ترجمه از آزاده پورزند....پخش کنید سر جدتان

Iran-Emrooz,Tehran, Iran, Sunday, March 04, 2007

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/12208/

50 of the women's rights movement activists were arrested in front of the Revolutionary Court in Tehran.

The security police forces attacked a peaceful gathering of women's rights activists that had taken place at 8:30 am in front of the Revolutionary Court in Tehran in objection to the recent governmental oppressions and the summoning of some of these activists. The police forces who used violence to scatter the crowd, arrested at least 21 of the protesters.

According to the report published by Advar News, the list of the arrested is as follows:

Asieh Amini, Jila Bani Yaghoub, Mahboubeb Abbasgholizadeh, Mahboubeh Hosseinzadeh, Sara Loghmani, Zara Amjadian, Mariam Hossein Khah, Jelveh Javaheri, Niloofar Golkar, Parastoo Dokoohaki, Zeinab Peyghambarzadeh, Maryam Mirza, Saghar Laghayee, Khadijeh Moghaddam, Saghie Laghayee, Nahid Keshavarz, Mahnaz Mohammadi, Nasrin Afzali, Tal'at Taghinia, Fakhri Shadfar, Maryam Shadfar, Elnaz Ansari, Fatemeh Govarayee, Azadeh Forghani, Sommayeh Farid, Minoo Mortezayee, Sara Imanian.

Nooshin Amhadi Khorasani, Parvin Ardalan, Shahla Entesari and Susan Tahmasebi—five prominent members of the women's rights movement—who had to attend their court hearing left the court session in support of their fellow activists. They, too, got arrested upon their departure from the court....

The police officers hit Nahid Jafari's head to the police van and as a result of such violent actions, her teeth broke and the officers are currently refusing to take her to the emergency room.

مينی بوس آورده اند دارند بچه های جنبش زنان را سوار می کنند و می برند...شب هم لابد سراغ فرناز می آيند. خبر ها را ترجمه کنيد و پخش کنيد.
وبلاگ فرناز را مدام چک کنيد دارد لحظه به لحظه خبر می دهد:

صبح امروز طبق فراخوان قبلی، عده ای از فعالان جنبش زنان ایران کنار در ورودی دادگاه انقلاب حضور پیدا کردند تا نسبت به روند غیر قانونی بازداشت، بازجویی و دادگاه فعالان جنبش زنان در یک سال گذشته اعتراض کنند.

بنا بر گفته حاضران بعد از حدود نیم ساعت از حضور افراد که پلاکاردهایی را در دست داشته و در سکوت تجمع کرده بودند، دو مامور نیروی انتظامی، یک مامور لباس شخصی و یک زن ملبس به چادر به سوی تجمع کنندگان آمدند و شروع به ناسزاگویی کرده و پلاکاردهای حاضران را پاره کردند. این ماموران تلفن همراه یکی از زنان را ضبط کرده و اعلام کردند که از بالا دستور آمده است زود محل را ترک کنید و ماشین های ماموران در راه هستند.

بنا بر آخرین اخبار، یک افسر نیروی انتظامی در حال کتک زدن، هول دادن و ناسزاگویی به زنان تجمع کننده است. و زنان را با جملاتی همچون " همه شما را از درخت آویزون می کنیم" و "همه تون را بازداشت می کنیم" تهدید می کنند.

این در حالی است که نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری، فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی همراه با وکلای خود داخل ساختمان شده اند تا جلسه رسیدگی به اتهامات آنها برگزار شود.

گزارش های تکمیلی ارسال خواهد شد.

گروه خبر زنستان

خبر تکمیلی: ماموران یک مینی بوس آورده و تجمع کنندگان را با ضرب و شتم سوار مینی بوس می کنند.

طبق آخرین اخبار رسیده، ماموران جدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان را که جلو دادگاه انقلاب در اعتراض به روند غیرقانونی بازداشت ها، احضارها و دادگاه های یک ساله اخیر زنان تجمع کرده بودند بازداشت کردند.

