اين جمهوری اسلامی حالا نمی دانم چرا اين وسط چپ ستيزی اش عود کرده....
متاسفانه امين قضايی، مترجم کتاب آشفتگی جنسيتی (همان جندر ترابل خودمان که البته الان وقت مناسبی برای اينکه آدم ايراد به ترجمه بگيره نيست) دستگير شده است. لطفاً اين خبر را اگر می تونيد پخش کنيد. علی معظمی هم مدام دارد خبر های مربوط به بازداشت دانشجويان چپ را دنبال می کند.
آقا باز هم ببخشيد که وسط دعوا من نرخ تعيين می کنم اما اين فيلسوف و انديشمند و اينها برای خودشون معنی دارند جناب آقا و يا خانم مايند موتور...همين جوری مثل نقل و نبات به هم لقب متفکر مارکسيست و اينها نديد مردم به ريشتون می خندند!
وب سايت امين قضايی
وب سايتی که دارد مساله دستگيری امين قضايی را دنبال می کند
و وب لاگ علی معظمی
آوای دانشگاه هم مدام دارد با خبر های بد اين روز ها به روز می شود.
اين هم سلام دموکرات
----------
من متاسفم و بسيار عذر می خوام که پيغام خواندن و ايميل جواب دادن ام به اين روحيه مزخرف ام بستگی داره و خيلی موقع ها هيچکدوم از کامنت ها رو نمی خونم. الان دوستی از من پرسيد که چرا به وبلاگ پسر آقای محمدی، محمد محمدی لينک نمی دی که من تازه متوجه شدم که يک کامنت مهم را نخوانده ام.
در مورد سميه محمدی و داستان وحشتناک بچه هايی که از طريق اردو های آموزشی مجاهدين خلق (که در اينجا واقعاً بايد به ايشان گفت منافقين جانی) به عراق و پايگاه اشرف فرستاده شده اند و بعد هم آنجا زندانی شده اند به زور تبديل شده اند به جان بر کفان آقا و خانم رجوی قبلاً نوشته بودم.
حالا محمد محمدی برادر سميه که هنوز در پايگاه اشرف زندانی است، در مورد دوران وحشتناکی که به عنوان يک سرباز کودک در پايگاه اشرف زندانی بوده می نويسه. پدر مادر محمد که قبلاً از طرفداران مجاهدين بودند خودشون با دست خودشون و با توجه به اينکه به مجاهدين اطمينان داشتند بچه هاشون رو به اشرف می فرستند. اما بچه فرستادن همانا و بچه را ديگر نديدن همانا. ماجرا از زبان خود محمد بخوانيد بهتر است. اما من تنها خيلی خوشحال و نگران شدم وقتی فهميدم آقای محمدی و همسرش برای يافتن دخترشون به عراق رفتن. خوشحال برای اينکه رفته اند و نگران برای اينکه به نفس کشيدن در عراق امروز آن هم برای کسی که در جاده ها سفر می کند يعنی با مرگ بازی کردن. اميد وارم خانواده محمدی سالم و سر حال دخترشون رو از اين پايگاه خراب شده اشرف باز پس بگيرند و بتونند همگی باز باهم دور هم جمع باشند.
من واقعاً نسبت به اين مسعود و مريم رجوی و بساط مجاهدين احساس انزجار شديد می کنم. و حالا که حضرت شريف اش در زندان خانگی به سر می برد و همسر احمق اش در پارلمان اوروپا دارد خايه مالی اين و آن را می کند که اگر خبری شد ايشان بی نصيب نمانند واقعاً وقت اش است که گروه هايی مثل مرکز اسناد حقوق بشر ايران حسن نيت نشان دهند و در کنار کار های "هدفمند" هميشگی شان يک حالی هم به اين مجاهدين بدهند و اينهمه بلايی که سر مردم آورده اند را ثبت کنند!
البته اين شوخی بزرگی است و بعيد می دانم بشود پول وزارت امور خارجه آمريکا را خرج ريگ زير پای مجاهدين کرد!
به هر حال من هميشه گفته ام و باز هم می گويم واقعاً دم هر کسی و کسانی که در ديدبان حقوق بشر پيشتيبان اين تحقيق بسيار خوب در مورد نقض حقوق بشر در کمپ های مجاهدين بوده اند، گرم!
البته اين هوچی های خالی بندی که من می شناسم احتمالاً طرف را تا به حال صد بار به مرگ تهديد کرده اند. چرا که هر بار بنده چيزی در مورد مجاهدين می نويسم، ايميل های محبت آميز است که مرا مورد توجه قرار می دهند. اين بار اما اگر چيزی از حد معمول فحش خارج شود برود در حد تحديد می روم پليس يک فايل باز می کنم که لااقل يک آبرويی از اينها برده باشم. به هر حال روده درازی بس. وبلاگ محمد يادتان نرود و اگر دوست داريد به او کمک کنيد تا تعداد بيشتری از مردم داستان اش را بشنود به او لينک بدهيد!

