پندار کولاک می کند


آقا این اعتراف های حسين به درد لای جرز می خوره:

۱) بار اول که در اثر عشق خام و جوانانه در ۲۰ سالگی ازدواج کرده بودم، عقدم را خامنه‌ای خوانده بود. خودم آن موقع خیلی مذهبی بودم، البته به همین سبک کله‌شق الان خودم.

۲) چند سال پیش به اسم علی محمدی گلپایگانی طنز سیاسی می‌نوشتم. مشهورترین آن یک ویدیوی فلش بود که زمان انتخابات سال ۱۳۸۰با آهنگ همسفر گوگوش برای علی فلاحیان ساخته بودم.

۳) همان سال‌ها با در هم ریختن یک سخنرانی از خامنه‌ای یک سری تکه‌های صدا درست کردم که در آن خامنه‌ای دشمن را معرفی می‌کرد. همه‌ی آنها با «دشمن کیه...» شروع می‌شدند و هنوز هم می‌توان در اینترنت پیدایشان کرد.

۴) در ایران تنها با دو نفر خوابیده‌ام که هر دوشان هم زن‌هایم بوده‌اند. فعلا هم که نمی‌توانم ایران برگردم.

۵) تا زمانی که از مرجان جدا نشده بودم، بلد نبودم با ماشین لباس‌شویی کار کنم. با شرمندگی تمام.


انگار این حسين قوانين بازی رو نمی دونه...بابا جان بايد چيزی رو بنويسی که هيچکس نمی دونه...این اعترافات تورو که همه دوستانت تقريباً می دونن. کاش می شد این بازی را يک جوری عوض کنيم که بقيه هم آن چيز هايی که در مورد آدم می دونن بگن. تنها اشکالش این هست که آدم هايی مثل نيک آهنگ که خيلی ذهن خلاق عمو مردکی دارند ممکن هست خلاقيت شان گل کند.
بنده که به شخصه با حسين کلی داستان های با نمک داريم که وقتی برای دوستان نزديک مان تعريف می کنيم همه از خنده روده بر می شوند...بگم حسين...

"فمنيسيم غير ليبرال يا "شخصیت بیمارگونه و غیر قابل تحمل

فکر می کنم دو گروه از منتقدين وبلاگی ديگر به طور کامل بی خيال نقد افاضات حامد قدوسی شده اند: فمنيست ها و اقتصاد دان ها. من نمی دانم مثلاً دکتراحمد سيف دقيقاً چقدر حرص می خورد وقتی مطالب حامد را می خواند. اما يقين دارم که ديگر بی خيال نقد حامد شده. پيغام های تند و تيزش را در کامنت دونی حامد ديگر نمی بينم (برعکس البته فراوان است*). فمنيست ها هم- خوب-ديگر چه کنند؟ حامد آنها را در يک پاراگراف تقسيم بندی خوب و بد کرده است:

"یک سری از دوستان خیلی صمیمی و خوب من جزو فمینیست های فعال و تندرو هستند و در مقابل تعداد معدودی فمینیست ایرانی برایم سمبل شخصیت بیمارگونه و غیر قابل تحمل هستند. جالب این جا است که من شخصا به شدت به روی کرد فمینیستی اعتقاد دارم و در مقابل برداشت بقیه این است که ضد فمینیسم هستم. در جلسه مجله زنان دلیلش را فهمیدم. عمیقا به فمینیسم لیبرال اعتقاد دارم که خواهان برداشتن هر نوع مانع "قانونی" و "حقوقی" بر سر برابری زن و مرد است ولی با فمینیست های چپ گرا که اکثریت را در دست دارند و مساله نابرابری زن و مرد را به رفع نابرابری های دیگر پیوند می زنند به لحاظ فکری اختلافات جدی دارم. لذا عجیب نیست که ضد فمینیسم شناخته شوم."

