در مطالعات ارکاتی -شب امتحانی ام، برای ادای احترام به ضربان مویرگی در مغزم عضو گروه سردرد های ناشی از میگرن شدم که ناگهان دیدم با سایر میگرن دار ها این تشابه را دارم که آنها هم دلشان نمی خواهد، زیاد می خوابند، چرت می زنند، سیر می خورند، افسردگی دارند، و از همه مهمتر آنها که میگرن دارند، فمنیست هستند!
این همه قرص و دوا و ماراجوانا .... دوای درد ما در فمنیست نبودن بود!!

سادومازوخیسم و شیشکی موسیقیایی

تصور کنید مرد میانسالی را که صورتش را بسان دلقکان سفید ، دور چشمانش را سیاه، و لبانش را قرمز و گشاد کرده... گیتار کوچکی بدست گرفته و از شما می پرسد: "چرا کسی من را دوست ندارد، چرا من تنهایم؟" بعد خودش فریاد می زند، "به خاطر این نیست که من هیچوقت دوست دختر نداشته ام...یک چند نفری بوده اند...اما همه آنها می خواستند به من نزدیک شوند....من سر دوست دختر ها را لگد کوب کردم تا صدای شکستن جمجمه هاشان را شنیدم...و بعد از خودم پرسیدم....'چرا هیچکس مرا دوست ندارد، چرا من تنهایم؟' وقتی سعی می کنم سکس داشته باشم، هیچوقت کار نمی کند...برای همین موقع ارگاسم من گلوگاهشان را می برم تا که خونشان فواره کند....بعد آنها را تکه تکه می کنم و در ظرف نهارم می گذارم و با خودم به خانه می برم....بعد از خودم می پرسم 'چرا هیچکس من را دوست ندارد، چرا تنهایم؟' و البته امیدوارم که روزی، آخرین دوست خود را پیدا کنم....که قبل از اینکه من او را خلاص کن، او چاقو را در شکمم فرو کند".

حالا همین جملات را با موسیقی آرام و رومانتیک جاز کافه-کولی-فولکلور تصور کنید، موسیقی که اگر تنها به بدون کلام در یک کافه دنج پخش می شد، هر انسان درستکاری را تحریک می کرد که با ناشناسی معاشقه کند. حالا این موسیقی را با کلام پانک گونه آنارشیستی مرد دلقک بیامیزید و نگاهی به صورت سیما که کنار دستتان نشسته بیاندازید. موهای سیخش، سیخ تر شده، نگرانی در چشمانش موج می زند و جلوی خنده اش را هم نمی تواند بگیرد. کنار سیما هپلی، می اندیشد که آینده شغلی اش تامین شده، و در آینده می تواند برای گروه موسیقی تایگر لیلیز برهنه برقصد....همان رقص تخمی مشهورش را.

هپلی که اگر من پای تلفن التماسش نمی کردم، امکان نداشت باسن فراخش را هم کشانده و بلیط تهیه کند، بعد از پایان کنسرت دنیای فرا-دنیایش را یافت و فهمید که در این دنیا افرادی دیوانه تر از او نیز یافت می شوند. گروه تایگر لیلیز را هپلی از طریق کاپیتان هادوک پیدا کرده بود و به من هم معرفی کرده بود. به جرات می توانم بگویم که سالن کوچک برنامه پر از مردان و زنان میانسال تا مسن سفید پوست بود. سیما، هپلی، بامداد، و من تنها غیر سفید پوستان جوان این برنامه و شاید تنها افرادی بودیم که آگاهانه با شناخت قبلی به کنسرت رفته بودیم. به نظر می رسید که سایر حضار، پروفسور های هاف هافو موسیقی بودند که در رودربایستی با هنر مدرن (کدام مدرنیته؟) آقایان جمعیا خل تایگر لیلیز به برنامه تشریف آورده بودند.

