آی آی آی آی از دست اين جمهوری اسلامی ايران

در بالاترين يک سری بحث بر سر مساله بهايی ستيزی در ايران بالا گرفته و حالا ملت دارند چپ و راست لينک می دهند به اين سايت های مزخرف تبليغاتی شيعه که پر از دروغ های تاريخی و خشونت کلامی بر علیه بهاييان است. سه ساعت است دارم وسط کتاب هام، مقاله هام و اينترنت دنبال ترجمه فارسی مقاله های خيلی خوبی که دانشمندانی مثل محمد توکلی طرقی، جانت آفاری، نگار متحده، شاهپور راسخ، نادر سعيدی، موژان مومن، تاد لاسون، دنيس مککوئن...(و خيلی های ديگه که الان يادم نيست) نوشته اند می گردم و يک نسخه فارسی از تحقيقات هم نيست که من اينجا بخواهم به آن اشاره کنم. در اينترنت هم هرچه گشتم، مقاله درست و حسابی که تنها جنبه تبليغاتی و فرقه گرا نداشته باشد، پيدا نکردم که نکردم. من واقعاً نگران وضعيت توليد دانش در زبان فارسی هستم. به دليل سياست های جمهوری اسلامی نازنين و به خاطر اينکه بيشتر اين دانشمندان برای تاريخ نگاری و تحقيقات شان به هر حال بايد با ايران در تماس مداوم باشند و هرزگاهی هم به ايران سفر کنند، ناچارند به شکلی مراقب متون فارسی که به اسم آنها چاپ می شوند باشند. به گمان ام توليد دانش به زبان فارسی (در واقع عدم توليد دانش) در مورد بهائيان هم مشمول همين حکم کلی است.

يکی از سفارش های اکيدی که به بنده می شود اين است که خودم را محکوم به تبعيد نکنم. فکر می کنم اين ترس از تبعيدِ خود خواسته و ناچاری خيلی دارد روی روند ايجاد دانش به زبان فارسی تأثير می گذارد. خود بهائی ها هم که بی خيال بازار های ايران شده اند انگار و اين روز ها بيشتر در حال تبليغات فرقه اي در مناطق ديگر اين کره خاکی اند. اين مساله زندگی بهائيان در ايران خيلی مساله تاريخی مهمی است و من فکر نمی کنم بهائيان هيچ جای ديگر دنيا مشکلاتی مشابه بهائيان ايران داشته باشند. اما با اين حال، به نظر می رسد که اين دليل کافی برای ايجاد دانش بی طرف (و علمی) و ترجمه تاريخ نگاری های دانشمندان متخصص تاريخ بهائيان در ايران نيست. آنچه که مسلم است اما ايجاد دانش در مورد مسائل تاريخی پيرامون شکل گيری جنبش بابی و بهاييت بسيار فقيرانه است و جوانان بالاترين امروز صد سال بعد از کسروی همچنان دارند، حرف های کسروی را اين بار با چاشنی آخوند های حجتيه به خورد مردم می دهند.

به هر حال برای آنها که انگليسی می خوانند اين وب سايت خوان کول يک مجموعه خوبی از مقالات و کتب مربوط به مطالعات بهائی را شامل است.

يک مجموعه خوبی از مقالات علمی در چهارچوب مطالعات بهائی

اسناد تاريخی به زبان انگليسی

با اضافه اسناد و مدارک به زبان فارسی و عربی

يک مقاله خوب از خوان کول در مورد بنيادگرايی بهايیان آمریکا و سياست های فرقه گرايی

اين هم يک ويديو ديگر در مورد زندگی بهائيان ايران-که البته يک مقدار نمک فلفلش زياده

بهائی ها در آفريقای جنوبی (من اين يکی رو نديدم)

اين هم يک پروموی کوتاه در مورد يک مستند که در باره زندگی بهائيان در مصر ساخته شده است. اين فيلم در مصر ممنوع شد.

