مبارک است. مغزتان است که ايراد دارد و اين مساله به قدری مهم است که بی بی سی فارسی هم خبرش را کار کرده است. از اين به بعد برای ثابت شدن کونی گری و بارونی گری می دهيم مغزتان را آزمايش کنند و اگر اندازه و خواص اش آنچنان بود که علم تعیین کرده است، خودمان اعدامتان می کنيم که جمهوری اسلامی زحمت نکشد...
بسم الّله
گفتم حالا اگر جن نباشد و روح باشد چه؟ هرچه فکر کردم که کدام روح ممکن است اشتباه آمده باشد سراغ من به عقل ام نرسيد! مودبانه به زبان های فارسی ترکی و عربی به روح توضيح دادم که خسته ام و خونريزی ماهيانه امانم را بريده و دست از سرم بر دارد بگذارد که بخوابم. صدا قطع نشد. يادم افتاد در بالکن يک عدد هندوانه گذاشته ام که درون پلاستيکی است که يقين باد می وزد و پلاستيک تکان می خورد و صدا می دهد و من کون گشاد با اجنه و ارواح مذاکره می کنم. تنبلی کردم عينک چشمم بگذارم. کورمال کورمال رفتم تراس و هنوانه و پلاستيکش را گذاشتم در دستشونی و در را هم بستم که باد نيايد بوزد وسط پلاستيک و سر صدا کند. با افتخار از اينکه هنوز عِلم به خرافه می چربد آمدم بخوابم، که باز صدا آمد. ديگر قلب ام داشت برای خودش لزگی می رقصيد که متوجه شدم صدا از کنار گوشم و پشت پنجره ام می آيد! با ترس و لرز يکی يکی لايه های مختلف پارچه هایی را که به خاطر تنفرم از نور ما بين خودم و پرده اصلی با سوزن و تف و چسب و ميخ و سيخ چسبانده ام، باز کردم تا که ناگهان متوجه شدم يک چيزی بين پرده اصلی، کرکره و پنجره در حال حرکت است.
من نمی دانم اين شاعران کهن ديوانه بودند، کور بودند، کمبود جک و جانور داشته اند، چه مرگ شان بوده که اين پروانه و شاپرک و امثالهم به نظرشان زيبا می آمده اند و اين قضيه شمع و پروانه و عاشق و معشوقشان را به ما قرن ها خورانده اند. من از پروانه و شاپرک و امثالهم مثل سگ می ترسم! بابا جان ترسناک اند خوب! نيستند؟ هر سال هم يک شاپرک مخوف اندازه يک گنجشک می خورد به تور ما!
باور بفرماييد من از هيچ چيز حتی جمهوری اسلامی هم نمی ترسم اما اين شاپرک جاکش داشت مرا سکته می داد. با هزار بامبول جارو به دست کرکره را باز کردم اين جانور مخوف به سمت من و من جيغ بنفش زنان در اتاق خواب بسته به سالن پناه بردم. خاطرم بود از دوران سوسک کشی ام که جانوران را می شود با اسپری الکل کمی مست کرد و بلکه هم نفله کرد. مايع شيشه پاک کن را خالی کردم در پارچ آب، الکل را ريختم جايش و حمله شيميايی کردم. از ما اسپری کردن و از شاپرک نمردن. يک بطر الکل ريختم کله اش که فکر کنم آخر افتاد زمين. حالا من مانده ام و اين جنازه که مطمئن هم نيستم مرده است يا که فقط مست است! نگاه اش می کنم با اين هيکل پر از پشم اش، شاخک های وحشتناک اش، آرواره های تيز اش و تفت و لعنت می فرستم به قبر حافظ و سعدی و باقی شاعر های مهم که نمی شناسمشان که آخر اين کثافت اين موجود مخوف از لحاظ زيبايی شناسی چرا...چطور...برای چه؟
جنازه مست را انداخته ام بيرون خانه، اما مطمئن ام يک مشت شاپرک همين دور و بر نشسته اند که از من انتقام خون قوم و خويششان را بگيرند.
حقوق کون دادن، حقوق بشر است
دیوان عالی ایالات متحده روز پنجشنبه (12 ژوئن)، دستور داد که مظنونانی که در بازداشتگاه گوانتانامو در حبس هستند طبق قانون اساسی این کشور حق دارند از خود در دادگاهی غیرنظامی دفاع کنند.