چه چیزی موسیقی این گروه را هنری می کند که عده زیادی پروفسور موسیقی را جذب می کند؟ چه چیزی باعث
می شود که زنان و مردان جا افتاده بخواهند به هنری گوش دهند که در آن بدن لخت فاحشگان تکه تکه می شود، جسد هاشان می پوسد، و زخمهاشان چرک می کند؟ چرا باید چاقو زدن به عیسی مسیح، خاک کردنش، و سپس شاشیدن به قبرش برای کسی جالب باشد؟ چرا کتک خوردن زنی که زخم هایش را با خال کوبی پنهان می کند، زیباست؟ چه چیزی باعث شد که این حضار نسبتا جدی بعد از اتمام برنامه دور گروه سه نفره تایگر لیلیز را با هیجان بسیار احاطه کنند و راجع به هنر خارق العاده آنها اراجیف ببافند؟

بی نظیری هنر مرد دلقک، مارتین جیکوس، در تحریک کردن تمامی حواس بیست و چند گانه من بود. جیکوس، حس عاشقانه من را با ملودی های کولی وارانه جازگونه اش تحریک کرد و با کلام خشونیت آمیزش مرا شکنجه داد، به دردم آورد، و حس شهوت وارگونه ای را در من ایجاد کرد. این آمیزش احساس عشق و شکنجه تنیجه اش تجربه ای ارگاسمیک بود که تنها طرفداران روابط سادومازوخسیتی آن را تجربه کرده اند.....

و اما چرا این ارتباط سادومازوخیستی کلام خشونت آمیز و موسیقی رومانتیک لذت بخش است. اگر بخواهیم وارد فلسفه موسیقی نشویم، و یقه دکتر ها را بچسبیم...علم اعصاب شناسی با استفاده از الکترود ها نقشه تاثیر موسیقی بر مغز را به ثبت رسانده است. بیشتر موسیقی های پاپ امروزی همان عصب هایی را تحریک می کنند که سکس و لذت مشتاقانه ناشی از آن محرک آن است. این تحریک سیستم سیمپاتیتک مغز به نوبه خود هورمون های این سیستم را در سراسر بدن پخش می کند. این هورمون های سکسی (تسترون و...) هم به نوبه خود اشتیاق به شهوت/عشق را بیشتر می کنند. خشونت، درد، و ترس هم به اوبه خود همین سیستم سیمپاتتیک را در مغز به هیجان می آورند، به آنها نیز به نوبه خود هورمن هایی از دسته اندورفین را در بدن جاری می سازند که تنها تحریک کننده و لذت بخشند، بلکه معتاد کننده هم هستند. این نوع آمیزش خشونت دردناک، و زیبایی عاشقانه ملودیک البته تنها خاصیت هنری تایگر لیلیز نیست.
جیکوس با اجرا نمایشی موسیقی آنرا تبدیل به یک میوزیکال کرده بود. ارتباط نمایشی مابین اعضا گروگ بقدری سرگرم کننده بود که خنده از لبان تماشاچیان نمی افتاد. ایدرین بر پرکاشنش خروس های مرده بسته بود و مضرابش همه چیز بود جز مضراب. گاهی با استخوان مصنوعی به جان کوبه ها می افتاد و گاه با عروسکی عریان. گاهی کلاه های عجیب و غریب بر سرش می گذاشت و گاه نقش زن اشتزوفرنیک را بازی می کرد. بقدری کارش را به عنوان یک نوازنده جدی نمی گرفت که گاهی شک می کردی این ضرب عالی را چه کسی نگاه می دارد؟ و این جدی نگرفتن به نظر من خاصیت اصلی گروه بود. هیچکدام از نوازندگان موسیقی شان، نوازندگی شان را آنچنانکه معمول و عرف نوازندگان حرفه ایست، جدی نمی گرفتند. گویا یک عدد شیشکی نثار تمام قوانین دنیای موسیقی کرده باشند و با آنارشیسم شان خوش بخوانند.

البته این شیشکی را نه تنها نثار جامعه موسیقی دانان بلکه نثار ما طرفدارن نیز می کنند. سیما بعد از کنسرت با وجود اینکه خر کیف بود، ناگهان از انگشت وسطی که آقای جیکوس وسط کنسرت به او نشان داده بود به خشم آمد که نکند این فلان فلان شده قاتلی چیزی باشد. سیما می ترسید که این دنیا خیالی خشونت آمیز آقای جیکوس یک بازتاب از واقعیت های ذهنش باشد. که البته من و هپلی به خنده ای سیما را که با حرارت بسیار داشت بامداد را نسبت به علوم انسان شناسی آگاه می کرد راه کردیم که با حس عاشقانه ترسناک دردآور شهوتناک مان حالی کنیم!

قسمت های کپی رایتی سی ثانیه ای از موسیقی تایگر لیلیز را اینجا بشنوید. اگر هم خیلی خوشتان آمد به من یک نامه برقی بزنید تا چند آهنگ کامل برایتان ایمیل کنم!

Posted by Picasa -----------------------------

الان دیدم سیما چند عدد پیام جانانه در جواب این پست در کامنتدونی چاپ کرده، از دست ندهید!

