توکای مقدس


خداوندا! کاريکاتوريست هایِ طراحِ نويسنده، با نگاه تلخ و زبان طنز را زياد بفرما و ما را از شر آن کاریکاتوریست های بی استعداد که جفنگ زياد می گويند خلاص بفرما.
این صفت رنجور را من برای عيالم هميشه استفاده می کنم. وبلاگ توکای رنجور را از دست مدهيد.

ياداشت های مورد علاقه من:

اعتراف می کنم که اهل چشم و هم چشمی هستم و این وبلاگ را به خاطر کم نیاوردن از "محمد علی ابطحی" راه انداخته ام و

اعتراف می کنم که نوشتن را دوست دارم اما کسانی را که بد می نویسند تحقیر می کنم و شاید به همین خاطر از نیک آهنگ کوثر به عنوان یک وبلاگ نویس اصلا خوشم نمی آید و

اعتراف می کنم که نیک آهنگ کوثر به عنوان یک کارتونیست شخصیتی جدا از نوشته هایش دارد که... آن را هم دوست ندارم! و
« علی آقا به تازگی برای آپارتمانش به جای فرش، پوست گورخر خریده است. وقتی صحبت از پوست گورخر شد من مثل کسی که عمری در کار خرید و فروش گورخر مو سفید کرده، گفتم که مواظب باشد سرش کلاه نگذارند چون پوست گورخر هم مثل فرش استانداردهایی دارد که علامت مرغوبیت آن است مثلا باید تعداد خط های روی پوست حتما فرد باشد، سمت راست و چپ پوست حتما قرینه باشد، پوست مال یک خر "نر" باشد و یک خبره می تواند با دست کشیدن به پشت پوست جنسیت صاحب آن را تشخیص دهد و....»
***

کسی که زن دارد……….. فقط زن دارد

کسی که زن ندارد………. فقط زن ندارد

***

« طراح ساختمان یک "ناسیونالیست آستیگمات" بوده، قراین کافی برای پافشاری بر صحت مدعای فوق وجود دارد چرا که تمام قاره ها به رنگ زرد نشان داده شده اند و تنها "ایران" است که با رنگ سبز یشمی جدا شده و از گوشه ی راست ساختمان به تدریج در حال جدا شدن از بقیه ی دنیای متمدن است! (دلیلی بر آستیگماتیسم چشم خالق اثر)»
***
«" بویناک نویسی" با "بودار نویسی" مثقالی هفت صنار توفیر دارد، خدای نکرده به نویسندگان پرآوازه ای مثل مرحومان ساعدی و هدایت بر نخورد.»

بابا اصلاً همه اش خوبه
...

بدين وسيله به دکتر سعيد حنايی کاشانی اعلام می دارم که ديگر منتظر من نباشند، من يک وبلاگ مورد علاقه ديگر پيدا کردم.

No Pride In Occupation


به عبری روی بدن این زن ها نوشته شده: " من با زنان فلسطينی عشق بازی می کنم."
در همين رابطه فيلم الی فلاندرز کارگردان کانادايی در مورد روابط زوج های همجنسگرای اسراييلی که معشوقه فلسطينی دارند و مساله بزرگ ترشان اشغال فلسطين است را از دست مدهيد. يکی از بهترين فيلم هايی مستندی است که من تا به امروز ديده ام.
الی که خود بارونی است با فيلم هايی که خانواده اش از سال 1920 در حال اشغال سرزمين فلسطنيان گرفته اند به فلسطين باز می گردد که این بار همه چيز را از ديد ديگری نگاه کند. سميرا که فلسطينی است برای دوربين تعريف می کند که مادر دوست دختر اسرييلی اش بزرگترين نگرانی اش این بوده که سميرا دخترش را در خواب خفه کند.
در همين رابطه گروه "رخت های سياه" (بلک لاندری) که از فعالين حقوق کونی ها و بارونی های اسراييلی- فلسطينی هست (وعکس فوق متعلق به تظاهرات آنهاست) را کليک بفرماييد تا روشن شويد.
قابل توجه دوستان: آدم کونی و بارونی هم می شود با مسئوليت اجتماعی بشود انشاالّله.
------
اگر می توانيد فيلم را بخريد... ولی اگر پول نداريد من دی وی دی اش را خريده ام...خبر دهيد و يک کاريش می کنيم.


