· Phillip Toledano's "Phone Sex" (phonesexthebook.com)

Respect

Why, why, why the shit, piss, fuck, cunt, cocksucker, motherfucker, and tits, why did George Carlin had to die


کونی ها و بارونی های عزيز،
مبارک است. مغزتان است که ايراد دارد و اين مساله به قدری مهم است که بی بی سی فارسی هم خبرش را کار کرده است. از اين به بعد برای ثابت شدن کونی گری و بارونی گری می دهيم مغزتان را آزمايش کنند و اگر اندازه و خواص اش آنچنان بود که علم تعیین کرده است، خودمان اعدامتان می کنيم که جمهوری اسلامی زحمت نکشد...

بسم الّله

طرف های ساعت چهار صبح رفتم بميرم و بخوابم. صداهای عجيب و غريبی از جاهايی که نمی توانستم تشخيص دهم کجاست می آمد. اول از همه گفتم که خوب لابد "جن" است. شروع کردم دعا و بسم الّله خواندن که جن برود بگذارد اين شب خونریزی بنده راحت بخوابم که نرفت. گفتم شايد جن اش انگليسی است هر مزخرفی که از انجيل قديم و جديد بلد بودم بلغور کردم که جن برود که باز هم نرفت. پيش خودم گفتم زن حسابی حالا آن دوست عالِمت در عالَم هَپروت افتاده است در کار مطالعات جن شناسی، تو ديگر چرا؟ افسوس خوردم که چرا همان يک کلاس عبری را هم که می توانستم بگيرم نگرفتم که کابالا بلغور کنم ....

گفتم حالا اگر جن نباشد و روح باشد چه؟ هرچه فکر کردم که کدام روح ممکن است اشتباه آمده باشد سراغ من به عقل ام نرسيد! مودبانه به زبان های فارسی ترکی و عربی به روح توضيح دادم که خسته ام و خونريزی ماهيانه امانم را بريده و دست از سرم بر دارد بگذارد که بخوابم. صدا قطع نشد. يادم افتاد در بالکن يک عدد هندوانه گذاشته ام که درون پلاستيکی است که يقين باد می وزد و پلاستيک تکان می خورد و صدا می دهد و من کون گشاد با اجنه و ارواح مذاکره می کنم. تنبلی کردم عينک چشمم بگذارم. کورمال کورمال رفتم تراس و هنوانه و پلاستيکش را گذاشتم در دستشونی و در را هم بستم که باد نيايد بوزد وسط پلاستيک و سر صدا کند. با افتخار از اينکه هنوز عِلم به خرافه می چربد آمدم بخوابم، که باز صدا آمد. ديگر قلب ام داشت برای خودش لزگی می رقصيد که متوجه شدم صدا از کنار گوشم و پشت پنجره ام می آيد! با ترس و لرز يکی يکی لايه های مختلف پارچه هایی را که به خاطر تنفرم از نور ما بين خودم و پرده اصلی با سوزن و تف و چسب و ميخ و سيخ چسبانده ام، باز کردم تا که ناگهان متوجه شدم يک چيزی بين پرده اصلی، کرکره و پنجره در حال حرکت است.

من نمی دانم اين شاعران کهن ديوانه بودند، کور بودند، کمبود جک و جانور داشته اند، چه مرگ شان بوده که اين پروانه و شاپرک و امثالهم به نظرشان زيبا می آمده اند و اين قضيه شمع و پروانه و عاشق و معشوقشان را به ما قرن ها خورانده اند. من از پروانه و شاپرک و امثالهم مثل سگ می ترسم! بابا جان ترسناک اند خوب! نيستند؟ هر سال هم يک شاپرک مخوف اندازه يک گنجشک می خورد به تور ما!

باور بفرماييد من از هيچ چيز حتی جمهوری اسلامی هم نمی ترسم اما اين شاپرک جاکش داشت مرا سکته می داد. با هزار بامبول جارو به دست کرکره را باز کردم اين جانور مخوف به سمت من و من جيغ بنفش زنان در اتاق خواب بسته به سالن پناه بردم. خاطرم بود از دوران سوسک کشی ام که جانوران را می شود با اسپری الکل کمی مست کرد و بلکه هم نفله کرد. مايع شيشه پاک کن را خالی کردم در پارچ آب، الکل را ريختم جايش و حمله شيميايی کردم. از ما اسپری کردن و از شاپرک نمردن. يک بطر الکل ريختم کله اش که فکر کنم آخر افتاد زمين. حالا من مانده ام و اين جنازه که مطمئن هم نيستم مرده است يا که فقط مست است! نگاه اش می کنم با اين هيکل پر از پشم اش، شاخک های وحشتناک اش، آرواره های تيز اش و تفت و لعنت می فرستم به قبر حافظ و سعدی و باقی شاعر های مهم که نمی شناسمشان که آخر اين کثافت اين موجود مخوف از لحاظ زيبايی شناسی چرا...چطور...برای چه؟

جنازه مست را انداخته ام بيرون خانه، اما مطمئن ام يک مشت شاپرک همين دور و بر نشسته اند که از من انتقام خون قوم و خويششان را بگيرند.