در میان بازداشت شده گان اشخاصی چون آسیه امینی، جلوه جواهری، زارا امجدیان، مریم حسین خواه، شادی صدر، محبوبه عباسقلی زاده، مینو مرتاضی لنگرودی، فاطمه فرهنگ خواه، زینب پیفمبرزاده، سمیه فرید، ناهید کشاورز، ناهید جعفری، محبوبه حسین زاده ،پرستو دوکوهکی، نسرین افضلی به چشم می خوردند.

نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری، فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی پنج تن از فعالان جنبش زنان که امروز قرار بود دادگاه آنها برگزار شود، در حمایت از دیگر یاران جنبشی خود از دادگاه بیرون آمدند که همه آنها نیز بازداشت شده اند .

ماموران سر ناهید جعفری را به در مینی بوس کوبیده اند که در نتیجه این ضرب و شتم، دندان های ناهید جعفری شکسته است و ماموران از بردن وی به اوژانس امتناع می کنند.

گزارش های تکمیلی ارسال خواهد شد

تو را خدا اطلاع رسانی کنید


'

اوهوی! چرا هيچکس این مقاله منو نمی خونه! راجع به سياست و کونه ها.


یاداشتم با عنوان هنجار های همگانی: تمرکز هويت در مقعد و سياست های (فرا)ملی در نشريه چراغ وابسته به سازمان دگرباشان ایرانی به چاپ رسيد و اگر دوست داشتيد يک نگاهی به آن بياندازيد. از ساقی ممنونم که با اینکه شايد ديد منتقدانه ام با اهداف سازمان دگرباشان لزوماً يکی نبوده مقاله را چاپ کرده است. با این حال يک ایراد کوچک اديتوريال دارد که آن پرانتز (فرا) ملی را من عمداً به دورِ فرا گذاشته بودم که يعنی "هم ملی و هم فرا ملی." می دانم که چون نسخه پی دی اف را فرستاده اید ديگر کاريش نمی شود کرد. این قسمتی از ياداشت ام:

بحث اصلی این است که در ایران جان مردان همجنس گرا در خطر مداوم است زيرا که مجازات همجنسگرايان مرد اعدام است. آنچه که در این بحث خاموش می ماند کيفيت این هويت همجنسگرايانه مردانه است. قانون اسلامی حرفی از همجنس گرايی نمی زند. قانون اسلامی مجازاتش برای نزديکی جنسی دو مرد (تفخيذ) و دخول از مقعد (لواط) است. اگر این رفتار ها از دو مرد دگر جنس گرا هم سر بزند آنها با توجه به قانون جمهوری اسلامی ایران مستحق اعدام اند. به همين دليل در نقد این هویت سازی خاص می توانيم بپرسيم که آيا به صرف داشتن سکس از مقعد و لواط، دو مرد همجنس گرا می شوند؟
این سئوال مخصوصاً کاربردی منتقدانه در واکنش به برداشت های گروه های حقوق بشری/حقوق دهکده ای از اعدام های اخيری که در ایران به جرم لواط صورت می گيرد دارد. گرايش جنسی کسانی که به اعدام به جرم لواط محکوم می شوند زير سايه ای از ابهام باقی می ماند و با این وجود گرايش جنسی معدومين در رسانه های غربی وابسته به گروه های بين الملی فراهنجار ها، همجنسگرا منتشر می شود. جملاتی نظير "قوانين اسلامی دو مرد همنجسگرا را به جرم عشق ورزيدن اعدام کرد!" در بسياری از نشريات فراهنجار غربی مشاهده می شود. کيفت این عشق ورزيدن و حتی اهميت مسأله ی دخول از مقعد در این رسانه ها عموماً منعکس نمی شود.

باقی اش را بخوانيد.

ممنون از آرشام و ساقی برای درست کردن پرانتز ها در نسخه روی سایت. در ضمن این دهکده يک اختراع من در آوردی است که من و سيما پای تلفن ساختيم (بيشتر خلاقيت اش با سيما). دهکده مخففِ:
د-دگرجنس ديس
ه-همجنسگرای زن و مرد
ک-کنجکاو
د-دوجنس گرا
ه-هرموفروديت
-----
توضيح سازمان (همراه با بازی گوشی های زبانی ساقی) را در پايان ياداشت من دريابيد:

از نقطه نظر سازمان که بنا به اصل، توجه به شرایط اجتماعی دگرباشان ایرانی را اولویت فعالیت های خود می داند، جرم زدائی از همجنسگرایی، و کسب حقوق شهروندی، اهمیت حیاتی دارد.