ديشب با يکی از فمنيست های تندرو غير ليبرال ایران به این افاضات حامد می خنديدم. این روز ها در مجامع فمنيستی ليبرال مثل فحش خواهر مادر می ماند (حتی بد تر از بيمار گونه غير قابل تحمل). در يک دوران تاريخی مشخص ليبرال فمنيسم معنی کاربردی مثبت داشته ولی این روز ها بقدری نقد روی چهارچوب ليبرال فمنيسم در گرو جنبه های مختلف تعلق زنان به بازار آزاد و اقتصاد کاپيتاليست هست که ديگر ليبرال ترينِ ليبرال ها هم خودشان را ليبرال فمنیست نمی دانند. بيشتر شان در غرب لااقل خودشان را سرگرم سياست های هويتی-فرهنگی زن کرده اند و چيزی که ليبرال شان می کند عدم توجه شان به مسائل اقتصادی بزرگتری است که معنی برابری رقابتی زنان در بازار را با مردان بی معنی می کند. به قدری مسائل طبقاتی، نژادی، جغرافيای سياسی، نا برابری اقتصادی، تبعيض های فرهنگی و جنسی و جنسگونه و همانطور که حامد می گويد نابرابری های "ديگر" مسائل را برای فمنيسم پيچيده کرده است که این چهار کلمه ای که حامد در "حمايت" از «ليبرال فمنيسمیِ که به دنبال برداشتن موانع "حقوقی" برای برابری زن و مرد هست» گفته است عملاً از تقليل بی معنی هم بی معنی تر است

قسمت تراژيک ماجرا این هست که حامد می خواهد روزی با این افکار عملاً ضد زن اش- به گفته خودش در مملکت ما در بخش خصوصی و سرمايه گذاری خارجی به عنوان تحليل گر اقتصادی کار بگيرد. اشکال تراژيک تر این قضيه این هست که حامد تصورش از کار يک تحليل گر يا فعال حقوق زنان کاری است که خانم کار بنده خدا با هزار محدوديت در سال های اول جمهوری اسلامی کرده است. اشکال تراژيک ترين این است، که حامد بدون داشتن سواد کافی در مورد فمنيسم- به خيال خودش بی خطرترين انواع را برای آينده کشور عزيزمان ایده آل می بيند.

خوب به سلامتی اگر همينطوری پيش برويم نهايت فمنيسم مان این خواهد بود که زن ها به چشم مردان "خوب" باشند؛ چه از نظر اقتصادی و چه از نظر فرهنگی. يکی از دولتمران سابق ایران را که برای کنفرانسی به "خارج" آمده بود را ديدم و از او پرسيدم "وضعيت زنان چطور است؟" چشمانش برقی زد و با عشوه ای نا هنجار گفت: " زنا خوبن!"
--------
*بنده خدااحمد سيف کم مونده در کامنت دونی اش برای این حامد کلاس توتريال اقتصاد سياسی باز کنه...!!
-------------------------------------
پاسخ حامد:
نازلی جون اولش گفتم بابا ولش کن حرف های بی سر و ته سیبیل که جواب دادن نداره ولی بعد دیدم دو سه تا جوک خوش مزه توشه که بدجوری قلقلکم می ده اگر جوابش را نگیرم.

فمینیست ها ارزانی خودت ولی اقتصاددان ها را هم ذکر کردی. از رفیقم احمد سیف اسم بردی ولی چون در زبان فارسی پسوند "ها" معنی بیش از یک می ده حتما بازهم "اقتصاددان هایی" دیگری هستند که تو را قبول دارند و حرف های من را قبول ندارند و حوصله هم ندارند نقد کنند. نازلی تو را خدا یکی از این "اقتصاددان ها" را اسم ببر و گرنه من امشب از فضولی می میرم. (یادم باشه دفعه بعد که با رفقای اقتصاددان وبلاگستان به چرت و پرت های چپ گراها می خندیدیم ازشون بپرسم ببینم نکنه بهم خیانت کردن و در پشت سر طرف دار تو شدن)

این اقتصاد سیاسی هم کشته و زخمی کرد من را. جدی می گم. کشت. خدا لعنت کنه اون کسی را که وقتی چهل پنجاه سال پیش این جور درس ها را از دانش کده های اقتصاد انداختند بیرون و جاش درس های درست و حسابی گذاشتند اون را ورداشت برد و کرد درس برای "سایر رشته ها" که زیاد ریاضی و اینا نمی خونن و به داستان علاقه دارند. جون من یک دانش گاهی که سرش به تنش بیرزه و توی دانش کده اقتصادش "اقتصاد سیاسی" (البته به معنی که تو و فامیل های معنوی ات ازش می فهمید نه اقتصاد سیاسی مدرنی که من دو ترم خوندم و در مورش مقاله نوشتم) درس می دهند پیدا کن که من مکاتبه ای اینترنتی چیزی اون درس را بگیرم و از این جهل مرکب بیام بیرون.