اين هم اين مستند معروف بهايی ها در حياط پشتی ما، که من هرگز نتوانستم آخرش را ببينم چون هر بار اين گوگل ويدوی خاک بر سر خراب شد. داستان اين مستند خيلی با نمک است و دو اسرائيلی کنجکاو می شوند که بدانند در ساختمان های زير باغ های باب چه نهفته است. خودشان را به هزار در تخته می زنند که اين مهم را کشف کنند.

الان متوجه شدم که يک موجودات فضايی اي اين فيلم را به فارسی ترجمه کاملاً مزخرف و بهائی ستيزانه کرده اند (امم که می تونه اين کار احمقانه رو بکنه جداً؟ کمی فکر کنيد! واقعاً چه کسانی اينقدر احمق و علاف اند).

به هر حال کسانی که انگليسی بلد نيستند می تواند ترجمه کاملاً دروغين و خالی بندی اين فيلم را با دوبله فارسی ببينيد در چهار قسمت:

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم

تاکيد می شود که اين فيلم خيلی سرگرم کننده است و اين دوبله مزخرف کاملاً بی انصافی و دروغين است. نسخه اصلی اش که زيرنويس انگليسی دارد کاملاً توصيه می شود. من خير سرم يک بار معمار و طراح باغ های باب فريبرز صهبا را ملاقات کردم و اگر اين فيلم را زودتر می ديدم می توانستم از او بپرسم که جريان اين ش هر زير باغ های باب چيست! حيف...در ضمن آدم بسيار محترم و جالبی بود آقای صهبا، درست مثل همه بهائی هايی که تا به امروز شناخته ام و خيلی هاشان صميمی ترين دوستانم هستند.

و از همه ويديو ها بهتر...عارف است....عارف شاهکاره!

گوگل ريدر خداست...
دم امين آقا عنکبوت گرم که چند وقت پيش در يکی از اين خاموشی های بلاگرولينگ اين گوگل ريدر من رو بدون اينکه من هيچ زحمتی بکشم راه انداخت و يک مشت بلاگ مورد علاقه همه را هم ريخت توش. دم آبجی مان ندا دهقانی هم گرم که مارا ياداوری کرد که از اين سرويس گوگل ريدر استفاده کنيم. خلاصه بنده از امروز هرچی که ارزش ديدن، شنيدن،
خواندن، فکر کردن، عصبانی شدن، فحش دادن، و...داشته باشد را اين کنار سمت راست وبلاگ پست خواهم کرد. باشد که مورد قبول قرار گيرد.
اما فقط يک سئوال از حرفه اي ها: اگر من بخواهم لينکی را از صفحه اي که در آن عضو نيستم (subscribe) اضافه کنم، بايد چه کنم؟

دو دو دو دو دو دو، مردم

دم مردم گرم...
دم مردم گرم...
دم مردم گرم...



اين مزخرفات امنيت اجتماعی آدم های بی صفتی مثل سردار رادان فقط توسط خود مردم در محله هاست که می تونه باهاش مبارزه بشه. من واقعاً به اين مردم افتخار می کنم که توی اين وضعيت خفقان، صداشون رو بلند کردند. واقعاً زنده باد مردم.
من يک سيبيل احساساتی ام!
جريان از اين قراره که يک دختری رو تو محله آرياشهر گشت ارشاد می گيره و مردم شاکی می شوند و با نيرو های انتظامی در گير می شوند و در اين ميان شعار بر عليه حکومت اسلامی هم می دهند. صفحه بالاترين همه لينک های مربوط رو جمع کرده اما من فقط با استفاده از کلمه شورش که فکر می کنم در فارسی بار منفی داره خيلی مخالفم. اين کاری که مردم کردند اصلاً شورش نيست. اين يک اعتراض کاملاً به جا به از بين رفتن حقوق مدنی شون به عنوان شهروند های مدنی است.
دوستان و آشنايان و اينها...
من مثلاً می خواستم از بالاترين استفاده کنم که نوشته های خوبی که می دانم حيف است کسی نخواندشان را تبليغات کنم که فکر کنم گند زدم. همه را ساعت های عجيب و غريب که مردمان خوابند وارد کردم و به عبارتی لينک ها را سوزانيده ام. حالا شما خواننده های وفادار من هستيد، بدانيد و آگاه باشيد که من خيال دارم از امروز يک لينک دونی برای خودم در صفحه بالاترين تشکيل دهم که شما هم می توانيد برويد نوشته هايی که به نظر من به درد بخود بوده اند را بخوانيد.
اين شما و اين لينک دونی شخصی بنده که اگر اين بالاترينی ها بيرون ام نکنند (چون گويا تريپ اش اين است می شود به همه لينک هایت امتياز منفی دهند و دو دوره شوی) سعی می کنم هر روز يکی دو تا لينک به آن اضافه کنم.