اميد است اين ديوان عالی يک فکری هم برای اين مساله کون دادن بکند. چون تا همين امروز که کون دادن در ايالات های آلاباما، فلوريدا، آيداهو، کانزاس، لويزيانا، ميسيسيپی، ميزوری، کلوراينای شمالی، کلوراينای جنوبی، اوکلاهوما، تکزاس، يونا، ويرجينيا و کمی تا قسمتی ميشيگان غير قانونی است و بين يک تا ده سال زندان و مقاديری قابل توجهی جريمه دارد!
در همين رابطه بنده می خواستم به ديوان عالی کشور ايالات متحده آمريکا بگويم: "حقوق کون دادن، حقوق بشر است!"
قابل توجه دوستان نزديک بنده در ویرجینیا، فلوريدا و تکزاس، قضيه زن و مرد نداردها، پليس بفهمد، بايد دستگيرتان کند!
پست پايينی بهتر است...برويد آن را بخوانيد!
رسالت ماسک سفيد

من معمولاً حوصله نمی کنم در مورد اخبار روز بنويسم اما خدا اجداد محمود دست نوشته ها را بيامرزد که در مورد اين جنايت تاريخی "مردان سفيد پوست" برای جداسازی کوکان بومی کانادا از پدر و مادرانشان نوشته است.
اين قضيه اين روز ها بعد از يک قرن شده است بحث روز در روزنامه های کانادايی. و بالاخره نخست وزير الدنگ دست راستی کانادا استيفن هارپر هم از آن استفاده سياسی لازم را کرد و يک معذرت خواهی دوزاری کرد و نان اش را هم تا هست خواهد خورد.
اما چيزی که برای من جالب است اين فراموشکاری تاريخی بسيار سياسی است که در کشور کانادا بيداد می کند. اين روز ها که کانادا و شهر های مختلف اش مدام جايزه بهترين مکان برای زندگی، انسانی ترين کشور، صلح دوست ترين مردم، کشوری چند مليتی، دمکراتيک ترين، و ... می گیرند، کمتر کسی به مساله جنايت های تاريخی "مردان سفيد پوست" کاناديی فکر می کند. البته خودمانيم با اين دست و پايی که کشور های جهان سومی بدبخت، بلا نسبت ايران خودمان، و مردمان بدبختشان می زنند که هرچه سريع تر به قلب "تمدن" بپيوندند تا به عنوان برده های "مدرن" در اين اقتصاد جهانی شده مشغول شوند که خودشان آخر هفته اگر وقتی باقی بود بروند يک فيلم "بزن بزن" تماشا کنند و زنان و دخترانشان هم فمنيست شوند و "سکس اند د سيتی" تماشا کنند، که تمام پس اندازشان را خرج کيف دستی "لوئی ويتان" کنند، چه کسی ، آه، چه کسی به تخم اش است که کانادا اين کشور عزيز و صلح دوست صد سال پيش چه جنايت ها که نکرده است.
مخصوصاً وقتی اين جنايت ها مستقيم به مساله استعمار مربوط است و نصف اين مهاجران بسيار خوشبخت و يا که "بردهای مدرن" نگون بخت، دقيقاً به خاطر استعمار سرزمين هاشان است که "کون" مبارک خود را پاره کرده اند که به "تمدن" برسند! حالا البته استعمار يک مشت بومی "وحشی عرق خور" چه ربطی به يک مشت مهندس کامپوتر متشخص از ايران و هند و پاکستان و سومالی و چين و کره و...دارد؟
همين فراموشکاری تاريخی عمدی و زير سيبيلی رد کردن مسائل است که کانادایی های مفتخر به این کشور بسيار زياد چند مليتی شان، کلاً بی خيال مساله استعمار شده اند و مردان سفيد پوست و برده های مدرن تحصيل کرده شان (همان مهاجران) تصميم گرفته اند که گذشته را فراموش کنند و باهم دور هم خوش باشند!