اما، بحث بر سر هویت دگرباشی ممکن است از زاویه های دیگری متفاوت با آنچه در مقاله ی همکار ما نازلی کاموری آمده از جانب نویسندگان دگرباش جنسی داخل ایران مطرح شود. چراغ از نویسندگان گی، آنها که گفتمان هویت دگرباشی را در داخل ایران پیش می برند دعوت می کند که این بحث را بی جواب نگذارند. یا به دلیلی، بی جواب بگذارند.
این لينک به خود سايت چراغ

اندی در خدمت امپراتوری: يا فضولی نکن ماستتو بخور


برای موسیقی روی عکس کلیک کنید

واقعاً من موندم که این چه دنيايی هست. از يک طرف محسن رضايی می آد تو تلوزيون می گه خودتون رو برای جنگ آماده کنيد ( يعنی اماما، سرورا تورو خدا منو بازی بده...این تن بميره من می خوام باز فرمانده شم). از اون ور حسين درخشان خودمان در يک مکانيسزم مشابه (يعنی برادران من هم بازی) ناگهان شديداً ملی گرا و ضد امپرياليسم می شه به حدی که بين بوش و خامنه ای قطعا بايد يکی يا ديگری را انتخاب کنه. از اون ور اندی به دور از چشم حسين درخشان با انيميشن سه بعدی به ایران باز می گرده و به این ترتيب به سياست های بوش در خاورميانه و جنگ احتمالی نيو کانسروتيو ها در ایران کمک می کنه. به هر حال وقتی احمد باطبی از زندان آزاد شد و به پرل پيوست و باهم رفتند ایران را تسخير کردند و حسين آی-پاد به گوش رفت خط مقدم و در حالی که به هاوس ميوزيک گوش می داد شهيد شد است که اندی- این عامل امپرياليسم- می تونه "برگرده ایران." حالا این خواهر ما هم می خواد اپرا وينفری ایران بشه و لابد بعد از آمدن اندی به ایران با او مصاحبه ای در مورد فقر در مناطق جنگ زده و ارتباط اش با عشق و موسیقی داشته باشه. این بارت يک گهی خورد و مرگ نويسنده را "تئوريد" که امروز هر کس-خلی هر چی عشقش کشيد بنويسد. از جمله بنده که در آپارتمان بسيار گرمم در تورنتو نشسته ام و دارم ماست ام را می خورم. بگذريم که البته روی ماست ام نوشته اند: " ساخته شده از مواد شیری تغییر یافته و مخمر." يعنی این ماست از شير ساخته شده است اما این شير يک تغييراتی يافته که چگونگی این تغييرات به شما که داريد نوش جانش می کنيد دقيقاً مربوط نيست. پس شما ماستتان را بخوريد و فضولی نکيد.
به اميد روز آزادی ایران. روزی که ماست های ایران هم مثل ماست های دمکراتيک جهان امروزی و در رقابت آزاد با ساير ماست های دمکراتيک، مرموز شوند.

مطالب مرتبط
انقلاب مخملی وبلاگی

کدام حمله مغزی؟ کدام ربودن همسر؟

روايت فتح شهيد حسين درخشان

مادر بزرگم هر وقت به او زنگ می زدی که حالت چطور است جواب می داد که "چطور می توانم باشم؟" پسرم وای، دخترم آی، سلامتی ام افتضاح.... مادرم با او دعوا می کرد که "بدبختی" های تو به مردم چه! مامبو هم می گفت "بذار بدونن که از آدم انتظار نداشته باشند."
حالا حکايت من هست. تا قبل از يک هفته پيش که حدود 45 روز بود پريود بودم. آزمايشات و مازمايشات هم هر کدام بی ربط تر و مسخره تر از ديگری بود. حالا هم روی يک مشت هرمون عجيب و غريب هستم که مدام حالت تهوع دارم و هيچ نمی توانم بخورم. همه این چس ناله ها را دارم می نويسم که بگويم به مولا علی من هنوز فيلم فريد را نديده ام. وقتی در حال تدوين بود از کنارش رد شده ام. چهارشنبه قرار است محصول نهايی را ببينيم که نقدش هم خواهم نوشت. ما مخلص حسن هم هستيم.