مسابقه شعار

اين عکس رو الان در ايرانيان ديدم و از نظراتِ شعاروار دوستان بقدری خنديدم که به اين نتيجه رسيدم که بايد برای اين عکس منحصراً يک مسابقه شعار ترتيب بدهم. اصلاً حالا که رخوت در وبلاگستان زياد شده، می کنيمش يک بازی وبلاگی. هرکس یک عکسی که دوست دارد را انتخاب کند تا مردم برايش شعار بنويسند. هرچه باشد از مسابقه لوس و بسيار بی مزه کتاب های نا تمام که بهتر است (من به والّله در عمرم هيچ کتابی را تمام نکرده ام، نمی دانم اين تريپ روشنفکری کتابخانانه جهت ترويج کتابخوانی است يا چه! اصلاً مگر می شودهيچ کتابی را تمام کرد؟).
اين شما و اين عکس. شعار های خود را در قسمت کامنت ها بگذاريد. برنده، جايزه مخصوص هيت داوران را با توجه به شعاری که نوشته است خواهد گرفت.




اين پورن نيست اين تجاوز است: نگاهی به يک سايت ايرانی

يکی از دوستان یک سايت پورنوگرافيک ايرونی رو به من معرفی کرد. می توانم ادعا کنم که با ژانر پورن فرنگی آشنايی کامل دارم و خوب هم در مسائل تئوريک و فلسفی پيرامونی اش وارد ام اما اين "سايت *&^&%$" حسابی مشکل دار است. صحنه های تجاوز به زنانی که به وضوح دارند به نشان دادن صورت هاشان اعتراض می کنند را، بدون در نظر گرفتن عامليت و رضايت آنها نشان می دهند. می دانم که اگر لينک بدهم به وديو های خاص، دارم حمايت می کنم، يا اينکه...
بايد پس فردا بلند شوم بروم ببينم چطور می شود درِ اين بی شرف ها را تخته کرد! من هيچ مشکلی با پورنی که شرکت کننده ها درش کاملاً رضايت و عامليت داشته باشند ندارم و بسيار هم خوب است. اما اين افتضاح است که صحنه های تجاوز به زنان شده فيلم سکسیِ شب مردم!
اينقدر حالم بد شده که ديگر اصلاً نمی توانم در مساله دقيق شوم و نقد درست و حسابی بنويسم! يک مشت مردمان حيوان!
-------
الان که حالم کمی بهتر شد می نويسم:

تمام ويديو ها در چهارچوب هنجار های دگرجنس گرايی بودند و تنها سه فيلم از سکس همجنسگرا ها بود که آن هم پورن خصوصی بود و نمی شد گفت که تجاوز است چرا که همه شرکت کنندگان در عمل گايمان کاملاً به وجود دوربين واقف بودند. حال اينکه خبر داشته اند پورن خصوصی شان از انترنت سر در می آورد را ديگر نمی توان فهميد.

در تمام ويديو ها هنجار های دگر جنس گرايی به نحوی اجرا می شد که زنان تنها آنجا برای دادن سرويس های جنسی حضور داشتند. يعنی يکی از سوراخ های بدن را در اختيار يک يا چند آلت مردانه قرار می دادند و به شکل بسيار انفعالی (حتی آنها که مورد تجاوز قرار نمی گرفتند) پذيرای آلت های آقايان بودند. تنها در يک يا دو مورد زنان لذت بدن خود را با زبان بدنی و کلام نشان دادند.