به خاطر همين است که پاراديم خبررسانی در رسانه های جریان اصلی در پخش خبر اين مساله دزديدن بچه های بومی های کانادا معذرت خواهی صد سال بعد آقای نخست وزیر، تنها "فاکت" ها را بچسبند و به هيچ وجه اين قضيه دزدیدن کودکان سرخپوست را به فلسفه "اصلاح نژادی" يا همان "يوجنيکس" اواخر قرن نوزده-اوايل قرن بيستم ربط نمی دهد؛ چون همه می دانند که "اصلاح نژادی" را فقط هيتلر در آلمان نازی می کرد و متفقين که "فاشيست" نبودند. بلکه متفقين "خوب" بودند. و الان هم اينهمه تمدن و پيشرفت حق تاريخی "خوب" بودن شان است!
در نتيجه اين تاريخ دروغگو هرچه کار فاشيستی بود را انداختند گردن هيتلر و خودشان يک عمر استعمارشان را در حالی که سوت می زندند و به آسمان نگاه می کردند از کل بشريت پنهان کردند. در زمان اش هم فاشيت بودنشان را با هزار دليل علمی و انسانی توجيه کردند. یعنی "مردان سفيد پوست" در همه قاره ها تصميم گرفتند که اين رسالت انسانی خود را در برابر بشريت با نابود کردن هرچه که "سفيد" نيست به ثمر برسانند. پس از مردم تست آی کيو گرفتند و تخم مردان خنگ را بريدند و رحم زنان خنگ را به دور ريختند، کونی ها را زندانی کردند و برای اينکه يک وقت اشتباهی سراغ زن همسايه نروند تخم های آنها را هم کشيدند، يهودی ها را سوزاندند، سياه پوست هايی را که با زنان سفيد پوست رابطه داشتند را دار زدند، بومی های قاره های تازه کشف شده را قتل عام کردند و کودکانشان را هم دزديدند که در يک آزمايش "علمی" آنها را "سفيد" کنند.
و البته مدرنيته چه بوده جز يک پروسه تاريخی که به آنها که قدرت داشته اند "حق" اين را بدهند که تئوری هاشان را روی آنها که "قدرت ندارند" آزمايش کنند.
امروز ما "نسل مهاجران" که پوستمان رنگ های اين کشور چند مليتی عزيز را رنگين تر می کند مانده ايم و "ماسک سفيدی" که به صورت زده ايم. به قلب تمدن پيوسته ايم و از "مدرن" بودنمان شديد خشنوديم و ماسک های سفيد به ما اجازه می دهد که در اين برزخ بالا و پايين برويم. "ماسک سفيدی" که به صورت من است و صورت محمود دست نوشته ها و به صورت عبد الخالق سوماليایی، حسابدار، به صورت ريتا خان مهندس کامپیوتر، به صورت لينگ يونگ معلم رياضی، به صورت احمد عمرانی آناليست تجاری، و هزار صورت ديگر که با هزار اميد و آرزو به تمدن مهاجرت کرده اند که از تصميم نخست وزير الدنگ سفيدپوستشان برای معذرت خواهی از کودکان بومی دزديده شده احساس افتخار کنند.
و به همين سادگی رسالت مرد سفيد پوست تبديل شده است به رسالت "ماسک سفيد!"
---------------------
اين قضيه "رسالت مرد سفيد پوست" بر می گردد به شعر معروف کيپلينگ "The White Man's Burden" و در حين بحث در مورد اين شعر و نظريه های فرانس فنان در مورد استعمار بود که اين نوشته شکل گرفت.
مخصوصاً اين مساله اينکه ما مغز های استعمار زده خودمان ماسک های سفيد را زده ايم و رسالت مرد سفيد پوست حالا به گردن ماست، در يک پولميک لذت بخش با کلنگ در مورد کتاب فرانس فنان و کتاب "پوست سياه، ماسک سفيد" (Black Skin White Mask: شکل گرفت و کلنگ بود که گفت ( It's white mask's burden). اين البته به انگليسی محشر است و کلنگ کور خوانده اگر فکر کرده است که من اين را استفاده نخواهم کرد و البته کرديت اش را هم خواهد گرفت!
يکی از بدبختی آدم هايی که باهم به نوعی همکار اند و نزديک اين دعوا های کی اول چی را گفت است. کلی من از اين پروفوسور ها را می شناسم که باهم معشوق و مشغول بودند در گذشته و حالا دعوا دارند که چه کسی افکار آن يکی را دزديده است.