کانادايی های
مستند فريد سی بی سی را در سی بی سی در باب زندگی آشکار و نهان گی ها در ایران از دست مدهيد.

Out in Iran…
Ever wondered what it's like to live in a country where homosexuality remains a crime and relations that occur between consenting adults in private carry a maximum punishment of death?

This Sunday, Feb. 18,
CBC News: Sunday Night
(10 p.m. on CBC-TV, 9 p.m. ET/PT on CBC Newsworld)
presents

Out in Iran: Inside Iran's Secret Gay World

A landmark documentary that contains the first-ever footage of the secret gay community in Iran. And this Friday, Feb. 16, be the first to see Out in Iran, and find out how some gays are living their lives against this chilling backdrop and the constant threat of discovery and retaliation. Don't miss your chance to preview the documentary, which will run on a continuous loop in the Graham Spry theater and on select monitors in the Atrium from 9 a.m. to 5 p.m. The doc also airs next Sunday, Feb. 25, on CBC News: Sunday, at 10 a.m. on CBC-TV and 9 a.m. ET/PT on CBC Newsworld.

تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی

با برادر کوچک و مهربانم هيچ سنخيتی ندارم. رابطه ما خلاصه می شود به يک بوسه که از او هرزگاهی دريافت می کنم و مقاله هايی که برای درس هايش می نويسم. برادر کوچک ام با درس ميانه خوبی ندارد و "همينجوری" خوشحال است. پول در می آورد و منتظر است که به لطف من و دوستان همين روز ها ليسانس اش را بگيرد و بيشتر وارد بازار کار شود. با هر مقاله که برای برادرم می نويسم بيشتر سردرگم می شوم که من "به ترکستان ام" يا او. امروز از گنجه خانه (که در آن می خوابم) با برادر بزرگترم(بهنام) که در اتاق خواب ام روی تخت خوابيده بود صحبت می کرديم. این که همديگر را نمی ديديم خيلی خوب بود. بعضی اوقات برای ارتباط فکری بايد بدن طرف مقابل را نديد (از خواص خوب وبلاگستان). به برادر بزرگم گفتم این عين الّله (لقب برادر کوچک ام است به خاطر چشمان درشتش) اگر يکی از این کتاب های درسی اش را می خواند زندگی اش عوض می شد.

-خوب اینقدر کاراشو تو نکن. بذار خودش بخونه و بنويسه.

-خودش می گه که نمی کِشه. تازه برایِ چی بخونه؟ همينجوری داره حال دنيا رو می بره.

-امتحاناشو چه طوری می ده؟

-نمی دونم والّله. این درس های علوم انسانی که امتحان بالا بیست درصد ندارن. همين مقاله ها رو بده و کمی هم درس بخونه نمره قبولی می گيره. بعد هم مگه بيکاره، هرچی کمتر فکر کنه کارگر بهتریه! اون روز تعریف می کرد که رئيس اش يکی از ثروتمندترين مردهای کاناداست موقع بازديد از اموالش يک توجهکی هم به عين الّله کرده. عين الّله هم که تيپيکال 'خايه مالِ قدرته' کلی با این موضوع حال کرده بود.

-من و تو که به مراتب فاکت آپ تريم بلکه این عين الّله حاليشه يک چيزی.

-ببين مساله این نيست که چيزی حاليشه يا نيست. مساله این هست که عين الّله هيچوقت نمی تونه مثل من و تو باشه برای اینکه "روايت فتح" تماشا نکرده و تشيع جنازه خمينی رو نديده.

- [خنده بلند] ولی جدی، مثلاً من الان ريدم، هيچ جايی ندارم تو این دانشگاه لعنتی ام. الان ام اینجا نشستم از مهارت های دندانپزشکی ام برای ساختن مجسمه استفاده می کنم به دنبال آرزوی "آرتيست" شدن.