کاش محمد پيغام هايش را سانسور نکند. نوع برخوردی که با او خواهد شد و حرف های احتمالی هواداران مجاهدين، اهميت تاريخی دارد و در اين پيغام گير ها می شود کلی حرف يافت.



من به عنوان يک تُرکِ رَشتیِ آمريکايی با آهنگ های آشورپور بزرگ شده ام. در مهمانی ها مان آنها را بار ها و بارها خوانده ايم. عمو پيروز ام بارها ما را با اين ترانه ها رقصانده، خندانده و، گريانده است. بابویِ عزيزم، وقتی از روی پُل غازيان رد می شدیم اگر دل خوش داشت زير لب با صدای بسيار بدش می خواند "دَمبکا زنم دَمبکا صدا نزنه مرا...." که در اينجا مادر بزرگ ام به او می گفت: " اَدَ بيلميرَن، اوخوما!" الان هرچی ميگردم پيدا نمی کنم اين ترانه مورد علاقه بابو را. اما يادم است که درش دَمبکا داشت و مرداب غازيان!

ترانه مورد علاقه من اما هميشه خروس خوان بود! از اينجا دانلودش کنيد. قابل توجه سفره ماهی که چند روز پيش از جينگه جينگه جان خوشش آمده بود.

خدا بيامرزاد آشور پور را که در خاطر جمعی همه ما رشتی های جهانی شده باقی خواهد ماند.
---------
وای يکی دو تا نيستن من همه اين آهنگ ها رو دوست دارم. اين هم تقديم به سيمای جانایِ ما!

باک انجل يا ترجمه اش می شود فرشته خان، هنرپيشه پورن (آخه هرزه نگار هم شد ترجمه؟ هرزه خودتی و هفت جد و آبادت) اولين مرد ترانس هنرپيشه پورن است که قبل از جراحی (پیری-آپ) زن بوده است. يعنی اينکه از زن به مرد تغيير جنسيت داده است. من کلاً خيلی دوستش دارم با وجود اينکه تازه گی ها دارد حسابی به جريان های جريان اصلی صنعت پورن سازی و کلاً فريک سازی می پيونند که لابد کمی پول دار آورد.

اين وبلاگ شخصی فرشته خان است که خوب ما به آن می گوييم ورود برای عموم آزاد اما قانون می گويد حواستان باشد! يک ويديو پرسش و پاسخ با باک...خودتان اگر علاقه مند بوديد دنبال ويديو هاش بگردید:




من از شما خوانندگان مستحجن سيبيل يک چند سئوال دارم.
شما چرا فروغ فرخزاد را دوست داريد؟
چرا او را دوست نداريد؟
چرا شعر او را دوست داريد؟
چرا شعر او را دوست نداريد؟
چرا او را یا شعرش را هم دوست داريد و هم دوست نداريد؟
-------
بعد که به اين سئوال ها پاسخ گفتيد اين شعر را بخوانيد:

من آدم نمی شوم

نه آدم نمی شوم

همین رفیق شاعرمان را که دار زدند خوب که گریه کردم گفتم

دیدی مرد و نخوابید با من

آدم نمی شوم

اینجا بود

پارسال پیرارسال

می دانستم مختاری، مختاری است اما

نه من آدم نمی شوم

شاید اصلا آدم نیستم من

شاید هم این خاصیت من است

بخوابم با این آدم های عزیز و بگویم، آه، چه مردی

یا بگویم، من مادر پسر این آقای چمیدانم کی هستم

آدم نمی شوم آدم نمی شوم

حالا دست هایم شاید آدم باشد

یا این بافتگی موهایم

اما من آدم نیستم

گردی پستانم آدم نیست این لای پاهایم که اصلا آدم نیست

صدا نه صدایم هم آدم نیست

لب هایم شاید

گاهی توی سینه ام آن چیزی که می تپد، شاید

اما من آدم نیستم

همین محمد مختاری که تکه تکه شد که من خودم دیدم آن کبودی خراشیده ی

دور گلویش را، گفتم حیف حیف

گفتم دیدی مرد و نخوابید با من

آدم نمی شوم

اما شاید این خاصیت من باشد

بگیرم این آدم ها را توی آغوشم بگیرم بگویم، بیا گرم می شوی

و بگویم، آه این شاعر عزیز یکبار در من تپیده

نه آدم نیستم آدم نمی شوم

حالا بیار کتاب هایش را

Who Wants to Live Forever?

خدمت خوانندگان عزيز و مستهجن سيبيل،

به لطف خدا خوب ام! فقط همين يک مختصر افسردگی است که دلايل بورژوايیِ الکی خوشیِ و سوسول گشنگی دارد که انشاالّله بعد از استعمال خارجی و داخلی داروهايی که اطبا و قاچاقچيان سفارش داده اند، حالمان بهبود خواهد يافت.

امروز در مترو به در حالی که شباهتی چندان به هيچ فيلسوفی نداشتن- با اعتماد به نفس کامل در حالی که کل بدنم را با تکيه نصف کون بر ميله فلزی ميان قطار سر پا نگاه داشته بودم، با يک دست چای می نوشيدم و با دست ديگر با آی پاد بازی می کردم- انديشيدم! به وجود خودم در اين موقعيت زمانی و مکانی انديشيدم. به وجود تاريخی ام انديشيدم. به اخلاقيات فکر کردم. به جسمانيت اخلاقيات فکر کردم. به وجود جسمانی ام فکر کردم. به بی دوامی وبی اهميتی فکر کردم. به تاريخسازی فکر کردم. به جناب وی گوردن چايلد فکر کردم. به اين فکر کردم که اين بشر های که امروز با قيافه های خسته در اين مترو ايستاده و نشسته اند، يک انقلاب کشاورزی، يک انقلاب شهرنشينی، يک انقلاب صنعنی و مقادير زيادی انقلاب های سياسی اجتماعی را پشت سر گذاشته اند و امروز سوار مترو اند و من انسان متفکر بايد به زودی به يک دکتر روان پزشک ديوث نفهم توضيح دهم که چرا افسرده ام تا بتوانم دارو با نسخه بگيرم که دانشگاه پولش را می دهد.

به اين انديشيدم که بايد خالی ببندم. چرا که کل جريان مسخره است و آن بابايی که از جانب عقل عمومی صاحب مقام و قدرت شده است که به من جواز کنترل دوپامين و سراتونين و نوراپينفرين مغزم را بدهد، يک احمق است و بنده اصلاً وارد بررسی کردن موقعيت وجودی ايشان نخواهم شد.

به اين هم انديشيدم که نمی توانم زياد خالی ببندم چون مثل دفعات قبل گندش در خواهد آمد و بالاخره دکتر خواهد فهميد که سر کار است. و البته يک مشکل ديگر اين است که آدم که به خالی بندی می افتد ناگهان راست گو هم می شود و بعد می بينيد که آی بابا نکند اين دکتر روان پزشک ديوث نفهم چيزی حالی اش هست و نکند من اين نشانه ها را دارم و اي وای چه کسی به داد من خواهد رسيد و ناگهان آدم می افتد در تله و خودش دو دستی قدرت را تقديم حضور دکتر نفهم می کند.

با توجه به اينکه در اين سيستم دکترِ مفتی-مجانی کانادا صد سال طول می کشد که انسان دکتر ببيند و با وجود اينکه بنده محتاج به اين نوع خاص از دارو ها ضد افسردگی هستم که هم دوپامين را حال می دهند و هم سراتونين و هم نوراپينفرين من تصميم گرفته ام که يک شخصيت داستانی افسرده خلق کنم و با اين شخصيت داستانی به سراغ دکتر احمق نفهم بروم و او را خر کنم و مراتب را هم در سيبيل گزارش دهم. به اين ترتيب هم خوش خواهد گذشت. هم شايد يک داستان از اين ماجرا در آيد. و در نهايت خدا را چه ديديد...شايد علم پزشکی من را خوب کرد!

