عکس های رای دهدنگان عراقی در تهران را ببينيد. اولين چيزی که توجه من را جلب کرد پوشش کاملا اسلامی عربی این دوستان مخصوصا خانمها ست--حجاب ها ی کامل و روسری های مدل عرب رشنفکری. کسی راجع به جامعه عراقی مقيم ایران اطلاعات کلی دارد؟ آيا این دوستان عراقی سنتی-مذهبی تر از باقی جامعه هستند؟ برايم جالب است اگر بدانم که دلايل مها جرت و اقامت اين عراقی ها چيزی جز مذهب شيعه و وضيعت مساعد آن در جمهوری اسلامی ایران است
عکس های رای دهدنگان عراقی در تهران را ببينيد. اولين چيزی که توجه من را جلب کرد پوشش کاملا اسلامی عربی این دوستان مخصوصا خانمها ست--حجاب ها ی کامل و روسری های مدل عرب رشنفکری. کسی راجع به جامعه عراقی مقيم ایران اطلاعات کلی دارد؟ آيا این دوستان عراقی سنتی-مذهبی تر از باقی جامعه هستند؟ برايم جالب است اگر بدانم که دلايل مها جرت و اقامت اين عراقی ها چيزی جز مذهب شيعه و وضيعت مساعد آن در جمهوری اسلامی ایران است
سوسن ملقب بود به سوسن کوری نه از آن جهت که با ماری کوری نسبتی داشت بلکه او چشمانی بسيار رييز و تنگ داشت. از آوازه خوانهای لوتی کاباره ها، ظاهرا اولين بار توسط مرحوم فريدون فرخزاد (شهيد راه پر حرفی) به شوی موزيکال ميخک نقره ای آمد و معروف شد. قبل از آن سوسن تنها يک آوازه خوان کوچه و بازار و کاباره ای بود. اما، و اما نامردی، نا لوتی گری، و بی مرامی که موسيقی شناسان و تاريخ نگاران ما که به این نوع ژنرا از هنر روا داشتند. هنر کاباره ای و کوچه بازاری پيشينه تاريخی جالبی دارد. ريشه های آن را در موسيقی روحوزی که تا حدودی با موسيقی عرب و عثمانی ادغام شده ميتوان يافت که البته این مهم را فقط گوش بنده يافته و احتياج به تحقيق بيشتر است. باز من از این فراموشکاری تاريخی مينالم که يقه سياست را تا خر خره چسپيده و باقی تاريخ را به امان خود ول کرده. مگر نه آنکه لاله زار جزوی از تاريخ هنر معاصر ماست؟ يکی محمد رضا درويشی بايد که همت بگمارد و این کار آغاز نمايد
در اینجا لازم ميدانم که ابراز عشق فراوان کنم به سوسن کوری برای صدای آسمانيش که لوتی بود. به فريدون فرخزاد به خاطر خدمات ارزنده اش به موسيقی و علوم ارتباطات. اولين بار که در تلوزيون ديدمش يادم ميامد که پدرم گفتند همجنس گرا است (نه البته با این لحن،) و کلی او را مسخره کرد-- و آنجا بود که مهرش بر دلم افتاد زيرا که آخر به کسی چه. و از محمد رضا درويشی هم تشکر ميکنم که عمرش را و زندگيش را فدای تحقيقات بسيار بی نظيرش در شناخت گوناگونی موسيقی ایران زمين کرده فقط کمی برای موسیقی مطربی کلاس میگذارد
از مادر گرامی هم معذرت ميخواهم که به فکر گرسنگی در دنيا نيستم و يقه کاباره ها رو چسبيدم...هرکسی به کار خودش
اگر دوست داريد این مقاله در سوگ سوسن را بخوانيد
این را هم بخوانيد و این هم
در اینجا لازم ميدانم که ابراز عشق فراوان کنم به سوسن کوری برای صدای آسمانيش که لوتی بود. به فريدون فرخزاد به خاطر خدمات ارزنده اش به موسيقی و علوم ارتباطات. اولين بار که در تلوزيون ديدمش يادم ميامد که پدرم گفتند همجنس گرا است (نه البته با این لحن،) و کلی او را مسخره کرد-- و آنجا بود که مهرش بر دلم افتاد زيرا که آخر به کسی چه. و از محمد رضا درويشی هم تشکر ميکنم که عمرش را و زندگيش را فدای تحقيقات بسيار بی نظيرش در شناخت گوناگونی موسيقی ایران زمين کرده فقط کمی برای موسیقی مطربی کلاس میگذارد
از مادر گرامی هم معذرت ميخواهم که به فکر گرسنگی در دنيا نيستم و يقه کاباره ها رو چسبيدم...هرکسی به کار خودش
اگر دوست داريد این مقاله در سوگ سوسن را بخوانيد
این را هم بخوانيد و این هم
بيشنهاد ميشود به ترانه کلاه مخملی گوش دهيد که بیشتر حس بگیرید
We the Iranian bloggers are “made up of private people gathered together as a public [though virtual] and articulating the needs of society with the state", and thus we define a public sphere as Habermas would have defined it.
