اگر جريان را دنبال نمی کنيد، اين پست مرتبط به پست فعلی است.

اين حسين پدر من را در آورده اينقدر فحش و بد و بيراه ايميلی فرستاده که من متوجه نمی شوم بد و بيراه اش برای چيست. به هر حال از من خواسته که اين متن را اينجا چاپ کنم چون که ياداشت کامل کلنگ را چاپ کرده ام. متن پاسخی است به کلنگ که قبل از اينکه آن را چاپ کنم به چند نکته که حسين به آنها اشاره کرده است جواب می دهم:

در مورد ادعای حسين که نامه خانم آتوسا ه. را که در کتاب جانت آفاری چاپ شده است را از منبع اصلی استفاده کرده است پس نبايد به آفاری اعتبار می داده بايد بگويم زرشک!

هيچکس در عالم از اين نامه آتوسا ه. خبر نداشت تا موقعی که آفاری و اندرسون برای اولين بار در کتاب فوکو و انقلاب ايران، اين نامه آتوسا ه. را در ميان ساير تحقيقات آرشيوی شان رو کردند. حتی اگر حسين از لحظه ورود به اين دنيای خاکی از نامه آتوسا ه. خبر داشته و آن را قبل از کتاب خانم آفاری خوانده بوده، چون آفاری و اندرسون اولين کسانی هستند که نامه را در رابطه با انقلاب ايران و فوکو چاپ کرده اند و تحليل هايی مشابه اما برعکس حسين داده اند، حسين بايد که به کار آرشيوی آفاری و آندرسون اعتبار دهد.

مساله البته قوانين کاپيتاليستی قانون کپی رايت نيست که حسين اينچنين شجاعانه به جنگ شان می رود. ناشر های دنيای کاپيتاليسم تا آنجا که بتوانند از وکيل های کله گنده استفاده می کنند که قانون کپی رايت را دور بزنند چرا که ناشر های کله گنده مثل ساير کاپيتاليست ها مالکیت نيروی کار کارگر ها را تا جايی که بتوانند از آنها جدا می کنند، مخصوصاً وقتی که این نيروی کار، کار فکری و انتلکچوال باشد که ديگردزديدنش خيلی هم آسان است. کاپيتاليسم را که حسين وسط می کشد پنداری جوک می گويد، اتفاقاً حسين جان اين کار شما يعنی جدا کردن آفاری و آندرسون از مالکیت کار آرشيوی شان که برای آن وقت گذاشته اند. شما حسین جان اعتبار معنوی این مالکیت را درست مثل کاپيتاليست هايی که مالکیت نيروی کار کارگران را آنها می دزدند، دزديده ايد.

در ضمن حسين جان، يادمان نرود که همين منابعی که از کتاب آندرسون و آفاری بعداً اضافه کرده اي را بعد از اينکه کلنگ به تو اعتراض کرد بود که اضافه کردی!

اين هم متن اصلی که حسين فرستاده است:

آقای محترم،

مطلب شما اتهامی دروغ و ناجوانمردانه به من است. من با ذکر منبع، نامه‌ی آتوسا هـ. را که هیچ ربطی به آفاری و اندرسون (که شما ظاهرا از شراکت او در کتاب بی‌اطلاعید) ندارد و اولین بار در یک مجله فرانسوی منتشر شده و بعد در کتاب «فوکو و انقلاب ایران»‌ آمده است، ترجمه و نقل کرده‌ام. همینطور سه پاراگراف از یکی از نوشته‌های خود میشل فوکو را که باز هم در اصل در یک مجله‌ی اروپایی منتشر شده و در این کتاب نقل شده است. اتهام شما درباره‌ی دزدی به من بر این اساس کاملا بی‌مورد است.

