معماري فداي معماري‌سازي - محمود صدري

جايي خواندم كه دو شهر آكسفورد و مشهد در يك زمان (حدود هزار سال پيش) بنياد شده‌اند. حالا اگر كسي را از همان زمان بياوريد در مركز آكسفورد بگذاريد مي‌تواند راه خودش را پيدا كند چون بافت مركز شهرهمان است كه بوده و در هر كوچه و گذري هم علامت و پلاكارد گذاشته‌اند كه تاريخ وقايع آنرا شرح داده. ولي از مشهد آنزمان، محض درمان، يك وجبش هم باقي نمانده.

تنها مشهد هم نيست. تهران را ببينيد، جلوي چشمتان دارد پوست مي‌اندازد. اگر حياط موزاييك فرش، حوض پاشويه دار، يا ساختمان آجر بهمني برايتان چشم نواز و خاطره آورند، نگاه سيري به آنچه باقي مانده بيندازيد كه آفتاب همه شان برلب بام است. خب چه كنند مردم؟

با اين قيمت‌هاي سرسام آور مسكن و افلاس نسل جوان چاره چيست مگر آنكه خانه با صفاي قديمي‌را بكوبند با حياط يكجا كنند تراكمش را هم بخرند چند دستگاه آپارتمان بالا ببرند بلكه نسل‌هاي بعدي هم به سر و ساماني برسند و حيات بي‌حياطي قسمتشان شود.

از بالا هم حساسيتي، آموزشي، تشويقي در كار نيست كه بافت قديمي‌ شهر اينطور در عرض يكي دو نسل كن فيكون نشود. تنها محلات هم نيستند كه دارند از صفحه روزگار محو مي‌شوند. آثار تاريخي، فرهنگي، و مذهبي مان هم در خطر جدي هستند

.فكر مي‌كنيد مبالغه مي‌كنم؟ مي‌فرماييد چه كسي مقبره هزار ساله ابن بابويه قمي‌را كه براي تاريخ و فقه شيعه از حضرت شاه‌عبدالعظيم حسني مهمتر است درحدود ده دوازده سال پيش <تجديد> بنا كرد و بجاي ديوارهاي قطور خشتي و پنجره‌هاي ظريف تاريخي آن آجر سه سانتي و در شيشه اي كار گذاشت، انگار شعبه بانك احداث مي‌كند؟

همين حالا چه كسي دارد گنبد و بارگاه باستاني و با صفاي امامزاده صالح تجريش را در هزار خروار بتن آرمه قنداق مي‌كند؟ يك پله كه مي‌خواهي جلوي خانه‌ات كاربگذاري هزار جور دنگ و فنگ و كش و وقوس دارد. آنوقت چطور براي چنين فاجعه‌اي مجوز گرفته‌اند؟ مي‌گويند مرمت مي‌كنيم.

مرمت زير ابرو برداشتن است نه چشم كور كردن! من نمي‌گويم مسجد و مقبره مدرن و عظيم نسازند. بسازند ولي روي بناي تاريخي و مقدس آخر چرا؟ آنهم جايي كه زيارتگاه صدها هزار نفراست كه به آن دلبسته‌اند، نذر كرده‌اند، مراد گرفته‌اند، خاطره دارند.

آخر چه كسي گفته استحكام و عظمت هميشه ملاك جمال و معنويت است؟ به سازمان ميراث فرهنگي هم كه مي‌گويي (و گفته‌ام)! مي‌گويند ما حريف اين شهرداري‌هاي محلي و هيات امنا‌ها نمي‌شويم. اگر از ده تا اثر تاريخي يكي‌اش را هم حفظ كنيم كلي كار كرده‌ايم. آخر اين شهرداري‌ها و هيات امنا‌هاي محلي را با زبان خوش، با ترغيب، با منطق نمي‌شود راضي كرد؟
ادامه