انجام وظیفه: از پرستو کپ زدم

ناهيد کشاورز و محبوبه حسين‌زاده دوباره در زندانِ اوين. باز: بندِ 209. (منبع)

مرتبط:
شبِ اول - آسيه.
شکار خانگی؟
به اتهامِ آگاهی - مريم.
سرکوب - الناز.

پی نوشت - به بندِ عمومی منتقل شده اند. (منبع)

پی نوشت دوم - ناهید کشاورز: اینجا آخر دنیاست!

پی نوشت سوم - اعتراض بیش از هزار نفر به بازداشت غیرقانونی دو تن از فعالان جنبش زنان.

برای ایلدارها

ایلدار را چطور می نويسند؟با الف؟ با عين؟ اسم ترکی است. در آذربايجان اسم سروی است، به معنی پيروز است.

بهنام می گويد که مردم ایران همه بيمار اند. همه بيمار روانی اند. همه حداقل اش نشانه های بيماری پست تراماتيک را دارند و از ضربه های روحی روانی آسيب ديده اند.

مريم می گويد که امسال نوروز ششصد نفر فقط در راه ها مرده اند.

آقای حسينی من نازلی ام. مامانم جرات نمی کند زنگ بزند. ایلدار حالش چطور است؟ ایلدار فوت شد نازلی جان!

آمده ام در کمد که صدای گريه فرح خانم را نشنوم. ضجه می زند که اگر بچه پولدار بود که موتور سوار نمی شد. اگر بچه پولدار بود ماشين باباش را سوار می شد. ضجه می زند که بميرم برای علی. علی با این بچه مرد. بميرم برای مادرش که این بچه را از او گرفتند و درست و حسابی نديدش. بميرم برای خاله ام که این بچه را بزرگ کرد.

فيروزه خوشحال بود که امسال ديپلم اش را گرفته است. می گفت ایلدار آرزو دارد که به دانشگاه برود. خوشحال بود که از سهميه جانبازی پدرش بلکه بتواند استفاده کند.

پويان می گويد که حساس ترين و امنيتی ترين موضوع کاری در ایران زندگی جانبازان است. از جانبازان نمی شود عکس گرفت، نمی شود فيلم ساخت. به قدری در مورد جانبازان کوتاهی کرده اند که حالا منتظر اند يکی يکی شان بميرند تا خلاص شوند از شرشان.

فرح خانم گريه می کند که ما مرگی به این تلخی نداشته ایم. کل خانواده مان نابود می شود. می گويد فروزان بود که در اوين کشتندش. حالا هم ایلدار.

مينا-خاله نگران است. می گويد همين امروز بگذرد. من نگران فيروزه ام. تازه از بيمارستان مرخص شده است. يک عمر است که دارد از فرهاد مراقبت می کند. حالا خودش بيماری عجيب و غريب عصبی گرفته است: بی خوابی های زياد پای چرخ خياطی. تمام بدنش پر از تاول های چرکی است. فيروزه ضجه می زند که ایلدار من روی تخت بيمارستان مثل ماه خوابيده بود.

مهدی خلجی نامه داده که برای حادثه قوم و خويش ام متاسف است. به او نامه دادم که در جنگ لبنان اسراييل بيمارستان ها را زده بود و شما در تلوزيون از اسرييل حمايت می کردید من با خودم فکر می کردم که کی نوبت ما می رسد.

