دلتنگی های ناشی از اسباب کشی

نوزده ساله که بودم با دعوا و مرافه فراوان مادر پدرم را راضی کردم که بگذارند من مانند باقی بچه خارجی ها از خانه بزنم بیرون و در خوابگاه دانشگاه ساکن شوم. سال اول را در طبقه دخترانه خوابگاه که در یک ساختمان قدیمی بود سر کردم. اتاق من و هم اتاقی عزیزم آوگوستا، دو عدد موش داشت که ما خیلی هم دوستشان داشتیم. اوگوستا که قبرسی بود یک خلاف تمام عیار بود و شبی نبود که یک برنامه عجیب وغریب پیش نیاید. همسایه روبرویی مان هم دختری بود که الان آدم بسیار معروفی هست. آلیسا که از ما بزرگتر بود در دانشکده موسیقی درس می خواند و نوازنده چنگ برقی بود. آلیسا که مدام به خاطر انحرافات اخلاقی اش (کدام انحرافات اخلاقی) در دردسر می افتاد، یکی از بهترین معلمان امور جنسی بود. چون تمام مشکلات و سووالات مربوط به روابط جنسی را همان جا جلوی چشمانت برایت حل می کرد. تمام اتاقش پر بود از اسباب بازی های سکسی و هیچکس غیر از من و آوگوستا با او معاشرت نمی کرد.آلیسا از قرار خیلی هم مهربان و دوست داشتی بود ولی ناهنجار های جنسی اش باعث شده بود همه از او فاصله بگیرند.

طبقه دخترانه ما هم به تدریج به دو قسمت خلاف ها (سمت ما) و دختر خوب ها (سمت آنها) تقسیم شد. سمت دختر خوب ها هم برای خودش لطفی داشت. با توجه به سنت، رسم بر این هست که اگر کسی مشکل فلسفی مذهبی با از دست دادن بکارت ندارد، دیگر سال اول دانشگاه باید دست به کار شود.دختر خوب ها هم هر شب جلسه می گذاشتند که به سلامتی چگونه این امر شریف را انجام دهند. خدا را شکر هم همان اوایل سال یک دکتر ایرانی به نام آشکان پیدا شد که این دکتر آشکان جان آنیا خوشگل ترین دختر طبقه ما را تور زد و در یک اقدام بی سابقه او را به بهترین هتل شهر برد، هزاران شمع روشن کرد، گل سرخ بر تخت ریخت و گلاب در هوا پاشید و بکارت از آنیا ربود. نتیجه اینکه جلسات دختر خوب ها همه به این خلاصه می شد که آیا اصغر و اکبر حاضرند برای آنها، آنچنان بکنند که آشکان کرد. خوشبختانه دکتر آشکان جان بعد از دو ما آنیا را دو در کرد این مشکل دختر خوب های خوابگاه هم حل شد که خلاصه پول عشق نمی آورد ...یا یک چیزی در این مایه ها....

در قسمت دختر بد ها، این آلیسای ما افتاده بود به هنرپیشه تور کردن. اصولا خیلی از فیلم های هالیودی در شهر تورونتو فیلم برداری می شود و عجیب نیست اگر آدم در خیابان ناگهان یکی از این ستاره ها را مشاهده کند. القصه ..شبی نبود که این آلیسا یک آدم معروف به خوابگاه نیاورد. که از این میان بنده خودم به شخصه باسن لخت آقای داسن لیری را مشاهده کردم که بسی خنده دار بود. آلبته بعدها این تجربیات برای آلیسا بسیار نان و آب آورد و آلیسا نه تنها یکی دو تا تاتر اساسی گارگردانی کرد، بلکه در کار موسیقی اش هم پیشرفت های به سزای کرد که الحق و الانصاف حقش بود و هیچ ربطی به انحرافات جنسی اش (چهار تا شلاق که نشد انحراف) نداشت. و البته از همه جالب تر شنیدن صدای آدم های معروف بود که از شلاق های خانم آلیسا دادشان به هوا می رفت. بگذریم که تنها شکایتی که از جانب قسمت دختر خوب ها می شد، شکایت بر علیه سر و صدای اضافی بود.

