باز هم زلزله!
به مرسی کرپس و صليب سرخ کانادا زنگ زدم، به زودی برای این زلزله اخير هم صفحه ويژه باز می کنند. کمک کنيد. فعلا می توانيد زنگ بزنيد و بگوييد که پول را برای ایران واريز می کنيد.

مرسی کرپس
صليب سرخ کانادا
عجب دنيا مزخرف احمقانه مسخره کثافتی است
.

من به دلایل شخصی با این سوؤال مشکل دارم:
Do You Consider Yourself A Feminist
من از همين جا اعتراف می کنم که در تمام نظر سنجی های کتبی ای که این سوؤال از من شده است من فقط و فقط این جواب را نوشته ام:
Please Kindly Fuck Yourself
با احترامات فراوان هرکس از من این سوؤال را بپرسد، همين پاسخ را خواهد گرفت. اگر خيلی مايليد که فمنيست بودن خود را بسنجيد این تست به شما نشان می دهد که چقدر فمنيسم تان ناخالصی دارد.
بامپر استيکر يک کاغذ های تريپ عکس برگردانی هست که پشت ماشين ها (نه لزوماً پشت سپر) در خارجه می چسبانند و با آن مردم حرف دلشان را به عموم مردم اعلام می کنند. در واقع يک چيزی در مايه های همان "غمت را نبينم قناری،" "بر چشم بد لعنت،" و "ترکم نکن فنا می شم" خودمان هست که پشت ماشين ها همه عمر ديده ايم. فرق اساسی که اینها در خارجه يک جور های بيانيه های سياسی هستند که عقيده کلی صاحبان اتوموبيل ها را انعکاس می دهند.
این پامپر استيکر ها از ایالت به ایالت فرق می کنند. در ایالت ماساچوست که ملت خيلی ضد دست راستی ها هستند، پيام های سياسی چپ ترند. در ایالتی مثل تکزاس همه پامبر استيکر ها طرفدار بوش و جنگ و خون و خين ريزی می شوند. ولی فقط و فقط در شهر سيما خانم، برکلی، پامپر استيکر ها هم يکی از يکی باحال ترند. عکس های جهانشاه جاويد را از این پيام های سياسی از دست مدهيد. شعار مورد علاقه من: " تحقيقات سلول های ريشه ای [استم سل] را حمايت کنيد که برای بوش يک مغز کولون کنيم".

بخوانيد:
ستيز روبانانه: وقتی آمريکايی ها زرد بستند 1

ستيز روبانانه: وقتی آمريکای ها زرد بستند 2


عبدی کلانتری گزارشی کامل از مسائلی که در مورد ایران اخيراً در رسانه های غربی انعکاس يافته نوشته است که از دستش مدهيد. این هم تقديم به اميد که دنبال کسی می گشت که گزارش روزنامه نويورکر در مورد فعاليت های ایرانی های در تبعيد را به فارسی انعکاس داده باشد. فرح خانم حتما مطالعه بفرمايند.


بالاخره يک وبلاگ خوب از این خاک اسراييل جوانه زد. به لطف کوروش عليانی وبلاگ کامران را کشف کردم و مقاديری ذوق نمودم که می توانم با لينک دادن به او به همگان ثابت کنم که:"بابا به خدا من ضد سامی نيستم."
تحليل های انتخاباتی کامران را بخوانيد:
1، 2
از موسيقی سافاردی چه می دانيد؟
در راستای اینکه ما در دنيای بسيار گل و بلبلی زندگی می کنيم و همه انسان ها باهم مهربان هستند، بدانيد و آگاه باشيد که اداره آموزش و پرورش شهر تورونتو (همين خراب شده ای که من در آن زندگی می کنم) در يک اقدام بسيار آزادی خواهانه، بشر دوستانه، و دمکراسی طلبانه دستور داده است که کتاب "سه آرزو: پای صحبت کودکان فلسطينی و اسرايئلی" از کتابخانه های تمام مدارسی که کلاس های هفت به پايين را دارند، جمع آوری شود.
طبق آخرين فاکت هات خبری غير سياسی، سی.جی.سی که همان انجمن یهودی های کانادا باشد، در يک اقدام غير سياسی به این نتيجه رسيده اند که این کتاب ملعون، برای کودکان زير سیزده سال بسيار خطر آفرين است و ممکن است که زبانم لال اگر تا آينده نزديک مشکلات اسراييلی ها با این فلسطینی های بی شرم حل نشود، این کودکان معصوم تبديل به فعالان حقوق بشری/يا همان تروريست های فکری شوند.
در پی این خبر انجمن قلم کانادا بسيار شاکی شد و در يک نامه غر غرانه به اداره آموزش و پرورش گفت:
"آخه يده! چرا هيچکس ما را به عنوان انجمن قلم و کانون نويسندگان آدم حساب نمی کنه؟ آنوقت يک مشت آدم دست راستی پول دار که اصلا نمی دونن قلم رو با چه "ق ای" می نويسند، تصميم می گيرند که کدوم کتاب خوبه، کدوم کتاب بده؟"
در ادامه این غر غر انجمن قلم کانادا کلی از کتاب "سه آرزو...." تعريف و تمجيد کردند ولی از ترس شان هيچ متلک گنده ای بار انجمن يهودی ها نکرده اند. اگر شما هم شاکی هستيد، می توانيد به اداره آموزش و پرورش تورونتو شکايت کنيد، ولی مطمئن باشيد که هيچ فرقی نمی کند زيرا که هرکه با سی.جی.سی در افتاد، ور افتاد.

و بخوانيد نامه انجمن قلم بيچاره را:


Toronto, March 16, 2006 – PEN Canada is deeply dismayed by the Toronto District School Board's decision to restrict access for younger children to Deborah Ellis’s award-wining book, Three Wishes: Palestinian and Israeli Children Speak.

According to The Toronto Star, the Board, in reaction to a protest by the Canadian Jewish Congress (CJC), has decided to remove the book from school libraries serving children below grade seven. “This action sets a dangerous precedent,” said PEN Canada president Constance Rooke, “which might well encourage future protests against a wide-variety of books whose subject matter is objectionable to one group or another. We urge the Board to bring the matter before the next meeting of trustees, or a committee thereof, and formally request an invitation for PEN Canada to speak on behalf of the book.”

