چندين نفر بوديم
يکی از ما
در باران
در آينه اي
گم شد.
يک روز چهارشنبه
يکی از ما
اعتماد از دست داده بود:
روی پله های خانه اي ماند
همه عمر
به دنبال کفش های گم شده اش در باد بود.
يکی از ما
تلفظ سعادت را
نمی دانست:
در پاييز خاکستری عمر
در ميان برگ ها
پنهان شد.
آخرينمان
عمر نمی خواست
ابر را به خانه آورد
در باران آغاز شد
در باران عاشق شد
و در آفتاب
مرد.
احمد رضا احمدی
عمر
بالاترين
من هم اصلاً ديگه از بالاترين استفاده نمی کردم. چند وقت پيش خودش اومد به من تبريک گفت که امتيازت رفته خيلی بالا، چون فلان لينکم گرفته...من رفتم ديدم عجب بابا....عجب بابا. اين حساب بالاترين بنده شده همه اش راديو فردای پدر سگ که من اصلاً لاش رو هم باز نمی کنم، مگر اينکه کسی توصيه کنه. خلاصه شاکی و اينها، رفيق گفت به خدا من قصدی نداشتم فکر کردم تو اجازه داده بودی. بگذريم. اين لينک آخری رو هم باز رفيق ما اشتباهی پست کردند. بگذريم!
مسأله فقط زبان تحقيرگر نیست؛ مسأله تفکر استبدادی است
تکملهی مهم: اين مطلب را بازنويسی کردم و فکر میکنم حتی بعد از اينکه مطلب را درفت کرده بود، کلی بحث حولاش راه افتاده بود. اشکالات انشايی نامه (که به هر زبانی نوشته میشد، باز هم از لا به لایاش مشهود بود) اصل سخن من نبود. آنها که نسخهی قبلی را دیدهاند میتوانند با اين نسخه مقايسهاش کنند تا بدانند استخوانبندی نوشته اساساً چيز دیگری بوده است. البته من به دليلی کاملاً متفاوت که هيچ ربطی به زمانه و مهدی جامی يا ابراز نظر ديگران ندارد، نوشته را ويرايش کردم. بيشتر دلايل شخصی داشت. اين نامه (که ترجمهی فارسیاش در دفتر زمانه نيز هست) تفکری سرکوبگر و استبدادی را نشان میدهد که خیلی سعی کرده است خودش را در لفافهی ژست آزادیخواهی بپيچاند. تفکر، تفکری است سرکوبگر و انحصارطلب. اينجای کار است که میلنگد.
نامهای از مدیر موقت رادیو زمانه، که اکنون بر جای مدير معلقاش نشسته است، در سايت-بلاگ ايرانيان دات کام منتشر شده است (که در دفتر زمانه نيز باز نشر شد). اين نامه، نامهای است عبرتآموز.
يعنی وکيل زمانه، ظاهراً در ژستی دموکراتمآبانه، اما به شيوهای سخت قيممآبانه، گفته است که هر کس «سرسپرده»ی ما نيست، بفرمايد برود بيرون (به زبان عاميانه يعنی «هرررری»!). اين جملات و تعابير چيزی را به ياد شما نمیآورد؟ ياد محمدرضا پهلوی نمیافتيد که گفته بود هر کسی نمیخواهد پاسپورت بگيرد و برود؟ حبذا چنين رسانهی آزادی که قرار بود کثرتگرا باشد و اهل مدارا. نويسنده آشکارا متمايل به زبان ارعاب و تهديد میشود. حتی آوردن تعبير «آزاد هستند که چنين و چنان بکنند» پوششی بر این رسوايی نيست. اصلاً چه معنا دارد که نيات و خواستهها و تمايلات کارمندانشان را بسنجند و بعد بگويند اگر دوست نداريد، برويد؟ (اينها البته همان چيزهایی است که هرگز «توضيح کافی» دربارهی آن به خوانندگان زمانه داده نشده است؛ کارکنان زمانه را نمیدانم!). نويسنده در بند بعدی، بلافاصله هشدار و تذکر میدهد که اينها امور محرمانه است و هيچ کدام از شما حق گفتوگو با رسانهها را ندارید. البته هر دعوايی جنبههای حقوقی خودش را دارد و بايد مسير لازم را طی کند، اما اين طی شدن مسير لازم تا کی ادامه پيدا میکند؟ امیدی هست به اينکه بالاخره روزی مردم بفهمند واقعاً و دقيقاً چه اتفاقی افتاده است؟ يا هنوز همه بايد با ظنی قوی بگويند که کودتا و انقلابی در زمانه رخ داده است؟
خوب ماجرا با ديسکليمر مانی شروع می شود و بحث های نادر و من ادامه پيدا می کند.