در تمام فيلم ها از زنان خواسته می شد که سکس دهانی (oral sex) اجرا کنند و زبانی که برای اين کار استفاده می شد عموماً با افعال امری ساک بزن، بخور، بکن تو دهنت کامل می شد. در تمام فيلم ها (من همه فيلم ها را ديدم) يک بار هم روی هيچکدام از زن های سکس دهانی اجرا نشد. يعنی زن ها تنها دهنده سرويس جنسی از دهان و نه دريافت کننده آن بودند!

چند تا مساله که برای من خيلی دردناک بود در اين ودييو های اين سايت صحنه های به وضوح تجاوز بود که در همه موارد زن ها بسيار جوان و شايد حتی زير هجده سال بودند و متجاوز مردی بود که با آنها نزديکی شخصی دارد و معلوم است يا با هم دوست اند يا هم را به خوبی می شناسند. پس در واقع همان ژانر پورن خصوصی است با اين تفاوت که به زن به راحتی در مقابل دوربين تجاوز می شود.

در بيشتر ويديو ها زن ها به جديت از کسی که دوربين در دست دارند می خواهند که صورتشان را نشان ندهد يا که اصلاً فيلم نگيرد که گويا در اين موقعيت کسی به حرف شان اصلاً گوش نمی دهد.

از همه وحشتناک تر برخود مردان با زنان فاحشه بود که به وضوح از خشونت کلامی و فيزکی در مقابل آنها استفاده می کردند و فيلم گرفتن از زنان فاحشه هم با خشونت انجام می شد.

بسيار از فيلم مشخص بود که با دوربين مخفی گرفته شده و زنان در فيلم (و شايد در بعضی موارد مردان) از وجود دوربين خبر ندارند.

بعضی از اين فيلم ها بقدری دردناک بود که من برايم سخت است تصور کنم کسی در چنين شرايطی می تواند تمايلات شهوانی اش را همچنان نگاه دارد و به کارش مشغول باشد. در يکی از صحنه ها يک زن فاحشه توسط سه مرد کرده می شد، مدام او را فحش و بد و بيراه می دادند که "خيس کن ديگه!" و البته زمان قراری شان به سر آمده بود و اين سه مرد زن را بر خلاف ميل اش و اعتراض هايش همچنان با خشونت می کردند.

در صحنه اي ديگر زنی که شايد فاحشه بود به مشتری اش که مدام از او می خواست دوربين اش را خاموش کند توضيح می داد که نه از پشت می دهد نه ساک می زند، اگر می خواهد زود کارش را بکند و برود و در تمام طول اين مکالمه کودکی از اتاق کناری زن را صدا می زند که خاله تلفن!

من نمی خواهم برای کسی اينجا صدور حکم کنم. ممکن است اين فيلم ها برای خيلی ها لذت بخش باشند اما اينکه عامليت زنان به اين صورت به زير سئوال می رود و تجاوز به آنها می شود فتيش يک ملت، بسيار خطرناک و تاسف بار است. از آن بدتر اينکه امکان هيچ پيگرد قانونی اي هم نيست و قانون هم در اين شرايط به نفع زنان کار نمی کند.

در نهايت بی انصافی است اگر نگويم که تمام آلت های مردانه اين فيلم ها از ميآنگين های بين المللی به وضوح کوچک تر بودند!

----------
به ژورناليست مملکت پيغام دادم که يک کاری کنيد، می گه بابا تو تهرون ريخته از همين تجاوزی هاش هم ريخته می خوای آدرس بدم بهت کجا! دمش گرم باز گفت پشت قضيه رو می گيره!