The CJC has objected to the book on the grounds that it is not appropriate for younger readers. In a strongly-worded letter to the OLA, Dr. Frank Bialystok, Chair of the Community Relations Committee of the Canadian Jewish Congress Ontario Region, states that the book "serves only to demonize both sides" of the Israeli-Palestinian conflict, exposing students to "issues that are complex, neither fully explicated nor properly contextualized." The OLA reviewed the CJC's
objections and stood by the book as being appropriate for younger readers.
Indeed, Deborah Ellis has provided age-appropriate commentary that is both balanced and nuanced in her introduction and in prefaces to each child's story. While in a number of instances children express extreme views—for example a Palestinian girl talks about wishing to see her suicide-bomber sister in paradise, and an Israeli boy describes Palestinians as "sneaky, full of tricks" and wishes they would all just leave and live somewhere else—it is very clear that these are among the range of voices sounding within the sad context of a bitter and intractable dispute. Other children express a desire to be able to get to know the other side and criticize both the suicide bombings and the excesses of the Israeli Defence Force.

Deborah Ellis is the award-winning author of such books as The Breadwinner and Parvana's Journey. In Three Wishes she gives the testimony of Palestinian and Israeli children who talk frankly about their lives in a war-torn land. The book has been praised in many reviews and was nominated by the Ontario Library Association (OLA) for its prestigious Silver Birch Award, in which children from grades 4, 5 and 6 read and vote on their favorite literary works.

As Deborah Ellis writes, "The war in the Middle East has been going on for so long, and in so many forms, that it often seems as if it will continue forever. But war, like almost everything else humans do, is a choice. Creating weapons is a choice. Allowing a child to go hungry or to drink poisoned water is a choice. Sitting on the sidelines and doing nothing to stop something that's wrong is a choice. The children in this book talk about how the choices other people havemade affect their lives. The history of the area and its people is a weight that has been placed, none too gently, on their shoulders."

In a March 3, 2006, letter to the Toronto District School Board, PEN Canada stated, “Often the very best literary work pokes light into dark places, and freedom of expression, inquiry and opinion is a cornerstone of our democratic society. Another cornerstone, of course, is an education system which promotes open discussion, learning, and debate.... [W]e urge you to consider what kind of message you would be sending to children if you withhold this work. You would be admitting that the school system is unable to deal with difficult topics, that educators would prefer that students turn their eyes away rather than read the words of children from war-torn cultures. You would be taking away an important tool for helping students and teachers discuss, explore and hopefully come to some sort of understanding about issues like violence, oppression, poverty and deadly national disputes. These are not issues solely reserved for Palestine and Israel, of course—they knock on doors here in Canada too, as you well know.”
The OLA is to be congratulated for nominating a challenging book like Three Wishes for the Silver Birch, and for standing by it under attack. The Limestone School Board in Kingston, which recently reviewed the book, also stood by it and in fact further recommended it for teaching purposes. The Toronto District School Board should reconsider this decision. 'Hiding books' is an idea that died a deserved death long ago and ought not to be resurrected by, of all institutions, a
school board.

About PEN Canada:
PEN Canada is a centre of International PEN that campaigns on behalf of writers around the world persecuted for the expression of their thoughts. In Canada, it supports the right to free expression as enshrined in Section 2(b) of the Charter of Rights and Freedoms.
For more information, please contact David Cozac at PEN Canada, 416 7038448 x24, dcozac@pencanada.ca.
www.pencanada.ca
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


و بخوانيد نصايح حضرت آيت الّله فرانسيس فوکوياما را به اروپاييان که چه کنند با این مسلمانان متحجر و فی الواقع نقدش بر کتاب مرگ غرب.

پنداری آقا بايد تا آخرين قطره خون از تز خودش در مقابل تز هانتينگتون دفاع کنه، حالا به هر قيمتی. يکی نيست بهش بگه ببم جان شما دو تا در نهايت باهم فرقی نداريد-چه تو اسم خودت را نيو کان بگذاری، چه نگذاری. در ضمن يک سوزن به خود يک جوالدوز به اروپا- نه که قربانتان بروم سياست های شما در آمريکا خيلی به نفع مسلمانان هست!


تحليل مينيمال حسابی از کوروش عليانی:

هر چه صبر كردم كه كامران روی
ديوار غربی بنويسد نتيجه‌ی انتخابات و اوضاع و احوالش چه بوده چيزی ننوشت. پس خودم بايد دست به كی‌برد شوم. عرض به حضور شما كه در ميان تعجب همه، شركت‌كنندگان كم و بی‌حال بودند. در حالی كه همه فكر می‌كردند كولاك خواهد شد. قديمه احتمالا 29 تا 32 كرسی از 120 تا را برده است، كارگر بين 20 تا 22 كرسی را و ليكود بين 11 تا 12 كرسی. كلا رای پخش است و به احتمال بسيار زياد قديمه با كارگر ائتلاف خواهد كرد و سياست «لولو رو بپا» سياست اولمرت خواهد بود. او به پرض خواهد گفت «لولوی افراطی‌ها را ببين و به آن چه من می‌گويم قانع شو. برو سراغ بيمه برای كارگرها و درمان برای شهروندان. به مذاكرات صلح كاری نداشته باش.» به ليكود خواهد گفت «عمو سبيلوی حزب كارگر را ببين و به من رضايت بده. من كمكت می‌كنم حزبت را تا انتخابات بعدی بازسازی كنی.» به حماس و فلسطينی‌ها خواهد گفت «از شكست من و قوت گرفتن ليكود بترسيد و به جزئی از زمين‌هاتان قانع شويد.» و به اسرائيلی‌ها خواهد گفت «اگر من يك گوشه‌ی فلسطين را خالی نكنم فلسطينی‌ها خواهند خوردتان.» اين هم خبر منبع اسرائيلی: +
عمری شارون هم در اين هير و وير دلش خوش است كه هر چند ليكودی‌ها كار دادگاه او را تا زندان رفتنش دنبال كردند، امروز شكست سختی خورده‌اند. اين هم خبرش: +

آسمان به ريسمان بافی از روی دلتنگی[به سبک صاحب سيبستان]

مامبوی من حافظه تصويری داشت. تمام جزئيات خانه باکو يادش بود. برای من که تعريف می کرد، انگار داشت به من تور مجازی می داد:
" از دم در با کالسکه پنج دقيقه طول می کشيد تا به در خود امارت خانه برسی. دم در، آقا داده بود قرآن نوشته بودند. بابام مسلمون بود. مهمونی ها، هيچ لب به الکل نمی زد."