لینک از طریق عبدی


درباره ی یک تراژدی عامه پسند --م.ر.کلنگ


آقا این خواننده ی بزرگ لوس آنجلسی مرتضی اگر یادتان باشد در سال های شصت بسیار محبوب بود. قطعه هایی از قبیل "واویلا" "دوباره عشق" "انار انار" و "باز منو کاشتی" بی تردید به همراه امور کم اهمیت تری مثل آژیر قرمز و سفید، روح منی خمینی بت شکنی خمینی، انجزه انجزه و "کمیته" قسمتی از خاطرات کودکی و نوجوانی هر فرزند واقعی انقلاب اسلامی ست (فرزند واقعی انقلاب بایستی حتما از امام خمینی و جنگ خاطراتی داشته باشد و گرنه کشک، غیر برانداز و از هواداران صادق مصطفا معین است). حالا این که خواننده ی نسل انقلابی چطور مرتضا از آب درآمد و خواننده ی فرزندان انقلاب چطور شادمهر عقیلی بحث جدایی ست، ولی جان من
این را گوش کنید.

عشق مني آتيش ميزني به جونه دلم واويلا
ديونه ي چشم مستت دل قافلم واويلا

اسير دلم واويلا دل قافلم واويلا
هر چي ميكشم از دست اين دل و از دست دلم واويلا

اما این عشق آتشین که به جان آتیش می زند و هنرمند ما را به سرزنش کردن خود و واویلا گفتن کشانده کیست؟ این تلخی خفیف و زیر پوستی در چنین آهنگ قری که برای مصرف در عروسی ها ساخته شده است چه کار می کند؟ این ته مزه ی تراژدی در موزیک پاپ لوس آنجلس چگونه سر در آورده است؟

این ترانه زاویه ای از دنیای دهه ی شصت را افشا می کند. و تبعا در میان تک تک خط هایش اشباحی از این دوران چرخ می زنند. بیش از هر چیز در پس این آهنگ، داستان ِ این عشق واویلا دار ِآتش زننده، کسی نایستاده، جز شبحی که سایه اش بر تمام ساحات زندگی آن انسان ها، بر دنیای آن سال ها سنگینی می کند. حقیقت این است که در فاصله ی سفید بین خطوط ترانه ی واویلا از مرتضا آیت الله خمینی ایستاده است؛ تمام قد و درست در لحظه ای که تجسم ِ، که روح ِ یک دوره ی تاریخی ست. در واقع مرتضایی که می خواند، ومخاطبانی که از ترس "کمیته" ماتیک مهمانی را درست در جلوی در خانه میزبان می مالند تا در آن به واویلا برقصند، اصلا در حال خطاب قرار دادن آیت الله خمینی هستند. در ترکیبی از عشق و حسرت، از قر و تراژدی و از اندوه و شادی، در هم پیچیده در اصیل ترین ژانر پاپ ایرانی یعنی موزیک "سبک"، جهت مصرف در رقص های قردار.

عاشقي كار اين دله دل تو را خواسته
كار اين عشق و اينجوري ديگه راه راسته
دلم خواستي ازم اون به تو دادم واي
دل به تو دادم واي جون به تو دادم
دلم خواستي ازم اون به تو دادم واي
دل به تو دادم واي جون به تو دادم

دنیای این سال ها دنیای خمینی ست. دورانی که تمام شئون، مکانیسم ها و ساختارهای زندگی اجتماعی آن جامعه از نو تعریف می شوند، از نو ساخته می شوند و ماهیت و جوهری تازه پیدا می کنند. نظم قدیم، و اصلا هستی قدیم دود می شود و به هوا می رود تا جای خود را نوع جدیدی از بودن، به بودن در عصر آیت الله خمینی، بدهد. و انسان هایی که ناگهان خود را در برابر این هستی جدید یافته اند ناگزیر مضمون و محتوای آگاهی خود را همین هستی جدید می یابند. مفهوم آیت الله خمینی بر شانه های میلیون ها انسان که به او عشق می ورزند تاریخ را در تناسب با خود دوباره معنا می کند و این معنای جدید رنگی از تراژدی در خود دارد، رنگی از جنگ تباهی و سقوط. با این حال همه ی این ها "کار این دله دل تو را خواسته" و "کار این عشق" لزوما بایستی "راه راست" باشد. و چه ادامه ی منطقی تری از واویلا و نالیدن "از دست این دل" می تواند باشد.
ادامه

سیبیل فعلا در دست تعمیر می باشد....
چون بعضی ها می گفتند که سیبیل را نمی توانند باز کنند، فعلا این نسخه کلنگی غیر کامل را که زحمتشل را نازلی دختر آیدین کشیده تحمل کنید تا من بعد از مقاله ای که باید جمعه تحویل بدهم فکری کنم....
عکس بالای صفحه از این آقای شدیدا خلاق مشهدی...هنوز اجازه نگرفتم که استفاده کنم از عکسش....موقتی است
این کوروش اسراییل شناس را چه شد؟
بابا این کوروش شدیدا این روز ها در دام زبان برای زبان زبانیده شده...نجاتش دهید... !!

