پز

به قول رودباری ها قربان برم عيال رو!! تصدق برم عيال رو! من ديشت از بی اینترنتی رفته بودم تو جنگل يک خونه پيدا کرده بودم که اينترنت داشت و نشسته بودم عين بی خانمان ها سر کوچه با فريد سی بی سی چت می کردم که ناگهان عيال با عصبانيت آمد و گفت: "اصلاً من رفتم..این چه وضعيه!!"

خلاصه من فکر کردم که عيال هم جو گير شده و واقعا به عفت بنده شک کرده و می خواد طلاقمان بده. ديگه غم و قصه و اینها که بعد از يک ساعت گذشت و ديدم عيال سوار بر اسب سفيد آمده که بلند شو کامپيوترت رو بردار که بريم. من هم يک عشوه شتری آمدم که "چشم"

خلاصه آمدم ديدم سايه سرم آمده يک عدد اتاق فلان ستاره در فلان هتل وسط جنگل گرفته است در این بی پولی مان وگفت: "بيا این هم اینترنت و این هم تخت پر قو" بگذريم از آنجا که من خساست را از فرح خانم به ارث برده ام گفتم "بابا سرت سلامت این اتاق رو ظهر می گرفتی که من کلی پول اینترنت تی موبايل را نمی دادم......."

دورانی که مدرسه مهدوی می رفتم با بچه های مذهبی مان خيلی بيشتر حال می کردم. راستش آن مدرسه سوسولی ما تنها کسانی که می شد باهاشون دو کلام حرف حساب زد بچه مذهبی-نميچه مذهبی هامان بودند. باقی مدرسه ام يک مشت بچه غرتی بودند که من خيلی با آنها سنخيتی نداشتم. دوستم "س.ع" که باهم هميشه از عدل علی تا انجمن حجتيه، و وجود حق بحث می کرديم تمام اعتقادات من را می دانست وبا اینکه با خيلی از رفتار هايم مخالفت می کرد، قبول کرده بود که ما در دو پرادايم فکری متفاوت سير و سياحت می کنيم و دليلی هم نمی ديد که صبح تا شب به من درس اخلاق بدهد.

بعد از اینکه ازدواج کرد روزی با گلنوش به ديدنش رفتيم و من از روابط جنسی ام گفتم و يادم هست که گفت: "چه فرقی دارد اگر قرار باشد آدم با چهار جمله محرم بشود که خاک بر سر آن محرميت." بعد هم از شريعتی گفت و اعتقاداتش به عامليت انسان در انتخاب.

من شديداً متاسفم که با نيک آهنگ دارم رفتاری را که می بينيد می کنم. هرگز فکر نمی کردم که کارم به جايی برسد که اینقدر رفتار حقيری از خودم نشان دهم. اما نقد من به نيک آهنگ نقد به تفکراتی که او ادعا می کند پشتيبانش هست، نيست. نقد من به این ادعاست و استفاده ایست که از این ادعا می کند.

ادعای مسلمانی با مسلمانی خيلی تفاوت دارد. مسلمان دروغ نمی گويد، تهمت نمی زند...مسلمان در يک کلام قرار است که انسان باشد. اما برای نيک آهنگ انسانيت نيست که اهميت دارد، منافع شخصی است. مساله این هست که نيک آهنگ به نظر من اصلاً مسلمان نيست، مسلمانی برای خودش مرام و مسلک دارد...کاش می شد که همه با ادعا مسلمان می شدند.

اگر به زندگی شخصی من، بهمن، سيما، حسين، کامليا و سايرين گير می دهد هميشه این کار را يا برای انتقام جوئی است که می کند يا که منافع شغلی يا مالی اش در خطر است. بعد هم برای خودش دکان اخلاقيات باز می کند تا که از اعتقادات مذهبی مردم استفاده کند و رويش کاپيتالايز کند. مساله این هست که این کاريکاتوريست/ژورناليست عزيز هرگز به دنبال حقيقت نيست که هيچ در کارش هيچ شفافيتی هم نيست. طنزش هم هميشه در خدمت قدرت است...

من خيلی بيشتر از نيک آهنگ درس اسلام بر داشته ام و خيلی بهتر از او با تفکرات اسلامی آشنايی دارم. من جمهوری اسلامی ایران و این اسلام سياسی مدرن چماق بدست امر به معروف نهی از منکر بکن را نه تنها مسئول آن شش روز زندانی که نيک آهنگ رفته است می دانم بلکه این اسلام را به خاطر شخصيت انسانی که از حقارت پر از ادعای مسلمانی است، ملامت می کنم.