بقیه‌ی مطلب من هم هیچ ارتباطی به کتاب آفاری و اندرسون ندارد، چرا که من اصلا کل کتاب را بخاطر نوشته‌های فوکو خریده‌ام، نه مزخرفات صدمن یک غاز دیگری که آفاری و اندرسون برای خراب کردن موضع ستایش‌آمیز میشل فوکو از انقلاب ایران داشته‌اند. من اصلا آن مقاله‌ها را نخوانده‌ام و استدلالم بر اساس بیوگرافی‌ها و مطالب دیگری است که در جاهای مختلف درباره‌ی فوکو خوانده‌ام یا شنیده‌ام. ولی ظاهرا شما حتی مقدمه کتاب را هم نخوانده‌اید که نشان می‌دهد موضع آفاری و اندرسون در برابر نوشته‌های فوکو از ایران کاملا با موضع من تفاوت دارد. کل کتاب برای کوبیدن فوکو نوشته شده است، در حالی که من فقط از فوکو دفاع کرده‌ام.

جالب است شما با آن همه مخالفت ظاهری که بر ضد قواعد سرمایه‌داری می‌کنید، بخاطر تنفر خصی‌تان از من مجبور می‌شوید با چنگ و دندان به یکی از کاپیتالیستی‌ترین قواعد دنیا که مورد انتقاد شدید تمام گروه‌ها و افراد پیشرو و ضدسرمایه‌داری این روزهاست، یعنی حق مالکیت معنوی یا Inteleccetual Property Rights، آویزان شوید، آن هم با چنین برداشت بچگانه و سطحی‌ای.

جالب‌تر هم آن است که خود شما با تمام این ادعاها وبلاگتان پر است از عکس‌ها و متن‌هایی که معلوم نیست از کجا آورده‌اید و آیا اصلا اجازه‌ی استفاده از آنها را مولف گرفته‌اید یا نه. از جمله عکسی که از خود من بدون موافقتم گذاشته‌اید و پایینش هم عمق کینه‌های شخصی خودتان را از من آشکار کرده‌اید.

برای شما حقوق مولف هیچ اهمیتی ندارد و تنها بهانه‌ای کودکانه است برای اینکه به شخصیت من لطمه بزنید و در این راه حاضرید اصول ضدسرمایه‌داری خودتان را هم زیر پا بگذارید. همان‌طور که قبلا هم برخلاف ادعاهایتان درباره‌ی احترام آزادی بیان، از شکایت دو میلیون دلاری مهدی خلجی، محقق مهمان موسسه‌ی تحقیقی لابی اسراییل، از من بخاطر یک نوشته‌ام در وبلاگم حمایت کردید.

متشکرم،
حسین درخشان

از من بپرسيد بهترين کاری که می شد در يوم النکبه کرد همين بود که من کردم. به کنسرت گروه رپ فلسطينی معروف DAM رفتم و تا همين الان به قدری آواز خواندم و رقصيدم که الان گوش هايم گز گز می کنند و بدنم می لرزد و سرم در هوا چرخ می زند. اينجا قبلاً بارها به اين گروه لينک داده ام. خودتان برويد در يوتيوب ويديو هاشان را نگاه کنيد اما اين وديو ها کجا و اجرای زنده کجا......... عشق کردم!
قبل از DAM اما يک گروه رپ ديترويتی برنامه اجرا کردند که spoken artist اصلی اش يک خانم بسيار زيبا و وحشتناک با استعداد فراهنجار بود که اشک بنده را در لحظاتی در آورد. Invincible که اسم رپ اين زن محشر بود يک مستند هم در مورد استعمار فقرای شهر ريترويت ساخته بود که چطور دولت و شهرداری فقرا را از داخل شهر بيرون می کنند، خانه هايشان را با بولدوزر خراب می کنند و آنها را به زور به خارج شهر می فرستند که مرکز شهر ديترويت (که پر از جمعيت سياه پوست است) را سفيد و تميز و پاک و پاکيزه کنند. Invincible اين استعمار قانونی جديد که بر سر مردمان فقير آمريکا می آيد را ربط می دهد به استعمار شصت ساله مردمان فلسطين و آنها را از يک جنس می داند. به قول رفيق عزيزم سفره ماهی (که احتمالاً الان از حسادت مرده است که من به اين کنسرت رفته ام):

استعمار بايد برود. به هر قيمتی و هر وسيله‌ای.