همین چند دقیقه پیش یک چوب-شور در گلویم پرید، به مدت چند دقیقه سرفه ای عجیب کردم و حس کردم دارم خفه می شوم. مادرم از اتاق کناری داد زد: "نازلی؟" من همچنان سرفه کردم. داشتم خفه می شدم. از جای بلند شدم که برای کمک پیش مادرم بروم، ولی حس کردم که چه! من باز هم سرفه کردم. صورتم از اشک خیس است. داشتم خفه می شدم. من هنوز اینجا نشسته ام، و خوب دیگر سرفه نمی کنم. من البته خفه نشده ام، ولی مادرم، پدرم، و برادرم در اتاقم را باز نکردند. به این می می گویند احترام گذاشتن به خلوت دیگران. من می روم دوش بگیرم........

عید مبارک
این مسلمانی ما هم که بدتر از سیما به درد عمه بی نوا مان می خورد. از وقتی مجتبی سمیعی نژاد را به جرم ارتداد گرفتن، من ترسیدم گفتم که بابا این را که به نصف آدم هایی که من می شناسم هم وارد است. بعد داشتم فکر می کردم که من کی کجا و چگونه می توانستم مسلمان شوم. شما توجه داشته باشید که پدر بزرگ پدری ام را اگر از ایشان سووال می فرمودید که "خدا" ایشان با تمسخر می گفتند که "خل شدی پسر؟" بگذریم که پسر و دختر را هم "پسر" خطاب می کردند که در زمان پدر بزرگ من مردسالاری در رودبار غوغا می کرده است. مادر بزرگ پدری ام را هم من ندیدم که بدانم، ولی گویا مذهبی بوده است. مادر بزرگ مادری ام ، مامبو، هم عشق انواع اقسام عزاداری های متفاوت و دعاهای مربوطه است و از آنجا که یک غصه خور حرفه ایست، با قسمت های فلسفی-عقلانی دین از جمله شادی میانه خوبی ندارد. پدر مادرم، بابو، هم که خوب بی خدا بود. از نوجوانی عضو حزب توده شده بود و بعد ها هم به نهیلیسم رسیده بود و معتقد بود همگی سر کاریم. با وجود اینکه ذره ای اعتقادات مذهبی نداشت- بابوی عزیز ما تمام مراسم مذهبی خانواده مامبو را شرکت می کرد که هیچ، همکاری و همیاری هم می کرد. یکی دو بار مچش را گرفتم که ای مرد لائیک تو چرا فاتحه می خوانی یا که صلوات می فرستی؟ توضیح داد که احترام می گذارد، بعد هم از بازرگان می گفت که حالا آمدیم و قیامتی هم بود، ضرر که ندارد.
ولی واقعیتش این است که من هم که در این خانواده لائیک بزرگ شده ام، نمی توانم فرهنگ مسلمانی ام را کنار بگذارم. برای همین به همان اندازه که نیک آهنگ شکمو به دنبال رویت ماه هست، من شکمو هم هستم. وقتی عمو علا رضا لطفی در هر مسافرت ماه رمضانی ما را مجبور می کرد که در چهل کیلومتری شهری که در آن اقامت داشتیم بیاستیم و جلوتر نرویم تا که اذان ظهر بگویند که مبادا عمو علای ما حکم مسافر داشته باشد، هیچ روزی زیباتر از روزی که مرجع عمو علا ماه را رویت می کرد نبود. یادم نیست مرجعش که بود، ولی نامرد همیشه هم دیر رویت می کرد.
این شب عیدی هم بنده تنها در خانه نشسته ام، زیباترین لباس هایم (پیژامه ام) را پوشیده ام، با دلی آرام و سری میگرن دار برای دوستان مجازی و واقعی ام تبریک عید می فرستم. عید همگی، مخصوصا عمو علای عزیز که اسلام را همیشه به همگان با خنده و مهربانی زورچپان کرد.... مبارک.