-برو بابا دلت خوشه! تو دنيايی که رئيس موزه در آمد سالانه اش از خود موزه بالاتره، "آرت" فقط يک بازار تبليغاتی هست که تو تا دلال خوب نداشته باشی "آرتيست" نمی شی و این کلّه های گِلی رو هم بايد بذاری درِ کوزۀ گِل، چرا که آرتيست شدنت فرق چندانی با دندانپزشک شدنت نداره.

-ولی واقعاً ما بايد چی کار کنيم که بتونيم زندگی کنيم؟

-هيچی بايد به روی خودمون نياريم که "روايت فتح" در اعماق ذهن مون حک شده و با خوشحالی تمام گِرَامی را تماشا می کنيم و نگران کارهای ناتمام روز های آينده زندگی مون به فکر "زمان" باشيم که مدام از دست ما فراریه و ما به دنبالش. به دنبال زمان البته بايد روی چرخ های "ترد ميل" گشت. جايی که می شه در مورد جايزه گِرَامی با همسايه حرف زد و دوست شد.

بهنام، بعضی اوقات بنيان فکری ام را به هم می ريزد. به خاطر اختلاف سنی کم تقريباً تمام مسائل پيرامونی ما يکی بوده است. يک دوره ای اما برادرم زد به جاده خاکی. فرهنگ "بچه معروفی" تهران باعث شد که سازش را کنار بگذارد، سوار ماشين در شهر بچرخد، قيافه ای عبوس بگيرد، دخترباز شود ،حسابی درس بخواند که مراتب و درجات ترقی را يکی پس از ديگری طی کند. غير از قسمت بچه معروفی اش من خودم هم دنبال درجات ترقی حسابی دويده ام؛ يعنی راهی برای ندويدن وجود نداشت. به مرور زمان اما من دچار تحولاتی شدم که برادرم همراه ام نيامد. نمی دانم آن همجواری با همخانه ام بود، مرگ پدر بزرگم بود ، يا آن بچه ای که انداختم. به هر حال مجموعه ای بود از همه اتفاقات زندگی ام. امروز در سکوت دارم بهنام را تماشا می کنم. که رفتار هايش ما بين کارکتر گاتسبی (در کتاب گاتسبی بزرگ) و جف لاباسکی (در فيلم لاباسکی بزرگ) نوسان می کند. اصولاً البته کسی که "روايت فتح" تماشا کرده است و نينوای عليزاده را در سوگ امام گوش داده، هرگز نمی تواند گاتسبی يا لاباسکی باشد. اما چه کنيم که کاراکتر های "برزخی" ای مثل من و بهنام در "همنوايی شبانه ارکستر چوب ها" جايی ندارند. بهنام در نوسان است؛ دارم تماشايش می کنم ببنيم کجا فرود می آيد. بلکه انتخابش زندگی من را هم عوض کند.

لازم به توضيح نيست که این داستان هم، يک داستان است. به قول آيدا رفيق ام، حکايت من شده است برعکس چوپان دروغگو. آنقدر در مورد خودم "افشاگری" کرده ام که همه دروغ هايم را، راست می پندارند. يک مدت این دروغگويی راست ام را تجربه کنيد.

این آهنگ های عاشقانه راديو زمانه بلاخره تاثيرش را روی مخ من گذاشت و باعث شده که يک داستان آبگوشتی ای که چند وقت پيش نوشته بودم را با صدای ابی تکميل کنم که خوب طبيعتاً فضای آهنگ های آبگوشتی ابی باعث شد داستان به مراتب آبگوشتی تر از آنچه که می خواستم بشود. والنتاين پالنتاينی نيستم اما به بهانه والنتاين هست که آهنگ ها در جعبه موسيقی زمانه پخش می شوند.

این داستان آبگوشتی را با تمام آب گوشتش نقديم می کنم به محسن بهشتيان، کسی که به من ياد از انگشتم برای عاشقی استفاده کنم.