من هميشه گفته ام که وبلاگ نويسی دوای هر درد بی درمان است. شايد همين پست امروز را بايد به فال نيک بگيرم که يعنی دارم بر می گردم! گفتم افسرده! انسان که نه اما اين شخصيت خيالی که قرار است ساخته شود وقتی افسرده است همه دنيا را افسرده می بينيد. وبلاگ اين دوست افسرده عزيز من را از دست ندهيد. او اصرار دارد که افسرده نيست اما من به او اصرار کرده ام که وبلاگ بنويسد چون برای افسردگی خيلی خوب است. اين شما و اين وبلاگ دوست فمينيست آنارشيست مارکسيست اسلاميست عزيز من: سفره ماهی قاتل کروکوديل هانتر!

اين هم يک فيلم به ياد روانشاد کروکوديل هانتر که به احمقانه ترين مرگ مُرد...روحش شاد:



به لطف خدا و بعد از گوش ندادن به حرف اطبا و نخوردن دارو ها، گويا به سلامتی باروری ما هم برگشته است سر جايش و حالا من با خيال راحت می توانم بدانم که با وجود اينکه اجاق بنده بسيار بسيار داغ است بنده خودم با عامليت خودم کورش کرده ام.اين را دارم برای دوستان و اساتید تورونتويی ام می نويسم که هر ماهی يک بار احوال باروری/سلامتی بنده را می پرسيدند. نتيجه اخلاقی اينکه علم پزشکی مزخرف است و دکتر نرويد که اگر دست به دامن اجنه و ديد زدن زيبارويان شويد، بيشتر شانس زنده ماندن داريد. خدا را شکر البته همراه با نشانه های باروری، ميگرن هميشگی هم بازگشته و من هم اکنون خود را در کمد بی نور فرح خانم در بوستن حبس کرده ام و بانور بسيار کم کامپوتر وبلاگ می نويسم.

يک بابايی تازه گی ها به من غر می زد که تو بايد کمی مصمم و منظم بشوی که بتوانی مفيد باشی! خنده ام گرفته بود که مصمم و منظم دو خاصيت است که من هرگز نخواهم داشت پس لطفاً خواب مفيد واقع شدن ما را ببينيد. من نهايت خوشبختی ام اين است که يک غذای فوق العاده بخورم، يک نوشيدنی فوق العاده بنوشم، رويش يک دسر فوق العاده بخورم و بعد ساعت ها با آدم های فوق العاده اي که روی اين کره خاکی پيدا کرده ام حرف بزنم، لذت ببرم، موسيقی گوش کنم، از خلاقيت های ادبی و هنری و فکری لذت ببرم و بخوابم و فردا هم خدا کريم است...مفيد واقع شدن کار من نيست چون من حاضر نيستم لحظه اي از اين خوشی ها را برای مفيد واقع شدن بزنم!

و بزرگترين لذت زندگی به نظر من "کس شعر " گفتن است که من در آن تبحر دارم.

به هر حال به جای اينکه هزار کار عقب افتاده را انجام دهم نشسته ام دارم در فضای مجازی چرخ می زنم و دنبال "کس شعر" ناب می گردم که برخوردم به يک برخورد تاريخی با سردار رادان.

ديدم آقای تونی پروته از ماتيو سوييت نقل قول کرده است که در سال 1837 يک کاپيتان انگليسی (فردريک مريات) که در سفر به آمريکا راه اش به شهر ناياگرا افتاده بود به يک مدرسه مذهبی دخترانه رفته و با تعجب بسيار مشاهده کرده بود که پايه های پيانوی اين مدرسه توسط شلوارک های گشاد و ساده اي پوشانده شده اند. بعد از پرس و جو کاپيتان انگليسی متوجه شد که با اينکه ساده گی دوران ويکتوريا از انگليس به آمريکا صادر شده بوده است، حالا آمريکايی ها کاسه های داغ تر از آش شده اند و به اين نتيجه رسيده اند که انحنای پايه های پيانو ممکن است شهوت بر انگيز باشند و به همين دليل تُنبان پای پيانو کرده بوده اند. ادامه اين ياداشت کوچک را خودتان بخوانيد که يک قسمت بانمک هم در باب جان راسکن متفکر دوران ويکتوريا دارد که گويا طرف ناجور از پشم فرج زن اش در شب زفاف ترسيده بوده و در رفته بوده است.