مهدی ضد خشونت است: "من ضد خشونت ام!" انگار تحريم ها نمی کشند! از سال نود 1.250.901 انسان در عراق به خاطر تحريم های غير خشونت آميز شما مرده اند. آن وقت شما طرفدار خشونت نيستيد؟ این هم دروغ است؟ اضافه کنيد اش به شکايت نامه حقوقی تان، به اقدام قانونی تان.

مهدی طرفدار تحريم های اقتصادی است. تحريم های اقتصادی ای که کمر فيروزه را خواهند شکست. تحريم های اقتصادی ای که ایلدار ها را در جاده ها و هواپيما ها خواهند کشت که جمهوری اسلامی تضعيف شود. تضعیف شود که وقتی "جنگجو های آزادی طلب" حمله کردند زودتر از پا در آيد. که از پا در آيد؟ آنها که بچه پولدارند ماشين سوار می شوند، آنها که روی موتور اند از پا در می آيند.

ایلدار بيست و يک سال داشت. قدش بلند بود. چشمان درشت سياه داشت. خوشگلترين پسر خانواده بود. ایلدار بدن سازی می کرد. ایلدار می خواست به دانشگاه برود...ایلدار می خواست.
----------------------

از فک و فاميل های فرح خانم با صفا تر پيدا نمی شه. در عزا و عروسی آواز می خونند. می دونم که حسابی حال همه رو گرفتم. می دونم که این مرام آذری عزاداری نيست که اعصاب مردم را بهم بريزی و رهاشون کنی به حال خودشون. به هر حال هر عزايی جشن زندگی هست.

این ها را می ذارم اینجا که صبح که فرح خانم بيدار شد گوش کنه. شما هم گوش کنيد که از اینجا با غم نريد.

(اینها را از این وبلاگ موسيقی آذری پيدا کردم)از عاليم قاسمف موسيقی مقامی گوش کنید.

اگر لينک ها کار نمی کنند مستقيم به این اینجا برويد و گوش کنيد--شماره 1 شدید توصیه می شود.

1 - ELINDE SAZIN - QURBAN - SEN SUNBUL

آهنگ های مردمی از سخاوت محمودف-اگر لينک ها کار نمی کنند مستقيم به اینجا برويد.

Səxavət Məmmədov - Xalq mahnıları (2001)

Ashig Adalet - Telli sazin sehrinde [Saz]

01.Yanig Keremi

02.Naxchivani

03.Ruhani


مرگ مغز يک عزيز.

خدا لعنت کند این جاده ها و خيابان ها و موتور سواری بی کلاه ایران را...برای يک عزيز ما دعا کنيد که در کما است.
من تمام توان ام برای عزاداری را از دست داده ام...نشسته ام دارم فرح خانم را نگاه می کنم که می زند در سرش!


قسمت اول مصاحبه معصومه ناصری با مهدی خلجی را گوش کنيد که به قول يکی از دوستان اساسی مهدی را روی ذغال کباب کرده است به مودبانه ترين شکل اش. این مصاحبه را حتماً بايد ترجمه کنيم...حيف من الان اساسی سرم شلوغه ولی فکر نکنم در این ده روز آينده مهدی خطر چلبی شدن اش زياد شود.
این نقدی است که به مقاله مهدی در گويا چند روز پيش در حال نوشتن اش و بنا به توصيه دوستی که معتقد بود مهدی به دليل سن کم اش خطری آنچنانی نيست چاپش نکردم. اما این مصاحبه معصومه شديداً شيرم کرد. زير آن مطلب هم کامنت گذاشتم اما تا چاپ شود ممکن است يک روزی طول کشد. این هم نقد و کامنت ام:

معصومه عزیز

مصاحبه ات عالی بود...مخصوصاً سئوال های بسيار "کلیدی" ای که پرسيدی. کاش يکی همت کند و این مصاحبه را به انگليسی ترجمه کند.