آی جوووون
دکترم گذاشته ام روی يک مشت قرص که بتونم زندگی کنم، حالا ديگه نمی تونم بنوسيم! الدنگ عوضی، من ديگه نمی تونم بنويسم! تونستنشو فک کنم می تونم، حوصله شو ندارم اما. تا دلتون بخواد اين روز ها تلوزيون تماشا می کنم! از نشانه های بهبود روانی بنده اين است که من تلوزيون تماشا می کنم و حرص نمی خورم، عصبانی نمی شوم و افسرده هم نمی شوم! من بدون هيچ احساسی تلوزيون تماشا می کنم! تلوزيون تماشا می کنم و با قوه آنالتيکال بسيار بالا مطالعات فرهنگی می کنم اما بعد حالش رو ندارم که بنويسم چونکه خوب چه کاريه!
همین الان هيجان بسيار زیادی دارم که باقی نئشگی امشب رو با برنامه ماهيگری صبح يکشنبه افطار کنم. ماهيگيری مردا سفيد پوست مضحک ترين و احمقانه ترين شوی تلوزيونی است که من ديده ام. بنده البته خودم ماهيگيرم. اما اين بساط بسيار زياد تجاری ماهيگيری شاهکاره. مخصوصاً وقتی با يک نمه اسانس شوونيزم هم قاطی می شه:
جوووون
چه جيگری! چه بدنی! چه رقصی می کنه! نگاه ام کرد! نمی دونه که سرنوشتش تو دست منه! مال منه! مال خودمه!
جوووووون
بيا پيش بابا، بابا باهات مهربونه!
تصور کنيد اونوقت ماهی فلک زده بدبخت که با توجه به نداشتن دول، جنسيت اش عموماً به شرط چاقو است که مشخص می شود، چه احساسی می تواند نسبت به اين دو کير کلفت شکم گنده سفيد پوست گردن قرمز داشته باشد؟ لابد در دلش می گويد:
خوارت سرويس! اين تيغ قلابو انداختی گودِ گلوی من و شق می کنی؟ خاک بر سر منحرف کير کلفتِ کليسا رونده ِزننده ت کنند! من ماهی به چه کار کير تو می آم که آب از لب و لوچه ات راه افتاده!بساط است بابا اين شو های ماهيگيری! بنده ماهيگيری رو از سر مل در انزلی با يک نی سبز، يک قلاب، يک سرب و يک شناور شروع کردم. دختر و پسر هم نداشت. يک مشت بچه سر مُوج-شکن ماهی می گرفتند! اگه سبله می گرفتند می انداختند توی آب چون خوش مزه نبود و امام هم حرام اش کرده بود. بعضی ها که وارد تر بودند، اگه سبله بزرگ هيکل می گرفتند، نگه می داشتند.، حرام بود که حرام بود! يکمی خون می ماليدند روی گوشت اش به جای ازون برون می فروختند به تهرانی ها. ازون برون هم که حلال بود. امام حلال کرده بود. داستان اش جوک ملی بود. زير باله چپ اش صلاح بود که فلس پيدا شود که بازاری ها، شکمو ها، و آخوند ها باهم تبانی کردند و سر امام راحل مان کلاه گذاشتند که بعله فلس دارد.
ماهی گيری اونجايی که من يادش گرفتم، به قصد کشتن و خوردن بود! می ايستادی سر مّل يا که بر رودخانه، ده تا کولی ات را که می گرفتی می رفتی خانه که بخوری شان، يا که بازار که بفروشی شان! اين بساط عشق بازی با ماهی و شق کردن و جق زدن و اينها نبود که نبود! من هرچقدر فکر می کنم خاطرم نمی آيد که با همان گيلکی شکسته بسته اي که می فهمم (باز ترکی رو خوب می فهمم و نصف انزليچی ها ترک اند) کسی بيايد و بگويد:
آی جوووووون ماهی جان، تی جانو قربان!
والّله ما که نديدم. اين بلايی که اين ماهيگير های سفيد پوست گردن قرمز موفق در تلوزيون سر اين ماهی های بدبخت می آوردن يک جور های به سان آن بلای معروفی است که يک دلبرکی بر سر اين آقای نوری زاده فلک زده آورد. آن هم اتفاقاً جوک ملی است. خود نوری زاده خبر ندارد، اما جوک ملی است! بلای معروف را که همه ديده ام، اين بار اما ماهی هم شوونيست از آب در آمد، هم دُم به تله داد:
آخ جون خوشگل ام اومد، خوشگل من اومد، نازتو برم، صورتتو برگردون، قربون لبات برم، يه بوس به علی ت بده، حالا چی بهم نشون می دی من که اومدم، چی بهم نشون می دی، خوشگلم، نانازم، نازگل من، تا اينا نيومدن يه حالی بهم بده، يه حالی بهم بده، من از اون بيشتر می خوام، بيشتر می خوام....