چو رودبار مباشد، تن من مباد

این سلمان رشدی (نفرین خدا بر او باد، خودم چند بار سعی کردم خلاصش کنم نشد)، در رمان "شرم" تعلق را به نیروی جاذبه تشبیه می کند. متن بسیار بسیار بسیار گیرای رشدی (که البته او دشمن اسلام است) را اینجا بخوانید. هر نوع ترجمه این متن زیبایی اش را نابود می کند. رشدی می گوید که تنفری که مهاجران در میزبانان ایجاد می کنند، ناشی از حسادت میزبانان از غلبه مهاجران بر نیروی جاذبه است. مهاجران همچون پرندگان پرواز کرده اند که آزاد باشند. او جاذبه را با تعلق مقایسه می کند؛ که همانطور که پاهایش (راوی کتاب شرم) روی زمین است هیچوقت به اندازه روزی که پدرش خانه شان در بمبی را فروخت عصبانی نبوده است. راوی" شرم" می گوید که ما برای اینکه احساس تعلق مان را به محل تولدمان توجیه کنیم، وانمود می کنم که درختیم و ریشه داریم؛ که همانا ریشه ها اسطوره های محافظه کارانه ای هستند که ما را بر سر جایمان نگاه دارند. در مقابل این اسطوره های تعلق و جاذبه، پرواز کردن، کوچ کردن، و مهاجرت کردن قرار می گیرد. "پرواز کردن و فرار کردن؛ هردو راه های بدست آوردن آزادی است."

اسطوره ریشه ها بدجوری زیر پاهای من دوانده است. این توجیه های سلمان رشدی و آزادی به میان کشیدن هم دردی از من دوا نمی کند. شوخی و جدی ریشه های فرهنگی که پیرامون من بوده همیشه جزوی از وجودم بوده که انکارش برایم مشکل است.

بنده که سالهاست می خواهم ثابت کنم که هخامنشی ها در اصل رشتی بوده اند_ در تفحصات باستانشناسانه ام متوجه شدم که هخامنشی ها در واقع رودباری بوده اند و رشت هم از توابع رودبار بوده است. از ناسیونالیم های احمقانه که بگذریم، بنده به این رودباری بودنم به همان اندازه ترک بودنم ارادت فرهنگی دارم. به عبارتی عاشق تمام غذا ها، تنقلات، ادوات موسیقی، خود موسیقی، رقص، قصه های محلی، لباس های محلی، و رسم و رسوم های رودباری/ترکی هستم. یک" نمه" هم به وجود زیتون افتخار می کنم، و اگر روزی حس مادرانه پیدا کردم حتما زیتون نام فرزندم خواهد بود، پسر و دخترش هم مهم نیست. و اما این افتخارات رودبارانه یکی دو جا به درد من خورد. یک بار که از ایران بار مهاجرت بستیم به دلایلی بسیار خنده داری مجبور شدیم به فرودگاه مهر آباد بر گردیم. آن روز ها در فرودگاه پر خفقان مهر آباد تمام چمندان ها را بیرون می ریختند و به دنبال ادوات جاسوسی می گشتند. نوبت ما که رسید، مرد بازرس با لهجه نسبتا شمالی پاسپورت ها را خواست. پسر عمه پدرم که می خواست پارتی بازی کند با لهجه رشتی پرسید "قربون شما رشتی ای؟" مرد با عصبانیت جواب داد که "من تهرانی ام" من هم با خنده گفتم "تهرانی بودن که افتخار نیست،رودباری بودن افتخاره". مرد جا خورد و بعد با لهجه عجیب آشنا گفت "شما رودباری هستید؟" بگذریم که فامیل مامیل هم در آمدیم و چمدان ها هم باز نشده از مهر آباد بیرون آمدند..
امروز هم در بلاگستان یک همشهری رودباری پیدا کردم که معلم است و قول داده، برای من کلی عکس ناستالژی پویا (مثل فقه پویا به زمان شده) از رودبار و انزلی، دو شهر مورد علاقه من بفرستد.بگذریم که قرار است دستور غذا های رودباری را هم برای من ایمیل کند.