مهدی عزيز

همانطور که خودتان می دانيد من روی بسياری از روزنامه هايی که شما در آنها مشغول به کار بوديد کار تحقيقاتی انجام داده (و می دهم) و همچنان هم مديون اطلاعاتی که شخص شما در رابطه با کار با این نشريات در اختيار من قرار گذاشتيد هستم و ممنونم.

ولی پاسخ شما دچار يک فراموشکاری تاريخی عامدانه است. شما در دوران تاريخی خيلی خاصی در مجله نقد و نظر و انتخاب کار می کرديد. در دورانی که دفتر تبليغات اسلامی بودجه خاصی را در اختيار مجله نقد و نظر گذاشته بود تا به طور خاص مقابل مجله کيان و سایر نشریات اصلاحات توليدِ مطلب کند.

در چنين شرايطی شما کارمند(رسمی حذف شد) نقد و نظر بوديد**. این در حالی است که بسيار از افرادی که شما از "همکاری" آنها با مجله نقد و نظر(در دفاعيه خود در سايت گويا و این مصاحبه) صحبت می کنید، به هيچ شکلی کارمند این مجله نبوده اند و همکاری آنها در حد انجام مصاحبه، شرکت در ميز گرد، و نوشتن مقالات پراکنده است که حتی حق الزحمه ای هم برای کارشان نگرفته اند. دکتر غنی نژاد يا سعيد حجاريان همکار نقد و نظر نبوده اند (از سطح همکاری آقای دکتر جواد طباطبايی و آقای مصطفی ملکيان من خبر ندارم اما با توجه به ميزان مقالاتی که از طباطبايی در نقد و نظر چاپ شده است بعيد می دانم که ایشان کارمند مزد بگير دفتر تبلیغات بوده اند). از آقای حسين قندی به عنوان روزنامه نگار برجسته ای که همراه شما با روزنامه انتخاب کار می کردند نام برديد. در يک نگاهی کلی که الان به نت هايم انداختم ديدم که یک نفر از روزنامه نگرانی که من با انها صحبت کرده ام، از آقای قندی نقل قول کرده اند که کار خود در مجله نقد و نظر را با کار "مرده شوری" به طنازی مقايسه کرده است. مساله آقای قندی در کار روزنامه نگاری مساله قدرت نبوده و ایشان هميشه گفته اند که برای هرکس که به ایشان پول بدهند کار حرفه ای می کنند. درست با همين تفسير گمان نمی کنم که شما هم مساله تان در انجام کار حرفه ای تان به چالش کشيدن قدرت در انواع شکل هايش بوده است. يک روشنفکر حوزه عمومی نمی تواند در صفحه انديشه روزنامه فاشيست ها بنويسد و بعد بگويد من فاشيست نيستم من تنها در صفحه انديشه می فلسفيديم. این را هم اضافه کنم که من کاملاً متوجه پيچيده گی های مناسبت قدرت در روزنامه های ایران هستم. اما همانطور که خودتان اشاره کرده اید حساب روزنامه انتخاب و نقد و نظر کاملاً مشخص است.

مساله اصلی این هست که مجله نقد و نظر و روزنامه انتخاب زير نظر مستقيم خود آقای خامنه ای و با بودجه دفتر تبليغات اسلامی* (متعلق با جناح محافظه کار) تریبون مبارزه با جريان های فکری اصلاح طلب چه در مجله کيان و چه بعد ها در روزنامه های اصلاح طلب بوده اند.

سئوال عمده من این است که شما به عنوان يک روشنفکر حوزه عمومی چه مطلبی در این روزنامه هايی که زير نظر بيت رهبری و برای مبارزه با اصلاح طلبان چاپ می شد می توانستيد چاپ کنيد که به صورت مستقيم يا غير مستقيم قدرت های سیاسی-اجتماعی موجود را به چالش بکشد؟ با توجه به اینکه قسمتی از آرشيو نقد و نظر در سايت حوزه موجود هست و من هم می توانم نسخه های اصلی مجله را به دست بياورم خوشحال می شوم که ارجاع بدهيد تا من مقالات شما را اسکن کنم و در دسترس عموم بگذارم.