کاش نيک آهنگ تفسير طبری را می خواند و می فهميد که اسلام جا نماز آب کشی که جمهوری اسلامی به خوردش داده و او هم چون منافع اش ایجاب می کرده از آن پيروی کرده است چگونه وارد گوشت و پوستش شده است. امروز که همچون چماق داران انصار حزب الّله دارد از همان مکانيسزم های قدرت استفاده می کند به موقعيت وجودی انسانی اش نمی انديشد.

من يکی مرد مسلمان می خواهم که بيايد با من هر شنبه قبل از آگورای خودمان تفسير طبری بخواند(خوشبختانه قسمت های مهمش به انگليسی هم ترجمه شده است)...حالا ببينم این مدعی مسلمانی چقدر حاضر است برای تفکراتش وقت بگذارد. نيک آهنگ،شما حامی اسلام نيستی...شما حامی يک قدرت سرکوب کننده ای که محصول دنيای صنعتی و اقتصاد قلدری است. سنتی که شما از آن حمايت می کنی سنت اسلامی نيست، سنت قدرت است: سنتی که تنها از منافع خود دفاع می کند.

------------

در باب انصاف هم از محمد رضا نيکفر بخوانيد

عيال رفته وسط جنگل خونه گرفته و فعلاً ما همنشين آهو ها و پرندگانيم. اینترنت هم نداريم چون تا بخوان سيم و ميم بکشن صد سال طول می کشه. من که الفرار دارم به زودی می رم شهر خودم. فعلاً اومدم ستار باکس فلان فلان شده که کلی پول قهوه آشغالشون رو بدم که هيچ دقيقه فلان سنت هم به تی موبايل پول پرست حقير بدم که به شما خوانندگان مستهجن اعلام کنم که بنده اینترنت ندارم. اميدوارم این 6$ من از گلوشون پايين نره...

در ضمن يک پيغام تبليغانی هم برای سيد جقی نيک آهنگ کوثر دارم که فرح خانم شديداً از دستش شاکی هست و عمراً بهش ديگه آش بده. داداش ما ريختمون و هيکلمون همين هست که هست کاريش هم نمی شه کرد. حالا شما هی بيا خلاقيت به خرج بده و به ريخت و هيکل ما گير بده. والّله که ما با همین شکل و شمايلمان چندان هم وضعمان بد نبوده...خلاصه به سبک خودت که اخاذی ميکنی اومدم تورنتو می خوام يک شفافيت پارتی بگيريم و آرشيو مارشيو ایميل و چت خودم و عیال رو رو کنم که جنابعالی ديگه نتونی تکذيب کنی (آرشيو ها که دروغ نمی گويند و جان شما امروز تصادفا يک چيز های نابی از سيد جقی مخالف "فسق" پيدا کرده ام که نگو!!)



دل و دماغ نداشتم این چند روز به این مطلب طنز آقای فرجامی لينک بدم...بيا حالا که کمی دل و دماغ پيدا کردم این هم لينک!

خبر خوووووووووووب

رامين رو فعلاً آزاد کردند. اون موقع که من تحت فشار خانواده و نداشتن امکانات قرار بود دکتر شم، مدام با رامين تو کافه تريای دانشگاه کل کل می کردم که آخه فلسفه هم آب و نون می ده؟

اون هم مدام پز پاريس را می داد که دانشجو ها براش سر و دست می شکوندن که ازش درس زندگی بگيرن و من هم همچنان مسخره اش می کردم که من بيام از تو درس زندگی بگيرم که از گشنگی بميرم؟ بابک هم که مدام قصه می خورد که بيچاره رامينِ استادِ دانشگاهِ فيلسوفِ روشنفکر، اتاق کارش از اتاق کار يک دانشجو فکستنی مهندسی هم کوچکتره.

بگذريم... اولين باری که رامين فهميد که من رشته ام را تغيير داده ام و کم و بيش قراره باهاش يک روزی هم کار بشم يک نگاه پيروزمندانه ای به من انداخت و نشست نيم ساعت در مورد گستاو مالر نطق کرد. بعد هم بحث رو کشيد به زندگی سرخوشانه بوهيمين و بعد هم با تاسف يک نگاهی به من انداخت که "تو البته خيلی حاجی پسندی، بعید می دونم زندگی عاشقانه هيجان انگيزی در انتظارت باشه!"

