نیک آهنگ کوثر هم تجربه اهمیت انتخاب فردی در زندگی اجتماعی و احترام به نظرات دیگران را از دیگر عوامل موثر در شکل گیری نوشته های خود و سایر وبلاگ نویس های این منطقه می داند.
کوثر در مصاحبه امروزش با بی بی سی
مردم از خوشی

می گويند مدرنيته شهری است زيبا که در آن همه باهم مهربانند. می گويند فرهنگ ما در راه است...دارد از سنت دل می کند و پيش به سوی آرمان شهر می رود.

من می گويم که نخواستم...می شود برگشت به همان سنت؟ لااقل منِ زن، در سنت به خاطر موجود جنسی بودن و جنسيت داشتن مورد سرزنش قرار نمی گرفتم.

عصبانی ام و خنده ام هم گرفته است. به خاطر مطالب ضد زن نيک آهنگ در کلاغستون [ + +در وبلاگ مهدی جامی انتقاد کوچکی نوشتم که طنزی که تمام فلسفه اش بر ضديت با زن است ارزش زيبايی شناسی اش کجاست؟

نقد مودبانه ام را جوابش را در وبلاگ نيک آهنگگرفتم. گفته بود حواستان را جمع کنيد. تهديد کرده بود. گفته بود آنها که ما را نقد کرده اند يا هموسکچوالند يا بای سکچوالند و يا دوستان همو و بای دارند.

اولين بار نيست که نيک آهنگ ضديتش را با فراهنجار ها اعلام می کند. من خودم بارها زبانش را اینجا به نقد کشيدم. این بار اما...این بار خود من را می گفت. بنده خدا دوستان بای سکشوال و هموسکشوالم که هميشه از دست نيک آهنگ جز جگر می کشند. سانسور که فقط جمهوری اسلامی نمی کند....این آقا خودش نماد فرهنگی سانسور است. این شخصيت فرهنگی وجدان بشريت است. مردم را تهديد می کند که به پدر مادرتان می گويم که "کون می دهيد." نماينده امر به معروف و نهی از منکر وبلاگستان است، آقا. آنوقت من به خاطر نقد مودبانه ام چه جواب می گيرم؟آقای نيک آهنگ کوثر تشريف می آورد در چت روم به من می گويد:

"تو طرفدار زن نیستی
تو طرفدار فساد زنی
. و من هم اونجا مقابل تو هستم
تو طرفدار بی اخلاقی و هرزه گی هست
امشب با ین بودن، فردا شب با دیگری بودن"

بعد هم من را تهديد می کند که:
"از بابات می پپرسم مثلا به نظر شما نازلی هر شب هر جا باشه، فساده یا نشان دهنده تربیت خانوادگی"

راستی در این فرهنگ به سمت مدرنيته ما چگونه شخصيت ها فرهنگی می شوند؟ این چيزی است که از مهدی جامی پرسيدم. به او نوشتم:

"تمام موقعيت نيک آهنگ به عنوان يک ژورناليست و هنرمند بر تهديد و مظلوم نمايی بنا شده است. من نمی توانم اجازه دهم که ایشان به راحتی با این روش "شعبان بی مخی" با تهديد کردن بر اساس جنسيت من، منافع کاری خود را پيش ببرد. مخصوصاً اینکه شغل شريف ایشان فرهنگ سازی است. دوستی که امروز با او حرف می زدم گفت:"اگر الان کاری نکنيد، فردا که با همين روش وزير فرهنگ شد شما مسئوليد. راست هم می گويد.

آق مهدی سيبستان عزيز. همکار شما کارش تهديد ديگران است. دوستان مشترکی داريم که از بیم اینکه مسائل خصوصی جنسی شان را با خانواده هايشان در ميان نگذارد به او باج می دهند. من هم که اصولاً بی کله ام و هميشه در مقابلش ایستاده ام، امروز ملاحظات راديو شما را دارم. من نمی دانم کجای دنيا فرهنگ سازان بعد از نقد يقه منتقد را می گيرند و تهديدش می کنند! به هر حال من هم آنقدر ها که می نمايم پوستم کلفت نيست و این چند روز صادقانه بگويم از این بيداد مردان بی مرام در فرهنگ مان حسابی مايوس شده ام و افسرده."

مهدی با من همدردی کرد. اما آقای جامی آيا همدردی کافی است؟ آيا شما می خواهيد به چنين افرادی با چنين تفکرات ارتجاعی تريبون بدهيد برای فرهنگ سازی برای همان مدرنيته که خودتان آرزويش را داريد؟

--------------
این هم کل مکالمه من و نيک آهنگ کوثر محض ایجاد شفافيت فقط دو اسم را سانسور کرده ام چون مطمئنم که نمی خواهند اسمشان اینجا بيايد. يکی هم غلط تايپی خودم را عوض کردم ولی عين لغت عوض نشده