این کشف جدیدت در منطق را هم برایم کمی بیش تر توضیح بده که سوادم بره بالا: شیوه استدلال سیبیلی :
"من خیال می کنم که در بین فمینیست ها لیبرال فحش است پس تئوری فمینیسم لیبرالیسم به درد ایران نمی خورد". من در عمق این استدلال تو بدجوری مانده ام و هر چه با رفقای بی سواد دیگر رویش فکر کردیم به نتیجه نرسیدیم. لطفا ارشاد فرمایید.

همین سه کار کوچیک را انجام بدی خیلی مخلص تر می شیم آبجی. یاشاسین فمینیست لیبرال
-----
پاسخ من به پاسخ حامد:
"فمینیست ها ارزانی خودت ولی اقتصاددان ها را هم ذکر کردی. "
خوب آقا جان من که اميد نداشتم شما عميقاً به قسمت فمنيسم اش توجه ای نشان دهی که البته آن اصل نقد بود. حالا بايد به خاطر گل روی ديبا هم که شده يک لينکی به آن مقاله انواع فمنيسم امشاس بدهدم و توضيح بيشتری دهم که چرا ليبرال فمنيسم این روز ها در مجامع فمنيستی همچون فحش خواهر مادر است.

قدوسی جان -گارداش -با "خندیدن به چرت و پرت های چپ گرا ها" سعی می کنی جوری جلوه دهی که انگار همه ی دنیا مثل خودت عاشق سینه چاک سرمایه داری اند و فقط عده ای عنصر ناباب مانده اند که خرند و اقتصاد سیاسی را به جای لابد اقتصاد واقعی گرفته اند. از شهرستان شما بی خبریم ولی در هر دپارتمان اقتصادی را در آمریکای شمالی باز کنید و می ببینید چند نفر "لیبر اکونومیست" و "مارکسین اکونومیست" و متعلق به کمپ چپ هستند. خواهش می کنم يک سری به وب سايت دانشکده اقتصاد هاروارد بزنيد که مثلاً از دانشکده های دست راستی است و تعداد کسانی را که ترجيح تحقيقاتی شان ليبر اکونومی، سوشاليست اکونيمی، ولفير ريفورم و انواع غيره چپی آن که به اینوايرمنتال اکونومی نگاه مارکسيستی دارند را فقط بشمريد.

"خدا لعنت کنه اون کسی را که وقتی چهل پنجاه سال پیش این جور درس ها را از دانش کده های اقتصاد انداختند بیرون و جاش درس های درست و حسابی گذاشتند اون را ورداشت برد و کرد درس برای "سایر رشته ها" که زیاد ریاضی و اینا نمی خونن و به داستان علاقه دارند. جون من یک دانش گاهی که سرش به تنش بیرزه و توی دانش کده اقتصادش "اقتصاد سیاسی" (البته به معنی که تو و فامیل های معنوی ات ازش می فهمید نه اقتصاد سیاسی مدرنی که من دو ترم خوندم و در مورش مقاله نوشتم)"

نمونه ی کلاسیک آشفته ذهنی و کلاشی جهان سومی؛ کدام آدم آکادمیک "اقتصاد دانی"را سراغ دارید که در جواب منتقدین نئولیبرالیسم گفته باشد اصلا این حرفهای شما را پنجاه سال است دور انداخته اند و به جای اش چیزهای حسابی درس می دهند." اصلا شما چپ هستید چون ریاضی بلد نیستید وبه داستان علاقه داری!!" فکر می کنم هيچ کس بهتر از دريدا جواب کسانی مثل فرانسيس فوکوياما را که با ا بين رفتن بلوک شرق جشن "پايان تاريخ" را گرفته بودند نداده است. کتاب "ارواح مارکس" یا همان "سپکترز آو مارکس" را با تمام ایراد هايش بايد کتاب درسی شما اقتصاد دان های رياضی محور کنند که متوجه شويد که حل مساله هميشه جواب نيست. نگاهی انسان گونه و نگرانی منصفانه بايد تا آدم بفهمد تاثير مارکس را و روح زنده اش را در اقتصاد سياسی. حالا البته بگذريم که حقير تمام آندرگرد ام را با ليسانسه های رياضی درس برداشتم و غلط نکنم رياضيات (و آمارم) از مهندس های معمولی هم يک سر و گردن بالاتر است. انصافاً تنها چيزی که معدل ام را هميشه بالا نگه داشته علاقه ام به رياضی بوده...ترانسکريپت بفرستم خدمتتون؟

هیچ جامعه ای خودکشی نمی کند و هیچ جامعه ای بدون مقاومت تسلیم نمی شود. هرقدر هم "اقتصاد واقعی دانان" کشورهای در حال توسعه با ایمان و عشق و شهادت طلبانه از "اقتصاد واقعی شان" که فقط خودشان از آن اطلاع دارند دفاع کنند در پس هر پیچ تاریخ آدم هایی را در مقابل خودشان خواهند یافت که تا جایی که بتوانند در مقابل این اقتصاد واقعی می ایستند.