راديو زمانه و مساله سرقت ادبی
بحث من البته بر سر مساله سرقت ادبی اين است که تنها دليلی که اين سيستم سرقت ادبی کم و بيش در دنيای فرنگی اي که من در آن زندگی می کنم کار می کند، سخت گيری اخلاقی بسيار زيادی است که خود نويسنده ها و محقق ها را وادار می کند که حواسشان باشد و البته اين سخت گيری اخلاقی هم از طريق سيستم های آموزشی انتقال پيدا می کند. در صحبت هايم با معصومه متوجه شدم که راديو زمانه صادقانه می خواهد به نوعی با مساله سرقت ادبی مبارزه کند اما برای اين کار روش خيلی کمتر خشونت آميز تاديب و تعليم را به عهده گرفته است. مثلاً چون فلان نويسنده خيلی مهم را نمی شود کلاً از کار بيرون کرد به اون توضيح می دهند که فلانی اين کار بدی بود، دوباره نکن! خوب راستش من اصلاً نمی دانم راه درست برخورد با اين مساله سرقت ادبی چيست. شايد راديو زمانه حق داشته باشد و تنها با تاديب و تعليم مستمر است که می شود به نويسنده ها نشان داد که از ارزش نوشته هاشان کم نمی شود (بلکه بيشتر می شود) اگر از شکم مادرشان مطلع به امور عالمين به دنيا نيامده باشند!
به هر حال اما اگر راديو زمانه و معصومه خيال دارند به نوعی "فرهنگ سازی" کنند بايد بشينند فلسفه اين مساله سرقت ادبی را مطالعه کنند . چرا که مثلاً يک بحثی که صورت گرفته بود اين بود که ما کار اشتباهی نکرديم چرا که کتابچه اي که از آن استفاده شده است، کسی که ناشر کتابچه است خودش اجازه داد بوده که از آن استفاده شود و منبع ذکر نشود و چون شاکی خصوصی اي در کار نيست ما کار بدی نکرده ايم. خوب من اين قضييه شاکی خصوصی تا به حال به گوش ام نخورده بود. چون مثلاً بنده اينجا لبو هستم يا هويج؟ شاکی خصوصی ديگر چه صيغه اي است! به متنی که چاپ شده است و از آن استفاده شده بايد حتماً اعتبار داد، حتی اگر ناشر متن بگويد اشکالی ندارد، شما استفاده کنيد و ذکر منبع هم نکنيد! اين ديگر از اساس ماست مالی و کلک رشتی است!
به هر حال آن مقاله خوب احمد صدری هم پيدا شد و محمود دست نوشته ها لطف کردند و لينک اش را فرستادند و خود دکتر صدری هم لطف کردند و ايميل اش کردند.
مقاله را اينجا کپی می کنم اما فکر می کنم اول از همه در سايت نيلگون چاپ شده است.
همه کیشیم ( احمد صدری)
یک عمه ای داشتیم، خدا بیامرزدش، بنام جمیله خانم. فقط ترکی حرف میزد و مثلهای خوبی داشت. میگفت هر از چند وقتی که مرغهای حیاط حمله میکنند به اتاق، کدبانو چوب را برمیدارد بدنبالشان و داد میزند: "کیش، کیش." این مرغها هم هی دور اتاق میدوند و از هم میپرسند: "کیش توئی؟" و میگویند: "من که نیستم اما هر که هست ببینی چه کار کرده که خانم اینقدر از دستش عصبانی است!" و همگی دور میدوند و میدوند تا کدبانوی محترمه با چوب میزند پای یکی از آنها را میشکند. مرغها هم همانطور در حال دویدن میگویند: "آها! پس کیش این بود!" این مثل بدان آوردم که هر وقت با دانشگاهیان هموطن مینشینم همه از تقلب و دزدی علمی شکایت دارند. اساتید از دانشجویان گله میکنند و میگویند شنیده اند تقلب در غرب بسیار نادر است -- که هست. پای درددل دانشجویان هم که مینشینی میگویند استادی تحقیقشان را بنام خود بچاپ رسانده و البته برای خالی نبودن عریضه در مقدمه از آنها برای زحماتشان تقدیر کرده است. میگویند شنیده اند در هیچ جای دنیا وضع به این بلبشوئی نیست -- که نیست. خلاصه همه ماتِ مات بدنبال کیش میگردند.