ادامه ياداشت سفره ماهی را از دست ندهيد که يکی از بهترين ياداشت های وبلاگی در باب مساله فلسطين است.

در نهايت فاک صهيونيسم و فاک هر صهيونيست مادر فاکر بی همه چيز! اين شما و اين Invincible

سرقت ادبی

فارسی زبانان پنداری مساله سرقت ادبی اصلاً حالی شان نيست که چيست. بابا جان يک بابايی کار فکری اش را که ارزش مالی و معنوی دارد را جايی چاپ کرده، شما خيلی شيک در روز روشن می آيد کار فکری او را می دزديد به اسم خودتان چاپ می کنيد؟ چند سال پيش خانه يک دوستی مهمان بودم که دوستی ديگر به خ حسابی سرقت ادبی کرده است و خيلی شيک لغت به لغت مقدمه کتابی را ترجمه کرده و به جای نقد کتاب فرستاده است به يکی از همين رسانه های فارسی زبان که چاپ کنند. اخلاق اش به کنار، آخر کدام احمقی ممکن است فکر کند که کسی خبردار نخواهد شد آن هم کتابی که بالاخره دست کسانی که اهل مطالعات خاورميانه اند خواهد افتاد و همه به آن نيم نگاهی خواهند انداخت. آن دوست نمی دانم چه بلايی سرش آمد اما در آن رسانه ديگر از او چيزی نخواندم و الان بيشتر مقالات اش را در راديوزمانه چاپ می کند.
وقتی کسی سرقت ادبی می کند، اينجا پدر صاحب بچه اش را در می آورند. عملاً از همه کار هايی که داشته اخراج می شود و بايد برود خانه کشک اش را بسابد. اما انگاری رسانه های ايرانی (دانشگاه ها را نمی دانم) اين مساله سرقت ادبی را مساله اي عادی می دانند. فلان فعال سياسی خيلی مهم چند وقت پيش مقاله اي چاپ کرده بود و عين تحليل های آجودانی از انقلاب مشروطه را آورده بود انگار نه انگار که قبل از اين نوشته آجودانی هم بوده و اخلاق و قانون حکم می کند که به او اعتبار داده شود. فلان خانم دکتر باز در راديو زمانه مصاحبه کرده است با ليلا موری خودمان خيلی شيک تمام تئوری های تاريخی افسانه نجم آبادی و محمد توکلی را در باب مساله ملی گرايی و ربط اش به مام وطن استفاده کرده، پنداری که اولين بار اين تئوری ها به عقل خودش رسيده و يک اسم نآقابل هم از کسانی که در اين باره قبلاً نوشته اند نياورده. ليلا موری خودمان هم لابد تعارف کرده و هيچ نگفته، چرا که خوب با تاريخ نگاری های نجم آبادی و توکلی آشنايی دارد و من اين را می دانم.
از آن طرف راديو زمانه مثل اينکه شده است خانه همه آنها که می خواهند يک کمکی سرقت ادبی کنند و نسبت به معلوماتی که از شکم مادرشان ياد گرفته اند احساس خوشبختی کنند. چند وقت پيش يک مقاله در باب رقص در راديو زمانه چاپ شد که بنده و دوستان با دوشاخ بلند مانديم که ما عين اين مقاله را جای ديگر خوانده ايم. به اديتور ايميل زديم و عين صفحات کپی شده را فرستاديم. چه اتفاقی افتاد؟ هيچ! راديو زمانه لطف کرد و مقاله را اين بار با همان منابعی که ما لطف کرده بوديم برايشان فرستاده بوديم، چاپ کرد. يعنی اگر من خواننده متوجه اين سرقت ادبی نمی شدم، تاريخ صد سال ديگر از الان اين مقاله را می خواند و آن را به نام نويسنده فعلی اش و نه آن بدبختی که قبلاً مطلب را نوشته بود می شناخت. شرم آور است واقعاً!
حسين درخشان خودمان هم که در اين بازی های وبلاگی کل مساله لينک دادن، لينک ندادنش شده است سياست داخل و خارج وبلاگستانی. برداشته اش از کتاب جانت آفاری استفاده کرده است که خود جانت آفاری را نقد کند و آن وقت يک کلام اسم کتاب آفاری و صفحاتی که استفاده کرده است را هم نياورده. انگار در يک خلأ نشسته است و دارد با خودش برای اولين بار به يک مسائل خيلی مهمی در مورد فوکو و انقلاب اسلامی فکر می کند و يک تحليل هايی هم می دهد. اين آخر شارلاتانيسم است. غير از آدم هايی که علاقه مند به تاريخ اند، کسی آفاری را در ميآن فارسی زبانان نمی شناسد، اما حسين با دزديدن تحليل های او و اعتبار ندادن به آفاری خيلی شيک می شود اولين کسی که به فکر مساله فوکو و انقلاب اسلامی ايران افتاد. شرم آور است واقعاً! از کلنگ هم بخوانيد