قرار بود من هم مثلا حافظه ام به مامبو رفته باشه. قرار نبود چيزی را از ياد ببرم. خود مامبو هميشه می گفت که خوب بودن حافظه ام را از مامبو به ارث گرفتم. حالا من اینجا نشستم، طبعتاً در حالی غير عادی و می خندم. به این می خندم که ذهنم اصلا توان باز آفرينی دوباره موزاييک های سيمانی خانه مادر بزرگم در دويست دستگاه را ندارد. اصلا يادم نيست که موزاييک ها صاف و صيغلی بودند يا زبر و پر شن و ماسه. فقط يادمهست که داغ بودند در تابستان، وقتی بابو برايم تشت و بشکه آب می کرد که آب بازی کنم. تشت بابو بود در مقابل استخر فلان عمو و آنيکی عمو. بابو اسمش را گذاشته بود استخر مستضعفين.

باز هم می خندم. نمی دانم اینکه ذهنم توان بيرون کشيدن خاطرات سه چهار سالگی ام را ندارد بدتر است، يا اینکه اسم معلم انگليسی کلاس يازده ام را به کل فراموش کرده ام. تصويرش می توانم بکنم اما. سفيد پوست، نه سرخ پوست بود بقدری کک و مک های قرمز و نارنجی تمام پوستش را فرا گرفته بود که تُن رنگی پوستش به نارنجی می زد. نارنجی-پوست بود. می شد حدس زد که موهايش روزی قرمز بوده . مويی برايش نمانده بود، همه را در شيمی درمانی از دست داده بود. شايد شش فيت قد داشت و خيلی لاغر بود. خودش يک بار گفت که سرطان بقدری لاغرش کرده که لباس های بيست سال پيش را می تواند بپوشد. همان شلوار های پاچه گشاد دهه هفتاد را می پوشيد. آمیزش لهجه کاکنی اش با لهجه کانادايی شده بود آش شعله قلم کاری از اصطلاحات ناب بريتانيايی و آن "اِيِ" معروف کانادايی. عينک کائچويی با فريم کلفت سياه می زد. يک چيزی شبيه عينک معروف وودی آلن.
شايد اگر سری به اداره آموزش بزنم و این ديپلم ام را بعد از صد سال بگيرم، کارنامه ای چيزی پيدا کنم که اسمش را نوشته باشند. فکر می کنم که تا الان حتما مرده است. همان روز ها هم قرار بود به زودی بميرد. خودش خواسته بود که کار کند، مجبور نبود.
يادم هست که همان اوایل ترم با هم رفتيم کتابخانه و به من گفت که می توانم روی سياست های مستعمرات کار کنم. پيش خودم قضاوت کردم که"این احمق به خيالش من هندی ام، می خواهد عقده روانی استعماری اش را سر من خالی کند." بعد هم رفت کتاب "کيم" نوشته کيپلينگ را برايم از دفترش آورد و گفت این را تا هفته ديگر بخوان و بيا بعد از مدرسه باهم حرف بزنيم. خيلی آدم مينيمالی بود در حرف. درست منظورش را نمی رساند. به عنوان يک معلم انگليسی شديداً آدم کم حرفی بود. هفته بعد يک چند صفحه ای تأمل در مورد کتاب از این ور و آن ور دزديده بودم را برايش می خو
اندم، وسط کار پريد در حرفم و گفت:

Pardon my French, but are you sucking up to me because you think as a Brit I would celebrate writing such as this? The only reason I asked you to read this, was because I truly wanted to know your opinion…. and you are writing about character development? Well screw the development, read between the lines and tell me what you think of “Kim” within the context of colonialism.

بعداً به معلمم گفتم که به نظر من واقعا کتاب خوبی بود و در شکل نهايتش تفکرات يک استعمار گر را نشان می داد که به مستعمره اش عشق می ورزد.
امروز که کتاب کيم را ورق می زدم، مدام در حال فحش دادن بودم. که آی پدرسوخته اُرينتاليست، وای پدر سوخته کولونايزر، آی ضد زن، وای نژاد پرست...
داشتم فکر می کردم که این چهار کلاس سواد مسخره ام در نهايت برای من يک ديد منتقدانه تلخ عبوس به ارمغان آورده که نقد سياست نثر کيپلينگ به زيبايی نثرش می چرباند. احساس می کنم در روابط با آدم ها هم همينطور شد
ه ام. گاهی يادم می رود که این طرف جدا از اینکه تمام حرف هايش ایراد دارد، ضد زن است، و نژاد پرست، دوست من هم هست، و من دوستش دارم.
از کيپلينگ بخوانيد شعر معروف "بار دوش مرد سفيد پوست"
را و با ديد غير سياسی بسنجيد زيبايی سرود تجليل از استعمارگران را:

Take up the White Man's burden--
Send forth the best ye breed--
Go bind your sons to exile
To serve your captives' need;
To wait in heavy harness,
On fluttered folk and wild--
Your new-caught, sullen peoples,
Half-devil and half-child.

Take up the White Man's burden--
In patience to abide,
To veil the threat of terror
And check the show of pride;
By open speech and simple,
An hundred times made plain
To seek another's profit,
And work another's gain.

Take up the White Man's burden--
The savage wars of peace--
Fill full the mouth of Famine
And bid the sickness cease;
And when your goal is nearest
The end for others sought,
Watch sloth and heathen Folly
Bring all your hopes to nought.

Take up the White Man's burden--
No tawdry rule of kings,
But toil of serf and sweeper--
The tale of common things.
The ports ye shall not enter,
The roads ye shall not tread,
Go mark them with your living,
And mark them with your dead.

Take up the White Man's burden--
And reap his old reward:
The blame of those ye better,
The hate of those ye guard--
The cry of hosts ye humour
(Ah, slowly!) toward the light:--
"Why brought he us from bondage,
Our loved Egyptian night?"

Take up the White Man's burden--
Ye dare not stoop to less--
Nor call too loud on Freedom
To cloke your weariness;
By all ye cry or whisper,
By all ye leave or do,
The silent, sullen peoples
Shall weigh your gods and you.

Take up the White Man's burden--
Have done with childish days--
The lightly proferred laurel,
The easy, ungrudged praise.
Comes now, to search your manhood
Through all the thankless years
Cold, edged with dear-bought wisdom,
The judgment of your peers

تقديم به منفور ترين وبلاگ نويس سال قبل و قبل تر

عکس از کاوه
Hoder was eventually sent to a mental asylum and spent his final years in relavtive solitude

طبق آخرين خبرهای خاله زنکی، در جلسه آخر ستاد سابق معين [همين ديشب ها]، حمايت حسين درخشان از معين يکی از عوامل موثر شکست معين در انتخابات شناخته شد.