سلام |
|
|
|
|
|
|
|
مثال کلاسيکی که من استفاده می کنم روابط زنان در ارتباط های سنتی شان با ساير زنان بوده که روابط خاله خانباجی اي خودمان است. خوب با اين نمی شود به يک يوتوپيای اخلاقی رسيد؟ با اين نمی شود کار مدنی کرد حتی در همان چهارچوب هابرماسی است؟ معلومه که می شود. و مردم در طی تاريخ هايی که "سير حکمت در اوروپا" را طی نکرده اند، کرده اند. حالا بياييم همه اينها را از چهارچوب تئوريک بيرون کنيم و اخلاق ايرانی را نقد کنيم که چه؟ که چه بشود؟ آدم بايد هوش داشته باشد! وسط داستان های پهلوانی، وسط روابط خاله خانباجی اي می شود يوتوپيا های اخلاقی را مدل سازی کرد. |
|
انديشه آرمانشهرانه در شرق که خوب من واقعاً درش آنچنان سوادی ندارم اما می دانم که يک مساله اصلی ادبيات و فلسفه شرقی بوده...شما مثلاً ببينيد اين مساله کيمياگری که ما کلی کيمياگر داريم در شرق (عرب و ايرانی و ترک و همه و همه و حتی چينی ها هم) اينها مساله شان مس را به طلا تبديل کردن نبوده که مساله خيلی آبستره تر و فلسفی تر و اخلاقی تر از اين حرف ها بوده. اکثر اينها از اين بساط استفاده سمبليک می کردند که نقد سيستم های حاکم بر زندگی شان کنند. در غرب هم همينطور...مارکسيست ها که يوتوپيا را کشف نکردند. قرن شانزده قبل از روشنگری در اروپا مثلاً جناب آقا توماسو کامپانلا تئوری "شهر خورشيد" را از روی يک تصور شهرسازی عرب اسلامی طرح ريزی می کند که خيلی ها مدل های یوتوپيایی شان را بر می گردانند به همين قضييه "شهر خورشيد." بعله اين مساله در اين تعاملی که بين شرق و غرب هميشه برای مسائل هستی شناسی و ارتباط انسان مرگ وجود داشته و در این رابطه شکل گرفته. مثلاً همين "شهر خورشيد" (که حالا بعداً لينک می دهم بخوانيد در موردش چون خيلی جالب است) اين که يک جور های مثال اولين يوتوپيای فلسفيده شده قبل از روشنگری است از روی افکار مسلمان ها و يک مدل عربیِ يوتوپيا مدل برداری شده است. که خوب مثلاً اين جا نمونه های "اخلاق شرقی" به قولی همان مرام و معرفت ما را جناب کامپونلا تئورايز می کند. می گويد آدم ها خوبند چون اگر نباشند کسی باهاشان حال نخواهد کرد و آنکه بزرگوار است را همه دوست خواهند داشت و به او احترام می گذارند و جاودانه می شود (همين مرگ که شما گفتيد و هستی که شما گفتيد). یمن از آلتوزر شروع کردم چون نمی خواستم در يک پست وبلاگی به تاريخ انديشه يوتوپيای و تعامل شرق و غرب در ايجاد همچين انديشه بپردازم که شما يقه ما را گرفتيد که ياالّله بنويس. |
|
|
|
|
به خاطر پهلوانی مهدی
بالا برويد، پايين بياييد من مهدی را خيلی دوست دارم. از زبان من خارج عرف تر، مشکل دار تر، فراهنجار تر، در اين وبلاگستان وجود ندارد. ميان تمام اين کله گنده هايی که من به آنها گير دادم تنها کسی که جوابم را داد، با من دهن به دهن گذاشت، بحث کرد، گفتگو کرد، مهدی بود. نقدش را من قبول نداشتم و دعوامان هم شد، اما تنها کسی بود که آدم حساب کرد من را. همان لحظه که جوابم را داد نفهميدم که چقدر دوستش دارم. بعداً فهميدم.