به یکی از دوستای نزدیکم که در ایران هست و سرش تو اخبار اجتماعی سیاسی زیاد میچرخه می گم اين جريانش چيه؟ می گه:

الان تو گوشی موبایل همه از این کثافت کاری ها و بی شرف بازیها تا دلت بخواد پیدا می شه!تو مترو هم برای هم بلوتوث میکنن. آدم پستی و پلشتی آدما رو تا این اندازه می بینه واقعاً از همه چیز بیزار می شه! آره تو مترو ها همه که می شینن برای هم فایل بلو توث میکنن.
بیشترین چیزی هم که رد و بدل می شه از همین فایلهای پورن خصوصی هست!!
البته من گوشیم خوشبختانه بلو توث نداره اما اونوموقعی که می رفتم سر کار و همش با متور اینور انور می شدم یکی از همکارام که هم سن من بود بغل دستم می نشست و مثل قلاب ماهیگیری منتظر طعمه می شد و بلو توث باز می گذاشت و از این مزخرفات می گرفت.
بعد هم شنیدم شهرداری و ارگانهای وابسته به مترو می خواستن سیستم هایی تعبیه کنن که بلو توث رو تو مترو از کار بندازه. الحمدلله که بنده نه گوشیم بلوتوث داره و
نه اگر هم می داشت بلوتوثش رو روشن می گذاشتم در مترو و تاکسی و اتوبوس و وسایل نقلیه عمومی که همه زندگی آدما رو عمومی می شه دید و خواند و شنید!
انصافاً، انصافاً بگم در دوره خیلی کثیفی بسر می بریم
البته یک نکته دیگه هم بگم شاید برای خودت جالب باشه
بعضی ها هم هستن برای اینکه بگن سکس داشتن با یک نفر این فیلمایی که اینجوری هست ولی شخص دوم توش غایب هست رو نشون میدن که ببین چه تیکه ای رو نمودیم
==========

از ليلی موری بخوانيد:
تجاور در غالب داستا‌ن‌های اروتیک

زنده باد لوريس

بسيار خوشحالم که دوست عزيز و رفيق دوران کودکی ام جناب آقای دکتر لوريس هويان، امسال به همراه ارکستر مجلسی اش، برنده جايزه بهترين رهبری ارکستر در جشنواره موسيقی فجر شد.
خبر و مصاحبه با لوريس را در اعتماد ملی بخوانيد.

اين مصاحبه را من دو بار با دقت خواندم و هر بار اصلاً کلمات و مفاهيم روی صفحه مانيتور نبود که مورد توجه ام بود، اما يک جور پراکنده گی ذهنی که من را با خودش می برد به پانزده-بيست سال پيش که سياه ترين دوران ايران بود: آزادی های اجتماعی نبود، قتل بود، آدم کشی بود، دگر انديش کشی بود، هنر جرم بود، و موسيقی گناه کبيره. در تمام آن دوران اما اين مملکت گل و بلبل ما پر بود از گروه های موسيقی زير زمينی که سالی يک بار به مناسبت دهه فجر در جشنواره موسيقی شرکت می کردند و کسی اصلاً از اينها نمی پرسيد که شما کجا بوده ايد، کی تمرين کرده ايد، کی دور هم جمع شده ايد!

بدترين و سياه ترين دوران سياسی-اجتماعی در ايران مصادف بود با بهترين دوران زندگی من. چه نشسته ام اينجا قصه می خورم که آقای خامنه اي با آقای خاتمی دعوايش شده و اصلاحات به فاک فنا رفته و دوران سياه نظامی گری در پيش است و همه ما نابود خواهيم شد. در بدترين شرايط اين مردمان ما بهترين روزگار را برای خودشان ايجاد می کنند. اين خاصيت خلاق جهان سومی شان است. تمام پول نفت را هم اگر آقايان بريزند در جيب حاميان شان که در روستا ها و مناطق محروم رای بخرند، باز هم همان روستاييان که به اينها رای داده اند می روند ساز دستشان می گيرند، تمرين می کنند، گروه موسيقی تشکيل می دهند، دو تا برای رهبر می زنند، دو تا برای دل خودشان. سپس می آيند در جشنواره موسيقی فجر شرکت می کنند و وقتی عوامل امنیتی حواس شان نيست يک دو تا قری بند تنبانی هم می زنند، جماعت بدن هاشان نه به نشان رقص بلکه به نشان حرکان موزون تکان می دهند و بزرگترين بيلاخ را به جهانبينی آقايان نشان می دهد و اين کار را هر سال در سالگرد انقلاب اسلامی می کنند. هميشه کرده اند، باز هم می کنند!