ياشاسين صمد


آدمی که يک ماه لب به سيگار نمی زند و بعد يک شبه 10 تا سيگار باهم می کشد و باز هم دوباره سيگار نمی کشد تا شبی در ماهی ديگر سيگاری است؟

شب يلدای همه خوش

Usto-Mummin. (A.V. Nikolayev) (1897-1957)
نقاشی مال اوستو مومين هنرمند روس ازبک شده مسلمان شده ای است که من نقاشی هايش را خيلی دوست دارم.

گور بابای این وبلاگستان چس روشنفکری
ملت اگه هنوز بيداريد و داريد مقاله مارکسيستی در باب کارگران زن فليپين می نويسيد بلند شيد بريد برنامه شب يلدا بهزاد بلور (کس خل اعظم) در زيگ زاگ را گوش کنيد.
مرسی امير تتلو....بابا مرسی آر&بی ایرونی...انصافاً خيلی به فارسی کونيه ( ایت ایز ا استيت آو مايند که مد نظر ماست از نظر زيبايی شناسی)

دوستی های الکترونيکی
عشق های الکترونيکی
شب يلدای الکترونيکی
و فال الکترونيکی:

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت
مـن و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سـلـطـنـت امروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
چمـن حـکایت اردیبهـشـت می‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
بـه می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
وفا مـجوی ز دشمـن کـه پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشـت
مکـن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جـنازه حافـظ
که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت
---------

بازی يلدا

من از صبح نشسته ام اینجا برای عيال تحقيقات می کنم- ارواح شکم ام- و هی منتظرم که يکی من را بازی بدهد. باز هم مرام يکی از دوست داشتنی ترين دوستان وبلاگی ام امين آقا__ مشهور به شهيد راه عشق.

1-فرح خانم از آن اتاق فرمان می دهد که"بگو از پليس می ترسی!" بنده مثل سگ از پليس می ترسم به حدی که حاضر نيستم رانندگی کنم که يک وقت مجبور شم با پليس طرف باشم. يک بار هم در نيويورک با عيال دعوايم شد و کليد آرتور خان (تويوتا اکوی خاکستری مان) را برداشتم و از خانه زدم بيرون. وسط يکی خيابان نيمه خلوت يک پليس افتاد دنبالم و من نزديک بود همانجا پشت فرمان بی هوش شوم و قلب ام در ته گلويم ضربان می زد. در عين حال در مقام قدرت تا می توانم،برای اداره پليس و پليس ها درد سر می آفرينم و يکی از کار های عام المنفعه ام شکايت از پليس به مقامات بالاتر است.

2-حمام های من طولانی ترين حمام های دنياست. بستگی به اینکه چه اتفاقی در حمام بيافتد يک چيزی بين دو تا سه ساعت طول می کشد و هميشه همراه با خواندن آواز است. در ضمن بر خلاف پارسا بنده صدايم عالی است (سيما کاملاً مخالف است). يک مشکل ديگر اینکه این عيال موسيقی سنتی دوست ندارد و حمام تنها جايی است که من با خيال راحت می توانم موسيقی ای که دوست دارم را بخوانم.

3-شب ها کار می کنم و صبح ها می خوابم. بزرگترين مشکل زندگی ام هم هميشه پيدا کردن جايی تاريک برای خواب است. تا وقتی که زير زمين داشتيم در اتاقی به پنجره می خوابيدم. این روز ها هم در گنجه (واک-اين-کلازت) ام يک لحاف پهن کرده ام و از موهبت بدون پنجره گی اش استفاده می کنم. اصولاً چون هميشه ميگرن ام ربط مستقيم به نور آفتاب دارد، از نور متنفرم.