عدم رعایت امانت علمی در همه نظامهای ارزشی جهان مذموم است ولی زشتی و هزینه آن همه جا یک اندازه نیست. در آموزش عالی جدید ما که اقتباسی از نظام اروپائی است ارزش امانت علمی هرگز بطور مطلوب منتقل نشده است. یادم هست که در زمان دانشجوئی ما استادی با دکتری آموزش و پرورش یکباره کتابی نوشت در انسانشناسی فیزیکی. بعد معلوم شد که ترجمه را تز دانشجوئی قرار داده و بدون معطلی آنرا بنام خودش جا زده است. دیگر نه از مولف فلکزده اسمی مانده بود نه از مترجم بیچاره. منظور اینکه همیشه مشکل بی امانتی علمی را داشته ایم ولی ظاهراً در دهه های اخیر (بعلت بی هنجاریهای ناشی از شوک تغییر نظام و گردش نخبگان و رشد انفجاری دانشگاه ها) بنظر میرسد که تقلب و دزدی علمی همان ته مانده قبحش را هم از دست داده باشد. متقلب دیگر نه ترسی از خدا دارد و نه از بنده خدا، نه از آبرویش میترسد و نه از شغلش. هزینه چندان گزاف رسمی (مثل اخراج از دانشگاه) یا غیر رسمی (مثل بی آبرو شدنی که منجر به منزوی شدن در دنیای آکادمیک شود) هم در کار نیست. شاید هم حساب میکنند کی به کی است؟ تا بیایند دزدی ما را کشف کنند ارتقایمان را گرفته ایم و سکه های طلایمان را هم به جیب زده ایم.
حالا میگوِِیید هزار تا اشکال اخلاقی داریم، اینهم رویش. اما اشکال تقلب و دزدی علمی فقط در جنبه اخلاقی آن نیست زیراچنین رفتاری مانع جدی رشد علمی در مملکت است. کسی که مثلاَ کتابی تخصصی را در یکی از رشته های علوم اجتماعی میخواند قطعاً میخواهد محتوی آنرا در چارچوب پیشفرضهای نحله فکری نویسند ه آن ارزیابی کند. ولی وقتی کتابی در اثر سرقت از نظر علمی یتیم شد دیگر نمیتوان آن را ارزیابی کرد. تداوم اینگونه ترجمه های ضعیف و بی شجره النسب موجب وضعی میشود که مرحوم فردید به آن "امتلاء یا امتناع فکری" میگفت -- حال بگذریم که همین اصطلاح را هم حریفان بنام خودشان به ثبت داده اند. خلاصه آثار علمی مسروقه هم مثل آثار عتیقه قاچاقی اند که وقتی از زمینه حفاری و کشف خود جدا شدند سه چهارم ارزش علمی خود را از دست میدهند.
در مقام علت یابی باید با جامعه شناسان همآواز باشیم که وقتی کژروی همه گیر شد دیگر نباید علت آنرا در امیال منحرف فردی جستچو کرد بلکه باید بدنبال شرایط اجتماعی گشت که کژروی را تولید انبوه میکنند. حدسهائی میشود زد ولی خوب میشد اگر دانشجویان جامعه شناسی میتوانستند با استفاده از تحقیق میدانی و مطالعات تطبیقی علل این عارضه همه گیر را جستجو کنند. متاسفانه مطالعه این پدیده در فضای فعلی حاکم بر تحقیق مشکل است زیرا فرهنگ عدم صداقت علمی به زحمت میتواند شفاف و خود نگر باشد: مستان شهر حکم مست گیری را نمی پسندند. به آیندگان هم امیدی چندانی نباید بست زیرا استادان فردای ما دانشجویان امروزند که راه و روش تحقیق واخلاق علمی خود را در این مکتب آموخته اند. اما حل این مشکل محال هم نیست. میتوانیم از چند قدم ساده شروع کنیم.