9:38 PM
Nikahang: به به آبجی سیبیل، راستی چقدر من حس می کنم @@@@ و ### با تو فرکانسشون همراهه loool
me: what?
Nikahang: بخصوص در این موضع گیری امروز صبحت
هه هه هه هه
9:39 PM
me: @@@@thinks the same as I do?
well baby
Nikahang: نخیر
me: I won't tolarate what you are doin
Nikahang: حس می کنم داری به جفتشون حال میدی
me: I will not have tolarated it if you were in fucking CNN
Nikahang: ایرادی نداره
9:40 PM
حسادت که شاخ و دم نداره
me: want me to forward you the letters I send to media?
Nikahang: چرا که نه؟
me: Nikan jaan
amgeh bacheh im
azizam
Nikahang: من که میدونم تو پشت فکرت چیه
me: man moghiyat vojoodim be to basteh ast
9:41 PM
harvaght to bekhay in afkaar zed zaneto eshaaeh bedi
I will be there baby
Nikahang: من که تو رو می شناسم
تو طرفدار زن نیستی
me: and I will do anything in my power to make a point
well daari monharef mishi
ageh mano khoob beshnaasi midooni
Nikahang: تو طرفدار فساد زنی
و من هم اونجا مقابل تو هستم
me: keh man adam-e principle daari ham
9:42 PM
fesaad zan?
what is that?
Nikahang: تو طرفدار بی اخلاقی و هرزه گی هستی
me: please elaborate
Nikahang: امشب با ین بودن، فردا شب با دیگری بودن
me: please elaborate even more
Nikahang: و به هیچ چیز پایبند نبودن
me: elaborate even more
Nikahang: همین کافیه برای تو
me: can I publish this?
9:43 PM
this convesation?>
Nikahang: نه
me: na?
chera?
Nikahang: چون مکالمه است
me: mageh in eteghad-e to nist
I will consider it a Mosahebeh
Nikahang: چرا، ولی وقتی پخته شد کتبی اش می کنم
me: well
I kindda like to go first on this one
I will publish this
9:44 PM
I will publish it
Nikahang: بدون اجازه من؟
باشه
me: yes
mageh inhaa eteghaad to nist
?
mageh to motaghed nisti keh man
mikhaam fesaad ijaad konam
?
Nikahang: من اگر بخوام اعتقادمو بنویسم، کاملش می کنم و می نویسم
me: baasheh
man minevisam
keh nikahang kowsaer
emrooz oomadeh be man migeh
9:45 PM
Nikahang: پس تو هم قبول داری که دنبال این کار هستی؟
me: to az ghomaash kasani hasti keh mikhan zan haa ro fased konan
na
Nikahang : چرا
me: taa fesaad chi baasheh
man keh be jendegim eftekhaar mikonam
Nikahang : فساد از نظر خونواده تو چی هست؟
me: I even call myself a jendeh
nikan this in lovely
I will love to continue this
Nikahang: از بابات می پپرسم مثلا به نظر شما نازلی هر شب هر جا باشه، فساده یا نشان دهنده تربیت خانوادگی
9:46 PM
me : please do
I will dare you
Nikahang: مثلا بابات میگه چی؟
me: to write abouit this now
allan
bara babay-e man lotfan yek nameh sar goshaadeh benevis
Nikahang: اتفاقا من اصلا قصد کار غیر پخته کردن ندارم
اصلا
me : na kahhesh mikonam
chon ageh yo nakoni
man hamin allan inkaro mikonam
yani yek naameh sar goshaadeh be babam minevisam
9:47 PM
migam
babay-e azizam
Nikahang : اگر می خوای از عصبانیت کاری کنی، ایرادی نداره
me: in eyn vaghiyat ast
nikahang kowsar
cartoonist mohtaram
allan rooyeh chat az man porsidand
keh too agar babat bedooneh jendeh yi chi fekr mikoneh
nikan
listen
I have nothing to lose baby
man be kaari ke mikonam eteghaad daaram
9:48 PM
Nikahang: باشه
me: va chon tarsi ham nadaaram
I have nothing to lose
Nikahang: من هم به کاری که می کنم اعتقاد دارم
me: yek omr
Nikahang: ولی روش خودمو دارم
me: sonat maa
baes shodeh
keh mardhaa hamin kari keh to mikoni ro baa zan haa bokonan
be tarsoonaneshoon
az fesaad
az fahshaa
9:49 PM
beheshoon label bezanan
jensiyatoon to naboood konan
well
Nikahang: ایرادی نداره، تو از کار خودت دفاع کن
me: man na muslamoonam
na be in kos o shera eteghad daaram
Nikahang: خیلی هم خوبه
me: pas nikan jaan
man jendh am
ageh to mikhaahi
man har shab beh yek nafar midam
chon amelyat daaram
va badan-e khodam-e
9:50 PM
va na be babam marbooteh
na beh to
Nikahang: کاملا قبول
me: va behesh eftekhaar ham mikonam
haala goosh kon
Nikahang: خیلی هم خوب
me: man
bara in eteghaadam
hazineh daadam
va hamchin ham nist
ke azro hava be in natijeh resideh baasham
keh jendegi be dard zan haa mikhoreh
Nikahang: خیلی هم خوب
9:51 PM
me: in chizi keh to behesh migi jendegi
yeki digeh behesh migeh sexual revolution
and trust
ma
me ageh nabaasheh
hamoon Angelina Julie
keh baahash jagh mizni
emrooz to TV nabood
9:52 PM
Nikahang: کجا رفتی؟
me: hamin jaam
harfam tamoom shod
migam be to
Nikahang: خسته ناشی
me: agar to fekr mikoni
keh mitooni
to resaaneh omoomi
ahrchi eshghet bekeshi begi
billakh
9:53 PM
chon bandeh ham injaa mitoonam az ghodrat-e naghdam
estefaadhe konam
Nikahang: تو اولا تا روز دهم نمی تونی بفهمی برنامه من چیه
برای مهدی فرستادم
ولی اون احتمالا اعلام نخواهد کرد
چون ممکنه اعلام کنی
9:54 PM
بهت نمی گم
me: man nemikham bedoonam aziz
bara man hamin chiz haayi keh taa haalaa neveshti zang-e khatareh
Nikahang: چون فقط دنبال بهانه خودتی
me: aziz jaan
Nikahang: نفهمیدی
هنوز نفهمیدی
me: to bayad taa emrooz fahmideh baashi
Nikahang: نفهمیدی
me: ke man hadafam in keh alaki maskhareh baazi dar biyaaram nist
to matnet zed zan bood
va
9:55 PM
in matno ageh abdee kalantari ham chaap mikard
man moatarez boodam
Nikahang: تو هنوز برنامه یک ماهه رو گوش ندادی
me: rabti nadareh nikan jan
Nikahang: وقتی دوره آزمایشی تموم شد می فهمی
چرا
me : chizi keh taa allan dorost kardi
besiyaar bimazeh bood
tanzi keh
Nikahang: چون یک فرایند پشتش هست که تو هنوز نمی دونی
me: ghodrat ro be chalesh nakesheh
Nikahang: در هر حال
me: va zaef kos baasheh
Nikahang: تو به کاری که اعتقاد داری عمل کن
me: hich faaydeh yi nadaareh
9:56 PM
motmaenan
Nikahang: و خوشحالم که خبر نداری
همین
خدا حافظ
me: o.k
bye
Nikahang: باید برم سر کار
me: o.k
man inhaa ro baa ejzaaeh chap mikonam
chon aaliyeh