سال بعدش دیدم که اگر در این محیط بمانم امکان ندارد که بتوانم دکتر شوم و برای ساختمان جدید اقدام کردم. به غیر از این طبقه دخترانه ما (یا به عبارتی عشرتکده ما) سایر خوابگاه های دانشگاه مختلط بود که در نتیجه من می بایستی با پسران همخانه می شدم. خوابگاه جدید هم به شکل آپارتمان های چهار خوابه بود و هرکس اتاق و دستشویی خودش را داشت. غرعه به نام من افتاد که با دو پسر و یک دختر دیگر همخانه شوم. بابام بیچاره دیگر رگ غیرتش بالا گرفت که امکان ندارد و طبق معمول مادرم به دادم رسید که "بابا خوب ما که نمی توانیم بچه هامان را در کانادا مثل رودبار (بابام رودباری هست) بزرگ کنیم." خلاصه ما با اقایان همخانه شدیم و یک هزارم کار های خلافی را هم که با خانم ها می کردیم با ایشان نکردیم. بگذریم که بابام تا به امروز تمام مشکلات اخلاقی من را گردن همخانه شدن با پسران می اندازد
باقی زندگی ام هم که اینجا جسته گریخته گفته ام....اما امروز به خاطره نویسی افتاده ام برای اینکه باید اسباب کشی کنم برگردم خانه ننه بابام. بعد از این همه سال از خانه خانوادگی به دور بودن، این یک کار برایم خیلی سخت است. از یک طرف افسوس می خورم که چرا زمان بیشتری با خانواده ام سپری نکردم، از طرفی دلم نمی خواهد آزادی های مربوطه را از دست دهم. خوبی اش این هست که در واقع پدر مادرم مابین ایران و آمریکا و کانادا زندگی می کنند و من در واقع همخانه برادر کوچکم بهداد می شوم. من و بهداد هم خوب بلاخره یک جوری با هم کنار می آییم. با وجود اینکه ننه بابای گرامی، تنها بودن بهداد را بهانه کرده بودند که من را به خانه خودشان مهاجرت بدهند، حس می کنم که این یک نوع فشار برای نرمالیزه کردن من است. خدا آخر عاقبتم را به خیر کند

اسراییل باید از صحنه روزگار محو شود...زهی خیال باطل، فعلا بپایید که خودتان دارید محو می شوید!
گور پدر منافع ایران در سطح جهانی، این احمدی نژاد منافع من را در دانشگاه به خطر انداخته است. الان از پیش استاد فمینیست یهودی ارتداکس شیر مرغ جون آدمیزاد می آیم. از اول ترم با او شرط کردم که نمی خواهم فقط روی قوانین اسراییل کار کنم و مایلم تحقیق آخر ترمم را روی ایران، انجام دهم. او هم قبول کرد و حتی قبول کرد از منابع فارسی هم استفاده کنم. امروز رفته ام پیش او می گوید فقط و فقط اسراییل که هیچ برای بنده تعیین هم کرده که تحقیق آخر ترمم را بهتر است روی تکامل قوانین یهودی دوران میانه و نفوذ آنها در قوانین اسراییل به ویژه مساله ازدواج لاورت (وقتی برادری، همسر بدون فرزند برادر مرده خود را به عقد خود در می آورد) و از بین رفتن آن به مرور زمان را بررسی کنم. من نمی دانم ولی این کج خلقی استادم را ترجیح می دهم گردن رییس جمهور ضد اسراییلی ایران عزیز بیاندازم تا گردن تنبلی خود ( تتبلی هم کرده ام...). و با این افاضات احمدی نژاد، ایران از صحنه تحقیقات حقوق زنی در دانشگاه های چلقوز کانادایی کاملا حذف خواهد شد. آیا به نظر شما این ضررش بیش از مشکلات جهانی ایران نیست؟

این متن را دو-سه روز پیش نوشتم. حس کردم با توجه به "نه سر پیاز بودن، نه ته پیاز بودن" ، بهتر است اینجا نیاورمش. امروز حسم عوض شد.

در سوگ وفا: مرگ بیرون من، آنچه در درون من می میرد، و بازماندگی من

متن افسانه نجم آبادی
در سوگ دوستش پروین پایدار و مادرش را خواندم. یاد مرگ افتادم، و یاد به سوگ مرگ نشستن. بعد هم دمش گرم افسانه خانم برای اینکه نگذارد من یک کلمه درس بخوانم یک عدد نقل قول از حاج آقا دریدا آورده که من و مرگ و دریدا باهم برویم سر کار.
یک آدمی یک بار یک چیزی در مورد مرگ یک کسی که دوست داشت نوشته بود که در جواب من که ازش پرسیدم با مرگ کنار آمده ای گفت: "با مرگ خودم آره، ولی با مرگ آنها که دوستشان دارم نه!" این آقای دریدا هم با این همه ادعا های ساختار شکنانه اش آخر سر به مرگ و عزا که رسید کم آورد، شاید هم نیاورد. اصلا من چه می دانم. ولی گویا دوستان نزدیکش که می مردند، او سوگواری برای آنها را نوعی قدردانی از زندگی آنها می داسته است: نوعی بدهکاری به زندگانی آنها. چرا که زندگی و وجود "آن دیگری" که اکنون مرده قسمتی از وجود "دیگری در خود" دریدا شده است. که در واقع با سوگواری برای " آن دیگری"، دریدا سعی می کند که نام "آن دیگری" را زنده نگه دارد، یا که مرگ "آن دیگری" را به تعویق بیاندازد، که این خود به تعویق انداختن مرگ "دیگری" درون خود دریداست که به وجود "آن دیگری" مرده وابسته است. دریدا می گوید: " وقتی مرگ اتفاق می افتد، هرچقدر هم ما خود را برایش آمده کرده باشیم، باز هم دنیا برایمان به آخر می رسد، چرا با این مرگ آن دیگری" دنیا دیگر همان دنیای قبلی نیست." شاید این فرایند سوگواری آغازش در لحظه مرگ نیست. شاید نطفه سوگواری در لحظه ای شکل می گیرد که وجود "آن دیگری" قسمتی از وجود خود شخص می شود. شاید از لحظه ای که دوستی شکل می گیرد است که ما به عزای از دست دادنش می نشینیم. شاید در سوگواری است که زمان، کار، عشق، و دوستی و زندگی معنی پیدا می کنند.......

