن ما همچون جيب مان است از آن محافظت کنيم به شرطی که چاقو زير گردن مان نباشد (يک امام اصفهانی شيرازی)

اولين پاسخ "مردانه" به ماجرا..".چرا شلوغ اش کرده اید يک دست به ممه که اینهمه دعوا ندارد. انتقام جويی خوب نيست. آرام و متين مثل يک زن با شخصيت حل اش کنيد و فوقش یک دادی بزنید." افاضات این رفيق ما را بخوانيد:
زورگیری همیشه تلخ است. چه در یک کوچه خلوت کیف پولت را بزنند، چه ....
چه فرقی دارد کیف پول با ....؟ بی خود قدّیسش نکن که روانت را بجود. زورگیری، زورگیری است. به هر حال معقول و منطقی اش آن است که کیفت را بدهی به طرف که چاقو نخوری، بعدش هم آرام باشی که تابع عقلت بودی.
اصلاً همه اهمیّت و آزار روحی که این درست می کند از اهمیّتی است که خودمان به ان می دهیم. یاد مثال کیف پول باش، کیف را باختن عین عقلانیّت است. هر قهرمان بازی دیگری حماقت ...
کیفت را که زدند هم عین عقلانیّت است و هیچ جایش فشاری بر تو نیست که به کسی بگویی که کیفت را زدند. به هر که راحت تر بودی ... او شاید آسانتر آرامتر باشد، معقولتر برای بعدش برنامه بچیند.
حکایت جیب-بر داخل بانک و تاکسی را هم که می دانی؟ دست کسی در جیبت بود چه می کنی؟ داد می زنی! بلند! آی چه غلطی می کند دست تو در جیب من؟! بکش دستت را کنار ... داد می زنی بلند بر سرش؛ چه فرقی دارد دستی به طرف جیب رفته باشد یا ...

-----
بعله...پس شما می فرماييد دست به ممه حرکت هست؟ اگر کسی دست به ممه مان زد ما اول يک دادی سرش بزنيم بعد برای جلوگيری از خطر تجاوز خودمان پايمان را وا کنيم. به قول فرانسوی ها وقتی به تو تجاوز می شود حالش را ببر، نه؟
واقعا شما پيمان جان نابغه ای این حتی به فکر من هم که کلی خودم این کاره ام هم نرسيده بود.