تولد هشتاد سالگی کاماندانته


سیانید

آرسنیک

آمونیاک

دود

دود دود

دو دو دو دو دو دوووووو


صفحه بی بی سی را به مناسبت این روز عزيز را از دست مدهید

عبدی کلانتری از کاسترو می گويد همراه با صدای بسيار بسيار سکسی و موسيقی های بی ربط اما مرتبط


موقعيت وجودی کوروش عليانی بودن در جمهوری اسلامی ایران. این مدعيان اصولگرايی دارند آخرين باز مانده های پايبند به اصول را هم نابود می کنند. نوشته عالی و دلخراش کوروش عليانی را بخوانيد که از روزی که خواندمش بعضی از جملاتش از مغزم بيرون نمی رود.

موقعيت وجودی يک فلسطينی که پاسپورت اسراييلی دارد اما شهروند درجه دو است و اسراييلی ها برايش کاتاگوری عرب-اسراييلی را ساخته اند ...(لينک از نيکی). از کشيش رياح با وجود اینکه پاسپورت اسراييل داشته است، ويزای اسراييل خواسته اند و بعد هم او را به خاطر اینکه ترجيح داده است که عربی صحبت کند، حسابی در درد سر انداخته اند و نگذاشته اند که پرواز کند. این عربی حرف زدن هم سياست خودش را دارد.

بيشتر فلسطينی/اسراييلی هايی که ساکن اورشليم شرقی اند، خوب می دانند که عربی حرف زدن حتی می تواند به قيمت جانشان تمام شود. این در حالی است که عربی يکی از دو زبان اصلی کشور اسراييل هست. عرب هايی که در کشور اسراييل زندگی می کنند و تابعيت اسراييل را دارند اگر برای ديدن اقوامشان به قسمت های فلسطينی بروند اگر در مرز عربی صحبت کنند، ماموران اسراييلی پدرشان را در می آورند. در حالی که در این مرز ها هميشه مترجم عربی موجود است ولی این يک راه تحقير عرب زبان هاست.

داستان های این مزرها وحشتناک است. بلايی که اسراييلی ها در این مرز ها بر سر فلسطينيان و عرب های-اسراييلی می آورد، کمتر از جنايت نيست. تصورش را بکنيد که آدم آزادی عبور و مرور را در مملکت خودش از دست بدهد. تصور کنيد زن حامله ای را که در مرز زايمان کند، چون ماموران به او اجازه رفتن به بيمارستانِ آنور دیوار را نمی دهند. تصور کنيد زنان و مردانی را که نمی توانند با شريک دلخواه خود زندگی کنند چون دولت اسراييل به عرب های-اسراييلی که با فلسطينان وصلت می کنند، اجازه نمی دهد که با همسرانشان در اسراييل زندگی کنند. دولت اسراييل تمام سعی خود را می کند که جمعيت عرب های اسراييل را روز به روز کمتر و کمتر کند. مگر این پاکسازی نژادی نيست؟ مگر این فاشيسم نيست؟ در همين رابطه مصاحبه طارق علی با مادر جونز را از دست مدهيد که مثل هميشه حرف حساب می زند (لينک از طريق آقای صمد زاده)

انالّله و اناليه راجعون می گويد

...و

حق

مرغ يک پايش بر زمين کوفت

مترسک شهيد شد ميان زارِ جنوب لبنان

...و

بيروت و باروت در بستر شدند

درست بود می دانم

نطفه های حيوانات را لب مرز حراج کرده باد می کردند

بر باد می کردم خودم را

که معشوقم موشک را بوسيد و پر کشيد روی خاک

...و

راستی غذای جديد مک دونالد را خورده ای؟!

گوشت تردی دارد نه؟!
يک نکته ای که دکتر حقيقی در مورد این بازداشت فارغ التحصيلان دانشگاه شريف و ديپورت شان به ایران به درستی اشاره کرد این بود که"توجه داريد که نه راديو فردا این خبر را پوشش داد نه صدای آمريکا." به این می گويند پراپاگاندا به نفع آمريکا و ژورنالسيم پولکی که هرکه پول بدهد، هواييش را بيشتر دارند. بابا جان این کم خبری نبود که اینها بخواهند بی خيالش شوند.