****

هرچی می کشم از دست این فهیمه خانم هست. يک مشت کتاب دکتر بنجامين اسپاک با خودش از آمريکا آورده بود ایران که من را تربيت کند. می خواست روش تربيتش "علمی" باشد. نتيجه اینکه کتاب جناب آقای دکتر بنجامين اسپاک به سان کتاب توضيح المسائل دوران کودکی و نوجوانی من بود. هر دردي داشتم - از تب چهل درجه تا سرفه ای که بی صدايم کرده بود-قبل از اینکه مادر گرامی را خبر کنم، فوراً می رفتم سراغ اندکس کتاب های کلفت جناب آقای دکتر.

وقتی خانم بصیريان موضوع نگارش هفته بعدمان را داد، بنده به سرعت خودم را به اندکس رسانده و "لاو" را جستم. "لاو" اتفاقی هست که دير يا زود می افتد و شما بايد برای آن آماده باشيد. در کتاب جناب آقای دکتر بنجامين اسپاک "لاو" يک چيزی بود در مايه های آبله مرغان. تمام نشانه های آن را دکتر نوشته بود، داده های روانشناسانه، زيست شناسانه، و پيشگيری های مربوطه همه در يک جدول ليست شده بودند.

"گويا مساله اصلی يک مشت هرمون-مرمون هستند که چه ما بخواهيم و چه نخواهيم در همين سن هايی که ما هستيم ترشح می شوند و برای همين هست که من عاشق عليرضا ام و تو عاشق احسان." این را پای تلفن به ارغوان گفتم که همچون من در عشق اش فعلاً نا کام بود بود و سعی و تلاش می کرد که وضعيت را عوض کند.

جمعه بعد از ظهر در خيابان جمهوری در طبقه آخر خانه صد ساله ماماجا-مادر بزرگِ رواق، دخترِ عمو رضا همکلاسیِ پدرم در دبيرستان البرز و فرزند يکی از لطيف ترين افسران يا سرهنگان يا تيمساران يا يک چيزی در همين مايه های رضا شاه-همه جمع بودند. خانه ماماجا، مشهور به عشرتکده، جايی بود که ما قرار بود آيين نگارش ياد بگيريم يا لااقل پدر و مادر آنهايی که هنوز زنده بودند و در اوين اعدام نشده بودند اینطور فکر می کردند. آنها که ننه-باباشان را خمينی کشته بود، طبيعتاً خيالشان راحت تر بود و زودتر از بقيه دست به کار شدند. این احسان فلان فلان شده ریقو مثلا، يک دستی به سر و روی حداقل نصف دخترها کشيده بود و حداقل سه چهار تا کشته مرده داشت.

فرزان و مهرداد باهم عاشقِ صنم بودند. بانو و بهزاد عاشقِ هم بودند و حتی "کرده" بودند. مانا با آرش بود، سییما و آرش باهم رابطه داشتند و مانا نمی دانست. سیما با وجود اینکه با آرش رابطه داشت عاشق احسان بود و از دست رواق که برای احسان عشوهِ خاموش می آمد حرص می خورد. کامران عاشقِ دخترِ عمویِ من-تینا- بود و تینا عاشقِ آرش. من عاشقِ عليرضا بودم و خوب عليرضا هم هر هفته عاشقِ يک نفر ديگر بود. ارغوان عاشقِ احسان بود، احسان محل سگ به ارغوان نمی گذاشت و هرگز به من نگفت که عاشق کيست. از همه بهتر البته صنم بود. از قوم و خويش های سهراب سپهری بود و شغل شريف عمه بداخلاق پدرش پروانه سپهری را برگزيده بود و در این دنيا تنها عاشق يک چيز بود: ويولنسل اش.

"خوب عشق چيست؟" خانم بصیريان با آن قيافه هميشه سرگردانش پرسيد. "عشق رطوبت چندش انگيز پلشتی ایست، نيست، است، نيست..." احسان در حالی که با تسبيح تازه-از-قم -آورده اش ذکر "است" و "نيست"می گفت نگاه حشری اش را روی سينه های آهو می چرخاند.

