تقدیم به استاد شاعر نیک آهنگ کوثر به خاطر جهانبینی اش، استاد رضا براهنی به خاطر جانورشناسی اش و استاد کبیر علی باباچاهی به خاطر جیرجیرهایش

شعر:

جنده ای جم می خورد
جهان جوش می زند
و جیرجیرک های جهنم، جورواجور
درجا جیش می کنند

نازلی، آذر امسال، جاجرود.

سالهایی که در این انجمن ایرانیان و آن انجمن ایرانیان کار می کردم-هروقت برنامه ای داشتیم و می خواستیم دانشجو ها را تشویق به شرکت در برنامه کنیم- به شوخی می گفتیم که برای تیم واترپولوی مختلط بانوان/آقایان ایرانی هم نام نویسی می کنیم. حالا این تحقیقات سیما هم بسان این برنامه های فرهنگی بدون شرکت شما وبلاگ نویسان تورونتو و حومه از رونق خواهد افتاد. خواهش مند است برای اطلاعات بیشتر با وبلاگ فرنگوپولیس تماس حاصل فرمایید. توجه داشته باشید که برنامه- شرکت در گروه تمرکزی سیما شهر فرنگی همراه با رقص عربی سیبیل خواهد بود.

ملت شهید پرور وبلاگستانی.....
داستانهای نسبتا شهوانی خانم سروناز در سایت ایرانیان را از دست مدهید. کاش این خانم فارسی می نوشت و مشکل من را که فارسی زبانان چگونه در آمیزش جنسی سخن می گویند، حل می کرد. این چهار داستان آخر در مورد عشق سروناز، ناپلون، شاهکار هستند. بخوانید
در ضمن کافه ناصری هم برای آخر هفته بساط موسیقی کافه ای را راه انداخته، که در همین زمینه افاضات بنده در مورد سوسن کوری و موسیقی کافه ای، وقتی که فارسی ام افتضاح بود را از دست مدهید

آی اصغر آغایی که لطفت به من زیاد شده، هر پنج دقیقه یک بار پینگم می کنی!اگر کار بهتری نداری، بیا افکار ممنوعه زنی را که من در بست عاشقش هستم بخوان بلکه رستگار شوی.

همه اش تقصیر شماست...!
من از آن دسته از آدم ها هستم که خود خواهانه مشکلاتشان را بر گردن دیگران می اندازند. تمام ناموفقیت های زندگی ام معمولا تقصیر ننه بابای گرامی، محیط پرخشونت، کم بود محبت و این مزخرفات کلیشه ایست. امروز داشتم فکر می کردم که این وبلاگ ننوشتن را گردن که بیاندازم.......
راستش از روزی که یاسر این بحث همجنس گرایی/فراهنجاری را به پیش کشید من هی مایوس و مایوس تر شدم. این مایوسی ام هم نهایتا به خفگی ام انجامید.
یاسر پرسیده بود که:
مگه قرار نیست هم‌جنس‌گراها از هم‌جنس ِ خودشان خوششان بیاید. پس چرا خیلی از مردهایشان مثل زن‌ها آرایش می‌کنند و زن‌هایشان سعی می‌کنند تیپ مردانه داشته باشند؟

بحث های تیوریک پیرامون ماجرا را که
سیما همان موقع کرد، اما آن چیزی که من را تا حدودی آزار داد نوع برخورد هایی بود که کلا با مساله گرایش جنسی در وبلاگستان شد. در کامنت های یاسر پرستوی نازنین پرسیده بود که "چرا از خودشان نمی پرسی؟" این خودشان بار معنوی جالبی داشت. اینکه تو چیزی را از خودشان، از آن دیگری ها بپرسی! یعنی آن دیگری ها نیستند، حضور ندارند و باید رفت و پیداشان کرد از آنها پرسید. پرستوی خندان شاید اگر لحظه ای درنگ می کرد می فهمید که آن دیگری ها در همان کامنت خانه یاسر حضور دارند، شاید پشت نامی بی نام، و یا هویتی مجهول. سیما اسم این را گذاشته بود "ندیدن آنها که هستند." آن دیگری ها هستند باز هم به سبک سیما، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، و اینجا را ببینید

علی نصری عزیز هم در وبلاگ سیما بعد از آنکه متذکر شد که همجنس گرایان انسان های بیماری اند که در جوامع مدرن غربی درمان نمی شوند، این کامنت را گذاشته بود که:
صحبت من این است که گفتمانی که شما مطرح می کنید در فضای اجتماعی-سیاسی بخشهایی از جوامع غربی شکل گرفته است و تنها در این فضاست که مفهوم دارد و می تواند مورد بحث و نقد قرار بگیرد (که البته منتقدان بسیاری هم در همین جوامع دارد)، این گفتمان پست مدرن و این تقسیم بندی های مجازی جنسیتی نه تنها در فضای اجتماعی ایران بی مفهوم است بلکه با ارزشهای فرهنگی اکثر مردم هم سازگار نیست، و پایفشاری بر تزریق این افکار نهدایتآ باعث واکنشهای افراطی می شود....

با علی که صحبت می کردم معتقد بود که فضای وبلاگستان هم فرق چندانی با فضای حاکم بر جامعه ایرانی در کلیتش ندارد و به عبارتی این فضا جای این بحث های بی ناموسی نیست. با یک وکیل حقوق بشر هم که صحبت می کردیم، هردو بر این باور بودیم که حقوق همجنس گرایان را در ایران علم کردن، در حال حاضر کار احمقانه ایست. دیروز هم بادوستی که با یک گروه مستند ساز مشغول ساختن فیلم در باب همجنس گرایی در اسلام هستند بحث همین بود. رفیق ما هم، مستند ساز ها را راضی کرده بود که بی خیال همجنس گرایی در ایران بشوند، چرا که فراهنجارهای جنسی در ایران زیر سیبیلی مساله اش حل است و عمده کردنش باعث درد سر است. حالا بیا و احمدی نژاد را راضی کن که در خانه همجنس گرایان آژان نفرستد. به عبارتی سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند. علی البته بحثش این بود که حالا جنستان فراهنجار هست که هست، در اتاق خوابتان را ببندید...به عبارتی به ما ربطی ندارد شما ترتیبات که را می دهید. البته علی عزیز خودش خوب می داند که آنچه که شخصی است، سیاسی هم هست---- چه در جنسگونگی دگر جنس گرا ها، و چه در همجنس گرا ها.

با سیما قرار گذاشته بودم هرزگاهی یکی از این آدم های مهم/جالب همجنس گرا را در سیبیل معرفی کنم که شاید بلکه کمی از لو لو خورخوره بودن ماجرا کاسته شود. آن هم چون مایوس شدم، نکردم

امروز هم که به خاطر کمبود عشق و نداشتن حوصله درس خواندن، داشتم
"گفتمان عاشق" آقات پارت را می خواندم، حیفم آمد که از این فیلسوف که خودش با دست خودش مفهوم نویسنده بودن را برای همیشه دگرگون کرد ننویسم. حوصله ندارم که بگویم که که بود و چه کرد و که را کرد.همین جا بخوانید
...Yet, to hide a passion totally (or even to hide, more simply, its excess) is inconceivable: not because the human subject is too weak, but because passion is in essence made to be seen: the hiding must be seen: I want you to know that I am hiding something from you, that is the active paradox I must resolve: at one and the same time it must be known and not known: I want you to know that I don't want to show my feelings: that is the message I address to the other. I advance pointing to my mask: I set a mask upon my passion, but with a discreet (and wily) finger I designate this mask.
ترجمه:
پنهان کردن احساسی یا که پنهان کردن مازاد آن حس، غیر قابل درک است. نه به خاطر اینکه انسان موردت نظر سست است، بلکه وجود حس در شهود اش است. پنهان کردنش هم باید قابل مشاهده باشد. من دلم می خواهد که تو بدانی که از تو پنهان می کنم: این پرادکس مولدی است که من باید رفع کنم: آنچه که همزمان باید نهان باشد و آشکار. من می خواهم که تو بدانی که نمی خواهم احساساتم را بیان کنم: این است پیام من به آن دیگری. پیش می روم و ماسکم را به انگشتی نشان می دهم: ماسکی را که بر روی احساسم می گذارم و با انگشت احتیاط و تزویر این ماسک را بر می گزینم
.
-------------
بنده یک عدد سوتی زبان فرانسه دادم...که مریم و هپل بانو گرامی هردو لطف کردند و خبر دادند که " هان! ای شوت الله اسم اقا بارتس در زبان فرانسه بارت است." بدین وسیله نویسنده سیبیل از اقا بارت طلب مغفرت می کند، و امید است که اگر اقا بارت با غلمان ها حال نمی کنند، لااقل با فوکو مشغول باشند.

خدمت خوانندگان محترم سیبیل عرض کنم که این نیک آهنگ صبح" پیغوم" داده که اگه یک چیزکی در سیبیل ننویسم، یک پسوند تبل خیکی دماغوی عاشق نصیبم خواهد کرد. نیک آهنگ معتقد است که یک وبلاگ نویس واقعی بایستی به خوانندگان محترمش خیلی احترام بگذارد و وقتی دل و دماغ ندارد، گشادی اش می آید، حال ندارد، مایوس است، یا که عاشق شده ... مراتب امر را به اطلاع عموم برساند. من هم با عرض پوزش و طلب مغفرت باید بگویم که ننوشتنم از سر گشادی و خیکی و دماغو بودن است و اگر خداوند یاری داد و ربطی به عاشقی هم پیدا کرد حتما شما خوانندگان عزیز را در جریان خواهم گذاشت.

و اما اکنون که سر آغوش (لپ تاپ) بر شکم نهاده و تایپ می کنم بهتر است به اطلاع عموم برسانم که بعد از مراسم پول جمع کنی دیدبان حقوق بشر به مناسبت وجود امید معماریان عزیز، بنده یک عدد مطلب توپ در باب سیاست های پشت حقوق بشر (کدامین حقوق، کدامین بشر؟) را نیمه نوشته بودم که همین شازده کارتونی نیک آهنگ جان (جانم به قربانش، یک لینک می دهد با هزار منت) به من گفت: " نه! نمی خواد اینو پست کنی....بعد همه می گن این دختره عقده ای باز غر می زنه!"

حالا سر فرصت وقتی آب ها از آسیا افتاد من هم غرغرم در باب سیاست های حقوق بشری خواهم زد که یک وقت سر دلم نماند.

باز هم حالا که لپ تاپ بر شکم نهاده ام، بهتر است تولد صنم را، جایزه پرستو و اون یکی آقاهه، و البته جایزه امید را هم تبریک بگویم.

از این فرصت استفاده می کنم به یک پیغام هم به آن بهروز غریب پور بد اخلاق می دهم که لیلی فرهادپور نازنین را از خانه هنرمندان فراری داد. آقای غریب پور شما خیلی کارگردان تاتر بی خودی هستید، همان به پاچه خواری دولتمردان بپردازید که در این کار بسی حرفه ای هستید.

یک پیغام هم برای مادر عزیزم دارم، که چون در اتاق بغلی نشسته و مدام سیبیل می خواند، همین جا اعلام می کنم. "مامی جان من هوس دوشبره کوتاب کرده ام، فردا برام می پزی؟

پایان پستی #$@ و شعر برای شادی روح نیک آهنگ!

به سلامتی یک متجاوز

یادم نیست چند سال داشتم، ولی به مادرم روزی گفتم که فکر می کنم این فامیلمان به پسر آن فامیلمان نظر دارد. سعی کردم به او بفهمانم که این فامیلمان با ابراز نظرش به پسر آن فامیلمان دارد او را آزار می دهد. چند سال بعد این فامیلمان با آن فامیلمان قطع رابطه کرد و به هیچکس هم نگفتند چرا. مادرم سالها بعد به پدر پسری که من نگرانش بودم حرف کودکانه من را گفته بود که او هم پاسخ داده بود :"نازلی خانم ماشاا لله خیلی باهوشند!"
البته هوش ذکاوت نیست وقتی دختر بچه ای 8-9 ساله نگاه شهوانی مردی پنجاه ساله را به پسری 12-13سله تشخیص می دهد. باورش برای بزرگسالان اطراف من سخت است که مردی که خود را شدیدا مومن و مسلمان نشان می دهد و مدام در این هیات آن هیات عضو است جای مهر بر پیشانی دارد، این کاره باشد. برای من کودک اما تشخیص اش بسیار آسان بود.

همه ما احتمالا داستان های از این فامیلمان و آن دوستمان شنیده ایم. فلان دوست هم فلان عمویش با پسر برادرش.... فلان آشنا هم پسرش با دختربچه همکارش... فلان خدمتکار کودک به هم با پسران و پدران فلان خانواده .... در آمریکایی شمالی بیست و پنج درصد قربانیان کودک آزار جنسی دخترند و شش درصد پسر. البته به دلایل واضح این امار بیانگر دقیقی از فجیع بودن این مساله در آمریکایی شمالی نیست، همانطور که در ایران آمار دقیقی از میزان تجاوز جسنی به کودکان در دسترس نیست. اما تجربه شخصی من نشان داده است که درست مانند باقی تابو های جنسی تصور عمومی این است که ما ایرانیان ذاتا بهتر از باقی انسان های دنیا هستیم و تجاوز جنسی احتمالا در مملکت و فرهنگ ما وجود ندارد.
خانم شهین علیایی زند درمصاحبه با سایت بی بی سی می گوید:
شاید بتوان بی مهری ها و تهاجم های بدنی را فراموش کرد، اما آزار جسنی را کمتر کسی است که بتواند فراموش کند

شاید ما که در آمریکای شمالی این جمله را بارها روی پوستر های خشونت علیه کودکان دیده ام برایمان عادی شده باشد، ولی این جمله واقعیتی تمامی ناپذیر از زندگی هر کسی است که در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته است واقعیتی که هر روز با آن زندگی می کند.

خوش اقبالی من این بود که دوستی که از دغدغه های مربوطه من خبر داشت، دیدن فیلم" جشن" را به من پیشنهاد کرد. فیلم محصولی از دانمارک است و ازلحاظ فیلم سازی شاهکار محسوب می شود. برای من اما اهمیت فیلم در برخوردش با مساله کودک آزاری و پیامد های آن است. خانواده بورژوا /اشرافی برای جشن تولد پدر شصت ساله شان باهم جمع می شوند. همه چیز خوش و خرم است و بوسه ها و آغوش ها و ....هنگام شام پسر خانواده کرستین بلند می شود، لیوان شرابش را به نشان توست دادن بلند می کند و برای همه حضار داستان پدرش را که او و خواهرش را مورد تجاوز جنسی قرار می داده تعریف می کند. خواهر کرستین که چند ماه پیش خود کشی کرده است نمی تواند شاهد خوبی برای ادعای کریستن باشد. در پایان تست: کرسیتین لیوانش را بلند می کند و می گوید "به سلامتی پدرم، یک متجاوز و یک قاتل."
دیدن این فیلم را به همه شما، مخصوصا آنها که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند پیشنهاد می کنم. مصاحبه بی بی سی با دکتر علیایی زند را حتما بخوانید. خوشحالم که همچین محققینی در ایران مشغول به کارند و هیجده سال هم هست دارند کار و فعالیت می کنند.....

آن که به ما ....بود، کلاغ ...دریده بود.....نخست وزیر کانادا هم باز دوباره شاخ شد!
آی مرتضوی جونم، اون موقع که لنگه کفش می زدی تو سر مادر مردم، کاش می دونستی که داری چی کار می کنی.
در همین باره ها از ادوارد سعید خدا بیامرز بخوانید
صهیونیسم آمریکایی1
صهیونیسم آمریکایی2
صهیونیسم آمریکایی
3