در همين راستا من هم اعلام می کنم که حسين من را گول زد و با ريختن مواد مخدر در بابل تی ام من را معتاد کرد.

حسين در يک شب تاريک زمستانی هم بدون اینکه نيک آهنگ بفهمد در ليوان نوشيدنی بدون الکل او مقداری تکيلا ريخت و ما خنديدم.

سخنگوی جنبش فتح اعلام کرد که حسين در سفر اخيرش به اسرائيل محرمانه با رهبران حماس ديدار کرده و آنها را با آخرين مد های چفيه آشنا کرده است. سخنگوی فتح اعلام کرد که با مد کردن چفيه سرخ درديسکو های اسرائيل حسين قصد دارد که روند صلح را مختل کند.

در همين راستا شاکی خصوصی اعلام کرد که حسين با نشان دادن فيلم او در شبکه تلوزيونی وی.او.ای جان او را در داخل ایرانی که او ديگر در آن وجود نداشته به خطر انداخته.

کارامل سگ حسين که به تازه گی عاشق شده، به انجمن حمايت از حيوانات اعلام کرد که حسين در عقيم کردن او دست داشته است. کارامل در حالی که اشک می ريخت به خبرنگاران گفت: "آيا به نظر شما انصاف است که سگی به زيبايی من بترشد؟"

مهدی جامی خبرنگار بی بی سی برای همدردی با کارامل يک روز اعتصاب غذا کرد. و به خبرنگاران گفت: "آقای درخشان يک کاسب کثيف است، بيرونش کنيد آقا!! بيرونش کنيد."


تقديم به دوست عزيزم اميد که این گردهمايی کوچک ضد جنگ را فراموش کرده است. [عکس روی جلد الأهرام]

اميد عزيزم اگر از مرز های ایران زمين بيرون بياييد و به خيابان های نيويورک، واشنگتن، سانفرانسيسکو، لندن، و تورونتو سر بزنيد و در تظاهرات ضد جنگ شرکت کنيد هزاران پلاکارد را خواهيد ديد که روی آنها نوشته شده: به ایران حمله نکنيد.

مقاله توپ پروفسور حميد دباشی در الأهرام را از دست ندهيد .دباشی در این مقاله سعی دارد مساله کارتون های پيامبر اسلام را در زمينه (کانتکست) مرکزيت اروپايی و نژادپرستی که بر عليه مسلمانان و غير سفيد پوستان در روند جهانی شدن وجود دارد، بررسی کند. دباشی در مقاله اش به کتاب اخير خانم فلاچی هم اشاره می کند که بدک نيست درباره این کتاب- این مقاله را هم بخوانيد که بسيار زيرکانه [پدرسوخته آنه ] در روزنامه نويورک سان نوشته شده است.

حالا ببينم که این بی بی سی فارسی که مزخرف ترين مقالات عباس ميلانی را با سرعت نور انعکاس می دهند، این مقاله آدم حسابانه را هم ترجمه خواهند کرد يا خیر!

بعد از دو ساعت کلنجار رفتن با اميد معماريان پای تلفن و شنديدن این که "آبجی شما مخ ات قاط زده"، دارم کم کم به این نتيجه می رسم که نکند واقعاً ديوانه شده باشم!!

اميد عزيز به من می گويد که "دوست من، شما من را در کنار عباس ميلانی نگذار، من مواضع سياسی ام با ميلانی فرق دارد." نگاه مقاله ای که اميد در کانترا کستا تايمز اول همين ماه نوشته بود می اندازم و از او می پرسم که "اميد جان، شما در مقاله تان می گوييد که جنبش ضد جنگ ضعيف است، که مردم ایران ضد جنگ نيستند، که در فلان گردهمايی ضد جنگ ها کمتر از چهل نفر شرکت کردند و در فلان برنامه کمدی دويست نفر، که کلا مردم در ایران قاطی کردند و بحث سياسی هم نمی کنند و خلاصه نشسته اند منتظر، آنوقت اميد عزيز شما به من بگوييد این موضع گيری شما به زبان انگليسی در روزنامه ای محلی چه مفهوم سياسی ای دارد؟"

اميد توضيح می دهد که هدف این بوده که به خوانندگان این روزنامه کمی اطلاعات دست اول داخلی بدهند و کمی هم دولت ایران را از خطر جنگ بترسانند. گوشمالی احمدی نژاد به زبان انگليسی در روزنامه کوچک محلی هم برای خودش عالمی دارد. اميد عزيز همه این حرف ها را می زند و آخر سر هم می گويد که اشتباه نکنيد ها، من به عنوان يک روشنفکر ضد جنگ هستم. اتفاقا عباس آقا ميلانی هم خيلی ضد جنگ است. تا به امروز از او مقاله ای نخوانده ام که به طرفداری از جنگ نوشته باشد. فقط در هوور نشسته اند ایشان و مدام مقالات مزخرف [بدون پشتوانه تئوريک درست و حسابی] چاپ می کنند و ذوق می کنند که طبقه متوسط مدرن در ایران در حال شکل گيری است و اگر آمريکا روی این طبقه متوسط تکنوکرات ایرانی سرمايه گذاری کند، اقتصاد کاپيتاليستی خودش ناگهان رشد و نمو می کند و ليبرال دمکراسی را هم از شکمش می زايد. اتفاقا اميد عزيز همين حرف های شما را هم هرزگاهی می زنند عباس آقا. يعنی می گويد که طبقه متوسط تکنوکرات ایرانی خيلی مايل به ارتباط با آمريکا هستند و حسابی از هر نوع ارتباطی حمايت می کنند. يعنی دقيقا عين شما فاکت می نويسند. ولی شما به عنوان يک ژورناليست می دانيد که هيچ واقعيتی جدا از زمينه سياسی آن واقعيت نيست. اینکه شما این واقعيت را کجا، برای که، به چه قصدی، و به چه شیوه ای بيان کنيد یک حرکت سياسی است و می تواند پی آمد های حتی مخالف سليقه شخصی ضد جنگ خودتان داشته باشد. این که شما به زبان انگليسی این واقعيت را بيان کنيد که مردم ایران از جنگ آنچنان هم بدشان نمی آيد مفهوم و معنی سياسی خاص خودش را دارد و نه ما بوق هستيم، و نه شما.