آزادي مذهبي حق مسلم ماست
من نمی فهمم که امید آقای خودمان چرا نسبت به مساله فرقه ای ها اینقدر متعجب است:
«فرهنگی مداحی گری وخرافی گری وفرقه گرایی چطور رشد کرده است وخلاصه اینکه چه کار باید کرد با این ماجرا.....واقعا چه کار باید کرد؟»
اولا که قربانت گردم در مملکتی که امام زمان نماینده های مجلس های شورا و خبرگان را تایید می کند شما انتظار داری باقی خلق الله با امام زمان ارتباط نگیرند؟ بعد هم اینهمه ضدیت با خرافه برای چه؟ اصلا کدام خرافه را می گویید؟ بحث درون دینی هم که بخواهید، موحدین می گویند که همین زیارت امام رضا هم بت پرستی و خرافه است. حالا کدام خرافه حقانیت الهی دارد و آیا این الهی بودن از همان الله است که «لا اله الا الله» خودش جای بحث دارد.

این که خلق الله چه برداشتی از متافیزیك، مابعدالطبیعه، و دین شان می کنند همان قدر حق شخصی شان است که حقوق مدنی شان (انتخاب دین جزوش ). بنده اصالتی در ادیان ابراهیمی و غیر ابراهیمی مبتنی بر تعیین و تکلیف آن هم از طریق اعمال قدرت حکومتی (از طریق پلیس) برای مابعدالطبیعه افراد نمی بینم. مخصوصا از شما فعال حقوق مدنی تعجب می کنم که تاسف تان متوجه افرادی نیست که آزادی انتخاب دین شان -ولو از نظر شما خرافات- را ندارند. شما اگر حكمت الهی را می دانید، تکلیف ما را هم روشن کنید و اینقدر سنگ سیویل سوسایتی را به سینه نزنید که سیویل سوسایتی که شامل فرقه ها و امام زمان پرست ها نباشد به چه دردی می خورد؟ اینطور نباشد که "مدرن بودن" تنها شاخص داخل آدم حساب شدن باشد.
*****
یک نکته هم قابل توجه آنان که تئوری انقلاب و جنبش های اجتماعی- مخصوصا نئوری انقلاب پنجاه و هفت- شان باد می دهد:
مردم ایران مسلمانند و شیعه و در نتیجه اکبر گنجی در زندان به کمک علی و کانت فوقش صد نفر آدم جمع کند برای نافرمانی مدنی اما امام زمان و چاه جمکران اگر به میان آیند، ملت جان هم خواهند داد. بروید بررسی کنید نقش اسلام شیعه کانتیزه نشده را!! !!