حقوق کون دادن، حقوق بشر است

دیوان عالی ایالات متحده روز پنجشنبه (12 ژوئن)، دستور داد که مظنونانی که در بازداشتگاه گوانتانامو در حبس هستند طبق قانون اساسی این کشور حق دارند از خود در دادگاهی غیرنظامی دفاع کنند.


اميد است اين ديوان عالی يک فکری هم برای اين مساله کون دادن بکند. چون تا همين امروز که کون دادن در ايالات های آلاباما، فلوريدا، آيداهو، کانزاس، لويزيانا، ميسيسيپی، ميزوری، کلوراينای شمالی، کلوراينای جنوبی، اوکلاهوما، تکزاس، يونا، ويرجينيا و کمی تا قسمتی ميشيگان غير قانونی است و بين يک تا ده سال زندان و مقاديری قابل توجهی جريمه دارد!

در همين رابطه بنده می خواستم به ديوان عالی کشور ايالات متحده آمريکا بگويم: "حقوق کون دادن، حقوق بشر است!"

قابل توجه دوستان نزديک بنده در ویرجینیا، فلوريدا و تکزاس، قضيه زن و مرد نداردها، پليس بفهمد، بايد دستگيرتان کند!

پست پايينی بهتر است...برويد آن را بخوانيد!

رسالت ماسک سفيد


من معمولاً حوصله نمی کنم در مورد اخبار روز بنويسم اما خدا اجداد محمود دست نوشته ها را بيامرزد که در مورد اين جنايت تاريخی "مردان سفيد پوست" برای جداسازی کوکان بومی کانادا از پدر و مادرانشان نوشته است.

اين قضيه اين روز ها بعد از يک قرن شده است بحث روز در روزنامه های کانادايی. و بالاخره نخست وزير الدنگ دست راستی کانادا استيفن هارپر هم از آن استفاده سياسی لازم را کرد و يک معذرت خواهی دوزاری کرد و نان اش را هم تا هست خواهد خورد.

اما چيزی که برای من جالب است اين فراموشکاری تاريخی بسيار سياسی است که در کشور کانادا بيداد می کند. اين روز ها که کانادا و شهر های مختلف اش مدام جايزه بهترين مکان برای زندگی، انسانی ترين کشور، صلح دوست ترين مردم، کشوری چند مليتی، دمکراتيک ترين، و ... می گیرند، کمتر کسی به مساله جنايت های تاريخی "مردان سفيد پوست" کاناديی فکر می کند. البته خودمانيم با اين دست و پايی که کشور های جهان سومی بدبخت، بلا نسبت ايران خودمان، و مردمان بدبختشان می زنند که هرچه سريع تر به قلب "تمدن" بپيوندند تا به عنوان برده های "مدرن" در اين اقتصاد جهانی شده مشغول شوند که خودشان آخر هفته اگر وقتی باقی بود بروند يک فيلم "بزن بزن" تماشا کنند و زنان و دخترانشان هم فمنيست شوند و "سکس اند د سيتی" تماشا کنند، که تمام پس اندازشان را خرج کيف دستی "لوئی ويتان" کنند، چه کسی ، آه، چه کسی به تخم اش است که کانادا اين کشور عزيز و صلح دوست صد سال پيش چه جنايت ها که نکرده است.

مخصوصاً وقتی اين جنايت ها مستقيم به مساله استعمار مربوط است و نصف اين مهاجران بسيار خوشبخت و يا که "بردهای مدرن" نگون بخت، دقيقاً به خاطر استعمار سرزمين هاشان است که "کون" مبارک خود را پاره کرده اند که به "تمدن" برسند! حالا البته استعمار يک مشت بومی "وحشی عرق خور" چه ربطی به يک مشت مهندس کامپوتر متشخص از ايران و هند و پاکستان و سومالی و چين و کره و...دارد؟

همين فراموشکاری تاريخی عمدی و زير سيبيلی رد کردن مسائل است که کانادایی های مفتخر به این کشور بسيار زياد چند مليتی شان، کلاً بی خيال مساله استعمار شده اند و مردان سفيد پوست و برده های مدرن تحصيل کرده شان (همان مهاجران) تصميم گرفته اند که گذشته را فراموش کنند و باهم دور هم خوش باشند!