دارم کم کم ديوانه می شوم. عباس آقا ميلانی که دکترايش را از دانشگاه گلاب هاوايی گرفته اند و بعد هم وارد تينک تنک هوور در استنفورد شده اند، ناگهان به شکل مرزموزی فلان مليون دلار نصيبشان شده که با آن يک عدد مرکز مطالعات ایران در استنفورد راه بياندازد. می گويند که يک شخص خيری دلش ناگهان برای وضعيت ایرانشناسی سوخته است و در جا فلان ميليون دلار تقديم کرده است. نمی گويند که آن شخص خير خودش، فلان ميليون دلار را از کجا آورده!!! سيما نوشته است:

با یکی از استادانم صحبت می کردم، می گفت که استنفورد یک مرکز مطالعات ایرانی راه انداخته. در حالت عادی چنین واقعه ای را باید به فال نیک گرفت. اما نمی دانم چرا وقتی که ایران در آکادمی "سکسی" شده و سرپرست این مطالعات ایرانی در هوور که یک "مغز جنگی" محافظه کار است و کارش مشاوره با دولت امریکا--همان مرکزی که به دولت بوش گفت که تنها راه مقابله با عراق حمله نظامی است-- کار می کند، این مطالعات ایرانی چنگی به دل نمی زند. خب اصلاً "مطالعات ناحیه ای" در آکادمی آمریکا زاده جنگ جهانی دوم بوده و هدف مطالعاتی مثل "مطالعات تروریسم" و یا "شناخت شخصیت" جزو شناخت "دشمن" در جنگ سرد بوده. حالا هم اسلام شناسی و ایران شناسی بسی سکسی شده اند. خب هم لعنت است و هم نعمت. حالا امیدوارم این مطالعات ایران در استنفورد لعنتش بیشتر از نعمتش نباشد!

به فال نيک بگيريم؟ فکر نکنم بشود. مانده ايم يک مشت جوجه دانشجو که در این حاشيه ها بايد دست و پا بزنيم، بلکه بتوانيم هزينه کار را برای امثال دکتر ميلانی بالا ببريم که آن هم بعيد است. دارم ديوانه می شوم.

بنده خدا عليرضا دوستدار هم وسط کار و زندگی و درس و مشق و مقاله افتاده است به فعاليت ضد جنگی. هی به این زنگ بزن و به آن زنگ بزن، به اين آگاهی بده و به آن گوشزد کن. بنده خدا عليرضا هم افتاده است بيرون متن و در حاشيه دست و پا می زند. عليرضا با مريم غروی يک مقاله نوشته اند و سياست های پشت آن کنسرت کذايی "آزادی ایران" در هاروارد را بررسی کرده اند. اینکه چطور انجمن اسلامی آمريکايی با رياست خانم زينب السواجی که از حاميان حمله نظامی آمريکا به عراق بود از این کنسرت "آزادی ایران" هم حمايت کرده اند و ناگهان علاقه مند به مسايل حقوق بشر در ايران شده اند و اینکه آقای عطری خودمان با شرکت در این کنسرت از حمله/حضور نظامی آمريکا در عراق و افغانستان به شدت حمايت کرده است واقعا درد آور است.

چلبی های جهان متحد شويد.


تقديم به عباس آقا دکتر، و اميد آقا حقوق بشری به مناسبت تلاش شبانه روزی شان برای صدور دمکراسی ليبرال به قلب طبقه متوسط ماهواره دار ایرانی.

آخی، حيوونی عباس آقا کلاس چلبی بودنش با رامين احمدی فرق دارد...آ قربون اون انتقادت برم! آی من بخندم اون روزی که این چلبی ها به جون هم بيافتن که چشم و چال هم را در بيارند.