اخیرا آقای حسین درخشان در وبلاگ خود تحت عنوان " فوکو هرگز از نوشته هایش راجع به ایران اظهار پشیمانی نکرد" دست به ترجمه بدون ذکر ماخذ قسمت هایی از کتاب "فوکو و انقلاب ایران" (مشخصا صفحات 91 تا 94 و 209 تا 210) اثر پروفسور ژانت آفاری متفکر مارکسیست ایرانی-آمریکایی و خالق آثار بی نهایت ارزشمندی از جمله "انقلاب مشروطه ایران" زده است. ترجمه به زبان فارسی و منتشر کردن نتیجه تحقیق و کار آرشیوی و تالیفی و ترجمه ای پروفسور آفاری بدون ذکر ماخذ مصداق بی چون و چرای سرقت حقوق معنوی(Plagiarism) است. آثار پروفسور آفاری را خوشبختانه نمی توان جزو بیت المال مسلمین و حلال برای کلیه بومیان به حساب آورد.

از حسین درخشان دعوت می کنیم به جای نظریه پردازی از جیب دیگران، و اظهارنظر درباره چیزهایی که از آن ها سردرنمی آورد، یک کپی کتاب خودآموز نوشتن مقاله را تهیه و مطالعه کند تا با الفبای نوشتن آشنا شده و بعد ازین از دزدی در روز روشن خودداری کنند. زیرا دزدی، آن هم از کتابی که می توان اطمینان داشت تقریبا همه روشنفکران جدی ایرانی خوانده اند، اصلا کار صحیحی نیست. هرچند چه انتظاری می شود از یک دیپلمه تازه به دانشگاه رسیده داشت؟

پی نوشت: خوشبختانه حسین درخشان بعد از انتشار این یادداشت رفرنس ها را به صورت نصفه نیمه به ترجمه خود از صفحاتی از کتاب ژانت آفاری اضافه کرد (فقط به نقل قول های مستقیم. و نه به طور صحیح و اصولی جوری که واضح باشد کل داستانی که سعی می کند تعریف کند، یعنی داستان رویارویی آتوسا و میشل فوکو، اساسا از تحقیق خانم آفاری اخذ شده است.) متخصصین لابراتوار کلنگ، ضمن استقبال ازین حرکت، امیدوارند دیگر شاهد چنین اعمال زشتی از سوی حسین های درخشان نباشند و بعد ازین پیچاندن گوش این قبیل سارقین کوچک لازم نشود.