تصحيح:
اعتراف می کنم که گند زدم: گزارش های راديو فردا
http://www.radiofarda.com/ iran_a...E9BDFF1EBD.html

http://www.radiofarda.com/ specia...8591d85f44.html
در همين ضمينه شرحِِِ حال يکی از بچه ها را بخوانيد:

Eight of the graduates of SUT and their spouses and I (6 men and 3 women) were traveling by LH 454 line on­ 3rd of Aug which reached there at noon. At the first of our entrances two officers checked the passports of all the passengers, they sent me to the other o­ne who controlled my visa and checked my name by a list. He told me to stay there. Other Iranian came o­ne by o­ne and all of us gathered together. At the end four officers companied us to the visa control station. We passed the lines and four stations controlled our documents as fast as possible. They told us to go to the immigration office. When we gathered again, 5-6 officers stood around us and o­ne of them started to talk. At first, he checked if everybody can understand English and if everybody is there because of the SUTA Reunion. Then he explained that, as same as the o­nes who had arrived last night, without any known especial reason for them, all of our visas are canceled and we should go back to Iran as soon as possible. He told us each of us should do some Q&A by different officers and meanwhile they would find seats for us. He said, “I am so sorry but it is not under our control”.

They took the tags of our luggage and o­ne officer called each of us. In my case, the officer asked me some general questions about my date of birth, education, my job, my parents, citizenship, SUTA, etc. He also asked me if I have any fear from going back to Iran. Then he explained that I have two choice of application withdraw or being deported. I choose the first o­ne. They took my fingerprints and three different pictures. Then he asked me if I want to call Iranian embassy. At first I told him we don't have o­ne but then I asked him to call Algeria embassy where is the safeguarding center of the interest of Iran (“Daftar e hafez e manaf e Iran”). After 10 min, he told me his supervisor didn't let him to call there.

Then we gathered altogether again. Around 5:30, when they became sure that there is no possibility to send us home in the same day my officer called me to take my watch, money and other valuable things. When I asked why, he explained that it is not good that we stay there all the night and they would send us to some place under the custody of Immigration Office where there are beds to sleep. The other o­ne added that I should give them my ring and necklace too. I asked if I could bring my handbag. He said no. I asked about a book and my ipod. His answer was no again. I asked if you are taking us to the jail. He said no but because of your own security it is better to leave your valuable thing here. Then I asked them if it is possible to call o­ne of my friends. They let me to call her only for less than o­ne minute. I asked her to inform my family about my situation. In some cases, they asked the others to speak in English or use the speaker.

The procedure was similar for the other o­nes. Till someone told them that we are hungry and thirsty. They told us it is possible that we can write our orders and give them money to buy some food. We did the same. In this time, two other graduates of SUT traveling by United Airline came there. They were so lucky to find seats in the next flight and leave there soon. The time was passing and no o­ne gave us any more explanation. As we were so tired, around 8 p.m. we slept o­n the seats. It was so cold and inconvenient. At 9 p.m. that office was closing and they told us we should be moved to the other place inside of the airport. Two officers took us to another Immigration office in another side of the airport. There, we met another graduates of SUT, a woman who was so frighten and unconscious. She had traveled by KLM airline.

Around 10:30 two polices with lots of handcuffs and chains came there. The supervisor of that office explained for us “The o­nly available place for you to stay at night is San Jose Jail. You should go there and obey its entire rules. There is no other choice.” o­ne of the new come officers called me for the safety inspection (it was as same as the inspection of the criminals in the western films). Then she fastened my hand by handcuffs and asked her colleague about fastening my legs by chain. He said that it was not necessary. Then this procedure was repeated for all of the men. They opened my handcuffs but took the men by them. Then another police came and did the security inspection for all of the women. That time, we were four. At midnight, they took us to the special vehicles for the transportation of criminals to the jails with different barriers and metallic doors. We reached to the San Jose Jail.

At first, we passed the metal detectors and filled a form about height, weight and our clothes and another form about the controlling of the phone calls. Then the nursery called my name and asked some question about my health situation and took my blood pressure. It was a waiting room that other prisoners chained to the seats were waiting for the other steps. They sent me to the other officer. She took another picture of me and printed my fingerprint, palm print, etc and sent me to a cell. It was a 2x3 room. At the end of it, behind a short wall there was a toilet and a washbasin. There were two benches and o­n o­ne of them a black woman were slept. After 2-3 min, a white addicted woman came in. She was in a bad mood. She cried; hit her head to the wall, used the phone and screamed. After more 2-3 minutes other Iranians came o­ne by o­ne. Two more foreigners were added too. It was really a bad situation. We tried to release our stress and talked a little.

At 2:15 a.m. they called us o­ne by o­ne and attached some identity bracelet to our hands. Those showed our picture, name, o­ne I.D. number and a barcode. At 3 a.m. two non-uniformed officers called us again and asked us some questions to define our cells. They asked about, our orient, membership in gangs, if we had tried to suicide, etc. The o­ne, who talked to me, said it is apparent that you should not be here and we try to send four of you to the same cell. At 4 a.m., they called name of different prisoners, asked us to stay toward the wall and chained hands of each two people together. We told them that we should be picked up by immigrant officers in the morning and where are you taking us. The officer who was the driver too told us that we were going to the “Santa Clara County- Department of Correction” and tomorrow we should go to the court.