اين چند روز به قدری افسرده خبر های بدی که از ايران می رسید بودم که يادم رفته بود! یادم رفته بود من و جمعی از دختران با همين لوريس هويان قبل از آقای خاتمی، قبل از دوم خرداد روی صحنه شهيد آوينی فرهنگسرای بهمن چه قری داديم و چه موسيقی جازی اجرا کرديم که ديگر کار از کار گذشت. فردايش به ما تذکر دادند که نمی گذارند روی صحنه برويم. رهبر انگليسی گروه (فلورانس شريفيان/فلورانس ليپت) ادعا کرد هيچ چيز نمی داند، لوريس گفت آقا من هيچ کاره ام، من پول می گيريم پيانو می زنم، ما هم گفتم ببخشيد ما نمی دانستيم، امروز دقت می کنم که بدن هامان را تکان ندهيم. و باز هم داديم، آنهم چه قری که همانا قر دادن روی صحنه شهيد آوينی خوش است.

مراسم بزرگداشت احمد بورقانی

مکان: دانشگاه تورونتو، ساختمان باهن
زمان:
شنبه ٩ فوریه (ساعت ١٧-١٩)
آدرس:
Room 1200

40St. George Street
Toronto, Ontario
M5S 2E4

نقشه اينجا

احمد بورقانی ، طراح بازگشایی مطبوعاتی دوره ی اصلاحات درگذشت. بورقانی معمار اصلی و آغازگر دوره ای در حیات مطبوعاتی ایران معاصر بود، که در آن جوانه های نخستین روزنامه های مستقل و پیشگام نظام اطلاع رسانی آزاد از سلطه ی فرمایشی دولت شکل گرفت. در دفاع از مطبوعات مستقل و فاش گویی هر آنچه در وضعیت سیاسی آن روز ایران ممکن بود انجام داد و با تکیه بر نیروی اجتماعی ای که در پی انتخابات دوم خرداد ١۳٧٦ شکل گرفته بود، مرزهای آزادی بیان را در جامعه ی ایران به میزان قابل توجهی به پیش برد. پانزده ماه در دستگاه اجرایی دولت اصلاحات ماند و بهای ایستادگی در دفاع از روزنامه نگاران مستقل و استقلال حرفه ی روزنامه نگاری را تا دم مرگ با حضور مکرر در دادگاه هایی پرداخت، که همچنان به "اتهامات" آن دوره و اقدامات بعدی او در حمایت از مطبوعات مستقل و آزاد در سالهای ١۳٧٧- ١٣۸٦ رسیدگی می کردند. انسانی فرهیخته ، فروتن و دوراندیش بود که از فرصت به دست آمده بیشترین استفاده را کرد.

به منظور بزرگداشت یاد احمد بورقانی جلسه ای در روز شنبه ٩ فوریه (ساعت ١٧-١٩) در دانشگاه تورنتو با سخنرانی و تریبون آزاد گفت و گو درباره ی مطبوعات و آزادی بیان در ایران برگزار می شود. حضور هموطنان ایرانی در این مراسم، ادای دینی است به یکی از آزادیخواهان ایران که بسیار زود از میان ما رفت.

کمال الدین بورقانی فرزند مرحوم احمد بورقانی و جمعی از دوستان.

The Toronto Coalition to Stop the War calls on its members and supporters to join this urgent rally to end the siege of Gaza and to stand in solidarity with Palestine.