به خاطر همين است که پاراديم خبررسانی در رسانه های جریان اصلی در پخش خبر اين مساله دزديدن بچه های بومی های کانادا معذرت خواهی صد سال بعد آقای نخست وزیر، تنها "فاکت" ها را بچسبند و به هيچ وجه اين قضيه دزدیدن کودکان سرخپوست را به فلسفه "اصلاح نژادی" يا همان "يوجنيکس" اواخر قرن نوزده-اوايل قرن بيستم ربط نمی دهد؛ چون همه می دانند که "اصلاح نژادی" را فقط هيتلر در آلمان نازی می کرد و متفقين که "فاشيست" نبودند. بلکه متفقين "خوب" بودند. و الان هم اينهمه تمدن و پيشرفت حق تاريخی "خوب" بودن شان است!

در نتيجه اين تاريخ دروغگو هرچه کار فاشيستی بود را انداختند گردن هيتلر و خودشان يک عمر استعمارشان را در حالی که سوت می زندند و به آسمان نگاه می کردند از کل بشريت پنهان کردند. در زمان اش هم فاشيت بودنشان را با هزار دليل علمی و انسانی توجيه کردند. یعنی "مردان سفيد پوست" در همه قاره ها تصميم گرفتند که اين رسالت انسانی خود را در برابر بشريت با نابود کردن هرچه که "سفيد" نيست به ثمر برسانند. پس از مردم تست آی کيو گرفتند و تخم مردان خنگ را بريدند و رحم زنان خنگ را به دور ريختند، کونی ها را زندانی کردند و برای اينکه يک وقت اشتباهی سراغ زن همسايه نروند تخم های آنها را هم کشيدند، يهودی ها را سوزاندند، سياه پوست هايی را که با زنان سفيد پوست رابطه داشتند را دار زدند، بومی های قاره های تازه کشف شده را قتل عام کردند و کودکانشان را هم دزديدند که در يک آزمايش "علمی" آنها را "سفيد" کنند.

و البته مدرنيته چه بوده جز يک پروسه تاريخی که به آنها که قدرت داشته اند "حق" اين را بدهند که تئوری هاشان را روی آنها که "قدرت ندارند" آزمايش کنند.


امروز ما "نسل مهاجران" که پوستمان رنگ های اين کشور چند مليتی عزيز را رنگين تر می کند مانده ايم و "ماسک سفيدی" که به صورت زده ايم. به قلب تمدن پيوسته ايم و از "مدرن" بودنمان شديد خشنوديم و ماسک های سفيد به ما اجازه می دهد که در اين برزخ بالا و پايين برويم. "ماسک سفيدی" که به صورت من است و صورت محمود دست نوشته ها و به صورت عبد الخالق سوماليایی، حسابدار، به صورت ريتا خان مهندس کامپیوتر، به صورت لينگ يونگ معلم رياضی، به صورت احمد عمرانی آناليست تجاری، و هزار صورت ديگر که با هزار اميد و آرزو به تمدن مهاجرت کرده اند که از تصميم نخست وزير الدنگ سفيدپوستشان برای معذرت خواهی از کودکان بومی دزديده شده احساس افتخار کنند.

و به همين سادگی رسالت مرد سفيد پوست تبديل شده است به رسالت "ماسک سفيد!"
---------------------
اين قضيه "رسالت مرد سفيد پوست" بر می گردد به شعر معروف کيپلينگ "The White Man's Burden" و در حين بحث در مورد اين شعر و نظريه های فرانس فنان در مورد استعمار بود که اين نوشته شکل گرفت.
مخصوصاً اين مساله اينکه ما مغز های استعمار زده خودمان ماسک های سفيد را زده ايم و رسالت مرد سفيد پوست حالا به گردن ماست، در يک پولميک لذت بخش با کلنگ در مورد کتاب فرانس فنان و کتاب "پوست سياه، ماسک سفيد" (Black Skin White Mask: شکل گرفت و کلنگ بود که گفت ( It's white mask's burden). اين البته به انگليسی محشر است و کلنگ کور خوانده اگر فکر کرده است که من اين را استفاده نخواهم کرد و البته کرديت اش را هم خواهد گرفت!
يکی از بدبختی آدم هايی که باهم به نوعی همکار اند و نزديک اين دعوا های کی اول چی را گفت است. کلی من از اين پروفوسور ها را می شناسم که باهم معشوق و مشغول بودند در گذشته و حالا دعوا دارند که چه کسی افکار آن يکی را دزديده است.