My dear Habermas, this weblog thing, is it private? Is it public?
If it is public does it have enough power to be counted in a “representative democracy”? Is it powerful enough so that it can shape political power and policy making? Or is it simply a powerless public which is essentially private? Yet again, how private is private when our most private thoughts and feelings are influenced and derived from language and thus the linguistic constructs of the public we live in…Yet again for the second time, if it is powerless and private why are Mortazavi and his bosses closing the weblogs down?
Dear Habermas, “could you please find the seller of the orange” or shove your private sphere up… cause I am loving it and just not getting it….!
Read:
Habermas, Jürgen. The Structural Transformation of the Public Sphere: An Inquiry into a category of Bourgeois Society. Trans. Thomas Burger with Frederick Lawrence. Cambridge, MA: MIT Press, 1991.
My dear Habermas, this weblog thing, is it private? Is it public?
If it is public does it have enough power to be counted in a “representative democracy”? Is it powerful enough so that it can shape political power and policy making? Or is it simply a powerless public which is essentially private? Yet again, how private is private when our most private thoughts and feelings are influenced and derived from language and thus the linguistic constructs of the public we live in…Yet again for the second time, if it is powerless and private why are Mortazavi and his bosses closing the weblogs down?
Dear Habermas, “could you please find the seller of the orange” or shove your private sphere up… cause I am loving it and just not getting it….!
Read:
Habermas, Jürgen. The Structural Transformation of the Public Sphere: An Inquiry into a category of Bourgeois Society. Trans. Thomas Burger with Frederick Lawrence. Cambridge, MA: MIT Press, 1991.
کسی ميدونه این واژه اصولگرايی که فکر کنم معادل مودبانه بنيادگرايی است- از کجا اومده و از کی مصطلح شده. اگر کسی از تاريخچه (تاريخ معاصر 25 سال گذشته) این لغت و استفاده سياسی آن به من اطلاعات خوبی بدهد، من حسابی دوستش خواهم داشت
این آق شايان باز هم حرف دل من را زد
کمی بی ربط ولی در راستای مطلب شایان---- دولت بوش در ادغام دين و سياست حتی از جمهوری اسلامی هم موفق تر بوده. بوش در تمام سخنرانی هاش از گفتمان مذهبی ما مسيحيم پس بهتريم استفاده ميکنه بعد هم تندی ميگه ما مسلمان ها را دوست داريم. البته واضح و مبرهن است که این يکی از اهداف والای نيو کانسروتيو هاست که ميخواهند با استفاده از مذهب هويت ملی خود را تعريف کنند، و در نهايت آن را به اتحاد ملی تبديل کنند. این برخورد تدريجی با مذهب را ما در ایران تجربه کرده ایم. ادبيات انقلابی قبل از انقلاب لفظ ملت ایران را بکار ميبرد و همين لفظ بعد از انقلاب تنبديل شد به امت ایران، يا امت اسلامی. فرق ملت با امت هم که زمين تا آسمان است. این بنيادگرايی مذهبی دولت بوش باعث شده که استراتژی های سيساسی دولت آمريکا روز به روز به جمهوری اسلامی نزديک تر شود. جالب از همه اینکه رسانه های آمريکايی هم اصلا به طور جدّی به نقد این نوع آمیختن دين با سياست نپرداخته اند. شايد هم تحت تاثير این سياست دولت بوش همه احمق شده اند. باز دم این سی بی سی- صدا و سيمای جمهوری کانادا- گرم که بوش و سياست های بنيادگرانه اش را نقد ميکند
ای کاش من در دهه شصت جوونی ميکردم و این فجايع را نميديدم
يک از دوستان دوران کودکی را به لطف حضرت اورکات در تکزاس يافته ام. این آقای جوان تکنوکرات از طرفداران پر و پا قرص جمهوری خواه هاست. چند وقت پيش به لطف ياهو مسنجر داشتيم باهم حسابی کلنجار ميرفتيم. من از دمکراتها ميگفتم و او هم به کری خرده ميگرفت. حرف جالبی زد رفيقيم. گفت فرض کنيم اتومبيلت در نا کجا آبادی خراب شد درست با يک فاصله از خانه بوش و خانه کری. از من پرسيد که به کجا پناه ميبرم. شما بوديد چه می کرديد
این آق سحرخيزم که هی ممنوع الخروج ميشه، من ميخواستم پيشنهاد کنيم که به جرمهای ایشون ستريپتيز در ملع عام را هم اضافه کنند. این عکس هميشه من را ياد اولين حضور خدا بيامرز شهيد رجايی در سازمان ملل ميندازه. از کجا به کجا رسيديم
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)