We stayed in a big entrance lobby. At the right hand, there were different stations for the officers. At the front, it was the dressing room containing the prison clothes, blankets and packages of toothbrush, spoon, etc. Some people with the dress of Santa Clara prison came there. Some o­ne with chained hands and foots and some people with ordinary clothes were added. When we reached there, it was so cold and dark. We didn’t know what’s going o­n. All of us were in a bad mode and frightened. We set there till around 6 a.m. They called some people who came there with us and gave them the clothes and necessary stuffs and took them somewhere else. They also changed the dress of some of the other and chained their foot and kept them there. After a long time, they called us to sign the release papers and then we became more relax that we were going out of that prison.

Around 6:45 a special car van came and two officers came in. They started with the prisoners and fastened their hands to theirs waist by chain and handcuff. Then they called us and did the same to us. They took us to the vehicle. We drove around 15 min and enter a dark, tightened tunnel. They parked and the officers went out. When we asked other o­nes, they told us we were there to pick up the men. After 30 min, the men in our group and some other o­nes with the same situation, i.e. hands chained to waist, came in. We drove a long way to reach the airport. We didn’t see any special sign but we could hear the noise of airplanes. We stayed in the car, under the hot sunshine for 30 minutes till two officers from the immigrant section came. They opened our hands and took us to the same office that we were there yesterday.

As we couldn’t even drink water, we were not fine and they brought us tea. They gave us all of our personal stuff instead of our tickets and passports. Near 11 a.m. we gave them some money and asked them to buy us some meal. Around 12, near the landing of Lufthansa plane, which contained around 15 graduates of SUT, they took us and our stuffs out of the office harshly to make it impossible for us to meet them and let them know what’s going o­n. We were in an isolated lounge for o­ne hour and then we went to check in the plane. It is worthy to mention that my return flight was from NY and I paid for the difference of the flight from SF!!!

When we were waiting, 6 lucky people from that flight came and could return with us. I should mention that the Lufthansa personnel were so kind to us and helped us to recover as soon as possible. Now, I am safe in my house and in my country.

It is a pity that it could be a memorable and joyful trip for all of us but now it is a nightmare that we want to forget it as soon as possible.

حق زن يا حق کونی ها

اميد آقا جان،
ديدم از عنوان سخنرانی آتی گنجی نوشته ای که "آپارتايد جنسی است." ديدم باز هم به روش بسيار پسنديده و مودبانه خودت آمده ای يک هشداری به گنجی بدهی که "بم بم جان آپارتايد جنسی نمنه دی؟ [ترکلر معذرت استيرم] اولاً که دادش منظورت آپارتايد جنسی يا جنسيتی است؟ بعد هم اميد آقا جان منظور شما از هرکدوم چيچيه؟ چون جان شما جان آقای آشوری والّله هنوز تکليف ما فارسی-نویس هابا این جنسی-جنسيتی معلوم نيست.

اگر منظور گنجی از "جنس" همان باشد که آقای آشوری فرموده اند که خوب گنجی لطف کرده است و گوشه چشمی به مسايل نسوان انداخته است (اما مثلاً بنده خدا خانم کار بدون مانيفست پانيفست کلی پيش کسوتی کرده اند و اینها). ولی وای و هوار آگر منظور گنجی آپارتايد جنسیتی باشد که در این صورت يک نفر بايد زنگ بزند کون-کلاب و گنجی را توجيه کند که این جنسی همان جنسیتی نيست ها. و خلاصه نر-گا (معادل در دست تعمير آقای آشوری برای کونی) و ماده-گا را هم شامل می شود و برای اینکه خيلی هم قاط بزنيد دوجنس-گا هم داريم که حالا بياييد و درستش کنيد که هرچی-دلم –خواست-گا ها و نه-گا ها و به-گا ها را چه کنيم. حالا من تصدق سر این گنجی بروم این عنوان از این سخت تر نمی شد که انتخاب کند؟ والّله به خدا این دکتر سيما فرنگی خود ما که اصلاً متخصص امور جنسی/جنسيتی/ جنسگونگی و امثالهم هست هم بعضی وقت ها قاط می زند که منظورش از جنسيت چيست!!

حالا هم اگر ملا لغتی بازی در نياوريم، من می دونم شما هم می دونيد امید آقا جان، که گنجی يک شب خوابيده بعد صبح بلند شده گفته "ددم وای ما این همه روشنفکر بازی در آورديم زن ها يادمان رفت." بعد هم فوراً زنگ زده به مسئولين امر که آقا ما همه مسائل حقوق بشری را مشمول شديم غير از این ضعيفه ها که این شديداً برای مانيفست های فعلی و آتی ما ضايع است.

و البته برای اینکه خيال شما کونی های عزيز و شما بارونی های گرامی را راحت کنم گنجی عجالتاً منظورش از آپارتايد جنسی این نيست که حق و حقوق شما را احيا کند.

در سخنرانی گنجی در دانشگاه ام. آی. تی که در باب جهان شمولی حقوق بشر بود گنجی فرمودند که اگر قدرتی باعث شود که بشری دردی فيزيکی يا روحی را متحمل شود حقوق این بشر ضايع شده است و این يک مساله جهان شمول است و شامل همه بشر ها با همه قيافه ها، جنسيت ها، و فرهنگ ها می شود ( به ارواح گذشتگانم این جمله کاملاً جدی و از طنز عاری است).