نخست تاسیس زیر نهادهای غیر دولتی برای نظارت بر امانت علمی در جامعه پژوهشگران است. انجمن های علمی (مثلاً انجمن زیست شناسان یا جامعه شناسان ایران) میتوانند با تاسیس دفتری به پاسبانی از امانت علمی در حریم خود بپردازند. این دفتر ها میتوانند از طریق ایجاد پایگاههای اینترنتی بیلان کار خود را به عموم اعلام نمایند. مثلاً اگر متقاضی ارتقائی مدارک قلابی یا مقاله مسروقه ای را به دانشگاه خود ارائه داد میبایست علاوه بر رد تقاضا مراتب برای رسیدگی و مجازات به کمیته امانت علمی انجمن علمی مزبور نیز ارجاع گردد. اگر این نهاد ها جا بیافتند طبعاً کشف و افشای دزدی علمی تسریع شده و هزینه آن بالا خواهد رفت. نتیجه هم این خواهد بود که احتمال زدن به میانبر های نادرست برای تشنگان شهرت و پیشرفت کمتر خواهد گردید.
در سطح تقلبهای دانشجوتئ خوبست کمیته هائی مرکب از دانشجویان و اساتید برای نظارت بر امانت علمی در دانشگاه ها تشکیل شود. ریاست و اکثریت در کمیته های مزبور البته باید با دانشجویانی باشد که با رای عام دانشجویان انتخاب شده اند. از جمله وظایف این مراکز رسیدگی بیطرفانه به اتهامات مربوط به تقلب و تشکیل پرونده برای متخلفین خواهد بود تا در صورت تکرار جرم مجازاتهای سنگین تری (از نمره صفر در پروژه یا درس تا محرومیت موقت و تعلیق) در مورد آنها اعمال شود. باید تقلب را بعنوان جرمی عمومی علیه جامعه دانشجوئی تلقی کرد و نه یک "زرنگی" یا "بزهی بی قربانی" که تنها استاد در آن ذینفع و صاحب اختیار است. باید این کم کم جا بیافتد که دانشجوی متقلب علاوه بر پایمال کردن شرف دانشجوئی خود (قبل از اینکه کلاهی سر استاد بگذارد) حق دانشجویان درستکار را پایمال کرده است.
و بلاخره روشنفکران، روشنگران و دلسوزان پیشرفت علمی میتوانند از طریق اطلاع رسانی و استفاده از وسائل ارتباط جمعی قبح خیانت در امانت علمی را آشکار کنند. هدف هو کردن متقلب نگونبختی که از بد حادثه گیر افتاده نباید باشد. بلکه مشکل را در سطح کلان فرهنگی باید شناخت و راه حل مناست برای آن باید یافت. و باید دانست که تا برای محو خرده فرهنگ تقلب از پائین و دزدی علمی از بالا اقدام جدی نکنیم همه کیشیم.
احمد صدری
_____________________________________
حالا برای اينکه اين پست خيلی خيلی طولانی شود. اين هم نامه معصومه و پاسخ من به ايشان:
ناگفته نماند که بعد از اين ايميل چندين ايميل هم رد و بدل شد و مقاديری هم پای تلفن باهم چانه زديم.پاسخ من:نازلی عزیز
در مورد این نوشته سرکار که در آن رادیو زمانه به سرقت ادبی متهم شده است لازم است توضیح بدهمبه گمان من نوشته مورد اشاره شما این مطلب زمانه است در مورد رقصاگر به توضیح پایین مطلب دقت بفرمائید نوشته شده استنوشتار فوق بر اساس مصاحبهی تلفنی نویسنده با خانم آناهید جانبازیانو همچنین کتابچهی اطلاعات منتشر شده و نوار ویدئویی مراسمی به مناسبت شصتمین سالگرد آکادمی رقص جانبازیانتهیه و تنظیم شده است.اطلاعات ارائه شده توسط خانم جانبازیان برای انتشار در زمانه نیز تأیید شدهاند.