يکی با خودش مجموعه آثار شاملو را آورده بود...آن يکی به جای عشق می خواست "نان نقسيم کند." فرزان "سيب را از خانه همسايه" دزديده بود و با حسرت به صنم نگاه می کرد که در فضاهايی که هيچکدام از ما درک نمی کرديم چرت می زد. من هم که خوب دليل علمی عاشقيت ام را يافته بودم و با روش های علمی مشغول کار کردن روی هرمون های عليرضا بودم.

وسط این همه بچه پانزده-شانزده ساله اما حضور معلم آيين نگارش-خانم بصیریان مشکوک می نمود. آنها که می شناختندش می دانستند که هدفش دادن آموزش است. چه آموزشی اش، يک چيزی بود بين ما و او. حتی شوهرش اش هم نمی دانست که ما در عشرتکده مان چه می کرديم. عمو رضا شک کرده بود. حتی از بابام پرسيده بود که "نکنه این زنه فاسده؟" این شک های عمو رضا باعث دردسر من هم شده بود. فهیمه خانم نمی گذاشت تا دير وقت خانه ماماجا بمانم. هی وسط شعر خوانی های ما زنگ می زند: "زود آژانس بگير بيا خونه تا تاريک نشده. "انگار مثلاً در روشنايی نمی شد "کرد."

بچه ها هم کمی به خانم بصیريان شک برده بودند. آنها که با او نزديک تر بودند، يک چيز هايی می دانستند و به آنهايی که شک کرده بودند نمی گفتند. معلوم بود عاشق است ولی نمی گفت عاشق کيست. ارغوان می گفت: " بابا تو کاره رواقه!"

"مگه می شه....؟!."

"خوب چه اشکالی داره...خودش مدام می گه که بی دريغ باش فقط در عشق بی دريغ باش...ديگه بقيه اش لابد براش مهم نيست"

"کس و شعر می گه ها...بی دريغ باش ...بی دريغ باش...بابا يک کردن که این همه بی دريغی نداره!"

"می گن تو هفته با رواق تنهايی می آيند اینجا!"

"نه بابا کی می گه...فکر نمی کنم اينقدر کثيف باشه. تازه مگه حاجی می ذاره...تو هفته همش داره تو بازار کار می کنه."

"من ازش می پرسم...ما حق داريم بدونيم...چطور ما بايد از همه کُِس و کُون مون رو براش تعريف کنيم!"

با هزار کلک خانم بصيريان را بردم روی تراس طبقه پنجم. اَجه پايين داشت تو حیاط رخت پهن می کرد. " می دونيد همه بقال ها و چقال های محل اَجه رو می کنن؟ ماماجا اَجه رو وقتی بچه بوده از ده آورده تهران. وقتی به سن بلوغ رسيده و هرمون هاش ترشح کردن، ماماجا نمی خواسته شوهرش بده. می ترسيده از دستش بده. برای همين اول داده قصاب بکندش، بعد هم بقال. حالا هم به به ميوه فروش می ده. بنده خدا اَجه. می گن ماماجا پول هم می گيره. اَجه را برای کمک از ده آورده حالا شده جنده اش. بعد زنيکه هی می شينه نماز شب می خونه."

"همه چی این هرمون مورمن ها نيست که تو اون کتاب کذايی خوندی. مثلاً الان اَجه به نظر تو عاشق بقاله يا چقال!"."

"من این مزخرفاتی که شما ها می گيد رو نمی تونم قبول کنم...بی دريغی-می دريغی رو می گم...برای من قضيه حل شده."

"يعنی الان اگه من تورو اینجا روی همين پشت بوم حشری ات کنم، ببوسمت، سينه هاتو بليسم، بکنم ات، عاشقم می شی؟"

"رواق هم کردی؟"

"چرا عاشق عليرضايی؟"

".خوب هيچکس ديگه نمونده بود...من هم بی مرام نيستم"

"!چرا عاشق رواقی"

"به همون دليل که عاشق تو ام... "

انگشتش را روی پيشانی ام می کشد و از کنار گونه ام پايين می آورد. آرام خودم را عقب می کشم.

"من می رم پايين."

"این ليوان من رو هم ببر."