و خوب برای اینکه ما گنجی را انگولک ديالکتيکی ای کرده باشيم دست خود را برای سووال بالا بريدم و در کمال جديت به زبان انگليسی پرسيدم:
آقای گنجی من برای شما احترام زيادی قائلم و این سووال صرفاً می خواهد شما را انگولک ديالکتيکی کند. شما که از جهان شمولی حقوق بشر در چهارچوب قدرت صحبت می کنيد، در مثالهايتان تنها به قدرت در شکل دولت يا حکومت نگاه می کنيد. بسياری از انديشمندان معتقدند که قدرت می تواند همان نرم ها و عادت های اجتماعی باشد. به عنوان مثال گروهی از فراهنجار های ایرانی برای شما نامه نوشته اند و از شما در مورد حق و حقوقشان سووال کرده اند. من می خواهم بدانم که پاسخ شما به این گروه چيست و حقوق آنها در این چهارچوب جهانشمولی کجا قرار می گيرد."

من این سوال را پرسيدم و دمش گرم آقای دکتر بنو عزيزی بدين سان ترجمه کردند:
"آقای گنجی ایشون در مورد قدرت عرف و حق حقوق همجنس-دوستان می پرسند"

محض اطلاع کونی ها و بارونی های عزيز گفته باشم که در این لحظه کل شنوندگان ایرانی که معنی لغت "کويير" را نمی دانستند جميعاً با شنيدن لغت همجنس-دوست به ريش من و شما خنديدند. و خلاصه گنجی هم لبخندی زد و گفت: "من بايد برگردم ایران!" و بعد هم اضافه کرد که "همين فرهنگ خود شما هم [فکر کرده بود من آمريکايی ام، وگرنه کونی ِایرونی که نداريم!!] با این قضييه مشکل دارد." در نهايت هم خوب گنجی خودش اعتراف کرد که ترجيح می دهد جواب من را ندهد.

حالا دوستان پی.جی. ال. او ای عزیز، راستش را بخواهيد من هم که نامه شما به گنجی را ديدم کمی به ريشتان خنديدم که بابا اینها هم از گنجی چه انتظاراتی دارند.
ولی با عيال که حرف می زديم به این نتيجه رسيديم که ای بابا این گنجی که می گويند با پونز به سر زن های بد- حجاب روسری می چسبانده و پاسدار و اطلاعاتی بوده است اگر امروز به فکر نسوان است همين امروز فردا هم به او گوشزد می کنند که "بم بم جان این کونی ها هم جوز دموکراسی ليبرالند و شرمنده مجبوريم آنها را هم داخل آدم حساب کنيم. "

خلاصه نگران نباشيد. سخنرانی آتی گنجی ربطی به شما ندارد، ولی انشاالّله آن روزی که گنجی هم کاملاً ليبرال شود و فعالين حق و حقوق کونی ها و بارونی ها از بيکاری سماق بمکند نزديک است.

فعلاً اما بازار حق حقوق زنان داغ تر است و بنده هم تا اطلاع ثانوی در حوزه فارسی نويسی فمنيستم و در حوزه فرنگی نويسی کويير!!

همين الان سی ان ان خبر داد که يک هواپيما را که در راه فرودگاه لوگون بوستون بوده به فرودگاه هيترو لندن بر گرداندند. دليل اصلی، يک فرد مشکوک که قرار نبوده سوار هواپيما بشه سوار هواپيما بوده است..
بعد هم خانم متخصص امنيت ملی کلی مزخرف بار شنونده ها کرد که این خطر بزرگی هست برای امنيت ملی و اگر شرکت های هواپيمايی دستوراتی که از اداره ما می گيرند را رعايت نکنند ما مجبوريم که این افراد مشکوک به تروريسم را به کشور مبدأ بر گردانيم.
به قول آل پاچيتو در فيلم بوی خوش زن
وووووووووها
يکی ندونه فکر می کنه اینها چه مبارزه اساسی بر عليه تروريست های خيالی راه انداخته اند. من نمی دونم این بابای که تو هواپيما الان به سمت لندن هست کی بوده و چی کاره بوده ولی حتماً ويزا داشته که سوار هواپيما بوده. همين دو روز پيش ماموران امنيت ملی آمريکا صد نفر دانشجو و فارغ التحصيلان دانشگاه شريف را که به آمریکا می آمدند با وجود اینکه ويزا داشتند، ديپورت کردند.
حالا ديپورت بخورد توی سرشان...بچه ها را دست بند زدند، زنجیر به پاشان کرده اند، زن ها و شوهر ها و بچه ها را از هم جدا کرده اند، عده ای را به زندان برده اند، لباس زندانی تنشان کرده اند و با دست بند و پا بند ديپورتشان کرده اند.امنيت ملی تان بخورد توی سرتان فلان فلان شده ها. این طرز بر خورد با يک مشت آدم متخصص يک مملکت است که صبح تا شب این پرزيدنت بوش تان دارد برای مردمش پيام صلح و دوستی می فرستد؟ می خواهید مردم ایران را اینگونه "فيری" کنيد؟ بخورد توی سرتان این فيردومتان را من آمريکايی هم نخواستم.

گزارش بی بی سی

از مهدی ژرف بخوانيد
از ژرف باز هم بخوانيد
بقييه هم منتظرند که این استيت ديپارتمنت يک بيانيه بدهد که بنويسند.