خود خانم جانبازیان هم که محق هستند برای هر گونه اعتراض و ادعا در مورد سرقت ادبیپای این مطلب کامنتی گذاشته اند که حکایت از اعتراض نداردبنابراین روشن است که این مطلب بر مبنای منابع مورد اشاره شما فقط تهیه نشدهو ذکر آن منابع هم به خاطر رفع این نوع سوءتفاهمات بوده استاشارات مبهم دیگری هم در این نوشته سرکار درباره زمانه هست و کسی که سابقه سرقت ادبی دارد و اکنون در رادیو زمانه مطلب منتشر می کندکه من قاعدتا نفهمیدم منظورتان کیست ولی همین اطلاعات مبهم برای کمک به فربه شدن ادعای سرکار مفید واقع شده است.خوشبختانه رادیو زمانه رسانه جوانی است که پای اشتباهات احتمالی اش هم می ایستدولی قطعا در این مورد اشتباه و قصوری از جانب زمانه سر نزده است.لهذا با احترام تمام خدمت شما که برای دفاع از حقوق همه جهانیان محکم و استوار ایستاده ایدعلاقه مندم یا به نحو مقتضی در وبلاگ تان این اشتباه را تصحیح کنیدیا این یادداشت را به قول مطبوعاتی ها با همان فونت و در همان صفحه منتشر کنید.باشد که در کنار جسارت، دقت و انصاف را هم به کارتان بیفزائیدبا مهرمعصومه ناصری
معصومه عزيز،
همانطور که حتماً می دانی اين کاتالوگ قبلاً به چاپ رسيده است و من کپی اش را دارم بنابراين حتی اگر دختر آقای جانبازيان تصميم گرفته باشد که از حق و حقوق روزنامه اي که مصاحبه شهردار قزوين را (که يک سند تاريخی است و منبع است بايد به آن اعتبار داد) بگذرد، اين نه در محدوده حقوق ايشان است و نه در محدوده حقوق شما به عنوان يک رسانه. اين منبع قبلاً به چاپ رسيده و اين مطلب که شما چاپ کرده ايد عين همان مصاحبه را لغت به لغت ترجمه کرده است بدون اينکه به آن منبع اعتبار دهد. کار شما به عنوان يک رسانه بسيار اشتباه بود که بعد اين اينکه من به شما اطلاع دادم که اين مطلب سرقت ادبی کرده است دوباره آن را چاپ و اين بار با منبعی که من در اختيارتان قرار گذاشتم چاپ کرديد. اين يعنی به دزدی بها دادن.
اگر مايل باشی من اين ايميل و ايميل هايی را که با *&^% رد و بدل کرده ام به عنوان اديتور زمانه چاپ می کنم تا مشخص شود که شما اشتباه کرده ايد يا نه. مشخصاً من می توانم با وکيل دانشگاه هم روز سه شنبه تماس بگيرم و از او بخواهم تا نظر دقيق اش را بدهد.
شما همين منبع را هم که در آخر مطلب آورده ايد با تذکر من آورده ايد و مطلب وقتی اول چاپ شد هيچکدام از اين منابع را نداشت! پس من کجای اين ماجرا را بايد تصحيح کنم؟
با احترام
بزرگتر که شدم، اما قضیه ابعادی پیچیده تر به خود گرفت. تقریباً به زودی متوجه شدم که باید میان روسری و چادر فرق بزرگی قائل شوم. اگر روسری برای کنترل جنسی من بود؛ البته به شیوه ای بس ناموفق، یا برای آن بود که کم کم مرا از عالم بچگی بِکنند و به زور زنم کنند و زن بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چیز دیگری بود. می دیدم که مادرم و بسیاری دیگر از زنان دور و برم از چادر به شیوه های مختلف استفاده می کنند. هرجایی هر چادری را نمی پوشند و تازه هر جایی هم خیلی تنگ رو نمی گیرند. به ویژه وقتی قرار بود روحانی معظمی قدم به خانۀ ما بگذارد یا آنکه ما قرار بود نزد روحانی معظمی برویم، می دیدم که خانم ها از همیشه تنگ تر روی می گیرند و طبیعتاً در این میان دائماً با این خطاب روبرو می شدم که : «مواظب حجابت باش!»، یعنی آنکه تنگ رو بگیر. آیا این آقایان نامحرم تر از بقیۀ مردها بودند؟ به نظرم آری. هرچه درجه و مقام بالاتر می رفت، صورت باید بیشتر پوشیده تر می ماند. حجاب با قدرت همواره پیوندی ناگسستنی داشته است.
ادامه