پی نوشت 2: در پاسخ به کامنت حسین درخشان (یا یکی از حسین های درخشان):
حسین جان، "قصد" شما، و این که شما قبلا درباره کتاب حرف زده اید هیچ ربطی به موضوع حاضر ندارد. شما بخشی از اثر تحقیقی خانم ژانت آفاری را، که خانم آفاری برای خلق آن کار تحقیقی، آرشیوی، تالیفی و ترجمه ای کرده اند به زبان فارسی برگردانده اید و بدون ذکر منبع و ماخذ در تیراژ وسیع منتشر کرده اید-- تیراژی که بعید می دانم خود خانم آفاری بتوانند به این راحتی ها به آن دسترسی داشته باشند. اسم این کار در عرف کار روشنفکری (و آکادمیک) دزدی (Plagiarism) است. شما به جای متهم کردن من به این که "نمی خواهم بحث کنم" (چه بحثی؟) یا به این که می خواهم "خراب" ات کنم باید بعد ازین کارهای زیر را انجام دهید:

1- ذکر دقیق و روشن منبع نقل قول هایی که ترجمه می کنید، با شماره صفحه.
2- ذکر دقیق و روشن این که استدلال، یا گزارش تاریخی که ترجمه می کنید از اثر چه کسی اخذ شده است، با شماره صفحه.
3- روشن کردن این که کجای نوشته اظهارنظر خودتان است و کجای آن از اثر کس دیگری اخذ شده است.

با انجام دادن این کارها بعد ازین مرتکب سرقت ادبی-فکری نخواهید شد و تازه می توانید اسم خودتان را از سارق به مترجم تغییر بدهید. یادآوری می کنیم این ها الفبای کار روشنفکری ست. نقطه نظر و موضع شما نسبت به الفبای کار هیچ اصالتی ندارد. به عبارت دیگر موضع سیاسی، شخصیت، و اخلاقیات شما از نظر ما هیچ اهمیتی ندارد؛ آن چه اهمیت دارد توان و شایستگی ِ (merit) متن شماست.
با آرزوی موفقیت برای تو!

احمد صدری هم چند وقت پيش يک مقاله کوتاه با نمک در مورد سرقت ادبی نوشته بود که فکر می کنم عنوان اش بود "همه کيشيم" حالا هرچی می گردم پيدا نمی کنم اما اگر کسی می داند کجاست بگويد لطفاً که لينک بدهيم. مقاله خيلی با نمکی بود در مورد يکی از قوم و خويش های دکتر صدری که چوب را که بر می داشت همه مرغ و خروس ها الفرار...دکتر صدری گفته بود اين حکايت همه ما فارسی زبانان است وقتی که بحث سرقت ادبی پيش می آيد و چوب را بر می دارند همه الفرار و همه کيشيم (چون می دونی ديگه مرغ و خروس ها رو کيش کيش می کنند).

مدانا در پنجاه سالگی(عبدی کلانتری برای صدای آلمان)


کارهای مدانا البته در ابتدا عادی نبود بلکه سنت شکن، یاغی و طغیانگر، و به قول بعضی ها مظهر استقلال زنانه، بیرون ریختن نقش های قراردادی برای دخترها، و به تعبیری فمینیستی بود. مستقل باش، از جوانی و سکس لذت ببر، زود شوهر نکن، زیر بار دستورات بابا و مامان نرو، در قید امر و نهی کشیش ها نباش، اگر لازم شد، همه چیز را ول کن و برو جایی که بتوانی خودت را از صفر اختراع کنی! خیلی ساده س، فقط یک ژست بگیر جلوی دوربین، کاری نداره! قوی باش و شکوه نکن! بابا واسم موعظه نکن، من می خوام بچهء حرامی ام را پیش خودم نگه دارم. بذار بدن هامون حرکت بکنه با موسیقی! بدن من مال منه، نه مال پدر من، شوهر من، کلیسا، دولت، بوروکراتها، روشنفکرها، آخوندها و شیوخ. رهایی زن با آزاد کردن بدن او از کنترل پدرسالارانه شروع می شود.