چه دنيای گهی می شد اگه کونی ها نبودند!!
به کلنگ:

آی جوووون

دکترم گذاشته ام روی يک مشت قرص که بتونم زندگی کنم، حالا ديگه نمی تونم بنوسيم! الدنگ عوضی، من ديگه نمی تونم بنويسم! تونستنشو فک کنم می تونم، حوصله شو ندارم اما. تا دلتون بخواد اين روز ها تلوزيون تماشا می کنم! از نشانه های بهبود روانی بنده اين است که من تلوزيون تماشا می کنم و حرص نمی خورم، عصبانی نمی شوم و افسرده هم نمی شوم! من بدون هيچ احساسی تلوزيون تماشا می کنم! تلوزيون تماشا می کنم و با قوه آنالتيکال بسيار بالا مطالعات فرهنگی می کنم اما بعد حالش رو ندارم که بنويسم چونکه خوب چه کاريه!

همین الان هيجان بسيار زیادی دارم که باقی نئشگی امشب رو با برنامه ماهيگری صبح يکشنبه افطار کنم. ماهيگيری مردا سفيد پوست مضحک ترين و احمقانه ترين شوی تلوزيونی است که من ديده ام. بنده البته خودم ماهيگيرم. اما اين بساط بسيار زياد تجاری ماهيگيری شاهکاره. مخصوصاً وقتی با يک نمه اسانس شوونيزم هم قاطی می شه:

جوووون
چه جيگری! چه بدنی! چه رقصی می کنه! نگاه ام کرد! نمی دونه که سرنوشتش تو دست منه! مال منه! مال خودمه!
جوووووون
بيا پيش بابا، بابا باهات مهربونه!

تصور کنيد اونوقت ماهی فلک زده بدبخت که با توجه به نداشتن دول، جنسيت اش عموماً به شرط چاقو است که مشخص می شود، چه احساسی می تواند نسبت به اين دو کير کلفت شکم گنده سفيد پوست گردن قرمز داشته باشد؟ لابد در دلش می گويد:
خوارت سرويس! اين تيغ قلابو انداختی گودِ گلوی من و شق می کنی؟ خاک بر سر منحرف کير کلفتِ کليسا رونده ِزننده ت کنند! من ماهی به چه کار کير تو می آم که آب از لب و لوچه ات راه افتاده!
بساط است بابا اين شو های ماهيگيری! بنده ماهيگيری رو از سر مل در انزلی با يک نی سبز، يک قلاب، يک سرب و يک شناور شروع کردم. دختر و پسر هم نداشت. يک مشت بچه سر مُوج-شکن ماهی می گرفتند! اگه سبله می گرفتند می انداختند توی آب چون خوش مزه نبود و امام هم حرام اش کرده بود. بعضی ها که وارد تر بودند، اگه سبله بزرگ هيکل می گرفتند، نگه می داشتند.، حرام بود که حرام بود! يکمی خون می ماليدند روی گوشت اش به جای ازون برون می فروختند به تهرانی ها. ازون برون هم که حلال بود. امام حلال کرده بود. داستان اش جوک ملی بود. زير باله چپ اش صلاح بود که فلس پيدا شود که بازاری ها، شکمو ها، و آخوند ها باهم تبانی کردند و سر امام راحل مان کلاه گذاشتند که بعله فلس دارد.

ماهی گيری اونجايی که من يادش گرفتم، به قصد کشتن و خوردن بود! می ايستادی سر مّل يا که بر رودخانه، ده تا کولی ات را که می گرفتی می رفتی خانه که بخوری شان، يا که بازار که بفروشی شان! اين بساط عشق بازی با ماهی و شق کردن و جق زدن و اينها نبود که نبود! من هرچقدر فکر می کنم خاطرم نمی آيد که با همان گيلکی شکسته بسته اي که می فهمم (باز ترکی رو خوب می فهمم و نصف انزليچی ها ترک اند) کسی بيايد و بگويد:

آی جوووووون ماهی جان، تی جانو قربان!

والّله ما که نديدم. اين بلايی که اين ماهيگير های سفيد پوست گردن قرمز موفق در تلوزيون سر اين ماهی های بدبخت می آوردن يک جور های به سان آن بلای معروفی است که يک دلبرکی بر سر اين آقای نوری زاده فلک زده آورد. آن هم اتفاقاً جوک ملی است. خود نوری زاده خبر ندارد، اما جوک ملی است! بلای معروف را که همه ديده ام، اين بار اما ماهی هم شوونيست از آب در آمد، هم دُم به تله داد:
آخ جون خوشگل ام اومد، خوشگل من اومد، نازتو برم، صورتتو برگردون، قربون لبات برم، يه بوس به علی ت بده، حالا چی بهم نشون می دی من که اومدم، چی بهم نشون می دی، خوشگلم، نانازم، نازگل من، تا اينا نيومدن يه حالی بهم بده، يه حالی بهم بده، من از اون بيشتر می خوام، بيشتر می خوام....