 Posted by Picasa

دم بهمن گرم که بالاخره يک مقاله درست و حسابی درباره سياست حقوق بشر در آمريکا نوشت. واقعا درد آور است که آدم می بيند این روز ها کسانی که به آنها اميد بسته بودیم، وارد سيستم کثيف گسترش امپراتوری آمريکا شده اند و به اسم حقوق بشر و با گرفتن پول دارند با آگاهی کامل از رفتار خودشان سرنوشت ایرانيان را رقم می زنند. پولشان را که می گيرند، به مراکز قدرت در آمريکا وصل هستند، شارلتان هم هستند و کار چهار تا جوجه دانشجو که می خواهند پته شان را روی آب بريزند بسی مشکل. خدا صبرمان دهد. مقاله بهمن را بخوانيد و تا می توانيد
لطفا به آن لينک بدهيد.
در ضمن گزارش علی سجادی من را واقعا کشته است. علی افصحی را به خاطر شرکت در کنفرانس براندازی دار و دسته رامين احمدی در ایران بازداشت می کنند، آنوقت آقای سجادی (که دوست آقای رامين احمدی هست) نه تنها درست و حسابی دليل بازداشت افصحی را که کاملا هم به آن واقف است را بیان نمی کند، بلکه ترجيح می دهد به این بسنده کند که آقای افصحی آخوندی قرتی بود و بازداشت شد.علی جان، دمت گرم! پدر کشتگی با جمهوری اسلامی، اسلام و مسلمين تا این حد که خبر جعل می کنی؟ خبر را که در این راديو کوفتی تان هميشه جعل می کنند، این خراب کردن واشنگتن پست به روش مرموزاست که من را کشته. علی عزيز، شما دقيقا از طریق کدام وبلاگ قبل از چاپ مقاله واشنگتن پست پیشبینی کردید که آنها قصد انتقاد از سياست های که پول شما را تامين می کنند را دارند؟ نکند که از وبلاگ خصوصی/مخفی دوست عزيزتان رامين احمدی خبر دار شديد؟ آقای سجادی آدم های مثل عماد الدين باقی فرقشان با دوستانشان که امروز برای آقای احمدی اسناد حقوق بشر جمع می کنند این است که شرف دارند و برای عقيده شان هزينه داده اند.
--------------------------------------
تقريبا همه بچه هايي كه عضو انجمن بودند يا فعال بودند آقاي علي افشاري را به خوبي و آقاي اكبر عطري را دست
كم دورادور مي شناسند.در سخنراني اين دو فعال در برابر جمعي از اعضاي كنگره به نظر من تا آنجا كه به متن سخنرانيها مربوط مي شود از جنگ دفاع نمي شود و كنگره آمريكا از آن پرهيز داده مي شود, در واقع دعوتي ست به ياري ملت ايران براي تحميل يك انتخابات آزاد به حكومت ولايت فقيه, آنچه هم اينجا و هم در جريان فراخوان رفراندم بي پاسخ ماند, "چگونه چنين كنيم" است. به راستي دولت آمريكا دقيقا با چه ابزاري ميتواند حكومت ايران را به امضاي مسالمت آميز!!! سند مرگ خود وادار كند؟ اگر جنگ نه, تحريمي كه به مردم كوچه و بازار هم ضربه بزند نه, پس چگونه؟ آيا دوستان ما در زبان چيزي مي گويند و در عمل آدرس ديگري مي دهند؟ بگذاريد به پرسشهايي كه در نخست اشاره كردم برسيم. آيا آقاي اكبر عطري به واقع همانطور كه ادعا ميكند, با جنگ مخالف است؟ يا عضويت ايشان در "كميته خطرات روز" كه با عضويت راستگرايان حزب دمكرات مانند سناتور ليبرمن و تندروهاي طرفدار جنگي چون دانيل پايپ, كليفورد دي مي و چندين و چند عضو موسسه جنگ طلب معروف مانند "آمريكن انستيتو آو انترپرايز" تشكيل شده, پيامهاي ديگري به ما مي دهد؟ حتما آقاي عطري به خوبي واقف هستند كه وجود اسم آدمي مانند آقاي هاول در آن ليست بيشتر يك شوخيست و هيچ چيزي از ماهيت جنگ طلب چنين موسسه هايي نخواهد كاست. اگر كمترين شكي داريد به مقاله منتشر شده در روز 23 ژانويه امسال روي وب سايت اين موسسه مراجعه كنيد. كه در پاراگراف دوم ودر توجبح حمله به ايران مي نويسد: " بر اساس نظر سنجي ها....اكثريت آمريكاييها با يك حمله نظامي محدود به ايران براي نابود كردن توانايي هسته اي آن كشور موافقند". در واقع من هيچ اشكالي در همكاري و عضويت در چنين مجموعه اي نمي بينم, بلكه مشكل اساسي در قسم هاي حضرت عباس است. (عكس آقاي عطري در پايين صفحه اعضا را مشاهده كنيد) امااين پايان ماجرا نيست. آقاي عطري و افشاري بايد توجه داشته باشند كه استفاده از عنوايني چون "رهبر جنبش دانشجويي" به حق خارج از اصول دمكراتيك و به دور از واقعيت است و دوستان ما بايد توجه كنند كه حتي اگر ديگران در مقالات از چنين عنوايني استفاده كنند, آقايان وظيفه دارند كه خواستار اصلاح شوند كه همه مي دانيم هيچ كس چنين وكالتي از طرف جنبش دانشجويي ندارد. متاسفانه براي مثال در زير عكس آقاي عطري در اين مقاله كه گزارشيست از سخنراني ايشان در جمعي به عنوان "دانشجويان مدافع دمكراسي" در معرفي ايشان مي نويسد: "حسين نامدار در كنار اكبر عطري, رهبر جنبش دانشجويي ايران" !!!!
مركزي به نام
مركز جمع آوري اسناد نقض حقوق بشر در ايران نمونه ديگري از فعاليت جمعي از فعالان سياسيست كه تحت عنوان حقوق بشر در حال فعاليت هستند. از منابعي شنيدم كه آقايان عطري و سازگارا, و خانم ليلي پورزند با اين مركز همكاري دارند و طبيعتا در برابر خدماتي كه انجام مي دهند حقوق دريافت مي كنند. تاييد يا تكذيب اين شنيده به عهده خودشان. باز هم تاكيد مي كنم كه نفس قضيه محل بحث نيست , بلكه اطلاع عموم از منابع مالي و موضع گيري هاي افراد در برابر حمله احتمالي آمريكا و تحريم و دريافت كمكهاي مالي از اين دولت توسط افراد لازم است. به استناد اين مقاله در مجله روزانه دانشگاه "ييل" به تاريخ شانزدهم اكتبر سال 2004 , وزارت خارجه آمريكا بودجه دو ساله اي را به مبلغ يك ميليون دلار به مركز جمع آوري اسناد نقض حقوق بشر در ايران اختصاص داده است. همين نشريه اضافه مي كند كه آقايان دكتر رامين احمدي, پيام اخوان و خانم رويا هكاكيان- همسر آقاي دكتر احمدي- موسسين اين مركز هستند. لازم به يادآوريست كه آقاي دكتر رامين احمدي در مقاله هاي متعدد مواضع سياسي خودش را روشن كرده است كه به نظر من جالب آمد كه حتما براي شناخت ايشان مطالعه كنيد. در بخش "منابع مالي" وب سايت اين مركز ليست كمك دهندگان مركز وجود دارد كه در صدر آن وزارت خارجه آمريكاست و البته تعدادي مراكز غير دولتي ديگر. خوانندگان با توجه به رقم يك ميليون دلاري اهدايي از طرف وزارت خارجه و عدم اطلاع رساني مركز در مورد ارقام مي توانند حدس بزنند كه بخش اصلي كمك از وزارت خارجه آمريكا دريافت مي شود. اين مركز توضيح مي دهد كه كاملا مستقل است و هيج وجهي كه آن را ملزم به رعايت سياست دولت يا نهاد خاصي بكند را نخواهد پذيرفت. باور كردن چنين ادعايي البته به عهده خوانندگان است, اما آنچه توجه من را به اين مركز جلب كرد, مقاله غير منتظره اي بود كه ديروز در روزنامه "واشينگتن پست" به چاپ رسيد.