ماه رمضان برام قشنگه

خیلی میترسیدم. اونا میتونستن آبروی منو ببرن من تو اون مدت با بسیجی های زیادی دوست شده بودم. خیلی هاشون آدمایی بودن که من به عنوان یه دوست واقعاً به اونا افتخار میکردم. اونا ادعایی نداشتن ولی از همه بهتر بودن ولی اینهایی که من باهاشون صمیمی شده بودم و گولشونو خورده بودم آدمایی بودن که فقط ادعای دین داری میکردن و باعث شدن من از تموم بسیجی ها زده بشم. اونا واقعاً مذهبی و خوب نبودن. اونا دنبال گول زدن امثال من بودند. پارک رفتن های من شدت پیدا کرده بود. دیگه صبح تا شبم رو دنبال تن فروشی بودم. آدمی شده بودم که هیچ کس برام مهم نبود. دوست داشتم ایدز بگیرم و به همه منتقل کنم . برا همین نود درصد سکسهام بدون کاندوم بود. خودم برا خودم بی ارزش شده بودم. همش تو فکر پایان دادن به این زندگی نکبت بار بودم. اکبر که اولین مشتری من بود هفته ای یک بار با من سکس میکرد. بیشتر مشتری هام رو اون برام پیدا میکرد. بعضی وقتها زنگ میزد و تلفن چند نفر رو میداد و میگفت این ها رو امروز برو. محسن هم شبا منو با ماشینش میبرد برا تن فروشی. تقریباً روزی بالای شش بار سکس هارد میکردم. پنج شنبه ها که از چند روز قبلش رزرو میشد. هفته ای نبود که تو پارتی و مهمونی گی ها نباشم. ولی با تمام این ها خیلی افسرده شده بودم. تا تنها میشدم یاد سرگذشت خودم میافتادم. فکر میکردم که من چقدر بدبخت هستم. چرا من همیشه باید اسباب لذت دیگران باشم. چرا من هیچ وقت نباید از رابطه با یه پسر لذت ببرم. من بات نبودم. به خاطر تن فروشی بات شدم. و بات هم ماندم. من همیشه آرزو داشتم یک رابطه دو طرفه داشته باشم. ولی خودم دنیای خودمو نابود کرده بودم. یاد حرفای یکی از دوستای بسیجیم افتادم. یکیشون که هنوز با من دوسته و منو خیلی راهنمایی میکرد . ولی حیف که قدرشو ندونستم. اون میگفت : پسر تو خودتو گم کردی. تو چرا اجازه میدی باهات هر کاری بکنن. فقط به خاطر پول. من بهش میگفتم برا پول نیست من عادت کردم. اون میگفت اونا تو رو خیلی خار و پست میکنن. بعد برام یه مثال زد. گفت سنگ توالت چقدر بی ارزشه؟ میبینی همه روش میشاشن. بعضی ها منی خودشونو میریزن روش. شده محل تخلیه کثافت های آدما. میگفت نذار ازت مثل سنگ توالت استفاده کنن. میگفت نذار لذات حیوانی خودشونو رو تو تخلیه کنن و بذارن برن. حد اقل با یکی دوست بشو که لذات انسانیشو با تو شریک بشه. من بهش میخندیدم. و بی اعتنا بودم....

تکمله:

ماه رمضان هست...

شبای تاریکی و گریه رسیده...

شبای خاموشی ستاره ها

شبای بهشت زهرا رفتن من و بچه ها

ماه رمضان رسیده

شبایی که ذره ذرش برام خاطرست

مسجد ارک و فلافل های خوشمزش

افطاری خوردن تو هیئت و جیم زدن قبل از همه

ماه رمضان آمده...

شبای زولبیا و بامیه سیگار و دود قبل از سحر

شبای حسرت یک جرعه عرق

ماه رمضان برام قشنگه... همیشه برام قشنگ بوده. این ماه رو خیلی دوست دارم. هر چند که بد ترین خاطراتم رو از همین ماه رمضان داشتم. آخه اون موقع ها که بیزنس میکردم تو همین ماه رمضان بود که اوج بیزنس من میشد. نمیدونم چرا اما ماه رمضان که می شد کاسبی ما هم سکه میشد. حالا یا فقط برا من اینجوری بوده یا برا همه .. اینو نمیدونم... ماه رمضان بیزنس از ظهر شروع میشد و تا ساعت چهار صبح ادامه داشت شام با یکی بودیم. نزدیک افطار بایکی سحر بایکی نیمه شب با یکی هر ساعت با یکی . همه جور آدم پیدا میشد. بیشتر سکسهامون هم تو حموم بود آخه ماه رمضان حمام های محله ما تا صبح باز هستند

خواهش می کنم در این بحث من با حميد رضا شرکت کنيد. چند روز پيش به خاطر مطلبی که درباره افغان ها نوشته بود با او تماس گرفتم. احساس خطر شديد کرده بودم از این که قتل و غارت و تجاوز را گردن مهاجران افغان می انداخت. می گفت اگر حق و حقوقشان حرف می زنيد، لااقل بگوييد که "آنها" مسئول نا امنی اند، مسئول نصف قتل های تهران اند. می گفت که آمار دارد، از پليس تهران، آماری که نمی شود چاپش کرد. از حميد رضا خواهش کردم که حرف هايش با اینکه نژاد پرستانه بود مکتوب کند. من هميشه گفته ام که با زبان صحيح سياسی همانقدر مشکل دارم که با زبان نفرت و خشونت مشکل دارم. نژادپرستی را اگر در زبان خفه کنيم می رود در گلوگاه طرف خيمه می زند. زبان نفرت را هم اگر جلويش نايستيم، حقانيت می گيرد.