یکی نیست به این سلمان مفسد زمینی بگوید که برادر تو که سخنت آزادی از تعلق است ، پس چرا مایه رمان هایت همه از همین ریشه هاست؟ رمان " شرم" که روایتی بس عجیب و پست مدرن دارد یکی از رمان های مورد علاقه من است. بخوانید تا رستگار شوید.
از پنجره اتاقم اگر خوب نگاه کنم مابین آسمان خراش آبی و آسمان خراش قهوه ای، خراشی است که از آن می توان خیابان یانگ را دید. منظره ای زیباست اگر ذهنت ده مایل در طول یانگ بدود تا که دریاچه را تصور کند. با توجه به اینکه هر کانادایی0.3 کیلومتر مربع زمین دارد، من چرا باید پاره پنجاه متری خیابان یانگ را از خراش مابین دو آسمان خراش ببینم؟ جدا یک نفر آدم وارد در طراحی شهر به من بگوید هدف این تراکم مسخره چیست؟
من از همین جا باید با شکمی سیر اعلام کنم که اگر من در این خانه بیشتر از یکسال دوام بیاورم، حتما برای ن.بی،ای اقدام کرده و در والت دیسنی استخدام می شوم.
می گویند شکم سیر هم مشکلات خودش را دارد. امشب در استخر همچون دیوانگان راه می رفتم وه به انعکاس نور چراغهای سقف خیره شده بودم و فکر می کردم که چرا همه هموطنان عزیزم این منطقه بی همه چیز را برای اقامت انتخاب کردند. حرف تکراری خودم که" ایرانیان خانه خود را در شعاع ده کیلومتری نان بربری بنا می دهند" هم دیگر خریدار نداشت. با توجه به اینکه من دلم برای سینماهای هنری اطراف آپارتمانم، کافه شبانه روزی کنار خانه ام، بار مهمان نواز آن ور خیابان، گل فروشی های عمده فروش، مغازه فتوکپی سه سنتی، موزه های مجانی، شلوغی شبانه روزی خیابان یانگ که هرگز نمی خوابد، کتابفروشی های دسته دومی که فوکو را کیلویی یک سنت می فروشند،و سوشی فروشی که فقط برای من خوب سوشی درست می کند حسابی تنگ شده؛ شما اهالی نورث یورک، شما چرا در این محله بی همه چیز زندگی می کنید؟
تکه کلام "مسخره" را از مجید سینکی به ارث گرفته ام. مجید سینکی وقتی سی سالش شد من دوازده ساله بودم. اگر درس خوب نمی خواندم، ممنوع الکلاس موسیقی می شدم. وقت ام را تنظیم کرده بودم از هر فرصتی برای درس خواندن استفاده می کردم. مجید سینکی می گفت که "دختره مسخره__ این کتاب علوم و ریاضی مسخره را بکوب به زمین به بابات بگو من می خوام موسیقی بخوانم." آقای بهشتیان می گفت: "یک لیوان چای جلوی بابات بذار، بگو اگه میشه من بیشتر وقت روی موسیقی بذارم."
دیشب که کتاب های شیمی، شیمی آلی، ژنتیک، زیست سلولی امثالهم را به یک بنده خدایی می دادم که تازه می خواهد دکتر شود، داشتم فکر می کردم که چه دیر به حرف مجید سینکی گوش دادم. مجید سینکی دیروز، امروز و فردا فلوت می زند. آقای بهشتیان هنوز پیش پدرش در بازار فرش می فروشد، و نق می زند.

دلتنگی های ناشی از اسباب کشی

نوزده ساله که بودم با دعوا و مرافه فراوان مادر پدرم را راضی کردم که بگذارند من مانند باقی بچه خارجی ها از خانه بزنم بیرون و در خوابگاه دانشگاه ساکن شوم. سال اول را در طبقه دخترانه خوابگاه که در یک ساختمان قدیمی بود سر کردم. اتاق من و هم اتاقی عزیزم آوگوستا، دو عدد موش داشت که ما خیلی هم دوستشان داشتیم. اوگوستا که قبرسی بود یک خلاف تمام عیار بود و شبی نبود که یک برنامه عجیب وغریب پیش نیاید. همسایه روبرویی مان هم دختری بود که الان آدم بسیار معروفی هست. آلیسا که از ما بزرگتر بود در دانشکده موسیقی درس می خواند و نوازنده چنگ برقی بود. آلیسا که مدام به خاطر انحرافات اخلاقی اش (کدام انحرافات اخلاقی) در دردسر می افتاد، یکی از بهترین معلمان امور جنسی بود. چون تمام مشکلات و سووالات مربوط به روابط جنسی را همان جا جلوی چشمانت برایت حل می کرد. تمام اتاقش پر بود از اسباب بازی های سکسی و هیچکس غیر از من و آوگوستا با او معاشرت نمی کرد.آلیسا از قرار خیلی هم مهربان و دوست داشتی بود ولی ناهنجار های جنسی اش باعث شده بود همه از او فاصله بگیرند.