(اگر مقاله كد مي خواهد يك نسخه اش را گذاشتم اينجا) در اين مقاله ضمن بررسي خطرات احتمالي كمك 85 ميليون دلاري دولت آمريكا به گسترش دمكراسي در ايران براي فعالان داخلي مصاحبه اي هم با روزنامه نگار معروف آقاي عمادالدين باقي مي كند. او ضمن توضيح شرايط سخت داخل ايران, داستان جالبي از تماس كساني از طرف مركز جمع آوري اسناد و مركز جهاني درگيري مسالمت آميز(به احتمال قوي آقاي رامين احمدي يا يكي از خانمهاي همكاراش) براي دعوت آقاي باقي به يك كنفرانس يا كارگاه آموزشي حقوق بشر در شهر دبي, تعريف مي كند. آن فرد به آقاي باقي اين تصور را مي دهد كه اين (كارگاه آموزشي) به نوعي با سازمان ملل در ارتباط است و كمترين اشاره اي به بوجه ميليون دلاري آن از طرف وزارت خارجه نمي كند.(چراش را خودتون بپرسيد) , آقاي باقي كه ممنوع الخروج است هم خانم, دختر و روحاني جوان آقاي افصحي كه منتقد سينما بوده را همراه جواني از فاميل به دبي مي فرستد. خيلي مخصر و مفيد مي نويسد كه كارگاه آموزشي كذايي به هيچ عنوان آنچه تشريح شده بود نبوده است.پس چه بوده است؟ آقاي باقي ميگويد به غير از يك آموزش سطح پايين حقوق بشر در واقع, آموزشي براي چگونه برانداختن رژيم ها و شورش با الگو هايي مانند آنچه در صربستان گذشت. ( حدس مي زنم كه در محتوا خيلي با مقاله آقاي دكتر رامين احمدي متفاوت نباشد) آقاي باقي با ياد آوري شرايط سختي كه در ايران براي فعالان حقوق بشر وجود دارد, تاكيد مي كند كه دعوت آنها به اين كنفرانس -كارگاه آموزشي, با پنهان كاري و عدم صداقت كار نادرستي بوده است. به محض اعلام رسمي رقم 85 ميليون دلاري آقاي بوش براي گسترش دمكراسي در ايران, در روز 12 فوريه , 23 بهمن, آقاي افصحي به همراه جوان خيشاوند با آقاي باقي كه به اين سفر رفته بودند بازداشت مي شوند و همسر آقاي باقي به دفتر آقاي مرتضوي احضار مي شود. آقاي باقي با اشاره به كساني كه او را دعوت كردند, گفت: "اينها نمي فهمند ما در چه دنيا و فضايي زندگي مي كنيم" آنچه اين ماجرا را از همه چيز جالب تر مي كند چاپ مقاله اي همزمان با واشينگتن پست در روزنامه دست راستي نيويورك سان است كه با بازگويي ماجراي بازداشت آقاي افصحي به خاطر شركت در كارگاه آموزشي دبي, با آقاي رامين احمدي مصاحبه مي كند و به انعكاس نگراني وي در مورد اعترافات احتمالي آقاي افصحي زير فشار حكومت, مي پردازد. ولي كمترين اشاره اي به نقش و اتهام عدم صداقت و فريب دادن خانواده آقاي باقي كه متوجه آقاي رامين احمدي است نمي كند. اين مقاله را هم تا انتها بخوانيد تا از جزييات بيشتر در مورد اعزام 10 ديپلومات آمريكايي به دبي براي كمك به مخالفين ايراني و ديگر حواشي مطلع شويد. اما اين داستان يك پيچ آخر هم دارد كه از همه پيچهاي قبلي زاويه دار تر است. راديو فردا پيش- توجه كنيد- پيش از انتشار مقاله واشينگتن پست پس از دو هفته كه از بازداشت آقاي افصحي مي گذرد, با اشاره به مقاله اي كه قرار است در واشينگتن پست چاپ بشود, خبر مي دهد كه اين روزنامه به سياست هاي دولت آمريكا در مورد ايران انتقاد كرده است و با خانواده آقاي افصحي كه از زمان بازداشت او را نديده اند و آقاي باقي مصاحبه كرده است. نخست اينكه اين شايد-دست كم تا آنجا كه من خبر دارم- اولين بار باشد كه راديو فردا در مورد مقاله نشريه اي پيش از آنكه منتشر شود و بر اساس خبرها روي وبلاگها گزارشي تهيه مي كند. چون اگر با دقت گوش كنيد مي بينيد كه خبر بازداشت آقاي افصحي قبلا در مصاحبه اي با آقاي شمس منتشر شده بود و در اين گزارش آقاي افصحي بيشتر بهانه اي است براي تحليل پيشاپيش مقاله اي كه هنوز چاپ نشده است. عجيب تر اينكه به نظر مي آيد دو فرد مصاحبه شده (دكتر نوري زاده و رضا معيني) هر دو بر اين تصور بوده اند كه خبرنگار واشينگتون پست با خود آقاي افصحي كه در زندان است و حتي خانواده اش را نديده است هم ديدار و مصاحبه داشته است و شروع مي كنند به محكوم كردن و ترديد در اتفاقي كه از اساس به وقوع نپيوسته و خبرنگار واشينگتن پست فقط از ملاقات با آقاي باقي صحبت مي كند. چرا راديو فردا پيشاپيش عليه يك مقاله منتشر نشده بر عليه مركز جمع آوري اسناد به مديريت آقاي رامين احمدي گزارش تهيه كرده است و وانمود ميكند كه خبرنگار واشينگن پست با آقاي افصحي در زندان ملاقات كرده است؟ آقاي رامين احمدي چه جوابي براي اتهامات آقاي باقي دارد؟ چه كساني با پول دولت آمريكا و دقيقا به چه منظوري به دبي رفت و آمذ مي كنند؟ آيا آقاي عطري , افشاري و كساني كه با اين مركز در تماس هستند از ماجرا هايي از اين قبيل مطلع هستند؟ در پايان به قسمت آغازين اين خطوط باز مي گردم كه نيروهاي سياسي, نهادهايي به اصطلاح حقوق بشر كه در عمل مشغول فعاليت سياسي هستند و شخصيتها و افراد شناخته شده, از اصلاح طلبان تا مجاهدين خلق, چه حد و حدودي و چه مرزي در رفتار خود و منابع خود, براي مبارزه و ايجاد تغييرات مورد نظر قايل هستند؟ تكليف مجاهدين معلوم است, آنها تا همكاري با و كمك گرفتن از صدام هم براي رسيدن به هدف پيش رفتند. بسياري جلب كمك و همكاري با آقاي بوش و دولت آمريكا را بي اشكال مي دانند و احتمال حمله همين دولت آمريكا به ايران را نيز مانعي براي تداوم اين همكاري نمي دانند. گروه ديگري همه اينها را خلاف و در تضاد با اصول خود مي دانند. قضاوت اينكه كدام يك تصميم بهتري گرفته است بر دوش ملت ايران است ولي وظيفه ما اين است كه كمك كنيم همه اين مواضع- هر چه هست- شفاف تر شود. از حرف كه بگذريم, اگر در عمل دوستان ما از حمله آمريكا حمايت مي كنند, بر عهده آنهاست كه توضيح دهند اين موضع با مواضع سازمان مجاهدين چه تفاوتي مي كند
-----------------
.