اما مگر در فرهنگ توده گیر و تجاری آمریکا چیزی می تواند یاغی باقی بماند؟ مگر طغیان فردی می تواند تبدیل به سیل انقلابی شود؟

ادامه

قر واسه دلت بده

سالگرد سوسن بود و من اينقدر درس داشتم نتونستم چيزی بنويسم. هرکس اينجا را از اول خونده باشه می دونه که من چقدر عاشق سوسن ام. به هر حال يک اسمِ سوسن رو جستجو کنيد به اندازه کافی مطلب وجود دارد که کلاً بدانيد که چقدر آدم بود، چقدرلوتی بود، چقدر با مرام بود، چقدر تمام اين دوگانه های زنانگی-مردانگی رو در اجراگری اش به چالش می کشيد، و مهمتر از همه چقدر خوش صدا بود و خدا را شکر که هنوز صداش را می تونيم گوش کنيم. به ياد سوسن همگی بلند شويد باهم يکمی کمر ها رو تکووووون بديم!



ويديو مصاحبه فرخزاد با سوسن را هم که قبل ها به اون لينک داده بودم را هم از دست ندهيد (آهای بروبکس دگرباش شهر کی می خواين برای فرخزاد بزرگداشت بگيريد؟)

http://www.goftaniha.org/2008/05/blog-post_8406.html

بامداد چهارشنبه بهنود شجاعی به دلیل جرمی که در 16 سالگی مرتکب شده است اعدام خواهد شد


برای اقدام فوری ضمن اتشار این ایمیل با شماره های زیر تماس بگیرید و خواستار توقف حکم گردید

زندان رجایی شهر کرج : 4411050_0261 و 4411051_0261

‬ ‫ایران، تهران، میدان پانزده خرداد، قوه قضائیه کشور. تلفن: ۱۱۰۹-۳۳۹۱ (۲۱) ۰۰۹۸ فکس: ۴۹۸۶-۳۳۹۰ (۲۱) ۰۰۹۸ info@dadgostary-tehran.ir



عشق

عشق: اين نوستالژی آخر من را خواهد کشت. تمام شب خواب می ديدم که با ملاحت و امير قرار دارم بروم نوشهر خانه روستايی مانندی که عمو بيژن طراحی کرده بود (که بهترين طراحی اش بود به نظر من و آخر هم بازاری اش کرد و فروخت اش). تمام طول خواب روی شيار های تير آهن هايی که از چهار ستونی که خانه روی آنها از زمين فاصله می گرفت بيرون زده بودند، دنبال حلزون می گشتم، از باغچه فلفل می کندم و روی نخل ها دنبال کرم های خوشرنگ بودم.

يک چيز که شايد خوانندگان منحرف اينجا ندانند، اين است که بنده عاشق طبيعت ام و از وقتی که خيلی چاق شده ام و راه رفتن سخت شده بزرگترين بدبختی ام اين است که نمی توانم خيلی در طبيعت ول بگردم. البته من دار و درخت و جک و جانور و آدم ها را دوست دارم تنها تماشا کنم. به محض اينکه کسی کنار دستم باشد، تجربه می شود تجربه نگرانی اينکه آدم کنار دستم حال اش چطور است و به او هم خوش می گذرد يا نه. هر بار هم سعی می کنم که به تُخم ام بگيرم و اهميت ندهم نمی شود که نمی شود. اين خواب هم خيلی سمبليک بود. چرا که تمام طول خواب که در حال بازی با کرم ها بودم، نگران بودم که ملاحت و امير کليد دارند يا نه!

عشق: فرح خانم آمده اينجا. بابام هم اينجاست. بابام دارد با آب و تاب تعريف می کند که فلان کسی که قرار بوده فلان کار را بکند، مخنث است و مدام کار شکنی می کند. بعد خودش اضافه می کند که مخنث يعنی کسی که نه خاصیت مردانه دارد و نه زنانه و خيلی بی خاصيت است. فرح خانم شاکی شده با صدای نازک اش (يعنی صدای شاکی اش) می گويد: " اين اصلاً يعنی چه؟ مرد و زن يعنی چه؟ اين چه ربطی به مرد و زن بودن طرف دارد؟" با خنده به بابام می گويم که "بيا ديگه اين زَنَت آن زَنَت نيست، الان يک پا پروفوسُر مطالعات جنسيت و جنسگونگی شده است. حريف اش نخواهی شد!"