4-بزرگترين تفريح ام در زندگی مسخره کردن خانواده پدرم- يک مشت پر مدعای از دماغ فيل افتاده- بوده و هست. مقام و منزلت اجتماعی برای خانواده ما خيلی مهم است و من هميشه مايه آبروريزی آنها و تفريحات خودم بوده ام. مدرسه مهدوی که می رفتم در تمام مدرسه شايعه کرده بودم که پدرم "پتو فروش" است. يک سال بعد پدر ثروتمند يکی از بچه ها که دلش به حال خانوادهِ محروم ما سوخته بود ما را به هتل اوين دعوت کرد. از قضا آن آقا يک آدم مهمی بود در وزارت صنايع که کلی هم نشان سازندگی از رفسنجانی گرفته بود و پدر من هم که آن روز ها کارخانه فيلتر صافی ایران را داشت گويا کارش مستقيماً به این طرف ربط داشت و گند شايعه "دختر پتو فروش محروم" من در آمد. پدرم از دستم به قدری عصبانی بود که مدام در ماشين سئوال می کرد: "چرا پتو فروش؟"

آخرين اعتراف ام مربوط به وبلاگستان است. با اینکه ممکن است کسی باور نکند ولی من در کل این وبلاگستان عاشق سينه چاک سعيد حنايی کاشانی هستم. بيشتر اوقات که وبلاگش را می خوانم، زير لب قربان صدقه اش می روم که "آی قربون اون نگرانيت برای گران شدن گوشت بشم، آخی صدات تغيير کرده،..." واقعاً سعيد حنايی کاشانی يک جشن تنهايی به تمام معنی است. این آدم عملاً تنهايی اش را با تنهايی جشن می گيرد بدون اینکه شلوغش کند(حالا اگر يک زن تنها بود همه ما را سرويس کرده بود اینقدر چس ناله تحويل وبلاگستان می داد)، برای سعيد حنايی کاشانی باران معنی ديگر دارد؛ معنی ای که فقط در فاصله خطوط اش حس می شود. و البته و صد البته سليقه موسيقی اش که افتضاح است. من هربار که آهنگی را که در سوگ عمران صلاحی پيشنهاد کرده بود گوش می دهم، به قدری می خندم که از حال بی حال می شوم.

از بين کسانی که من دوست دارم در موردشان بدانم و اسمشان هم در بين این وبلاگ های منتخب ديگران نديده ام که را بگویم؟

می دانم که الان همه تان کفری می شويد ولی فکر می کنم به قول عیال ما همگی گاهی يادمان می رود که پشت چهره بسيار عصبانی نانا، يک آدم نشسته است که از فم فتال های هاليوود لذت می برد.

من پنج نفر بعدی را دوست دارم بازی دهم نانا، بهمن خودمان، عروسک کوکی، نازلی دختر آيدين، و سر به هوای نازنین ام هستند.

---------------------------------------------------------

آقا گويا تمام کسانی که من برای بازی يلدا انتخاب کرده بودم...شب يلداشان تمام شده بود...
مجبورم يک ليست ديگه با توجه به ساعت و جغرافيا بدهم:
آزاد نويس (غلط نکنم در استراليا هنوز شب يلدا نشده است).
نيکی اخوان (بدو بدو چند ساعت بيشتر نمونده).
لوا خانم گل
داش خداداد ایرانولوژيست
و البته عيال که می دونم تا صبح بيداره.

URGENT CALL FOR SUPPORT


لوان هفتوان را که دوازده سال است در کانادا دارد کار نمايشی می کند دارند به ایران ديپورت می کنند به خاطر اینکه يک امتحان پزشکی را نداده است. لوان يازده ژانويه به ایران ديپورت خواهد شد. لادن شهروز عزيز، چه می شود کرد برای لوان؟
داستان زندگی اش را در سايت "هيچکس غير قانونی نيست" بخوانيد (البته قربانشان بروم که آن وسط اصلاً به گند زدن های اداره مهاجرت کانادا کاری ندارند اما دولت ایران خطرناک است)
پویان را هم ببینید

در اعتراض به ديپورت شدن این ایرانی-ارمنی ساکن کانادا در روز بيست و دوم دسامبر يک تجمع ترتيب داده شده است. حداقل برای اعتراض به تجمع بياييد. (ممنون از سياوش)
URGENT CALL FOR SUPPORT

Armenian-Iranian Director Levon Haftvan is facing deportation to Iran
this holiday season. Please come and show your support for him this
Friday December 22 at 1pm at a press conference in Toronto’s theatre
district. Levon is in extreme danger if deported to Iran.

Statements of support presented at the press conference by prominent
individuals or in the name of organizations would be much appreciated.