حالا سئوال کليدی اين است که اين شهوت آقای سردار رادان برای پا و پاچه، يک مساله بومی است؟ گفتمان ماخوذ (دريويتيو ديسکورس يعنی از غرب گرفتيم مثلاً) است؟ اسلامی است؟ ايرانی است؟ ايرانی-اسلامی است؟ مدرن است؟ سنتی است؟ دموکراتيک است؟ و اما اصولاً چقدرش مربوط به اين اخلاق ويکتوريان مدرن است که با مدرنيته رفته است در پاچه مان که حالا پاچه هايمان را هم نمی توانيم با خيال راحت بيرون بياندازيم.

من دوست دارم که باور کنم (که البته شواهد تاريخی اش هم هست) که اواسط قرن نوزده ام که در دهات ناياگرا برای پيانو تنبان می دوختند ما در ايرانی که آن زمان بيشتر از نود درصد جمعيت اش شهر نشين نبودند (ده درصد شهر نشين، بيست و پنج درصد کوچ نشين، شصت و پنج درصد رعيت)، ملت آنچنان در حال بکن بکن بوده اند که ديگر نمی آمدند ببينيد آخوند و رساله و محتسب نظرشان در مورد پا و پاچه چيست! حالا گيرم که آن ده درصد شهر نشينان گير محتسب و قاضی و آخوند و شيخ بوده اند، رعيا و عشاير که ديگر محال است تنها خوشی خود را فدای اخلاق از هر شکل و بويش کنند!

اما در مورد محتسب فعلی دوران مدرن ما جناب سردار رادان انسان بايد تفکر کند و ببينيد که ايشان اول چکمه را ديده اند و حشری شده اند و رفته اند اینترنت گوگل کرده اند فوت فتيش يا اينکه اول رفته اند اینترنت پورن نگاه کنند و چکمه را ديده اند و خوششان آمده است و بعد غيرت ملی شان عود کرده است!

در هر دو حال اين مساله گفتمان ماخوذی (يا مشتقی يا هر کوفت ديگری که دوست داريد بگذاريد که اين هنوز به دکتر آشوری نرسيده است) مساله است. چرا که بالا برويم، پايين بياييم، ما در ايران قرن نوزده ام از اين قرتی بازی ها نداشتيم که يکی چکمه بپوشد و محتسب شق کند و بنابر اين هر طور که نگاه کنيم، نگاه سردار رادان شديداً غرب زده است.

من بوستن ام و امشب می خوام برم مس شب کريسمس! کسی پيشنهادی چيزی داره؟ و کلاً کسی هست که بخواد بياد بريم کليسا امشب؟

فعلاً به نظرم اين کليسای ترنيتی خوب چيزيه مخصوصاً که معماری اش به نظرم خيلی خوشگله و سال های پيش که يک بار رفته بودم داخل اش، خوندم که از روی اياسوفيا طراحی شده ولی من هرچی نگاه می کنم نمی فهمم چطوری چون تا اونجايی که من می دونم اين کليسای اياسوفيا کلاً فقط می شه حدس زد که قبلاً چه ريختی بوده! حتی فکر کنم که نقشه کلی اينکه چی کجا بوده هم خيلی دقيق نيست و معلوم نيست وسط بناهايی که ترک ها اضافه کردن چی از زمان بيزانتين بوده و شکل کلی اش چی بوده، ولی خوب گويا اين آقای هنری هابسون ريچاردسون معمارِ اين کليسا يک حدس هايی زده است!

تنها ايراد بسيار بزرگ اين کليسا فکر کنم اين باشه که با توجه به اينکه خيلی معروفه، احتمالاً خيلی شلوغ می شه و آدم از موسيقی و همخوانی گروه کر هيچی نخواهد فهميد. بنابر اين اگر کسی اينجا وارده و يک کليسای نقلی با گروه کر خوب و ارگ نواز شايسته می شناسه خبر کنه لطفاً اجرش با جيزز عزيز!

به رسم هر سال اين هم پاشن سنت ماتيوی باخ، گوش بديد تا زندگی تان عوض شود!

Fuck Jesus & Matthew
به اين گوش کنيد: