Yo, lady what’s your problem?

نشسته بودم داشتم ماستم را می خوردم که نازی کاويانی ایميل زد که "چه نشسته ای خواهر که این خانم مهستی شاهرخی فکر می کند من تو ام و تو منی و صنم هم همان ماست!" ماست؟ که ما نشته بوديم می خورديم؟
کاشف به عمل آمد که قضيه بر می گردد به آن شهر معروف خانم شاهرخی که درش شادی و محبوبه و فمنيسم ایرانی را در چاه فاضلاب فرو برد.
خانه دوستی شاعر بودم که ایميل رسيد که این شعر مهستی شاهرخی را بخوانيد و پشتش چندين و چند ایميل رسيد که این "خشونت زبانی" است و من به دوست شاعرم نشان دادم و او مهر تايید زد که "بعله...این فقط فحش داده است." و من هم يک ایميل به همه دوستان زدم که "بابا بی خيال نقدش کنيد...همين فمينيسم آبکی ما هم تقدسی ندارد که حالا يقه و يقه کشی کنيم." يکی ديگر گفت بابا این جهانشاه گندش را در آورده "اسمش این هست که هيچ چيز تقدس ندارد، اما عملاً تنها نظر های خاصی را منعکس می کند" و خلاصه بحث ادامه داشت.
حالا گويا يک جايی این وسط ها يک نازی کاويانی نامی هم نقدی به استفاده از استعاره های خشونت آميز خانم شاهرخی نوشته است و او هم فکر کرده "نون" و "کاف" خود خود خود پدر سوخته اش هست و این نازی همان نازلی است.
حالا بيا و درستش کن این وسط توهم هم ایشان را برداشته که شادی صر وسط دادگاه و دادگاه کشی و انفرادی و زندان و اخيراً يقه کشی با شريعتمداری وقت و زمان این را داشته که يار و يارکشی کند و در غربت يارانش را به جان خانم شاهرخی بياندازد.
چقدر همه ما دايسپورای ایرانی بی کاريم واقعاً.
این مطلبی که در جوابش نوشته ام و جهانشاه در ایرانيان چاپ کرده است را اینجا می گذارم که بخوانيد و از خاله زنکی اش لااقل بهره جويید:

خانم شاهرخی،

من درباره ی شما مقاله ای ننوشته ام. شعر شما ( بعد از خواندش دیدم که ربطی هم به نوشته های من دارد)، به نظر من، نمی بایست مورد حمله قرار بگیرد. من با شعار جهانشاه، در این مورد که هيچ چيز تقدس ندارد، کاملاً موافق ام و فکر می کنم به همين دليل نیز اعتراضی به شعر شما نکردم. حتی اگر شعر شما سخن خشونت آميز هم محسوب شود، من دليلی نمی بينم که چاپ نشود، اما قبول دارم که می تواند نقد شود. با این حال اما، راستش بنده هيچ نقدی هم بر آن ننوشتم.

شما در نوشته تان قسمتی از مطلبی را که من درباره ی تصوراتم از سلول انفرادی نوشته بودم را به عنوان مثال استفاده کرده اید و به اعتراض گفته اید که "اگر ایرادی در استعاره هست ایراد به روش و زبان ایشان [يعنی من نويسنده ی آن مطلب] و افراد دور و بر و حلقه ی طرفداران خانم صدر است، و نه بر من."

بنده اصلاً از استعاره ای استفاده نکرده ام. این که آدم در سلول انفرادی با موهای در آمده ی صورت اش چکار خواهد کرد، يا با دست خشک شده ی ناشی از نداشتن کرم مرطوب کننده چه باید کند، در نگاه اول شاید به نظر احمقانه يا سطحی بيايد اما از نظر من می توانست مشکلی بزرگ باشد. البته این تصورات من هم با توجه به خاطرات زنان زندانی در سلول های جمهوری اسلامی شکل گرفته است. بسياری از زنان در ميان کتک خوردن ها، کابل خوردن ها، و شکنجه شدن ها از روش های تأديبی ای نوشته اند که شايد به نظر اصلاً مشکل عظيمی نباشند اما در زندان می توانند حسابی اعصاب زندانی را خرد کنند. اینکه آدم شورت تميز برای خونريزی و نوار بهداشتی نداشته باشد به نظر شما استعاره ی چه می تواند باشد؟ خوب البته شما از تمام آن نوشته ی من به این نتيجه رسيده اید که "فمینيسم ما پشمالو است"،"بوی شورت های نشسته ی شادی و محبوبه و ديگران محله را برداشته است" و در جمله ای دیگر شديداً نگران این هستيد که "فمینيسم ريشوی ما بدون بند انداز" چه کند. حالا ااین پشم آلو همان آلوده به پشم است يا آلودگی پشمناک را من هنور نفهميده ام. در فهم شعر زیاد باهوش نيستم اما همان مختصر اخت که با زبان فارسی دارم به من می فهماند که ما بين خطوط مطلب کوتاه من احساس نگرانی و همدردی وجود دارد و در مابین خطوط شما نفرت و خشونت و نگرانی از وضعيت فمینيسمی که با وضعيت دلخواه شما متفاوت است. اینکه من نوچه يا طرفدار شادی صدر هستم يا نه که خوب اصولاً بی معنی است. من شادی را اولين بار در کنفرانسی در واشنگتن ديدم و چون برای آن کنفرانس به عنوان داوطلب دانشجو کار می کردم و مشغول حمالی بودم، گمان می کنم شادی تصور کرد که "آدم حسابی" نيستم و جواب سلام من را با سردی داد. به عبارتی محل ام نگذاشت

این را می نويسم برای اینکه حمايت ام از شادی و محبوبه اعتبار اجتماعی ایشان را از بين نبرد و شما بدانيد که هسته مرکزی از افرادی که باهم دور و بر شادی صدر جمع شده اند نوچه وار از او حمايت می کنند چیزی نیست جز تخيلات شما. همانا که آن مطلب کوتاه من ضرر اش گويا بيشتر از متفعتش بود. به هر حال شما به عنوان منتقد جنبش زنان در داخل ایران از مطلب من ایده گرفتيد و به شادی و محبوبه و فمنيسم ایرانی فحاشی کرديد. حالا وسط دادگاه رفتن ها و زندان کشيدن ها، جنبشی که دارد توسط جمهوری اسلامی سرکوب می شود و منتظر راه نجات است بايد نگران و آزرده "دوستی خاله خرسه" بنده در این ور دنيا و شعر شما در آن کله دنيا باشد؟ آنچنان که لوتی ها می گويند: "غلط نکنم آبجی خوشی زده زير دلمون!" من چرا از شادی حمايت می کنم؟ برای اینکه برايش احترام قائلم. این به آن معنا نيست که نقدی به او ندارم که نقد هم سياست خودش را دارد. من از شادی حمايت می کنم همانطور که از دیگر فعالان حقوق زنان در ایران حمايت می کنم و خب البته این که حمايت بنده در این کله ی دنيا به جنبش زنان داخل ایران چه فایده ای می تواند برساند هم خودش جای بحث دارد.

شما در پاراگراف آخر مقاله تان من را به اعتراض مورد خطاب قرار داده اید. سئوال من این است: "این که دقيقاً شما از چه استعاره ای چطور استفاده می کنيد، به شکل مستقيم يا غير مستقيم اش، چه ربطی به من دارد! مگر من به شما در راستای استفاده از استعاره اعتراضی کرده ام يا نقدی نوشته ام؟ نوشته ی حاضر اولین توضيحی است که من نسبت به نقد شعرگونه ی شما به مطلب کوتاه همدردی ام نسبت به زندانی شدن شادی و محبوبه در سلول انفرادی نوشته ام. حالا این تئوری توطئه ی شما که من همان نازی کاويانی هستم را شايد جهانشاه بهتر بتواند پاسخ بدهد. به هر حال او دست رسی به مشخصات تمام کاربرانی که به او ایميل می زنند را دارد و می تواند بگويد کی به کی است. ممنون می شوم که در توضیحی به متن خود اضافه کنید که بنده ربطی به این ماجرا نداشته ام. البته اگر نداديد هم نداديد! ما (من و عيال ام) به هر حال از خواندن تخيلات شما اولش تعجب کرديم، بعد ناراحت شديم، و حالا هم می خنديم.

در مورد جنسيت من هم، چون اظهار تمایل کرده اید که بدانید، بنده آخرين باری که به دکتر مراجعه کردم بعد از اینکه من را معالجه کرد در پرونده ام نوشت: زن!! حالا شما اگر با سيبيل زنانه ی من مشکل داريد و معتقديد زنان سيبيل ندارند و اگر داشته باشند خيلی بد است و فمینيسم ما پشمالو می شود، خود دانید، تصمیم با شما که من را در فمینيسم، داخل بدانید یا ندانید.

در پايان، مایلم خيلی دوستانه بپرسم که شما از چه روشی برای از بين بردن موهای زائد بدنتان استفاده می کنيد، و سؤال من به این خاطر است که از نوجوانی به من گفته اند بند بهترين راه است زيرا به شکل سنتی ريشه ی مو را تضعيف می کند و آدم که پا به سن می گذارد ديگر لازم نيست مدام بند بياندازد. راستش پاريس را نمی دانم اما اینجا يک بند و ابرو حداقل سی دلار خرج بر می دارد و من که دانشجو هستم و آنقدرها پول ندارم، از تجربيات احتمالی شما در این زمينه می توانم نهايت استفاده را بکنم و علاوه بر آن انشااللّه در راستای مو زدايی و اپيلاسيون فمینيسم پشم آلو هم قدمی بردارم. اگر هم شما ذاتاً مشکل پشم نداشته اید که خب خوش به حالتان.

ممنونم

نازلی کاموری نويسنده ی وبلاگ سيبيل طلا



پرويز جاهد از حذف گرافيتی پالپ فيکشن بنکسی از ديوار متروی لندن نوشته است. چقدر کار خوبی می کند این آقای جاهد که آدمی مثل بنکسی را به فارسی زبانان معرفی می کنند که معنی حاشيه را بفهمند. البته بنکسی ديگر خودش در حاشيه نيست اما هنرش هنری است که حاشيه را نمايندگی می کند.
گزارش جاهد را بخوانيد.
این را خواندم ياد مطلبی که خودم درباره بنکسی و ارتباط اش به سفر حسين به اسراييل نوشته بودم افتادم. خودتان بخوانيد:

امروز از طریق
علیرضا
به وبلاگ لیلی الحداد که یک ژورنالیست است و پسرش یوسف را در غزه بزرگ می کند (ظاهرا هم تنهایی این کار را می کند) رسیدم و از آنجا هم به عکس هایش در فلیکر. حسین هم که گویا اصلا خیال ندارد یک کلام هم راجع به یک مساله مبهمی به نام فلسطین در سفرنامه اش توضیحاتی بفرماید. باز همراهش سارا گلدمن با اینکه هنوز نمی داند که طرفدار صهیونیسم هست یا نه، لااقل فراموش نمی کند که بلاخره همان نزدیکی ها یک تکه هایی از زمین وجود دارند که در آن فلسطینیان زندگی می کنند. نمی دانم در مغز حسین چه می گذرد، لابد منافع ملی (کدام ملت؟) ایجاب می کند که حسین فلسطین را نبیند. یا مثلا دم در اورشلیم برود، از اورشلیم خوشش نیاید، و بعد هم درست و حسابي ننویسد چرا! لابد دیواری که عملا فلسطینی ها را زندانی کرده و دور اورشلیم غربی کشیده شده، باعث شده کمی دل حسین بگیرد. نمی خواهم به حسین گیر احمقانه بدهم. می دانم دارد چه می کند، و مطالبش هم جالبند. ولی گویا به دلایلی بی خیال هر نوع انتقادی شده و همه چیز را دارد خوب خوش جلوه می دهد.
حسین جان، مگر به عنوان ژورنالیست نرفته ای؟ امیدوارم برگردی بیشتر فرصت کنی در باره وضعیت فلسطینی ها هم بنویسی. فراموش نکن که چه بخواهی، چه نخواهی احمدی نژاد با حماس قبل از انتخابات ملاقات کرده بود. حالا هر چه قدر هم آقای سریع القلم بنویسد که به نفع منافع ملی ما نیست که در دنبال مساله فلسطین باشیم، مساله فلسطین مساله منطقه است و ما هم در همان خاور میانه منافع داریم.

از دیوار گفتم و یاد آسید مراد سنجدی افتادم که می گفت در نویورک
قانون جدیدی بر علیه هنر گرافیتی
(ژانر نقاشی روی دیوار) گذراندن که به افراد زیر بیست و یک سال ماژیک و رنگ و وسایل نقاشی روی دیوار را نمی فروشند. واقعا هوووووراااا دمکراسی غربی که چشم دیدن هنر فقیر، هنر اقلیت ها، هنر سیاه ها را ندارد. و البته شعار اصلی دمکراسی غربی این هست که هرچیزی که چشم دیدنش را نداری حذفش کن. درست مثل بی خانمان های نویورک که شهردار جولیانی تصمیم گرفت از شهر بیرونشان کند که یک وقت خدای ناکرده قیافه پایتخت هنری آمریکا بی ریخت نشود. لابد نصف بیشتر این بی خانمان ها هم هنرمندانی بودند که به عقلشان نمی رسیده کله آیت الله خمینی را روی بوم هوا کنند و به خاطرش نا قابل بیست هزار دلار بگیرند.

گفتم دیوار، یادم افتاد به شهردار بلومبرگ بگم که این همه زمین و آب و هوا را که رفقا در اسراییل به فلسطینی ها حرام کرده اند، خوب یک زحمتی بکشند رنگ و قلم را هم ممنوع کنند که فلسطینی ها خدای ناکرده هوس نکنند که روی دیوار آپارتایت که آسمانشان را خراش داده آسمان بکشند. ای وای، یادم رفت. اسراییل که قانون ندارد. همان یک کتاب قانون شان هم به درد خود اسراییلی شان می خورد. چون نوبت فلسطینی ها که می شود، قانون بی قانون. مگر پارسال که
آقا بنکسی رفته بود روي دیوار آسمان بکشد که آقایون و خانم های ارتش اسراییل تیر نثار آسمان نکردند؟ مگر همین پارسال نبود که تفنگ نشانه گرفتند به سر آقا بنکسی که یک وقت روی دیوار نقاشی نکشد؟

دلم برای یک جو آزادی بیان لک زده....کاش امروز نیک آهنگ در تلویزیون می گفت به خاطر یک کاریکاتور شارون که کشیده بود در دانشگاه چه مسخره بازی در آورند که آخر سر نیکان مجبور شد کاریکاتور شارون را بردارد و من هم بعد از آن هروقت خواستم گالری کتاب خانه را رزرو کنم
هزار قول و وعده دادم که ما به خدا ضد سامی نیستیم
. مقاله توپس سیما در باب نفرت در آزادی بیان را بخوانید.گفتم من با قدرت مشکل دارم؟ راستی تمرکز چه؟ گفتم که نمی توانم تمرکز کنم؟



اگر می توانستم شعر بفهمم و بنویسم خوب بود. اگر می دانستم شعر را، يک چيزی در این مايه ها می نوشتم:


و سرانجام

روزی که مرده باشم

و شعرهایم

نخوانده مانده باشند

انتقامم را

از شما گرفته ام

و آسمان خراش ها

و ارتش هایتان

*****

یک بعد از ظهر زیبای بهاری

درکوچه های جنین قدم می زدم

یک موشک خاکستری

بی مقدمه به نوک دماغم خورد

و منفجر شدم

یک لحظه بعد

آقای هیومن رایتز

با چتر نجات پایین آمد

کت و شلوار آوازخوان تاس را

به تن داشت

و از نیویورک تا جنین

یک نفس پریده بود

با دیدنم فریاد زد

آقای عدالت هم

یک ساعت قبل از شما

در یک عملیات انتحاری

کشته شد

بعد کنار جنازه نشست

و مؤدبانه
ساعت ها گریه کرد.

*****

حالا همه چیز

رو به راه است

هیتلر

خودکشی کرده

استالین

در کتابخانه ها مانده

و کابل

درست مثل روز اول خلقت

حالا همه چیز رو به راه است

فقط باید نشست

و در این آرامش

یک قوطی کوکاکولا نوشید

کوکایی یخ
همچون شعر


باقی اش را اینجا بخوانيد
حيف که این کتاب شعر را ندارم!
شايد هم دليلی که من نمی توانم شعر بگم این هست که آخر "برای کی شعر بنويسم"


از بنگاه
عباس میلانی محصولی از مینو
(با نشان استاندارد)



از: پلیتبرو
به: کاماندانته
موضوع: درخواست
پیوست: شنیداری

کاماندانته عزیز،

به طور خلاصه، ما ضمن اعلام همبستگی با انقلاب شما و همچنین کشورهای دوست و برادر ونوزئلا، بولیوی، نیکاراگوئه، اکوادور، و غیره و ضمن محکوم کردن همکاری شما و بقیه این کشورهای دوست و برادر با دولت جمهوری اسلامی، و با توجه به این که دیگر کار از کار گذشته است استدعا داریم همانطور که حضرتعالی با بقیه این دولتها دست به معامله پایاپای نفت در مقابل دکتر زده اید ما نیز شروع به صادرات انواع و اقسام نیچه، فیلسوف، متفکر، نظریه پرداز، پست مدرنیست، و قبض و بسطیهای وطنی به آمریکای لاتین بکنیم و در مقابل از کشورهای مربوطه بنزین دریافت کرده و بعد با سوبسید در اختیار طبقه اتومبیلدار ایران قرار دهیم تا طبقه متوسط توسعه یابد و آقای دکتر عباس میلانی در حالی که بیوگرافی شاه و هویدا را زیر بغل زده است پیشاپیش طبقه متوسط ، ایران را آزاد و خیال همه را راحت کنند.

لطفا هرچه زودتر پاسخ خود را اعلام کرده به رائول هم سلام برسانید.

با تشکر
باقر

فردا شب در دانشگاه تورونتو ---ورود برای عموم آزاد و همگی مهمان بخش ایرانشناسی دانشگاه

TORONTO INITIATIVE FOR IRANIAN STUDIES

Fana: Sufi Spiritual Poetry and Music

a lecture and performance by

Haale

7:30 p.m., Thursday, 26 April 2007

Room # 205, Claude T. Bissell Building

140 St. George Street, Toronto, Ontario

University of Toronto

You are cordially invited to a lecture/performance by Haale, a talented American-Iranian musician. Haale’s performance will be held on Thursday, April 26, at 7:30 p.m. in Room 205 of Claude T. Bissell Building (tower north of Robarts Library, 140 St. George Street) at the University of Toronto. I am sending the flyer and the map as attachments. Please disseminate the flyer as widely as possible.

Haale, the acclaimed singer, songwriter and musician, presents a lecture to accompany her live performance. In her presentation, Haale delves into the work of several iconic Iranian poets, exploring the theme of mysticism as it echoes across a millennium’s worth of their verse. Centered around Rumi (whose 800th birthday is celebrated in 2007), Haale visits the many paths to the goal of unity described in Sufi poetic verse and devotional music. Reciting lyrical spoken word adaptations in the original Persian as well as translations in song form, this lecture presentation provides a window into the centrality of art and words in the Sufi spiritual tradition. As Haale develops her own theatrical/multimedia work Fana, this lecture gives insight into her background as an artist and the development of a major new performance piece. For more information on Haale please visit her website
haale.com/

عکس را از فليکر بی بی سی برداشتم...
عالی است عکسش ...کی ما از شر انواع اقسام ناسيوناليسم خلاص شويدم خدا می داند.


من هنوز مانده ام که آگاهی دادن به خلق الّله در مورد بدبختی های جهان کار خوبی است يا کار بدی است. خدا الهی بهزاد بلور را سايه اش را از سر همه ما کم نکناد. من وقتی افسرده ام...صد تا دکتر و مدد کار به کارم نمی آيند که بهزاد می آيد.
بهزاد با عده ای از بروکس بی بی سی رفته اند اسراييل گفتگوی تمدن ها کنند. خاطرات شان را در وبلاگ بی بی سی از دست مدهيد. عکس های فليکرشان را هم از دست مدهيد و خوب اگر خوشی خيلی زد زير دلتان و تمام سواحل آبی و دختران خوشگل و مقبره باب و هفت طبقه باغ و هفت شهر عشق و امثالهم حسابی شما را به هوس انداخت که بلند شويد و به افتخار "اولين دمکراسی" و البته تنها دمکراسی خاورميانه کفی محکم بزنيد يک نگاهی هم به عکس های بتسيلم (مرکز اطلاع رسانی حقوق بشر در سرزمين های اشغالی) بياندازيد. اگر خيلی احساس مسئوليت کرديد، پول هم به ایشان اهدا کنيد. بتسيلم يکی از مهمترين و بهترين گروه های ناظر بر مسائل حقوق بشر در اسراييل هست و من برايشان خيلی احترام قائل ام.
يادتان باشد که توضيح زير عکس ها را حتماً بخوانيد. باز خدا مهدی پرپنچی و اميد فراستی از بی بی سی را بيامرزد. خاطرتان هست که همين حسين درخشان عزيز مان که رفته بود اسراييل يک عدد عرب يا فلسطينی هم در خيابان ها نديده بود!! خدا را شکر حالا گويا ادوارد سعيد را (حتی اگر چپکی) خوانده است و "پست کلنيال" شده است وگرنه در سفر اسراييل اش که بنده بويی از پست کلنيال تئوری نديدم. لابد صرف نداشته است.
راستی حسين نظرت در مورد کلنايز شدن فلسطينی ها چيست؟؟ آيا هنوز هم معتقدی که فلسطين به ما ایرانی ها ربطی ندارد و منافع ملی ما با آنها يکی نيست و گور پدر انترنشناليسم!!
----------------
من اینو نديده بودم تا حالا
وب سايت رسمی خود بهزاد از همه اینها باحال تره بابا...این هم لينک



عيالم ام می گويد "شازده ای ديگر...زيادی درونگری می کنی.."

افتاده اند در خيابان ها زن ها را می برند به جرم بد حجابی. تحقيقات علمی می کنند و انواع بد حجابی را تقسيم بندی روانی می کنند. حتی ديگر زمان خواهران زينب، که استون به دست لاک های مردم را پاک می کردند هم نيست. اینها امروز خواهرانمان را فرستاده اند دانشگاه علم روانشناسی-اسلامی بياموزند که روان بد حجابان را تاديب کنند. بر جد آبادتان لعنت!! بر جد و آباد تمام کسانی که این اسلام مدرن شده تان را تئورايز کرده اند لعنت!

حالا این وسط بنده بايد در مورد عقايد و نظرات علامه نائينی و محمد عبده بنويسم و کلی به به و چه چه کنم که چه آخوند های روشنفکری بودند که هيچ، چقدر نقد هوشمندانه به افکار روشنگری اروپايی مخصوصاً مساله مشروطيت قانونی و دمکراسی ليبرال داشته اند.

عيال می گويد بايد خودت را از موضع مورد بحث جدا کنی. عملاً هم موضع مورد بحث ام هيچ ربطی به این رفتار های اخير جمهوری اسلامی ندارد( یا که دارد؟). اما مگر می شود ربط اش را نديد....!

من آمده ام از نقد مدرنيته بنی بشرانی تعريف و تمجيد می کنم که عمرشان اگر قد می داد، از همين رفتار آقايانِ پاسدار امنیت اخلاقی جامعه حمايت می کردند. کجايند پس این منتقدين؟کدام مرجع تقليد است که فردا بر عليه این رفتار های آقايان فتوی دهد؟ این خواهران زينب استون بدست سابق و روانکاو های مدرن شده امروزی کجای تئوری های آنها که در کار "قبض و بسط" اند قرار می گيرند؟ منِ زن تا کی بايد آخوند شناسی کنم که دوذاری ام بيافتد که بابا اینها به تخم شان هم نبوده و نیست...حالا هی از ديد جنسی به تاريخ نگاه کن!!

تمام این مزخرفات را می خوانم و تحقيق می کنم و می نويسم که يک مشت زاخارِ اسلامیست جدی ام بگيرند...فکر می کنم راه ام به ترکستان است. کاش ایران هم مورد استعمار قديم و جديد قرار می گرفت.


در دوران اصلاحات بنده به عنوان يک دانشجو مافنگی آنچنان طرفداری از جمهوری اسلامی ایران می کردم که در دانشگاه شايعه شده بود پول می گيريم (همچنان هم این شايعه ادامه دارد و من هی بايد به خدمت استادان صهيونيست ام خايه مالی عرض کنم که به خدا دروغ است).
الان چند وقت هست که دارم به خودم شک می کنم...در لحاظاتی که نشسته ام و بدون هيچ تحليلی فکر می کنم مدام این مساله به ذهن ام خطور می کند که چه طور می شود از شر "اینها" خلاص شد که نه سيخ بسوزد نه کباب.
می ترسم کم کم بر انداز هم بشوم...
از ترس های توکا بخوانيد:


بچه كه بودم از بوقلمون مي ترسيدم! بزرگتر كه شدم فهميدم "بوقلمون كه ترس نداره"، ..... انقلاب پيروز شد و دانشگاه ها تعطيل شدند و من که هيچ کاره بودم در تمام مدت تعطیلات از اخراج شدن مي ترسيدم. ازدواج کردم – عجیب بود که از این یک کار نترسیدم- همان شب ازدواجم تهران بمباران شد و من شب ها از خوابیدن می ترسیدم. درسم تمام شده بود اما جنگ تمام نمي شد، با اينكه از كشته شدن مي ترسيدم اما فكر كردم كه نمي توانم تمام عمرم از راه رفتن در خيابان و ديدن دژبان بترسم پس خودم را به اداره ی نظام وظیفه معرفي كردم؛ در پادگان از گروهبان سوم وظیفه ای که کاره ای هم نبود مي ترسيدم. معلوم شد که به هیچ دردی جز رفتن به منطقه جنگی – قطعنامه امضاء شده بود و از جنگ خبری نبود- نمی خورم، به منطقه رفتم و تا آخر آنجا بودم اما تمام دو سال را از مار و عقرب و رطیل می ترسیدم. بعد از تمام شدن خدمت کارمند یک دفتر معماری شدم و دو سالی آنجا بودم، دوستانم نصیحتم می کردند که مستقل کار کنم اما از ریسک کردن می ترسیدم. شب ها دیگر از بمب و موشک خبری نبود اما شایع شد که یک کشیش مسیحی خواب دیده است تهران به زودی با یک زلزله ی مهیب با خاک یکسان خواهد شد، حالا از زلزله می ترسیدم...