RALLY & MARCH
Saturday, February 9
2:00pm
Israeli Consulate
180 Bloor Street West
(just west of Avenue Road)

TTC: St. George (exit at Bedford Road)

Organized by
Coalition Against Israeli Apartheid

حسين من را عصبانی می کند. اين کامنت را الان برای مطلب تسليت مسخره اي که برای خدا بيامرز آقای بورقانی نوشته است، گذاشتم. ديدم کامنت ها را بسته است. اينجا می نویسم اش که خالی شوم.

حسين جان
بی زحمت آن عکس هايی که از من در ضايع ترين حالت ها گرفته اي را هرچه سريع تر تا قبل از اينکه بميرم پاک کن!

بابا جان مرض داری؟
اگر به احترام خانواده اش، که خوب چرا اصلاً می نويسی؟
اگر به خاطر مرگ اش نیست، که خوب چرا تا به حال نقدش نکرده بودی؟

ديروز دوستم مريم، يک خانم مهندس، يک آدم معمولی می گفت من از مرگ بورقانی خيلی ناراحت شدم. می گفت مجلس ششم اسمش را اول همه نوشتم. به همه هم سفارش کردم که او را انتخاب کنند. می گفت به نظر آدم درست کاری می آمد. بی شيله پيله!!

آدم ها در سوگ واری برای ديگران به سوگ خودشان می نشينند. همه آنها که دارند از اين آدم خاطره تعريف می کنند از آزده گی و آزاده خواهی اش می نويسند، از مرام و مسلک اش می نويسند. مردم به سوگ آزاده گی اين آدم نشسته اند. به سوگ آزاده گی که در آن سيستمِ پر از دزدِ پدرسوخته نگاه داشته است. خيلی می خواهی پست استراکچرال باشی و نقد فرهنگی کنی برو اين سوگ نامه های ملت را بخوان ببين معنی فرهنگی اين سوگواری چيست! اين ميان تنها کسی که دارد حزب بازی آن هم به معنی"غربی" اش می کند تو هستی و جناب آقای شريعتمداری. تنها کسی که دارد پدرسوخته بازی در می آورد تويی!

ما "اورينتال ها" يک فرهنگ خوبی داريم که طرف وقتی دار فانی را وداع گفته است در اوبيچيری اش نمی شنيم نقد تاريخی-سیاسی اش کنيم. اين کار اين کلونياليست های فلان فلان شده است که مدام فکر پيشرفت و پروگرس و اينجور چيز ها هستند که مهلت نمی دهند طرف راحت بميرد و يک راست می روند سرِ نقد. "وقت عزيز است،" معنی متفاوتی دارد در "غرب" و "شرق."
حالا که مرامِ قدرت های کلونيال را انتخاب کرده اي، خوب نقد می کردی ببينيم چه می گويی، منتِ بعداً می گويم چون من احترام قائلم ات چيست!
حزب هم فقط حزب الّله، رهبر فقط روح الّله

شما کدام حزبيد؟ حزب برتری اخلاقی پست استراکچرال؟
==============================
آق بهمن از ديدارش با بورقانی می نويسد

نوشته نبوی در سوگ بورقانی

يا صلح يا نابودی

نمی دانم چه شد که وديو يک بلايی سرش آمد و ديگر از سيبيل قابل مشاهده نيست. برويد به همان سايت زمانه برای مانا پيغام بگذاريد و کليپ را هم تماشا کنيد.


موسيقی از گروه یک دايره کامل ( A Perfect Circle).
کارتون ها: مانا نيستانی.
حرف های گنده گنده: بزرگان!!
فکر می کنم که حتی اگر مانا از اين سخنان بزرگان برای اين کارتون ها الهام گرفته باشد، بزرگان سگ کی باشند، خود تصاوير از صد تا حرف بزرگان جالب تر اند و بدون حرف بزرگان بيشتر می چسبند. موسيقی اش حرف نداشت. برای مانا در صفحه زمانه پيغام بگذارید!
البته فکر کنم اون علامت سئوال اول کليپ بعد از بزرگان معنی اش اينه که بزرگان سگ کی باشند!