در مورد مقالاتی هم که در مجله کيان چاپ کرده اید بايد بگويم ضمن اینکه ترجمه های شما از افکار روشنفکران عرب بسيار ارزشمند اند و تلاش شما برای معرفی و ترجمه افکار و آثار محمد أرکون شايد بهترين کار زندگی تان تا به امروز باشد، تا جایی که من می دانم شما هيچکدام از بيانيه های سياسی ای که حلقه کيان به چاپ می رساندند را امضا نکرديد. وقتی من در این باره از یکی از اعضای حلقه کیان سئوال کردم به من توضيح دادند که شما به غير از ترجمه هایی که در اختيار کيان برای چاپ می گذاشتيد هرگز تعلقی به سياست های ضد قدرت/حکومت حلقه کيان نداشتيد و ملاحظات خود را داشته اید.

این انتقاد به شما وارد است که شما تنها وقتی تبديل به منتقد جمهوری اسلامی شديد که از ایران خارج شديد و همکاری خود را با راديو فردا و سپس انستيتو واشنگتن شروع کرديد که در این موارد هم همچون بسياری از کارمندان نمونه شما مواضع سياسی خود را با توجه به مواضع سياسی محل کارتان تغيير داديد.

يک نفر مثل گنجی که از سال 68 در حال مبارزه فعال است اگر بگويد که من اعتقاد دارم که این حکومت از درون اصلاح ناپذير است، اعتبارش بسيار بيشتر از کسی است که همان حرف را در خارج از ایران و با توجه به تعلق فکری-مالی اش به يکی از مهمترين لابی های نيو-کانسروتيو ها (و اسراييل) می زند. و البته شما همان حرف گنجی را هم نمی زنيد...چون گنجی با دخالت آمريکا يا هر کشور خارجی در ایجاد دمکراسی در ایران مخالف است. کسانی که با شما هم عقيده اند بايد پاسخگوی این سئوال باشند که که کشور نفتی مثل ایران چه طور با دخالت خارجی (به هر شکلی ...که خوب البته تحريم که نسخه امروز شماست بدترين شکلش هست) قرار است به دمکراسی گزار کند؟

نمی دانم قسمت دوم این مصاحبه را کجا می توانم پيدا کنم. اما اینها انتقاداتی است که شما می توانيد به آنها پاسخگو باشد. نقد شما با توجه به روابط تان با قدرت نقدی منصفانه است. چرا که امروز آنچه که مهدی خلجی را حائز اهميت کرده نوشته های علمی تحقيقاتی او درباره روشنفکران مدرنيست مسلمان/عرب نيست.آنچه که امروز شما را زیر ذربين انتقاد گذاشته دقيقاً روابط تان با قدرت است و چگونگی برخورد تان با قدرت به عنوان يک روشنفکر حوزه عمومی.

انشالّله برای قسمت دوم این مصاحبه نقد کوبنده خود را به شما و همکاری تان با انستيتو واشنگتن و مقاله هايی که تا کنون در این مرکز چاپ کرده اید خواهم نوشت.
-------------------------
*اینجا من به اشتباه نوشته بودم سازمان تبليغات اسلامی
------------------------