دیشب تولد یکی از همکاران دفتر بود، به اتفاق چند نفر به کافه ای در یکی از پاساژهای جردن رفتیم، مشغول خوردن کیک و نوشیدن قهوه بودیم که خبر رسید ماموران برای کنترل پاساژ آمده اند، خییییییییییییییییلی ترسیدم.

و این داستان کماکان ادامه دارد...
------
این ياداشت از روی ياس نوشته شده است...من همچنان معتقدم که نائينی متفکری بزرگ بود اما شديداً این روز ها از لحاظ روحی گوز پيچم...خواهش می کنم این ياداشت را به عليه ام استفاده نکنيد.
------
در همين رابطه
دوباره مبارزه با بد حجابی…
"ای کاش پسر بودم" از دکتر شيرين احمد نيا.
حجاب اجباری غيرمشروع است از آق مهدی سیبستان
از الپر
بازهم يا روسري يا توسري
حماقت تا کجا؟ این یکمی حالش خوش نیست...می گوید جنده شوید!

عبدی هم این وسط به مريم جميله اشاره می کند:
بومي گرايیِ ضداستعماریِ مريم جميله

---------
خدا الهی این شاهرودی را عمر دهد.رييس قوه قضاييه: برخوردهاي شديد جواب عكس مي‌‏دهد. كشاندن پاي زنان و جوانان به كلانتري غير از ضرر اجتماعي منفعتي ندارد

وبلاگ چيست جز وسيله شوهر يابی!!

صادق هدايت اگر وبلاگ داشت خودش را نمی کشت.
می خواهم بروم پاکستان زندگی کنم. بنا به ميزان مردانی که من را به عنوان دوست در اورکات اضافه می کنند بنده می توانم آنجا ملکه زيبايی باشم. تا به امروز هيچکدام از عشاق پاکستانی ام را به عنوان دوست قبول نکرده ام. نخير مثل شما نژاد پرست نيستم (اوکی شايد يکمی باشم). با هر دگمه ريجکتی که فشار می دهم احساس می کنم که يک خواستگار را رد کرده ام و شديداً احساس خوشگلی که نه اما با نمکی می کنم. بنده به عمرم يک خواستگار هم نداشتم. يک بار مادر بزرگ ام گفت که آقای توتونی از او پرسيده سن قناری دخترِ دختر خاله مادرم چقدر است. مادر بزرگ ام معتقد بود که آقای توتونی می خواهد قناری را برای پسر بزرگ اش فريد بگيرد...از آن روز من مدام از مادر بزرگ ام پرسيدم کسی تا به حال سن من را نپرسيده و او هميشه يک خنده مهربانی زد که يعنی خيلی هم اميدوار نباش!!!
--------------
از خواستگاری شما در کامنت دونی شديداً استقبال می شود.
-------

نمی دانم این قضيه چقدر برای بقيه زن های وبلاگ نويس هم پيش می آيد اما من يک سری مشتری عجيب و غريب دارم که غير از دوستان پاکستانی ام شديداً خاطر من را می خواهند.

مثلاً يک سری آدم هستند که هرزگاهی ناگهان روی گوگل تالک من سبز می شوند. بعد اولش خيلی مودب هستند و مثلاً همه چيز را جمع می بندند و انسان را "شما" خطاب می کنند و می پرسند "خوبيد شما؟"

بعد سئوال بعدی شان معمولاً يک چيزی در این مايه هاست که "شما سيبيل طلاييد؟"

بعد من می گم شما کی هستيد؟

بعد طرف می گويد من همان کوروش ام و خلاصه این داستان يک دو سه دقيقه ای ادامه دارد که طرف می گويد:

"khanoom jan shoma inghadr too weblagetoon minvisin KIR o KOS o KOON khanevadatoon narahat nemishan?"