خلاصه من و رامين هميشه در حال کل کل بوديم. جوک معروف من هم هميشه نارسيسيسم رامين را دست می انداخت که من اداشو در می آوردم که يکی آمد به رامين گفت "شما دالايی لاما را می شناسيد؟" بعد رامين بادی به غب غب می اندازه با آن لهجه نيمچه جاهلی نيمچه سوسولی می گه "آره...آره...اون منو مشناسه!!"

خوشحالم...

گزارش پانته آ و پژمان از برنامه ارکستر سمفونيک تهران در آلمان امروز حالی به من داد حالستان...از دست مدهيد

و اما همه چيز يک طرف وبلاگ مجيد سينکی يک طرف:

بالاخره تمرین های ما برای سفر به آلمان به پایان رسید. همه ی آثاری که اجرا می کنیم یک طرف " فیه ما فیه " آخرین کار نادر مشایخی به یک طرف. اثری بی نهایت زیبا و شنیدنی. و نگاهی بی نهایت زیبا و انسانی٬ و البته دموکراتیک٬ به موسیقی ایرانی ....... ( در این باره یک دنیا حرف دارم اما موجب سوء تفاهم می شود٬ پس بی خیال.) این یک سوی ماجرا است. سویه ی دیگر ماجرا صحبت های دیروز آقای ایمانی٬ معاون هنری ارشاد٬ است. مثل همیشه صحبت ها زیبا بود و شنیدنی٬ اما این که نتیجه ای داشته باشد یا نه؟ من که بعید می دانم. پیشتر هم از کسان دیگری این حرف ها را شنیده ایم. ایمانی می گفت که ما تلاش می کنیم به مسئولان بقبولانیم که ارکستر سمفونیک خوب است و مورد نیاز. اما این که آیا مسئولان استدلال ایشان را بپذیرند یا نه بر ما پوشیده است. سالهاست که هر کسی که می آید می گوید ما به دنبال مجاب کردن مدیران سازمان مدیریت و برنامه ریزی هستیم که ردیف بودجه ی مخصوص بگیریم اما در عمل باز هم در نقطه ی اول هستیم. و البته ما هم کم کم پیر شدیم. و باز هم منتظریم. و ..... به قول دوست نازنینم ناصر رحیمی که دیروز از ایمانی پرسید آیا شما واقعا موسیقی می خواهید؟ اگر می خواهید که بگوئید٬ اگر نه تکلیف را مشخص کنید. و این داستان بی پایان همچنان ادامه دارد.

آقای محمد تهوری عزيز- راديو زمانه عزيز،

در راپورتی که از همايش جمهوری خواهان در واشنگتن داده اید در برداشت از سخنان شادی مختاری نوشته اید

"شادی مختاری اگر چه حرکت جنبش زنان در ایران را رو به جلو و موثر می دانست در عین حال آنها را از یک غفلت برحذر داشت. به اعتقاد او جنبش زنان نتوانسته است هنوز تاثیر قوانین بر حقوق زنان را در جامعه افشا کند. او حتی اظهارات برخی از زنان فعال و مشهور به فمنیست را در این باره که گفته اند حتی در چارچوب قوانین اسلامی می توان قانون جهانشمول بشر را رعایت کرد به نقد کشید و آن را انحراف جنبش زنان دانست."

من شادی مختاری را می شناسم و تا حدودی با افکار او آشنا هستم و تقريباً مطمـئن هستم که این برداشتی که شما از سخنرانی ایشان کرده اید کاملاً برعکس نظر کلی ایشان نسبت به فمنيسم اسلامی است. خانم شادی مختاری بنيان گذار ژورنال "دنيای اسلام و حقوق بشر" و دانشجوی (اگر تمام نکرده باشد) دکترای حقوق دانشگاه تورونتو هست. تمام تلاش خانم مختاری برای این هست که بگويد اسلام با حقوق بشر منافاتی ندارد و همچون پيروان فقه پويا ميان قوانين اسلامی به دنبال راه حل های پراگماتيک برای بهبود وضعيت حقوق بشر و مخصوصاً حقوق زنان در کشور های اسلامی می گردد. برداشت شما به همين دليل يک بی دقتی کامل و بی انصافی تام است.