حميد رضا می گفت "افغانی خوب احمد شاه مسعود است و افغانی بد مهاجر ایران..."گفت در صفحه های حوادث روزنامه ها جز اسم افغانی نمی بينی...به او گفتم اسم افغان با اسم ایرانی چه فرقی دارد؟ صفحه حوادث اعتماد ملی ديروز را باز کردم، حلاج نامی قاتل بود. به حميد رضا گفتم "بيا رفيق این همه از نواده گان منصور خان حلاج، طرف بقدری خدا بود که قاتل شد!!"

با عرض شرمندگی به تمام هموطنان افغان ام چه اینجا، چه در ایران، و چه در افغانسان برای اینکه ایشان را (ولو از زبان حميد رضا) به سوم شخص "آن ديگری" تقليل داده ام، فکر می کنم به نفع همه باشد اگر این بحث را بدون اینکه رگ گردمان بيرون بزند ادامه دهيم.

---------------------

حميد رضا مطلبی را که درباره مهاجران افغان (در نقد حمايت مارکسيست ها از ایشان) نوشته بود را از پستش پاک کرده است. اميدوارم که حرفش را در زبان خفه نکرده باشم که برود در گلوگاهش گير کند. با اینکه مطلبش تبعيضی نژاد پرستانه بود و من از اینکه برداشته اش خيلی خوشحالم، باز هم اميد دارم که در این بحث شرکت کند. خيلی ناراحت کننده است که گويا دوست حميد رضا (به گفته خودش در مطلبی که پاک شد) توسط فردی افغانی به قتل رسيده است. اما آيا حميد رضا فشار روحی را که به خاطر این موضوع در دوران سربازی تحمل کرده است را بايد بر گردن تمام مهاجران افغان بياندازد؟
این مطلب و این مطلب را هم از الناز بخوانيد. این را هم از قبل بخوانيد: روح سرکش آريايی و قانون کار

-----------

از کامنت دونی؛ رها می نویسد:

من یک مهاجر افغان بودم در ایران و می دانم منظور شما و دوستان را . من می دانم برخورد مردم ایران را با مهاجر افغانی. خوب یا بدش بماند من تنها از زبان خودم حرف می زنم. وقتی شهر ما بمتارن شد و دیگر چیزی نماند تا سز پناه باشد با یک خانواده یزرگ در شهرهای مختلف افغانستان سرگردان بودی و بخترسن انتهاب ایران بود چون در ان زمان آقای خمینی اعلام کرده بود که اسلام مرز ندارد و کشور ما به روی برادران افغان باز است (بیشتر شیعه) آمدیم و ساکن شدیم. غم نان درد بزرگی بود و بیکاری بدتر. پدرها، برادرها راهی شهرهای دیگر شدند تا لقمه نانی با عزت پیدا کنند. زندگی خوب و بد، کم یا زیاد می گذشت. گوشها هر روز شب دنباله خبری بود برای آرامش، برای برگشت، دستها [...] بعد از غذا خوردن به آسمان می رفت و برای آرامش و برگشت دعا می کرد ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد. خبرها روز به روز بدتر می شد.
ما یزرگتر می شدیم و هر روز بیشتر معنی مهاجرت را می فهمیدیم و بارها غیر قانونی بودن را هر چند با داشتن کارت سبز که در اصل آبی رنگ بود. میدانی-- من سالهای زیادی را در انجا بودم ولی باور كن هر روز و هر سال به این امید سپری میشد كه برگردیم. بودن مهاجر افغانی در ایران از روی اجبار و ناچاری است. با همه دلبستگیهای که داشتم ولی هر روز می خواستم که برگردم به خاطر خیلی چیزهاو احساسات، برخوردها و ...
میدانی-- تازلی جان من دوستان ایرانی زیادی دارم و رابطه های با ارزشی، برای من انسان بودن آنها مهم بود و درک انها. نمیدانم چرا کسی از دخالت دولت ایران در اوضاع داخلی افغانستان صحبتی نمی کند. یعنی خیچ کس نمی داند، من اگر خودم با آدمهای (افغانهای که بیشتر آنها شیعه هستند) که برای ایران کار می کردند صحبت نمی کردم باور نمی کردم.
در زمان جنگ مجاهدین‌-باور می کنی که دولت ایران به آنها ماهیانه حقوق می داد و اسلحه محلی (پایگاه و خوابگاه) برای تمرین و مبارزه در شهری نزدیگ مشهد به نام فریمان (دقیق یادم نیست اما نزدیگ سدی در انجا). من اگر می خواستم از شهری به شهر دیگر مسافرت کنم باید برای برگه تردد ۱ ماه ژیش اقدام می کردم و مبلغی هم پرداخت می کردم (معلوم نیست آن پولها به کجا میروند چون کارمند آنجا می گفت ای پولها ذره ای به حساب دولت نمی رود) ولی آنها خیلی راحت ای برگه را در اخنیار داشتند با تاریخ تمدید طولانی.