ابراهیم هم کلاسی ام که لیسانسش فلسفه بود یک بار به من گفت هرگز اعتراف نکنم که دریدا نمی فهمم. گفت که برای شعور آکادمیک ام ضرر بسیار دارد. من هم خوب اعتراف نخواهم کرد. دریدا سوگواری را شور و هیجانی می داند که همه ما می دانیم و می شناسیم. احساساتی که هر بار به شکل جدید و منحصر به فردی ما را احاطه می کند. احساساتی که ما را در هم می شکند هنگامی که با شواهد بازمانده از دوست از دست داده مان مواجه می شویم. افسانه نجم آبادی می پرسد که "آیا نوشتن درباره از دست دادن دوست ممکن است وقتی عزادار مرگش هستی چنان که می خواهی زندگی اش را جشن بگیری؟ دریدا خودش از این جشن ها زیاد گرفته، در کتابش "نوشته های سوگواری" دریدا مرگ دوستان نزدیکش را با دوباره نوشتن آنها جشن می گیرد. اینکه بعد از مرگ از مرده سخن بگوییم و نامش را بیاوریم، شاید نوعی تعویق از دست دادن همیشگی "آن دیگری" باشد، شاید این تعویق از دست دادن همیشگی "دیگری در خود" است که به بازماندگی معنی می بخشد. اینکه یادی از مردگان کنی که زنده شان نگه داری شاید فرایند یک کتاب بسیار گیج کننده دریدا باشد، ولی آنچنان هم پیچیده نیست. خودمان در همین ایران در تمام ختم ها و عزاداری ها می کنیم. و البته اینجاست که من می خواهم از دریدای عزیز جدا شوم و به دوگانگی" وفا و بی وفایی" تن در دهم. سوگواری افسانه برای پروین را که خواندم وقتی به پاراگراف آخر رسیدم، گریه کردم. در این پاراگراف سه خطی "وفایی" دیدم که خیلی وقت بود ندیده بودم.

همیشه وقتی درختم ها و عزاداری ها می دیدم مردم زجه می زنند، داد می زنند، یا که غش می کنند، فکر می کردم دارند فیلم بازی می کنند. مقایسه می کردم با آنها که آرام و بی صدا هق هق می کردند. فکر می کردم که آرام گریه کردن طبیعی تر، منطقی تر یا متمدن تر و مدرن تر است. نمی دانم....ولی ترجیح می دادم آرام باشم. یک فرخنده دختر خاله مادرم هم بود که متخصص غش و ضعف بود، خیلی از او خوشم نمی آمد. به نظرم امل می آمد.
وقتی خبر مرگ پدر بزرگم را شنیدم، در دستشویی بودم. زیاد نفهمیدم چی شد، فقط به قدری زجه و داد زدم که دست هفت فرخنده را از پشت بستم. بلافاصله ام عصبانی شدم و فحش را کشیدم به آخوند ها. نمی دانم چرا مرگ طبیعی پدر بزرگ من تقصیر سیاست های جمهوری اسلامی بود. در آن لحظه یقین داشتم که اگر جمهوری اسلامی در کار نبود، پدر بزرگ من زنده بود، یا شاید خوشحال تر زندگی می کرد، یا که مرگ بهتری داشت. این بود واکنش من به مرگ "آن دیگری" . شاید من مرگ "دیگری درون خودم" را بر گردن جمهوری اسلامی می انداختم.

امروز که خبر مرگ پروین پایدار را به قلم افسانه نجم آبادی خواندم، باز دوباره عصبانی شدم. امان از دست این کاپیتالیزم...نمی دانم چرا! پاراگراف آخر را می خوانم، دوستی (افسانه) خبر کما رفتن دوست دیگری را می شنود، مادر بیمارش را رها می کند که در کنار دوست بیمارش باشد، مادرش روز بعدمی میرد. فحش می دهم که "ای بر پدرت لعنت کاپیتالیزم بی شرف که همه ما برده تو ایم!" دلم هم می سوزد برای افسانه نجم آبادی.

پدر بزرگ ام وقتی مرد، پسر و دخترش از آمریکا نرفتند ایران. لابد پیش خودشان گفتند اینکه مرده است، ما چرا مرخصی کاپیتالیستی مان را حرام مرده کنیم؟ مادرشان هم که در بیمارستان در کما بود، نرفتند ایران. خاله ام پای تلفن به من گفت: "عزیزم من احساس می کنم که خیلی به وجود من نیاز نیست. از مادرت سووال کنم ببین اگر احتیاج هست من بیایم." مادرم هم گفت "خاله ات بیچاره درد سرش زیاد است..... مرخصی کم دارد، ممکن است کارش را از دست بدهد، باید قسط خانه و ماشین را بدهد." شاید مادر بزرگ و پدر بزرگ من (مامبو و بابوی من) دیگرانی هستند که در وجود من معنا ای دارند که در وجود خاله و دایی مدرن من ندارند. شاید خاله و دایی مدرن من در وجودشان چیزی از "آن دیگری" باقی نمانده!

ما یک خانواده مدرن هستیم، ما با مدرنیسم مان در اقسا نقاط این کره خاکی پخش شده ایم و داریم جهانی می شویم. با جهانی شدن، ما می توان همه چیز را با پول بخریم. می توانیم وقتی پدرمان در آن ور کره خاکی مرد، یک بلیط هواپیما خریده و خود را هرچه سریعتر به محل خاکی که پدرمان در آن دفن خواهد شد برسانیم. ما اما وقت نداریم، چرا که باید پول بسازیم که بتوانیم همه چیز را بخریم. ما وقت نداریم که حتی سوگواری کنیم مرگ "آن دیگری " را چه رسد به مرگ درونی خودمان.

افسانه نجم آبادی یک زن مدرن است(این را باید از خودش پرسید!)، او در دانشگاه هاروارد آدم مهمی (تا مهمی چه باشد) است، او وقتی می شنود دوستش در حال مرگ است، بلیط هواپیما می خرد که به دیدار دوست از دست رفته اش رود. او مادر بیمارش را روز بعد از دست می دهد. برای من این پاراگراف آخر در مطلب افسانه نجم آبادی بیشتر از تمام کتاب هایش، مقالاتش، سخنرانی هایش ارزش داشت. در آن وفایی دیدم که به آن نیاز دارم.....

آق بهمن در وبلاگش نوشته:
«با تصويب شورای عالی انقلاب فرهنگی « توزيع ونمايش فيلم‌هايی كه به تبليغ مكاتبی همچون سكولاريسم، ليبراليسم، نيهيليسم يا فمنيسم می‌پردازند و فرهنگ‌های اصيل جوامع شرقی (دينی) را تخريب و تحقير می‌كنند، فيلم‌هايی كه به تلويح يا تصريح، حاكميت دين در زندگی دنيوی را نفی كرده و نظام‌های غيردينی را برتر از نظام‌های دينی معرفی می‌كنند ممنوع اعلام شده است.»
من هم مزخرف گوی ام گل کرد و یک پیغام بالا-بلند برایش نوشتم که این پیغام گیر احمقانه آق بهمن هم موقع چاپ کردن هی به ارور دادن افتاد و پیغام ما چاپ مکرد. بنابر این من پیغامم را همین جا می چاپم.
ای بابا،
می بینی آق بهمن، آرزوی همیشگی من برای فیلم سازی، مالید.
من می خواستم "شوهر آهو خانم" را دوباره باز سازی کنم، که این بار آهو خانم نه تنها از داشتن هوو ناراحت و افسرده نیست بلکه خود نیز عاشق هوو شده و دستی بر سر و کله اش می کشد. در این میان شوهر آهو خانم که دچار یاس فلسفی شده، مراتب امر را با روحانی محل در میان می گذارد و هر دو باهم به این تنتیجه می رسند که دنیا ارزش این حرفها را ندارد و باید بی خیال دین شد و دین را زورکی بر مردم چپاندن صحیح نیست.
این وسط هم آهو خانم و هوو فعال اجتماعی شده و برای حق و حقوق همجنس خواهی شان تلاش می کنند. شوهر آهو خانم هم که از این مسخره بازی ها خسته شده، یک نقد نهیلیستی بر روی مساله لیبرال فمنیسم می نویسد و خلاصه معروف می شود. روحانی محل که تحت تاثیر عدم رعایت حقوق آهو خانم و دوست دخترش و بچه معروفی شوهر آهو خانم قرار گرفته... در یک نقد اعلام می کند که اسلام با حقوق بشر سازگاری ندارد.
در این میان شوهر آهو خانم که به نهیلیسمی دست یافته بود که نیچه باید می رفت جلویش لنگ می انداخت، در یک مانیفست "همه تان بروید کشکتان را بسایید،" انقلابی به پا کرد و اولین دیکتاتوری نهیلیستی دنیا را در ایران بنیان گذاری کرد. شوهر آهو خانم در یک اقدام انقلابی همه فمنیست ها، لیبرال ها، و سکولاریست و هر ادغامی از این سه را که بی خودی زندگی را جدی می گرفتند، اعدام کرد که بقییه بفهمند.

الان داشتم نگاه می کردم، دیدم که بسیار زیاد دچار خود بزرگ بینی وبلاگ نویسی شده ام. دریغ از یک پستی که نشانی از سیبیل داشته باشد. انگار شده ام از همان وبلاگ جدی ها که خودم بدم می آید. برای اینکه این تابو جدی نویسی را بشکنم، از تمامی انسان های خوب و مهربانی که امروز یقه شان را گرفتم، بعد هم چهار تا متلک بارشان کردم، و سپس با مشتی عاشقانه پوزه شان را خورد کردم، و در نهایت مقاله ای را که قولش را داده بودم را هم تمام نکردم، عذر خواسته و تمامی این ماجرا را بر گردن آن هفته ماه که به آن عذر شرعی گویند می اندازم.

ناسیونالیسم و نجاست
من بدبخت شدم از وقتی این خبرگزاری سیما-پرس آمده تورنتو، دیگر خبر دست اولی برای نوشتن ما نمی ماند. خانم فورا همه را به چاپ می رساند. دیشب رفتیم جلسه سخنرانی استاد (گل ماه درختم) محمد توکلی طرقی در باب "طهارت بدن و نجاست وطن." دمش گرم سیما حسابی نوشته چی شد و کی چی گفت، شما هم بخوانید.

در این کتاب جدیدش که در دست تکمیل هست، توکلی طرقی به رساله های توضیح المسایل به شکل سند های تاریخی نگاه می کند(البته قبلا هم درتحقیقاتش از این منابع استفاده کرده) . توکلی معتقد است که تاریخ نگاری ایرانی بیشتر توجه و تمایلش به این بوده که تاریخ را در چهارچوب مساله دولت بنگارد. این مرکزیت دولت در تاریخ نگاری باعث شده که مردم از مرکزیت تاریخی خارج شوند. برای همین امروزه چیزی که ما به عنوان تاریخ داریم، تاریخی است عمومی-سیاسی، و فضای خصوصی زندگی مردم ایران را در بر نمی گیرد. و اما به اعتقاد توکلی، رساله های توضیح المسایل می تواند سند های خوبی برای درک این فضای خصوصی باشد. در ایران قرن نوزده مردم برای رفع مشکلات روزانه به روحانیون پناه می بردند. اگرچه امروز کمتر مردم برای گرفتن حکم به مرجع تقلید خودشان مراجعه می کنند، این امر در ایران قرن نوزده رایج بوده و بنابر این رساله های توضیح المسایل مجموعه از احکام موجود برای مشکلات مطرح شده توسط مردم وقت است. در تحقیقات فعلی اش توکلی به مساله سال وبا و بازتاب آن در رساله های وقت می پردازد. اینکه که چگونه ناپاک شدن آب که خود پاکترین است یک بحران معنوی ایجاد می کند و به عبارتی آقایان آخوندان کم می آورند. توکلی معتقد است که مساله ناپاکی آب یک "پردایم شیفت" در ادبیات رساله ها به وجود می آورد که در نتیجه آن علم با قدرت بیشتری وارد مسایل دینی مذهبی می شود. بحران وبا و مساله میکروب در زندگی خصوصی مردم تبدیل می شود به یک بحران عمومی/سیاسی که در نهایت مساله قدرت روحانیون بر زندگی خصوصی/عمومی مردم را تحت شعاع قرارمی دهد. توکلی معتقد است که این شکافی که بین روحانیون ومردم ایجاد می شود راه را برای اتوریته روشنفکر دینی باز می کند. روشنفکر دینی، تنها کسی نیست که متوجه مشکلات وطن شده. روحانیون هم به نوبه خود بر این مساله واقفند، و بنابرین از ادبیات رساله ای استفاده کرده و نجاتگر وطن می شوند، وطنی که گناه آنرا فرا گرفته، وطنی که بی دینی در آن غوغا می کند، وطنی که نجس است. وطنی که به دلیالی دیگر آن شادابی های مطلوب را ندارد، وطنی که بیمار است، نجاستی وطنی که محتاج حکم است. این حکم اما این بارتنها از جانب مجتهد وقت نیست، که روشنفکر دینی هم خود را مسول می داند که نجاست از وطن پاک کند. و اما روشنفکر هم "چه از فرنگ برگشته، چه برنگشته" انسانی است دیندار، عالم به علوم وقت، و احتملا آشنا با گفتمان های پیرامون مدرن شدن. بنابر این روشنفکر دینی هم برای خود مجتهده شده و با ابزار دم دستش که همانا دینش و علمش است به جان نجاست زدایی می افتد. روشنفکرانی مثل احمد کسروی (که خیلی ها معتقدند بی دین بوده) از اولین هایبرید های این روشنفکران دینی اند که آتوریته روحانیت را به چالش کشیدند. کسروی با "آخوند جماعت" میانه خوبی نداشت، ولی دیندار بود. در کتاب" آیین" کسروی برای مبارزه با مشکلات ناشی از مدرنیسم در افرنگ (فقر، گرسنگی ، افسردگی ، ....) مساله "پاک دینی " را مطرح می کند. این یک دین جدید نیست، اسلامی است که فلسفه اش کمی تا قسمتی جهانی تر، مدرن تر، و علمی و عملی تر شده. کسروی معتقد است که پیروی کورکورانه از اروپاییان، آنچه او "اروپایی گری" می نامد، عواقب خطرناکی دارد، مگر آنکه با "پاک دینی" همراه باشد. به دنبال کسروی است که ما روشنفکران چون جلال ال احمد، علی شریعتی....می انجامد.

دکتر توکلی با وجود آنکه به مساله ناسیونالیسم اشاره نکردند (ولی یقین دارم که در نظر دارند)، گفتمان ها و نقد های مجود بر ناسیونالیسم و شکل گیری یا شکل دادن یک هویت ملی به عنوان یک پدیده مدرن برای بررسی این پردایم شیفت ادبیاتی ضروری است. این که وطن اصلا چیست و هموطن کیست بحث های است که روشنفکران (دینی و غیر دینی) از زمان مشروطه با آن کلنجار می روند. روند شکل گیری یا شکل دادن این هویت ملی هم جدا از تحولات جهانی پیدایش مساله دولت/و ملت نبوده است. درست است که ما می خواهیم دولت را از مرکزیت تاریخی خارج و ملت را به جای آن بگذاریم، ولی آنچه که هویت "ملی" این ملت را تعیین می کند (مثلا اسلام) می تواند خود یک پروژه سیاسی باشد کماینکه با ظهور روشنفکرانی چون آل احمد و شریعتی...می شود.
آیا آن ناسیونالیسم دینی که روزی وطن را نجس خواند با انواع ناسیونالیسمی که امروزه ما بطور عمومی با آن مواجه هستیم یکی است. اتفاق با مزه ای که افتاده بود این بود که عنوان سخنرانی از "طهارت بدن و نجاست وطن" به "طهارت بدن و بیماری وطن" تغییر کرده بود. برگزارکنندگان گفتند که نگران حساس بودن مساله "نجاست" وطن بودند و اینکه این عبارت ترکیبی ممکن است از تقدس وطن کم کند و حساسیت بر انگیز باشد .

و اما گیر کوچولوی من
غیر از اینکه من فکر می کنم این قضیه آب و وبا بسیار هیجان انگیز است و احتمالا هم برای همین مورد توجه دکتر توکلی قرار گرفته است، معتقدم که چه آب چه بی آب این مساله "تغییر دین با زمان" نهفته در فلسفه اسلام شیعه است. من البته غلط بکنم گیر بدهم اما گیر کوچولویی من این بود که چه چیزی مساله سال وبا و آب میکروب دار را از باقی تحولات تاریخ شیعه متمایز می کند که این پردایم شیفت را در ادبیات شیعه ایران ممکن می سازد؟ تازگی ها برای کلاس تاریخ شیعه برای اولین بار در عمرم قسمت هایی از تاریخ طبری (ترجمه های انگلیسی) را می خواندم و خوب این مساله فقه و پویا بودنش در فلسفه شیعه را طبری در قرن دهم (بعد از میلاد ها) مطرح می کند. احادیث و تفاسیری که از منابع شیعه نقل می شود را اگر بخواهیم با گفتمان های امروزی مقایسه کنیم به مراتب "لیبرال" تر و پرگماتیک تر از احادیث اهل سنت هستند. مساله به زمان کردن دین و پویا بودن فقه را لزوما عبد الکریم سروش برای اولین بار کشف نکرده است و این محصول روند فکری/تاریخی روشنفکران دنیای اسلام است. به عبارتی به نظر من با پیشرفت علم و تکنولوژی، اسلام هم خود را تطبیق می داد، چه با آب ناپاک چه بی آب ناپاک. البته این حرف من هیچ منافاتی با حرف های دکتر توکلی ندارد و من همان حرف را یک جور دیگر می زنم یک ابراز وجودکی کرده باشم. و آلبته و صد البته در تاریخ طبری هم دولت ها، شاه ها، خیلفه ها، ....مرکزیت تاریخی دارند. یعنی شما نمی توانید تاریخ طبری بخوانید و بفهمید که مردم در جهان اسلام چگونه زندگی می کردند (البته اینکه مثلا یهودیان چگونه توسط علی پسر طالب قتل عام شدند و امثالش زیاد است).
نیک آهنگ هم یک چیزکی نوشته در همین باب....بخوانید

زنان دیوار و گوش خدا
دیروز بعد از دو روز کم خوابی و بدبختی قسمت اول مقاله ام در "باب خانم کار اسراییل شدن و کتاب قانون اسراییل به افتضاح کشیدن" را تمام کردم. بعد که رفتم مقاله را تحویل استاد یهودی ارتداکس فمنیست "شیر مرغ-جون آدمیزادم" دهم... متوجه شدم که روز مقدس یوم کیپور است و کلاس بی کلاس. خلاصه گناهان تمامی یهودیان دنیا پاک شد غیر از زنان بدبخت دیوار!.......
کدام دیوار؟
همان دیوار غربی حیاط معبد کوه اورشلیم که رومی ها -هفتاد سال بعد از تولد مسیح- بعد از اینکه کل معابد یهودی ها را درب و داغان کردند به جای گذاشتند...همان دیوار که یهودی ها معتقدند به گوش خدا وصل است. ...همان دیواری که یهودی های ارتاداکس سر می برند که جلویش یک نمه آواز و دعا بخوانند...همان دیوار که زنان یهودی اگر جلویش دعا با صدای بلند بخوانند ممکن است گوش خدا نجس شود ...همان دیوار.....
دیوار که سر جایش است ولی زنان دیوار دیگر اجازه دعا خواندن با صدای بلند روبروی دیوار را ندارند. ظاهرا یک جایی در تاریخ و قوانین شفاهی یهودی (تالمودی) یک خاخامی به این نتیجه می رسد که صدای زنان شهوت بر انگیز هست و حتی موقع خواندن دعا هم نباید شنیده شود. آقایان جهود های ارتاداکس هم همگی بر این باورند که صدای ناز خانم جهود های ارتاداکس یک جوریشان می کند و برای همین زنان را همان به که با دهان بسته دعا گویند یا که اگر خیلی اصرار دارند لب تکان دهند ولی جیکشان در نیاید. بگذریم که محل دعای خواهران پشت باسن برادران یهودی در دور ترین فاصله از دیوار و بنابراین گوش خداست. این هم به خاطر این هست که حتی خدا هم ممکن است از شنیدن صدای خواهران یک جوری شود.
البته خوشبختانه و یا که بدبختانه آنکه گل آدم بسرشت گل حوا هم سرشت و او را موی دماغ آدم کرد.زنان دیوار، فمنیست های یهودی ارتاداکس مذهبی هستند که اگر بخواهیم مقایسه کنیم می شوند یک چیزی تو مایه های خانم اعظم طالقانی خودمان. اینها که تعدادشان یک صد نفری می شود با کمال پررویی می روند بیخ گوش خدا بغل دیوار های-های می زنند زیر آواز و آی دعا می کنند که تمام خاخام های قسمت مردانه بقدری یک جوریشان می شود که یا مجبورند مقدس ترین دیوار دنیا را ترک بگویند و یا با تف و لعنت این "جندگان" دعا گو را مشت و لگد بزنند. البته این را من نمی گویم که در یک مستندی که من به تازگی مشاهده کردم، همین مردان خدا، همین خاخام های خام درست بقل گوش مقدس خداوندگار اسراییل لقب های زشتی چون "کافر"، "بی دین"، "لزبین"، و "جنده" را به زنان دیوار اطلاق کردند...بی تربیت ها!
و اما غروب این یوم کیپور، صدای زنان دیوار گوش شنوای خدای اسراییل را نمی خراشاند. چرا که دادگاه عالی اسراییل برای زنان دیوار "خدایی دیگر گونه" آفریده بود. بعد از چهارده سال دعوا و مرافه قانونی، دادگاه عالی اسراییل دو سال پیش به زنان دیوار گفت سکولاریزم....زکی!!
بنا به حکم صادره از این دادگاه اگر زنی صدایش را در مقابل دیوار غربی بلند کند ممکن است به هفت سال حبس در زندان محکوم شود. زنان نه در مقابل دیوار غربی، بلکه در مقابل دیوار رابینسون که یک هزارم دیوار غربی هم مقدس نیست، می توانند صدای غیر مقدسشان را بلند کنند
زنان دیوار همچنان دارند برای حق حقوق دعا خوانی شان می جنگد. هر سال درخواست ها برای تجدید نظر رد می شود. ظاهرا خدای جدید اسراییل که خیلی هم ادعای سکولاریزمش می شود، نمی تواند تحمل کند که قوانین دوهزار ساله مقدس آن کشور تغییر بیابند، حتی اگر حقوق شهروندی/مدنی نصف شهروندان اسراییل به خطر بیافتند. و البته این جواب هر ساله دادگاه به زنان دیوار هست..

A strong secular state which happens to have a Muslim majority

من دارم این قضییه ترکیه و اتحادیه اروپا را دنبال می کنم. حالا درست و حسابی خواهم نوشت . اما هفته پیش که داشتم سخنان آقا جک سترا را گوش می دادم، مردم از خنده. وسط سخنرانی به و چه چه اش از ترکییه گفت که :
"دوستان، با پیوستن هر عضو جدید به اتحادییه اروپا، هم کشورهای فعلی هم کشور جدید قوی تر وموفق تر می شوند. بی شک این پیوستن سودهای فراوان دارد و دولتی سکولار را که تصادفا اکثریت مسلمان دارد، به ارمغان می آورد."
این توجیه سترا من را کشته.....تصادفا اکثریت مسلمان دارد...
اصل سخنرانی سترا!
Colleagues, every enlargement that has taken place within the European Union has made both the existing and the new member states stronger and more prosperous. I'm in absolutely no doubt that these benefits will follow from this enlargement and it will bring a strong secular state which happens to have a Muslim majority in to the European Union. Proof that we can live, work and prosper together and we are all much stronger for being united than for, for being divided.
بابو جونم، کجایی؟ امروز سقز جویدم. این همه دنبال سقز گشتیم، ببینیم چه مزه ایه! تو ایران که نبود، در کانادا یافتم. مزه آرشه ویولون می داد.
بابو جونم...دلم برات تنگ شده، خیلی.