با احتياط از پله های مارپيچ فلزی پايين می روم. وارد حمام ِماماجا می شوم. اجازه نداريم وارد اتاق های طبقه چهارم بشویم. وقتی باباجا زنده بود، اینجا استوديو اش بود. در طبقه چهارم نقاشی می کشيده. درِ حمام را می بندم. سر و سينه نقاشی های باباجا اذيتم می کند. نمی دانم چه اصراری داشته نوک پستان ها را دو برابر بکشد. مردکِ عوضیِ هرزه ارتشی شاهدوست. لابد اَجه را هم می کرده.

ليوان چای را خالی می کنم در سوراخ کف حمام. دوش را آرام بازمی کنم. نمی خواهم زمين را خيس کنم. نبايد اینجا باشم. دو ليوان آب می خورم. روی زمين پخش می شوم. دستم را در شورتم می کنم. خيس خيس است. زيپم را باز می کنم. حوله را از قفسه بر می دارم و فرو می کنم در شلوارم که شورتم را خشک می کنم.

*******

"عليرضا جان وقتش رسيده که از روش انگشت کردن استفاده کنی. به هربهانه ای يک انگشت به خانم برسون. ببين این احساس رمانتيک تو بسيار لطيف هست اما تا انگشت نکنی نمی تونی يک بوسی بزنی. می خوای بوس بزنی بايد انگشت رو برسونی."

"کجاشو انگشت کنم. برو بابا. می ذاره می ره...."

"بابا جان مثل بازار مشهد نيافتی به جون دختره ها. با سليقه باش. خلاقيت به خرج بده. يک دستی به موهاش بکش. با ساعتش بازی کن. کم کم."

"تو بیکاری؟ چرا صد ساعته نشستی به این داستان های بچه چهارده سالگی من گوش می دی. حوصله ات سر نرفته؟ کس خلی به مولا. آخرش هم نشستی می گی انگشت برسون. عاشقم شدی؟"

"معلومه!"

"بدبخت نیاز...."

"چرا مگه آدم فقط بايد عاشق باشه که عاشقی کنه!

"جيگرتو این حرفا به تو نيومده!"

"داستانم رو خوندی؟"

"دوست نداشتم."

"اصلاً خوندی!"

"خوندم. دوست نداشتم. چيه این سانتيمانتاليزم آبکی؟ آقای بهشتيان چيه؟ ولمون کن ها، تو هم با این نوستالژی احمقانه ات."

"من خودم هم دوستش ندارم."

"پس برا چی گذاشتيش اونجا؟ این چه وضعيه؟ اجندا داشته باش!"

"گذاشتم ببينيم ملت چی می گن."

" مردم احمق اند. به به و چه چه می کنن."
******
این داستان، داستان است. این فرح خانم ما شاکی شده است که چرا از اسم او در داستان استفاده کرده ام. این فرح خانم (که تازه اسم واقعی اش هم نيست) کارکتر است. فرح خانم هرگز تنها از کتاب های بنجامين اسپاک برای تربيت ما استفاده نکرده است و بلکه کلی کتاب پدوکژی روسی موسی هم استفاده کرده است. از همين رو کارکتر فرح خانم به فهميه خانم تغيير می کند.
این را هم اضافه کنم که به خاطر این داستان این فرح خانم و بهنام برادرم من را رسماً نمودند امروز. خدا به تمام آدم هايی که می نويسند صبر دهد. همين الان از آشپزخانه مکالمه مادر و برادرم:
بده ديگه...آدم بايد نرمال باشه
این مريضه بيماره به دليل چاقی و مسائل ديگه روانيه
بعله ديگه
.
.
.
.
.
تو می خوای روی مردم تاثير بگذاري کلاست را در حدی بذار که مردم بهت احترام بذارن...خوب ویيد می کشی، بکش...چرا به مردم می گی!!
فکوموکو را هم بکن تا ته در کونت. اون اگر آبشن نرمال شدن داشت بر می داشت اون آبشن رو.
حالا می نويسه که فرح خانم اعتراض کرد...من عوض کردم.
.....
در پايان خواهش می کنم این کس و شعر های حريم خصوصی موصوصی را به من تحويل ندهيد....نصف حق و حقوق انسانی در حريم خصوصی است که پايمال می شود.