**آقای خلجی اعتراض کرده بودند که اینکه من می گويم کارمند رسمی دفتر تبليغات درست نيست و تهمت است. من همين الان با آقای دکتر عليرضا حقيقی صحبت کردم. ایشون مقصودشون این بوده که بودجه این دو نشريه از دفتر تبليغات اسلامی می آمده و در انتخاب آقای خلجی دبير سرويس انديشه بوده و کارمند این نشريه. اطلاعات آقای حقيقی در مورد کار آقای خلجی در مجله نقد و نظر از آقای حجت الاسلام قنبری می آيد که ایشان گفته بودند در نقد و نظر با مهدی همکار اند. چون شما- آقای خلجی- می گوييد که در نقد و نظر کارمند نبوده ايد و با حق التأليف کار می کرديد...قطعاً همين طور است.
من از شما برای استفاده از ترکیب "کارمند رسمی" معذرت می خواهم و قبول می کنم که این کلمه دقيق استفاده نشده است. اما این را هم اضافه می کنم که این اشتباه من نبايد ما را از نقد اصلی ای که به شما وارد است منحرف کند. شما دبير سرويس انديشه روزنامه ای بوده اید که بودجه اش
زير نظر نهاد فرهنگی بيت رهبری بوده است و در توليد گفتمان های ضد اصلاحات استفاده می شده است. شما در این دوران به هيچ شکل سياسی نويس محسوب نمی شديد و در نقد جناحی که پول روزنامه مربوطه را می داده مطلبی ننوشته اید.انتقاد های شما به مقام رهبری و سياست های جمهوری اسلامی عمداً بعد از خروج از ایران و همزمان با همکاری تان با راديو فردا و انستيتو واشنگتن بوده است.این نقد منصفانه ای است به شما به عنوان يک روشنفکر حوزه عمومی و در تقابل با قدرت.

نقد مواضع سياسی شما بعد از خروج از ایران را هم با انتشار قسمت دوم مصاحبه تان با معصومه ادامه خواهم داد


بعله


خوب صنم جانم که به سلامتی مانيفستوی "با جاکشی که می خواهد به شما تعرض جنسی کند چه کنيد" را نوشته.

من هم این را اضافه کنم که اگر در ممالک دمکراتيک زندگی می کنيد که پليس تان خودش از همان جاکش های فوقانی نيست در موارد زير به این صورت عمل کنيد

اگر يک ديوثی بعد از مهمانی به شما تعارف کرد که تا خانه همراهی تان می کند و بعد وسط راه هوس کرد که به زور شما را بمالاند و مدام بگويد من مستم

اگر يک ديوثی از مقياس ديوث های فوق در صندلی عقب ماشين پيش شما نشتسته بود و دستهای مبارک اش را روی ران های شما کشيد و شما هرچه به او زير لب فحش دادید، خود را به بد مستی زد

اگر جاکشی در هنگام بازی در آب دریاچه تصميم گرفت که شما چون مايو دو تکه به تن داريد قطعاً بدن شما متعلق به بيت المال است و بايد حتماً دستی به سينه های شما زد

اگر جاکشی در حين بازی والی بال (که ديگر بهانه مستی هم موجود نيست) تصميم گرفت که خوشحالی خود از برد با زدن بوق های شما اعلام کند

اگر جاکشی که پارتنر شما هم است شما را بر خلاف ميل تان مجبور کرد که با او سکس کنيد

خواهش می کنم خود را به تلفن برسانيد و این شماره را بگيريد:

911

به اوپراتور بگويد که مورد تعرض جنسی قرار گرفته اید و همين الان کمک می خواهيد. این شايد تنها جايی است که سيستم پليسی و قضايی کشور های متمدن به نفع زنان است. از این فرصت استفاده کنید و جاکشان را به زندان بفرستيد. اصلاً هم ملاحظه ای در کار نيست که طرف قوم و خويش تان است، شوهرتان است، شوهر دوست تان است، پسر عمه رفيق صميمی تان است، رئيس تان است، مافوق تان است، و نان شب تان به او بستگی دارد.

چرا که جاکشانی از این قسم روز بعد به دوستان خود خواهند گفت:

طرف جنده است بابا...خودش به من نخ می داد

طرف مست بود من هم مست بودم حالا يک اتفاقاتی افتاد. خودش هم بدش نمی آمد مدام وسط عصبانيت عشوه می ريخت-ورپريده.

خوب وقتی اون لباس رو می پوشه بايد همچين انتظاری هم داشته باش.