مهدی جامی يک تز فوق ليسانس يک باری يک جايی نوشته که کتاب شده است. اولين بار کتاب را خانه مهدی خلجی ديدم. کتاب اش يک نقد و بررسی آيين های جوانمردی، عياری، پهلوانی و لوطی گری است. طبعاً نگاهش مردانه است. مهدی است ديگر، بالاخره تا يک حدی مرد سالار است. اما چيزی که آنجا می بينی اخلاق مهدی است. در نقد ادب پهلوانی نگاه پهلوانانه می بينی، اميد به يک اخلاق کثرت گرايانه می بينی ميان خطوط ادب و تاريخ ايران. من دوستش دارم، مهدی را می گويم، به خاطر همين اخلاق پهلوانانه اش دوستش دارم.
راديو زمانه به خاطر سرمايه اخلاقی مهدی بود که به شکل کنونی اش در آمد. من نمی دانم مهدی بلد است مدیريت کند يا نه. اما، می دانم که اگر اين برخورد لوطی گری مهدی نبود و اميد به يک آرمان شهر کثرت گرايانه نبود راديو زمانه تبديل می شد به الباقی رسانه های دياسپورای ايرانی: سياه و سفيد سياسی.
در راديو زمانه همه چيز پيدا می شود، اين خوبی اش است. از ضد دين ترين برخورد ها تا دين محور ترين آنها. از مدرن تا نقد مدرنيته. از فمنيستی تا ضد زن. از مطالب حول محور همجنسگرايی و دگرباش بودن، تا طنز های خشونت آميز بر عليه زنان و اقليت های جنسی. اينها خوبی زمانه بود. خوبی مدريت مهدی بود.
نمی دانم از اين به بعد چه خواهد شد. می دانم که مهدی بود که اين توانبخشی را به همه می داد که به ايميل زمانه ايميل بزنند و مطلب چاپ کنند. شعارش اين بود که راديو خودمانی است. مردم دست می گرفتند، مسخره می کردند... واقعاً بود. از خيلی شهر های کوچک ايران، مردم در زمانه مطلب چاپ می کردند. از تابو ترين مسائل، مردم در زمانه مطلب چاپ می کردند. اين نگاه کثرت گرايانه مهدی بودکه اجازه تعامل افکار را می داد. اجازه می داد با افکار خودش هم آدم کلنجار برود. ممکن بود حالا اعمال قدرتی کند، حرف آخری بزند، اخلاق نسبتاً مغرور اش جلوی چشمش را بگيرد اما اجازه تعامل می داد. اين بهترين خاصيت مهدی بود به عنوان مدير يک راديو تازه، با نگاهی تازه: پهلوانی اش، لوطی بودن اش....