فرح خانم شديد طرفدار حسين آقا اوباما شده بکوب دم اينترنيت يا دارد قربان صدقه مردم می رود برای حمايت از اوباما، يا که دارد فحش می دهد که اين فلانی خيلی دارد به اوباما ضرر می زند. از آن ور من هم جام زهر را نوشيدم و با زور بهمن آقا کلباسی که عملاً يک تفنگ گذاشت سر من که بايد به اوباما رای دهی، رفتم در حزب دمکرات عضو شدم و به حسين آقا رای دادم! اين فرح خانم و بهمن عين هم اند. دو تا "اِلکشن هور" به تمام معنی. هر روز دارند مخ من را می خورند و آمار و ارقام به خورد ام می دهند. فرح خانم خيلی وقت است ممنوع کرده درباره او بنويسم. اما اين يکی را ديگر می ارزيد، فوق اش کمی فحش ام خواهد داد، چه باک!

عشق: آقای سعيد حنايی کاشانی به دلايل دهاتی بازی* که بعد از ابراز عشق بنده به ايشان درآورد، از چشم من از لحاظ رومانتيک افتاد. حالا اما زده است به سيم آخر و قلب مُرده بنده هم ديگر دوام نياورده و بارقه هایی از عشق دارند دوباره به آن جان می دهند. اين نوشته اخير اش در مورد کراوات و اينها ديگر آخر ترانسگرشن است. يعنی مثل اين می ماند که اين عشق سابق ما، آرام آرام برای همه ما در وبلاگستان استريپتيز می کند. من عاشق اين قسمت حضور يک خانم عشوه گر (احتمالاً يک رقيب عشقی خيلی جدی برای بنده) در ميان گفتگوی آقای فيلسوف و شخصی سپيدموی ام:

یکی از مترجمان سپیدموی به جمع‌مان نزدیک شد و هنوز خوش و بشی تمام نکرده بودیم که رو به من کرد و با خنده گفت: «کراوات خیلی به شما می‌آید، چرا همیشه کراوات نمی‌زنید، همیشه کراوات بزنید، مخصوصاً وقتی که می‌آیید پشت تلویزیون!». لبخندی زدم و چیزی نگفتم. خانمی که در کنارمان ایستاده بود گفت: «کراوات به همه‌ی مردها می‌آید، چه خوب می‌شد اگر مردها همیشه کراوات می‌زدند».

ديگر راستش نمی توانم تحمل کنم، باز بايد اعتراف کنم که بنده عاشق سينه چاک جناب دکتر سعيد حنايی کاشانی ام "نه به خاطر آفتاب،" نه به خاطر حلزون ها، نه به خاطر کرم ها، به خاطر اين لبخند (پراگماتيک) اش:

در این گونه مواقع آدم حاضرجوابی نیستم و معمولاً لبخندی می‌زنم و می‌گذرم.

حالا اميد وارم اين مطلب شوخی و جدی بنده هم از اين لبخند های پراگماتيک روی لبان اين فيلسوف بياورد. ناگفته نماند البته که همه عشق های سابق بنده می دانند که من از کراوات متنفر ام مگر اينکه -به صورت گل و گشاد- گردن زن باشد که البته زن و مرد ندارد.
------------------
* اين صفت خيلی صفت بی خودی است اما اين تنها چيزی بود که به ذهن ام رسيد. همه اش گردن دوستی است که کلاً به برو بکس مشهدی وبلاگستان (ملکوت و آق مهدی و فلسفه، ...) "مشهدی ويلج بويز" می گويد که بعد از مرگ اش فاش می شود کيست! اما اين صفت بر می گردد به اين ماجرا که در فلُسفه سعيد حنايی کاشانی يک جوابکی به "شيطنت های" من داده بود که کلاً ماهيت آن شيطنت ها به نظر من اشتباه تلقی شده بود. الان هرچی می گرم آن پست را پيدا نمی کنم ولی يک چيزی در مايه های آی وروجک ورپريده بود، که جان شما اصلاً نچسپيد!