بابا به مولا من مست بودم وگرنه کی این زنيکه بی ريخت رو می خواد بکنه.

من نمی فهمم این زن های ایرانی چرا اینقدر سنتی اند. خوب اگر به جامعه مدرن آمده اید بايد مدرن باشيد [بعله مدرنيته يعنی من کيرم را در دهان هرکه فرو کردم بايد با علاقه تمام و همچون يک زن مدرن ناب بخورد]

تمام این اتفاقاتی که نوشته ام در این چند سال اخير برای دوستان ام در کانادا و آمريکا عيناً اتفاق افتاده است. در يک مورد خاص وقتی ما به جاکش مورد نظر متجاوز زنگ زديم و تهديد اش کرديم که به پليس خبر می دهيم گفت "برای خود خانم فلانی بد می شود که به پليس خبر دهد. به هر حال ایشان از خانواده محترمی هستند و در این شهر کوچک مابين ایرانی ها می پيچد و مردم هزار فکر می کنند."
آن جاکش خاص آب خنک اش را هم خورد.

به پليس زنگ بزنيد

به پليس زنگ بزنيد

به پليس زنگ بزنيد

این فلان فلان شده ها جايشان در زندان است.

همه ما در مبارزه با متجاوزان سهيم هستیم. برای مبازره با متجاوزين جنسی (که هم می توانند به زنان تجاوز کنند و هم به مردان) داستان های خود را بنويسيد. وقتی مربوط به زنان، و مردان همجنسگرا می شود-این يک مساله کاملاً جدی در فرهنگ ماست و بايد با آن مبارزه کنيم.
-------------------

بدن ما همچون جيب مان است از آن محافظت کنيم به شرطی که چاقو زير گردن مان نباشد (يک امام اصفهانی شيرازی)

اولين پاسخ "مردانه" به ماجرا..".چرا شلوغ اش کرده اید يک دست به ممه که اینهمه دعوا ندارد. انتقام جويی خوب نيست. آرام و متين مثل يک زن با شخصيت حل اش کنيد و فوقش یک دادی بزنید." افاضات این رفيق ما را بخوانيد:
زورگیری همیشه تلخ است. چه در یک کوچه خلوت کیف پولت را بزنند، چه ....
چه فرقی دارد کیف پول با ....؟ بی خود قدّیسش نکن که روانت را بجود. زورگیری، زورگیری است. به هر حال معقول و منطقی اش آن است که کیفت را بدهی به طرف که چاقو نخوری، بعدش هم آرام باشی که تابع عقلت بودی.
اصلاً همه اهمیّت و آزار روحی که این درست می کند از اهمیّتی است که خودمان به ان می دهیم. یاد مثال کیف پول باش، کیف را باختن عین عقلانیّت است. هر قهرمان بازی دیگری حماقت ...
کیفت را که زدند هم عین عقلانیّت است و هیچ جایش فشاری بر تو نیست که به کسی بگویی که کیفت را زدند. به هر که راحت تر بودی ... او شاید آسانتر آرامتر باشد، معقولتر برای بعدش برنامه بچیند.
حکایت جیب-بر داخل بانک و تاکسی را هم که می دانی؟ دست کسی در جیبت بود چه می کنی؟ داد می زنی! بلند! آی چه غلطی می کند دست تو در جیب من؟! بکش دستت را کنار ... داد می زنی بلند بر سرش؛ چه فرقی دارد دستی به طرف جیب رفته باشد یا ...

-----
بعله...پس شما می فرماييد دست به ممه حرکت هست؟ اگر کسی دست به ممه مان زد ما اول يک دادی سرش بزنيم بعد برای جلوگيری از خطر تجاوز خودمان پايمان را وا کنيم. به قول فرانسوی ها وقتی به تو تجاوز می شود حالش را ببر، نه؟
واقعا شما پيمان جان نابغه ای این حتی به فکر من هم که کلی خودم این کاره ام هم نرسيده بود.