کادوی تولدم را دستم گرفته ام، عقيقش را در نور نگاه می کنم و به شعار حک شده بر رويش می خندم که تنها بهمن است که می داند آنچه من را در زندگی خوشحال می کند همانا يکی انگشتر عقيق با شعار "نصر من الّله و فتح القريب" است.

امروز با سيما در رستوران پرتغالی به این نتيجه رسيدم که در این بيست و هفت سال گذشته من هيچ پخی نخورده ام و آن را هم که خورده ام اینجا نمی توانم بنويسم. و البته بهترين قسمت زندگی من همين هيچ نکردن ها بوده است. که در این قسمت داستان سيما چشم غره ای نثارم می کند که خواهشاً این کس و شعر های اکزيستنشياليست های کون گشاد شکم سير را به رخ من مکش و به جای این مزخرف گويی ها "برو کار می کن". پيشنهاد سيما این است که يک مدتی در شلتر زنان کتک خورده کار کنم. می گویم در این بيست و هفت سال زندگی فمنيستی ام کتک هم خورده ام. کتک که البته در مقابل آن لحظه ای که به پای مرد کتک زن افتادم که "خواهش می کنم من را بگير، تو من را نگيری بدبخت می شوم"، هيچ است. می گويم حکايت فمنيست شدن من هم بسان لزبين شدن فلانی است که هی می شد و نمی شد.

زنگ زده ام که آقا علف داريد؟ " می خندد که زن حسابی تو با این سيبيليت هرکه نداند فکر می کند که خلاف ترين خلاف هايی، آن وقت وييد نداری؟" می خندم که مرد حسابی تلفن مرد دلال را گم کرده ام و این شب تولدی را چه کنم؟ می گويد خواهر ما، ما از شما سنگين ترش را می خواهيم که این زندگی سگی را سر کنيم."

به سيما می گم سيما يک عمر نرمال زندگی کرده ام، کون لق مردم بزن بريم کمی کس خل بازی در بياوريم. طرح خطاطی عربی را که از اینترنت دزديده ام، نشان نقاش خالکوپی می دهم، می گويد: "پشت کمر پر از عصب است و درد دارد." جا می زنم. طرف نگاه موهای آبی ام می کند که تو که بايد از این قوی تر باشی زنک. سيما می گويد: " همچین که مرد تن سوراخ کن قرارداد اگر خون آمد و چرک کرد به ما مربوط نیست را مقابلت گذاشن که امضأ کنی، زرد کردی."

باهم به ريش ترسو ام می خنديم که رفته بوديم من خالکوبی بگیرم و آهن به بدنم وصل کنم. دست از پا درازتر با همان کله آبی به خانه بر می گرديم. فرح خانم هم به ريشم می خندد و نگاهم می کند که "این را گردن من و بابات نمی تونی بندازی ...خودت جهودی" (بی خيال انتی سمتيزم...اگه تا حالا نفهميده باشيد هستم، خنگيد!)

هميشه از این بيوگرافی نوشتن ها و از خود تعريف کردن ها که آی من این کار را کردم و بعد هم آن کار را کردم و بعد هم در واقع هيچ کار نکردم متنفر بودم. این هم که الان اینجا نشسته ام و می نويسم برای این است که این وبلاگستان، این حسين قالتاق، این نيکان نادون ،این امشاس حقگو، این سيمای خر خون، این وارطان جمهور، این باربد محجور، این کلنگ رنجور، این مريم وحی گو، این شفای مجنون، این ياسر چرت گو، این هپلی هاپو، این مردک تفت گو، این شفای مجنون، این بهمن حیرون، این پرستوی خندون، این خورشيد مهربون، این امين آقا عنکبوت، این پيمان خنگول، این عليرضای شاسکول، اون عليرضای بامبول، و هزار هزار آدمی که تو دنيای مجازی با همه خوبی و بدی هاشون پلاس هستند،به من این اجازه را داده اند که راحت باشم و بنويسم. اعلام عشق می کنم به همه شما، و این را غنيمت بشماريد که عمراً بنده ديگر احساساتی بشوم.

فکر می کنم برترین کارهایی که در زندگی ام کرده ام عشق بازی هايم بوده و در ميان این بباز ها، عشق به فرح خانم، بهترين اش. فرح خانم در بيست و هفت سالگی من را زاييد، و من در بيست و هفتمين سال تولدم هرگز خيال ندارم که بزايم.
و حالا به مناسبت این همه احساسات که از من در می شود، همگی باهم بخوانيد: بيگی منو!

وبلاگ این رفيق قدیمی ما، پوريک را که در يک اقدام سلحشورانه روانه افغانستان شد که برای صليب سرخ جهانی کار کند را از دست ندهيد. پوريک مردی است گیاه خوار که تمام فعاليت ها و وظایف بشر دوستانه اش را به امید يک لقمه کباب بره آبدار (عملا نپخته) انجام می دهد. عاشقانه ترين خاطرات زندگی ام، با این مرد در حال خوردن استيک های نپخته، بره نپخته، و ماهی نپخته بوده است.

من و پوريک هردو سبزی خوارانی دوست داشتنی و مهربان هستيم که تنها در زندگی يک هدف را دنبال می کنيم و آن هم خوردن گیاه خواران چهار پا، پرندگان، دوسيزستان، آبزيان سخت پوست و غير سخت پوست، سخت پوستان زمينی، قارچ ها، جلبک ها، و انواع گياههای دريايی و غير دريايی و (همگی به شکل نیمپز.)

پوريک غير از خام خواری، آشپزی، وطن پرستی (همراه با اسانس نژادپرستی)، ایرانشناسی، تاريخ باستان خواندن، استعمال مواد غیر قابل بیان، قتل رساندن طالبان به شکل مشکوک و کشتن افراد بی خانمان علايق ديگری هم دارد. اتفاقا عکاس بسيار خوبی هم هست که عکس های او از افغانستان را از دست ندهيد.

اگر با پوريک دوست می شويد بدانيد که این مهربان وقتی به خانه تان می آيد نه تنها چراغ نمی آورد، بلکه هنگام رفتن (اگر برود) حتما مقاديری غير قابل رويتی کتاب از کتابخانه شما بلند خواهد کرد که بعدها شما این کتاب ها را در خانه ساير دوستانتان خواهيد يافت، زيرا که پوريک حافظه اش به درد عمه اش می خورد و کماکان فراموش می کند که از کجا کتاب بلند کرده است.