خواهش می کنم امضا کنيد

به به به دفتر جناب نايب رئيس دانشگاه يک توضيح داده بيرون که معترضين امنيت کارکنان را با جلوی درب ورودی نشستن ر صعب العبور کردن ورودی به خطر انداخته بودند و برای همين با به مدعی العموم قضايی خبر داديم و جرم دانشجو ها هم الان جرم عمومی است و از دست دانشگاه ديگر خارج است. يعنی از اين مزخرف تر نمی توانستند جواب دهند. من واقعاً دلم می خواهد بروم در دفتر اين رئيس دانشگاه جديد شيرين فحش اش بدهم و بيايم بيرون. خيلی پدر سگ اند واقعاً. بهانه اي که آورده اند شاهکار است. عين ايميلی که به من زده اند را برايتان اينجا پست می کنم. با اين وضع اين دانشجو ها نه تنها از دانشگاه اخراج شده اند و بلکه جرم عمومی هم در پرونده های قضايی شان ثبت می شود و تا آخر عمر مجرم عمومی اند. کثافت ها. گل بگيرند در دکان آزادی اينها را!

خواهش می کنم اگر شما هم از اين موضوع عصبانی هستيد و هر کجای دنيا که هستيد اين پتيشن رو امضا کنيد:

Statement Regarding Protestors Charged By Police

Vice-President and Provost provides update on recent incident

Thursday, May 1, 2008

On March 24, 2008 President Naylor issued a statement to the University community regarding an incident at Simcoe Hall on March 20, 2008. I am writing to provide an update on developments since that incident.

First, I wish to restate the points made at the start of the President's statement: the University holds as its central tenets freedom of expression, freedom of speech and the right to assemble freely. In protecting these rights, the University has also consistently taken the position that such freedoms must necessarily be exercised within constraints defined by law. Furthermore, the rights of one group to express a view cannot and should not infringe on the rights of another group.

As was noted in the President's statement the protestors of March 20 seriously infringed the rights of workers in Simcoe Hall, to the point of holding some individuals against their will. When the protestors refused to allow safe passage by obstructing a door, campus police, after repeatedly and politely asking them to clear the passage, then moved to lift the protesters away from the door they were obstructing. It was reported that some protesters engaged in various forms of misconduct including verbal abuse, pushing and shoving of other members of the University community and in the case of one protestor, the uttering of death threats. At no time were the protestors forced to leave the site - they left on their own volition some time later.

The Governing Council's Code of Student Conduct states: "The University takes the position that students have an obligation to make legal and responsible decisions concerning their conduct as, or as if they were, adults... University members are not, as such, immune from the criminal and civil laws of the wider political units to which they belong... Conduct that constitutes a breach of the Criminal Code or other statute, or that would give rise to a civil claim or action, should ordinarily be dealt with by the appropriate criminal or civil court...". The University thus submitted evidence from the incident to Toronto Police Services in order for them to assess whether charges might be warranted.

Following their own investigations Toronto Police Services have laid charges, proceeded to arrest certain protestors, and in consultation with Crown Prosecutors have determined bail conditions. Contrary to some reports, the University has not laid charges against the protestors, and as a result does not have authority on the disposition of these charges.

Also consistent with the Code of Student Conduct, before Toronto Police Services decided to lay charges the complaints against individual protestors were referred to the Division Heads of the units where students are registered. Those Division Heads have commenced an investigation into those complaints.

The University seriously regrets that these actions have had to be taken. We will continue to defend the rights of all members of our community to assemble peacefully, and to make their views known even when they are offensive to others or the administration. While peaceful protest is protected, such protection does not allow for the disruption of the University community. We cannot, and will not, let a small minority engage in activities which threaten the safety of others and which may violate both the law and University policy.

Vivek Goel
Vice-President and Provost