طبقه دخترانه ما هم به تدریج به دو قسمت خلاف ها (سمت ما) و دختر خوب ها (سمت آنها) تقسیم شد. سمت دختر خوب ها هم برای خودش لطفی داشت. با توجه به سنت، رسم بر این هست که اگر کسی مشکل فلسفی مذهبی با از دست دادن بکارت ندارد، دیگر سال اول دانشگاه باید دست به کار شود.دختر خوب ها هم هر شب جلسه می گذاشتند که به سلامتی چگونه این امر شریف را انجام دهند. خدا را شکر هم همان اوایل سال یک دکتر ایرانی به نام آشکان پیدا شد که این دکتر آشکان جان آنیا خوشگل ترین دختر طبقه ما را تور زد و در یک اقدام بی سابقه او را به بهترین هتل شهر برد، هزاران شمع روشن کرد، گل سرخ بر تخت ریخت و گلاب در هوا پاشید و بکارت از آنیا ربود. نتیجه اینکه جلسات دختر خوب ها همه به این خلاصه می شد که آیا اصغر و اکبر حاضرند برای آنها، آنچنان بکنند که آشکان کرد. خوشبختانه دکتر آشکان جان بعد از دو ما آنیا را دو در کرد این مشکل دختر خوب های خوابگاه هم حل شد که خلاصه پول عشق نمی آورد ...یا یک چیزی در این مایه ها....

در قسمت دختر بد ها، این آلیسای ما افتاده بود به هنرپیشه تور کردن. اصولا خیلی از فیلم های هالیودی در شهر تورونتو فیلم برداری می شود و عجیب نیست اگر آدم در خیابان ناگهان یکی از این ستاره ها را مشاهده کند. القصه ..شبی نبود که این آلیسا یک آدم معروف به خوابگاه نیاورد. که از این میان بنده خودم به شخصه باسن لخت آقای داسن لیری را مشاهده کردم که بسی خنده دار بود. آلبته بعدها این تجربیات برای آلیسا بسیار نان و آب آورد و آلیسا نه تنها یکی دو تا تاتر اساسی گارگردانی کرد، بلکه در کار موسیقی اش هم پیشرفت های به سزای کرد که الحق و الانصاف حقش بود و هیچ ربطی به انحرافات جنسی اش (چهار تا شلاق که نشد انحراف) نداشت. و البته از همه جالب تر شنیدن صدای آدم های معروف بود که از شلاق های خانم آلیسا دادشان به هوا می رفت. بگذریم که تنها شکایتی که از جانب قسمت دختر خوب ها می شد، شکایت بر علیه سر و صدای اضافی بود.

سال بعدش دیدم که اگر در این محیط بمانم امکان ندارد که بتوانم دکتر شوم و برای ساختمان جدید اقدام کردم. به غیر از این طبقه دخترانه ما (یا به عبارتی عشرتکده ما) سایر خوابگاه های دانشگاه مختلط بود که در نتیجه من می بایستی با پسران همخانه می شدم. خوابگاه جدید هم به شکل آپارتمان های چهار خوابه بود و هرکس اتاق و دستشویی خودش را داشت. غرعه به نام من افتاد که با دو پسر و یک دختر دیگر همخانه شوم. بابام بیچاره دیگر رگ غیرتش بالا گرفت که امکان ندارد و طبق معمول مادرم به دادم رسید که "بابا خوب ما که نمی توانیم بچه هامان را در کانادا مثل رودبار (بابام رودباری هست) بزرگ کنیم." خلاصه ما با اقایان همخانه شدیم و یک هزارم کار های خلافی را هم که با خانم ها می کردیم با ایشان نکردیم. بگذریم که بابام تا به امروز تمام مشکلات اخلاقی من را گردن همخانه شدن با پسران می اندازد
باقی زندگی ام هم که اینجا جسته گریخته گفته ام....اما امروز به خاطره نویسی افتاده ام برای اینکه باید اسباب کشی کنم برگردم خانه ننه بابام. بعد از این همه سال از خانه خانوادگی به دور بودن، این یک کار برایم خیلی سخت است. از یک طرف افسوس می خورم که چرا زمان بیشتری با خانواده ام سپری نکردم، از طرفی دلم نمی خواهد آزادی های مربوطه را از دست دهم. خوبی اش این هست که در واقع پدر مادرم مابین ایران و آمریکا و کانادا زندگی می کنند و من در واقع همخانه برادر کوچکم بهداد می شوم. من و بهداد هم خوب بلاخره یک جوری با هم کنار می آییم. با وجود اینکه ننه بابای گرامی، تنها بودن بهداد را بهانه کرده بودند که من را به خانه خودشان مهاجرت بدهند، حس می کنم که این یک نوع فشار برای نرمالیزه کردن من است. خدا آخر عاقبتم را به خیر کند