خانم کار" اسراییل"
خیلی وقت هست که ننوشتم. وقت ندارم، اما کلی حرف برای نوشتن دارم. راستش همه اش تقصیر این سیما است. چند روزی من را زیر نظر داشت بعد تجویز کرد که مشکل اعتیاد به اینترنیت دارم (خودش را ندیدید حالا!!). من هم دیدم بزرگتری-کوچکتری، باسواتی-بی سواتی، خلاصه اینترنت را نسبتا بوسیدم و گذاشتم کنار. و اما در این مدت کلی دعوا معوا شد که این نیک آهنگ شانس آورد من سرم به کار مشغول بود و الله به روش های چاله میدانی فمنیستی وارد عمل می شدم....
بگذریم....این چند روز اخیر شده ام "خانم کار" اسراییل. افتاده ام به جان قانون اساسی تنها دموکراسی (زکی) خاورمیانه و دارم دمار از روزگارش در می آورم. و البته مطالعات اسراییلی-گونه، بسیار حرص آور است. بنده که مدام کنار این کتاب قانون بر چسب فحش و بد و بیراه چسپانده ام که "آی بر پدرتون لعنت"، "آی بی شرف ها"، "آی معنی دمکوراسی را هم فهمیدیم"، "وای رو که نیست!"
داستان که همان داستان معروف هست که سال به سال این قانون ورود به اسراییل را عوض می کنند و دموگرافیک یهودی یک وقت خدای ناکرده از هفتاد درصد اسراییلی کمتر نشود. اسراییلی هم که می گم یعنی اسراییلی یهودی، نه عرب ها...آخه عرب ها اخن! در جولای 2003 هم دیگر این قانون گل و بلبل به کمال دمکراتیکش رسید. در حال حاضر اگر شما عرب مقیم اسراییل باشید و با فلسطینی های مناطق اشغالی ازدواج کنید، حق ندارید با همسر خود زندگی کنید. به عبارتی همسر شما حق ندارد با شما در اسراییل زندگی کند. یا هردو سر عربتان را پایین می اندازید می روید در مناطق اشغالی زیر سلطه اسراییل زندگی می کنید و هر روز مرگ را به چشم خود می بینید، یا اینکه اصلا غلط می کنید که ازدواج می کنید.
دولت بسیار دمکراتیک اسراییل وجود این قانون دمکراتیک را این همان گونه توجیه می کند که دولت بوش هر غلطی که دلش می خواهد را توجیه می کند. به عبارتی وجود اعراب در اسراییل خطرناک است، "چون آنکه عرب هست، تروریست هست. پس ما سعی باید بکنیم، کم کمک و آرام آرام دخل هرچی فلسطینی هست را در بیاوریم. دیوار که کشیده ایم دور شهر. هرچه عرب هست بیاندازیم آنور دیوار، خودمان این ور دیوار".
حالا اشکال کار این هست که بنده باید فمنیستی مساله را بررسی کنم. اینجاست که "خانم کار شدن چه مشکل!" فعلا- ایراد حقوق زنانی که به قانون قابل وارد شدن هست، این هست که قبلا مردان عرب اسراییلی می توانستند از مناطق اشغالی زن بگیرند...اما زنان عرب اسراییلی نمی توانستند از مناطق اشغالی شوهر اختیار کنند. قانونگذاران گرامی هم دلیل را اینگونه توضیح داده اند که با توجه به عرف عرب ها اصلا زن ها آدم نیستند، پس ما چرا آدم حسابشان کنیم؟ ما قانون عرب ها را بر مبنی عرفشان می سازیم. اگر زنی که عرب اسراییلی است (مسلمان یا مسیحی و نه یهودی) با مردی از مناطق اشغالی ازدواج کند، با مشکلات فراوان می تواند نام کودک حاصله از این ازدواج را در کشور اسراییل ثبت کند. بگذریم که با پدر کودک اصلا نمی تواند زندگی کند.اگر کودکی که هم پدرش هم مادرش عرب اسراییلی هستند در مناطق اسغالی به دنیا بیاید، نمی تواند در اسراییل زندگی کند..و هزاران هزار قانون مزخرف دیگر.
ادوارد سعید خدا بیامرز در یک فیلمی که از او دیدم، می گفت:"اینها آمده اند، به جای اینکه خانه را اشغال کنند، تقسیمش کرده اند به ده قسمت. هفت دهم خانه را اسراییلی ها برداشته اند، سه دهم اش را داده اند به فلسطینی ها. آن سه دهم را هم نکرده اند بقل هم بدهند. یک پنجره داده اند، یک لولای در، و یک حمام." خلاصه همانجور که زمین ها را تکه پاره کردند، دارند خانواده های عرب را هم تکه پاره می کنند.
بگذریم که قانون ازدواج شان برای اسراییلی ها هم کلی درد سر ایجاد کرده . آنها که به شکل همزیستانه باهم زندگی می کنند و از دولت اجازه برای زندگی نمی گیرند، حق و حقوق همزیستیشان پایمال می شود.....
من حوصله ندارم الان به منافع ایران در ارتباط دوستانه با اسراییل بپردازم....از این دمکراسی اسراییلی بی شرف تر و کثافت تر و تهوع آور تر در دنیا پیدا نمی شود
در ضمن زیبایی قضیه در این هست که من عمرا جرات نخواهم کرد این گونه که اینجا می نویسم، مقاله ام را تحویل بدهم. و به همین دلیل الهی قربان وبلاگ بگردم که من اینجا نسبتا آزادم....که زندانی بدتر از سیاست بازی آکادمیک وجود ندارد.
در این باره باز هم خواهم نوشت....خوابم می آید
راپورت آمنستی را بخوانید......