More information provided below.

Thank you in advance,

Sima Zerehi

1pm @ mini park on King St. behind Roy Thomson Hall across the street
from Royal Alexander Theatre (near St. Andrew Subway Station)

اول انقلاب بعد از اجباری شدن حجاب در ایران گويا شعار حزب الّلهی ها به زنان بی حجاب این بوده که "بی روسری، خاک توسری!" من و چند نفر از دوستان که رفته بوديم در خاک جمهوری اسلامی ایران در اتاوا رای بدهيم، همين رفيق نازنين و همدانشکده ای ام سميرا، آن طرف خيابان با ساير مخالفين "رژيم" از رنگ و بو های مختلف بلند گو به دست به ما زنانی ک قرار بود با روسری وارد سفارت شويم و رای دهيم شعار می دادند که "با روسری، بی روسری، خاک توسری!" حالا بنازم این همه خلاقيت فمنيستی را که يک شعار عملاً ضد زن را دوباره به صورتی ديگر باز آفرينی کرد. لابد این وسط فحاشی به سمت عامليت زنانهِ زنی است که با وجود جنايت های رژيم، حاضر است در خاک کانادا بيايد، روسری سرش کند و رای بدهد. سياست هميشه يک ربطی به بدن زن دارد. آزادی با بدن زن ثابت می شود، ديکتاتوری هم با بدن زن.

امروز رفته ام می بينيم که موناهيتای جوانه ها در نقد ِایرانيانِ مسلمانِ هيپوکريتِ تورونتو، عکس زنی محجبه را که برای تبليغات شغلی اش در روزنامه ای فارسی زبان چاپ شده است__ کنار پستش آورده که به همه ثابت کند که این تورونتو ای ها قطعاً همگی نون-خور جمهوری اسلامی اند که با تزوير مسلمانی می کنند. اصلاً مگر می شود بدون تزوير هم مسلمان بود؟ وگرنه زن مسلمان را چه به داشتن مشغله ای جز "مرد-داری،" که این ضعيفه "با آن روسریِ خاک توسری اش" رفته است در کار خريد و فروش املاک.

جالب اینکه اسنشاليسم وقتی با کليت ذاتی چيزی مخالف است، به ضرر اش است که در آن "چيز" دقيق شود و ابعاد مختلفش را بررسی کند. برخوردی که بنياديت حجاب را محدود کننده می داند، حاضر نيست اهميت حجاب را در تقويت جنبش زنان بعد از انقلاب اسلامی قبول کند. بر خورد ذات-محور حتی حاضر نيست اهميت سياسی انواع حجاب را بررسی کند: حجاب کامل اسلامی يک زن دانش آموز فرانسوی يا ترکيه ای با بدحجابی دختر خوش لباس ایرانی هم معنی اند. هردو در مخالفت با سياست های مردانه ای اند که بدن زن را نماد سمبليک تبليغاتشان کرده اند.

با توجه به جغرافيایِ حجاب، سياستِ حجاب هم متفاوت است. در شکل و فرم حجاب اگر دقیق شویم، کسی که مخالف حجاب هست، انواع و اقسام آن را نمی شناسد. يعنی نمی داند که حجاب مغربی مراکش و تونس چه تفاوت معنوی نشانه شناسانه ای با حجاب لبنانی، سعودی، يمنی، مصری، پاکستانی، افغانستانی، مالزيايی، و الی آخر دارند. در نهايت آدم تصور می کند که يک ایرانی حداقل بتواند معنی نشانه شناسانهِ درونی در نوعِ پارچه روسری، نقشِ پارچه روسری، طرح و شکل و شمايل برشِ پارچه، نوع بستن يا نبستن گره، بشناسد و درک کند. يعنی بداند که حجاب کرد با بلوچ چه تفاوتی دارد (بعله قبل از انقلاب هم حجاب غير اجباری وجود داشت، چون همانطور که می دانيد مردم مسلمان بودند.) يا اگر خيلی علاقه مند به نشانه شناسی شهری است و با زنانِ رهايی-يافته حال می کند، لااقل بداند__خانم موناهيتای عزيز__که آن حجاب که شما دستش انداخته اید شکل کلاسيک حجاب زنان چريک طرفدار سازمان مجاهدين خلق است که همانطور که می دانيد سال هاست از پول نفت جمهوری اسلامی بی بهره اند و پول نفت صدام شان هم اخيراً به فاک فنا رفت.