روسپيگری

زنستان شماره 10 را از دست مدهيد
مخصوصاً
مقاله عالی فيروزه مهاجر، "بحث روسپيگری در ادبيات فارسی معاصر" [فقط کاش اديتور های گرامی زير عنوان کتاب ها را خط می کشيدند يا که آنها را در گيومه می گذاشتند]
گفتگوی مريم حسين خواه با شهين عليایی زند
رابطه قدرت و روسپيگری از مريم ميرزا

يک مطلب بی اهميت

دوران نوجوانی، دوستان مان که از جنس ذکور بودند ديگر ما مونث ها را که سالهای خوش کودکی را با هم گذرانده بوديم در جمع ها شان راه نمی دادند. هر شب جمعه ای که زنگشان می زديم که برويم سينمايی، کنسرتی، رستورانی،...می گفتند "امشب جمع مردونه است، می خواهيم صميمی باشيم." بعد از مدتی من شاکی شدم و به پدر يکی از دوستانمان- که خدا عمرش دهد اگر نبود ما اخلاقمان اینقدر خراب نبود- گفتم: "آقا، جريان این مردونه ها چيه!" خنديد و گفت: "هيچی بابا اینها شاششون کف کرده، دور هم جمع می شن می گن "کس" قاه قاه می خندن و احساس صميميت می کنن!"

آن روز معنی این حرف را نفهميدم. درک نکردم که این مفهموم بويز کلاب چيست!! جمع های مردانه، کير های مکرر..بويز کلاب، بويز کلاب است. جمعی است مردانه که حضار جمع می شوند می گويند "کس" قاه قاه می خندند. مانعی هم ندارند، بخندند.

اینها را دارم می نويسم برای اینکه کله ام داغ است و کمی هم نگران دوستی-نه چندان دوست- هستم که احتمالاً اگر حالش خوب باشد، امشب نگران این هست که از هستی ساقط شود، که البته که نمی شود يک طلاق است ديگر!!

طلاق چه معنی دارد برای يک زن؟ برای يک زن ایرانی؟ يک معنی بيشتر ندارد، دهن طرف صاف می شود__ يک کلام. اگر در کار های سياسی و فرهنگی و امثالهم باشد هم که بدتر. يکی از تاريخ نگاران معتبر که من هم خيلی دوستش دارم (به همين خاطر اسمش را نمی آورم که محکوم پاپوليسم این وبلاگ نشود) در يکی از کتاب های معروف تاريخ معاصر هرچه نام زن می آورد به واسطه همسرانشان است. خانم فلان همسر فلان تيمسار... خانم بهمان، همسر فلان رهبر حزب توده...خدا خيرتان دهد خوب معلوم است که این دوستِ-نه چندان دوستِ- من بايد نگران از هستی سقط شدنش باشد.

همان بويز کلاب خودمان هست. اصغر به اکبر می گويد "کس" قاه قاه می خندند و پس فردا که اکبر کار می خواهد اصغر که صاحب کار است ،کار را می دهد به اکبر و کله سکينه بی کلاه می ماند چرا که صغری زن اکبر فعلاً ترجيح دارد. حالا اگر به هر دليلی صغری و اکبر زدند و پاره کردند و تمام شد، صغری بايد برود غاز بچراند چرا که صغری آن صميميت را با اصغر ندارد که اکبر دارد.

با شما هستم خانم فارسی زبان، خانم فارسی نويس، خانم ژورناليست، خانم نويسند، خانم هنرپيشه، خانم منتقد، خانم مجری راديو، خانم ناشر، خانم سردبير،... هيچ فکر کرده اید اگر آقاتان بالای سرتان نباشد چه بلايی سرتان خواهد آمد؟ با این بويز کلاب ها چه خواهيد کرد؟

يک نويسنده که در کنفرانسی ملاقاتش کرديم بعد از طلاقش محکوم بود که در محيط ایران "همچون سگ" باشد. می گفت اگر با همکارانش و زيردستانش صميمی باشد از او هزار بهانه می گيرند و کارش را از دست می دهد. شوهر سابقش هم برايش شاخ و شانه کشيده بود که اگر دوست پسر بگيرد دخترش را از او خواهد گرفت. بنده و ليلی پورزند به پهنای صورتمان اشک می ريختيم از داستان سوزناکش.

خانم لاهيجی هم همان اطراف بود. من به او مارگرت تاچر می گفتم. خودش تعريف می کرد که با هزار بدبختی و شامولته بازی در دنيای مردانه انتشاراتی ها دوام آورده است. من مانده بودم که اگر من ایران بودم مابين خانم نويسنده درمانده و خانم لاهيجی (مارگرت تاچر) کدام می شدم. فقط خدا را شکر کردم که ایران نيستم.