و البته من این را دقيقاً از يک چت واقعی کپی کردم.

ko: iranam ke boodin haminjoory harf mizadin?

oon moghe nemigoftin KIR? ;)

me: man osoolan bad dahan boodam hamisheh

chera migoftam. haalaa daghighan manzooretoon chiyeh

yani chi ro mikhahid bedoonid?

ko: manzooram ine ke manzoore shoma chiye az injoor harf zadan?

me: aha....khob manzooreh man ma`loom nist chiyeh? akheh in kheyli toolani yeh

va man khob kollan omid daaram keh mellat manzooram ro befahmand

bezaar barat yek post befrestam

keh toosh yek meghdar tozeeh daadam

بعد خوب سه ساعت با طرف بحث فلسفی می کنم هی خودم را توجيه می کنم تا اینکه طرف می گويد:

ko:man fekr kardam shayad vaghean meyle jensitoon ziyade...yany kasy ke havase kir mikone momkene bege kir

و خوب حالا بيا و درستش کن طرف مثلاً پسره تازه بالغ شده است و می خواهد سکس چتی کرده باشد و دربِ دکان مارا زده است...

از این اتفاقات برای من زياد پيش می آيد.

چند وقت پيش يک بنی بشری که اتفاقاً آدم با مزه ای هم هست و در ایران خبرنگار هست آمد با من به گفتگو و بعد شروع کرد برای من توضيح دادن که: "بين من از تو خيلی خوشم می آد چون با خودت رو راستی و با افتخار به خود می گی جنده!" بعد هم يک ماجرای طولانی از "جنده بازی" خودش و برادرش را برای من تعريف کرد که يک بار اینها به شوخی به خانمی که با هردويشان برای دريافت مبلغی گاييدن می نموده می گويند "جنده" و این خانم هم خيلی عصبانی می شوند. خلاصه الان ساليان سال است که ایشان و برادرشان مانده اند که خوب "اگر طرف جنده است چرا از شنيدن واژه جنده ناراحت می شود!" حماقت این دوست ما در نفهميدن تفاوت آنتلوژيک آن جنده ای که از دهن ایشان در آمده بود و آن جنده ای که از دهن ما در می آيد بماند (به هر حال هر جنی که جنده نيست). آنچه که برای من بسيار جالب بود نحوه برخورد این دوستمان با عضو شريفشان بود. در تمام مدت این بحث بدون دليل خاصی این خبرنگار محترم به من متذکر می شدند که عضو شريف شان بيست و يک سانت طول دارد. در نهايت هم وقتی من معترض شدم که گويا کل این بحث جريان اش این هست که من را (درست مثل همه طنز هاشان) به يک شئی فتيشايز شده جنسی تبديل کنند و هرزگاهی با من در مورد سه کاف مورد علاقه شان گفتگو های بی ربط و بی خود انجام دهند، آقا معترضانه گفتند: "ببين من اگر می خواستم با تو حال کنم بهت می گفتم که فلان جام بيست و يک سانته و بزن بريم!!"

همچنان که مشغول سر و کله زدن با این آقا بودم داشتم برای دوستی ديگر ماجرا را تعريف می کردم. آن رفيق مان من را ياد جوکی قديمی انداخت که طرف همشهری ما رفت تهران دکتر و عضو شريف اش را در آورد و گذاشت روی ميز.

دکتر پرسيد: "چيه جانم بيماری مقاربتی داری؟"

طرف گفت: "نخير آقای دکتر مراقبتی-متی ندارم.!"

دکتر گفت: "موقع ادرار می سوزه؟"

گفت:"نخير سوز-موز ام ندارم."

دکتر گفت: "پس چرا اینو گذاشتی رو ميز من؟"

گفت: "هيچی بابا نگاه کن بگو جمالشو عشقه!"

حالا این هست حکايت ما با این دوستان مان...هرزگاهی (قطعاً به خاطر رفتار ناشايست خود من!) ملت تصميم می گيرند بيايند عضو شريف شان را در خانه بنده با اعتماد به نفس کامل نشان دهند که ما مثلاً بگوييم "جمالش را عشقه!"

بابا جان همين جا بلند می گويم...جمال همه تان را عشقه!!

-----

همچنان از خواستگاران مهربان و متين و سنگين و رنگين استقبال می شود.