قطره قطره آب من
در فاصله خطوط شما
می چکد


يک رفيق مسلمان محجبه داشتم که بدون اینکه خودش بداند، لوند ترينِ زنان بود. دخترک خيلی هم با حجب و حيا بود و هرگز به عمرم از او عشوه ای به سبک شتری نديدم. حضور خيلی گستاخی در ميان جمع داشت، آرام و جدی حرف می زد و اگر چرند تحويلش می دادی با پوزخندی قلبت را به درد می آورد. من هرگز متوجه نشدم که این زن چگونه می تواند اینقدر تحريک کننده باشد. چگونه می تواند بدون استفاده از هيچ واژه ای يا حرکتی که دلالت جنسی داشته باشد، اینقدر شهوت بر انگيز باشد. و البته تنها من نبودم که این احساس را نسبت به این خانم داشتم. طبق تحقيقات ام تقريباً تمام اطرافيان نظر مشابه داشتند.
حالا شده است حکايت این نازلی دخت آيدين خودمان. من در قدرت این نثر مانده ام. چگونه می شود که بدون استفاده از هيچ واژه جنسی ای اینقدر جنسناک (آقای آشوری همين ديشب معادل سکسی منسوب نمودند) نوشت؟
متن اخيرش در باب فيدل، خود فيدل را در تخت بيماری جنباند. يک سری سوؤال های رتوريکال برای مخاطب فرضی که می تواند من باشم، تو باشی، و مگر کسی هست که نخواهد آن مخاطب فرضی باشد؟
حالا ما فراجنسيتی هستيم و اگر کسی بگويد نظرتان در مورد "صدای زنانه" چيست فوراً چاقو و تيزی را بر می داريم که :
نفس کش...دعوا داری؟ صدا زنانه ديگه چه صيغه ای يه؟ مگه زن ها صدا می دن که فلان مبارک شما حال کنه؟ نبينم ديگه دنبال صدا زنانه بگردی ها!!"
غرض اینکه اگر ما از این قماش فرا جنسيتی های چاقو کش نبوديم و مثلا به مکتب سيبستان تعلق داشتيم، الان قاعدتاً بايد می گفتيم که این نازلی خانم دختر آقا آيدين عجب صدایِ زنانه ای دارد!!
و من در شگفتم که این صدایِ زنانه از کجای این کلمات بی ربط در می آيد. کامنت دونی این پديده را اگر بخوانيد- متوجه منظور من خواهيد شد.مهم آن نيست که متن می گويد. گاهی آنچه که نمی گويد، گويا ترين است.


نامه سرگشاده به اميد آقا،
اميد آقا جآن با خبر شديم که دکتر زرافشان از زندان نامه ای افشاگرايانه در مورد آقای امير عباس فخر آور نوشته است که گفتيم از شما بخواهيم کر از موقعيت ژورناليستی/حقوق بشری تان استفاده کنيد این را در جرايد اتازونی پخش بفرماييد. اگر تمايل داشته باشيد، بنده حقير همين امشب این متن را برای شما ترجمه می کنيم. و این هم اصل نامه به نقل از وبلاگ مرتضی اصلاحچی:

نامه افشاگرانه ناصرزرافشان در باره سم پاشی علیه زندانیان سیاسی

به قراراطلاعی که به زندان رسیده است ،هفته پیش یک خبرچین خرده پای اطلاعات جمهوری اسلامی به نام فخرآورکه اخیرا به علت نداشتن" بهره خدمتی" درداخل کشور اورابه دبی وازآنجا به امریکا فرستاده اند ، همراه بایک ساواکی فراری که مجری یکی ازکانالهای تلویزیونی لس انجلسی به نام کانال یک است ، درپوستین من وتنی چند اززندانیان سیاسی دیگرافتاده اند. قصد پاسخگویی به چنین کسی راندارم زیرا ازهمان نخستین روزهایی که این فرد رابه بند زندانیان سیاسی فرستادند ،واکنش وتصمیم جمعی زندانیان خودداری ازگفتگو وبرقراری هرگونه رابطه بااین فرد ودوسه نفر دیگر ازهمپالگیهای اوبود . امروز هم بگو مگوی من وسایر زندانیان با چنین عنصری موضوعیت ندارد.ودغدغه ها ومشغله های ذهنی ماهم چیزی سوای این افراد واین مسائل است. این فرد عاملی آبرو باخته است که جمع زندانیان سیاسی با مبارزه ای سرسختانه اورا به خارج اززندان ( تف) کرده اند و.چون خارج اززندان هم ماهیت اورا برصغیر وکبیر روشن بوده وحنای اورنگی نداشته است ،به خارج کشورگسیل شده تاشاید بهره ای ازاوعاید شود.قصدم دراینجا روشن کردن چندنکته است: جریانی درخارج کشورکه نیرو وپایگاهی درجامعه ودرمیان مردم ندارد، اما امکانات دارد ومایل است درکنار جریانهای سیاسی دیگر، درزندان هم کسی یا کسانی راداشته باشد تاآنها به عنوان دستاویزی برای تیلیغ برای خود استفاده کند، به وسیله ایادی خود بادادن پول ومستمری به برخی مجرمین عادی قاچاقچیان وارازل اوباش نیازمند ، درزندانها \"یارگیری\" می کند وتصورش این است که با تبلیغ درمورد چنین عناصری دررسانه های برون مرزی که دراختیاردارد می تواند ازاینان چهره های سیاسی بسازد، وبااین روش درکناردیگرجریانهای سیاسی داخل کشور، برای خودجریانی رابوجودآورد. این است که هرچند یکبار ازطریق برخی ازرسانه های برون مرزی وابسته به آن ، ازوجود بعضی زندانیان سیاسی آگاه می شویم که درخود زندانها هنوز کسی از وجود آنها اطلاعی ندارد. رسانه های مزبور اغلب بااستفاده ازاسامی این افراد وحتی بااستفاده ازبرخی اسامی موهوم که وجود خارجی ندارند لیست می سازند وآنها را زندانی سیاسی معرفی ودائم درمورد آنها اخبار مجعول وخلاف واقع پخش می کنند. بدیهی است که این گونه اخبار واین گونه بدلی ساریها هم چهره زندانیان سیاسی رامخدوش می کند وهم به اعتبار رسانه های سالم وفعالیتهای خبر رسانی سالم آسیب می رساند .این جماعت ظاهرا بیرون اززندان هم چنین اقداماتی دارند. افرادی غیرسیاسی ، غالبا بی سواد یا کم سواد ، ازلحاظ اجتماعی وازده وبیکار بعضا معتاد با سوابق مشکوک راجذب می کنند یا درواقع می خزند تا ازآنها لیست اسامی فراهم سازند. اما هرچند گاه که یکی ازآنان رابه خاطر تماس بادوستان رادیو وتلویزیونی خارج کشور یا مسئل دیگری ازهمین قبیل دستگیر می کنند وبه زندان می آورند، به دلیل همین خصوصیات شخصیتیشان وبه علت فقدان انگیزه برای تحمل بازدداشت وزندان هرکدام هم که ازقبل عامل پلیس نبوده باشند،ظرف مدت کوتاهی به دامن پلیس می غلتند. چنین است که گاهی می بینید اینها اززندان مصاحبه هم می کنند. \" گروه فشار\" چند نفری هم که طی سالهای اخیر معمولا دربند زندانیان سیاسی وجود داشته ازهمین عناصر به اضافه یکی دونفر اززندانیان اطلاعاتی ونظامی یا نیروی انتظامی که غالبا به خاطر اختلاف جاسوسی وامثال اینها می شوند، تشکیل می شده است. فخراور یکی ازاین عناصر است که درمورد او وسوابق وفعالیتهایش بعضی ازهم بندان ما ازجمله آقایان داراب زند وحجت بختیاری ، مطالب وتوضیحات مفصل تری را افشاء کرده اند . جمع زندانیان سیاسی که ازنمایندگان جریانات گوناگون تشکیل می شود این گروه کوچک راطی سالهای گذشته درداخل زندان فلج وبی اثر کرده است. اما درمیان جمع مذبور تامدتها این اجماع وجود داشت که بخاطر اجتناب ازتاثیر ناراحت کننده ای که برافکار عمومی دارد، حتی المقدور ازطرح علنی این مسئله وافشای این جماعت چشم پوشی شود. اما ازآنجا ئیکه اقدامات این گروه فریب مردمی است که ازدرون زندانها اطلاعات درست ودقیق ندارند وگاه منبع عمده اطلاعات آنها رسانه های برون مرزیست وبه علاوه اینان اکنون خود وقاحت رابه جایی رسانده اند که علیه زندانیان سیاسی سم پاشی ولجن پراکنی می کنند به نظر می رسد افشاء آنان ضرورت بیشتری یافته است. مردم درایران بطورکلی نسبت به زندانیان سیاسی همدردی دارند وبدون توجه به گرایشهای سیاسی ومتفاوتشان ازآنان پشتیبانی می کنند ، زیرا دراین مورد پای یک حق عمومی ودمکراتیک یعنی حقوق زندانی سیاسی بدون توجه به عقیده اودرمیان است. ازاین رو این گونه رسانه ها که علیه زندانیان سیاسی سم پاشی می کنند باید به مردم توضیح دهند که دلیل دشمنیشان با زندانیان سیاسی چیست؟ماامیدواریم رسوایی اخیر این جوانک ؛ که درنوع خود اولین مورد هم نیست برای آنان که درخارج کشورگمان می کنند سرنخ این عروسکها راآنان به دست دارند درس عبرتی شده باشد وبه آنها فهمانده باشد که اولا کار اجتماعی وسیاسی با این گونه بازیها ی بچه گانه وغالبا زیان بخش بسیار تفاوت دارد وثانیا مهره های سوخته ای ازقماش فخرآور ، آبروباخته تر ازآن هستند که تقلای یک کانال تلویزیونی بتواند آنها رانجات دهد .به عکس مردم رادر مورد ماهیت خود اینگونه رسانه ها به تامل بیشتر وا می دارد .اما جنبه دیگر مسئله تشبث خنده آور برخی دلالان سیاست خارج امریکاا به عناصری ازاین دست است چیزی که به روشنی نشان می دهد آنان تاچه حد گیج وگول وبا شرایط این کشور بیگانه اند. استفاده ومهارت انگلیسیها دردوران آقایی وسرکردگی خود دریافتن واجیر کردن مزدوران بومی به مراتب بیش ازاینها وسیاستها یشان ، بسیار زیرکانه وپخته تر بود وچنان که گاه مزدورانشان پیش ازآنکه لو بروندیک عمربه بریتانیا خدمت می کردند. فرزندان امریکایی آنها دراین زمینه بسیار ناشی وبی استعدادندکلام آخر اینکه گفتنیهای مستند به مدارک درمورد این عناصر وفعالیتهای آنان بسیار است .ما چندان تمایلی به ادامه این بحث نداریم وامید واریم با همین تذکر مختصر برخی به خود آیند وحدود خود رانگاه دارند تا ناگزیر ازبازگو کردن بسیاری از \" اسرارمگو\" نباشیم