فکر می کنی کشوری که با دخالتهای ایران، پاکستان و روسیه روزگار بگذراند آینده ای از آرامش خواهد داشت؟
به افغانها می گویند آنها مالیات نمی دهند پس چرا تحصیل مجانی می کنند در ایران. خوب برای حل این مشگل شهریه گذاشتند قبول.
مدارس خودگردان (که با هزینه خود افغانها می چرخد) را می بندند برای آنکه غیر قانونی کار می کنند و اجازه کار یا مجوز نمی دهند چون افغان اجازه کار ندارد حتی برای خودش. می بینی من هیچ تلاشی برای دفاع از مجرمان افغان در ایران نمی کنم. کسی که مجرم است و عمل او باعث آزار و اذیت دیگران شده باید با برخوردشود و فرقی هم نمی کند که چه کسی باشد فقط تلاش من این است که این دید را که همه افغانها مجرم هستند را عوض کنم، همه افغانها قاتل یا دزد نیستند و ماندن آنها از روی خوشی نیست. از روی مجبوریت است. پدران و مادران افغان تمام سختی و تحقیر را در ایران را تحمل می کنند تا فقط بچه های انها خواندن و نوشتن یاد بگیرند. شبها با امید اینکه فردا زنده بیدار خواهند شد و ....

مهاجر افغان در ایران مانند مگزیک های آمریکا هستند و گارگر ارزان و دلیلی موجه برای پوشاندن قسمتی ار کم کاری و فساد دولت.
نازلی جان می بخشی اگر نوشته من در هم و بر هم است و از جایی به جایی پریده است. با عجله نوشته شده است




يادم بياندازيد که درباره سريال تلويزيونی لاکی لو و محمود طاها شهيد سودانی بنويسم....زير بار کار دارم جان می دهم.
این مقاله نو يورکر را درباره محمود طاها بخوانيد.
هنری جيغوو به قول "ميمِ" سيما داره می آد تورونتو سخنرانی کنه...بايد از قبل ثبت نام کنيد:

THE 5TH ANNUAL NEW COLLEGE CONFERENCE

RACISM AND NATIONAL CONSCIOUSNESS

Saturday October 28, 2006 10 am – 5 om

Wetmore Hall 21 Classic Avenue at Spadina

New College, University of Toronto

Theme:

“National Security and the Treatment of Difference”



This conference for the past four years has attracted over 300 each year – scholars, students, activists, writers, lawyers, community and cultural workers from a wide spectrum of interests. This year our concern is with the threat to freedom of expression in the current war on terror and the criminalization of people who are deemed “different”. The conference is free and open to all. Lunch will be provided. Please register well ahead of the date so we can cater for lunch for everyone. To register email the programs secretary at NC.programs@utoronto.ca or call 416-978-5404.

Some of the issues:

Democracy and state terrorism – Muslim identity in Western construction, ie. “moderate” “extremist” “terrorist” – national security, official racism and the threat to difference – the threat to the tenure of scholars and others who speak out

10. am Keynote Speaker: Henry Giroux

“Dirty Democracy and State Terrorism: the Politics of the New Authoritarianism”

1pm. Panel Discussion: Muslims, Terrorists and the Law

Speakers Abdullah Arain

Amina Sherazee

Rocco Galati

3:30pm Keynote Speaker: Ward Churchill

“Rules for Thee but Not for Me”