نگاه کنيد به اين بساطی که در روز آنلاين است. خود مافيااند اينها. بين خودشان می برند و می دوزند و کف می زنند و تشويق می کنند و جايزه می دهند. سياه و سفيد و هدفمند. آبروی شعور انسانی را برده اند با اين رسانه شان. نگاه کنيد، راديو فردا را، ارگان تبليغاتی قدرتمند ترين قدرت جهان است. اينها خير سرشان فکر می کنند که ملت ايران را نمايندگی می کنند. يا که نماينده های نسبتاً خوبی از نخبه ها هستند که مساله خطير رسانه را به عهده گرفته اند؟ جوک است به خدا. راديو فردا و صدای آمريکا رسماً تهوع آورند. مملکتی که بيشتر مردم اش مسلمان اند و اينها يک نفر زن محجبه ندارند در سيستم کاری شان در کادر های تلوزيون شان که هيچ، حرف اسلام هم بزنيد می خواهند خفه تان کنند. آدم هايی که برای اين رسانه ها کار می کنند. خيلی هاشان ژورناليست های خوبی اند که به خاطر نبودن فضاهای کاری مشابه زمانه مجبورند برای در آوردن نان شب در رسانه های عملاً دست راستی وابسته به آمريکا کار کنند. آنهايی هم که در سيستم های مدیريتی و رده های بالا کار می کنند مرام و اخلاق و لوطی گری و همه اينها که ديگر به کنار، به راحتی برای پول نيروی کار خورد را فروخته اند و مفت هم فروخته اند. خوب بودجه زمانه هم از موسسه پرس ناو می آمد که خودمانيم ديگر بودجه اش دولتی بود. اما باز مردم آزادی عمل داشتند در توليد مطلب. با رفتن مهدی و آمدن يکی مثل ابراهيم نبوی که گويا خيلی دارد تلاش می کند کار را بگيرد همه اينها به گند کشيده خواهد شد.
نمی خواهم نبوی را ناراحت کنم. می دانم قلبش اين روز ها اوضاع اش خراب است اما برادر، بی مرامی و بی اخلاقی تا چه حد؟ اين ها، اين گروه روز آنلاين، همه شان واقعاً آخر شأن انسانی اند. مافيای رسانه اي. همه چيز و همه کس را می خورند که به منافع شخصی شان برسند. نيک آهنگ هم. اينهمه اين آق مهدی عزيز ما به اينها حال داد با وجود اعتراض های هرچه آدم خوش فکر بود (از جمله خود بنده، کاوه پزشک، مانی ب، فريد حائری نژاد، و خيلی های ديگر....) باز هم اينها نهايت بی مرامی را در حقش کردند. نيک آهنگ نمی دانم پشت صحنه چه می کند. اما لوس بازی در آورده در وبلاگ اش می نويسد کانفليکت آو اينترست. يعنی از من انتظار نداشته باشيد که چيزی بگويم چون من خودم منافعم گير است. خدا شاهد است که همين بساط را سر روز آنلاين در آورد. آدمی که حاضر است هزار سياست بازی در بياورد که نان شب اش از دست نرود. بامبول در می آورد يکی به نعل می زند، يکی به ميخ که خودش هميشه تامين باشد. اخلاق هم که اصلاً مهم نيست.
اينها را دارم می نوسيم برای اينکه ناراحت و عصبانی ام که با مهدی همچين رفتاری می کنند. از آن ور نگران اخلاق خبرنگاری و رسانه اي هستم. اگر قرار باشد که تحمل نگاه مهدی، کثرت گرايی مهدی، نوع برخوردش با مسائل را هم اينها نداشته باشند، امکان ندارد ذره اي اميدوار بود که اين پول ها که "خارجی ها" به ايرانی های دياسپورا می دهند برای کاری جز براندازی در راستای اهداف امپرياليسم جديد، خرج شود.
اگر مهدی ايرادی مدیريتی داشت، می شد که با او کنار آمد، سيستم های موازی طراحی کرد که مسائل مدیريتی را حل کنند. اما نگاه کثرت گرای مهدی را هيچکدام از اين کله گنده های موجود در بازی های رسانه اي ندارند. آق مهدی، آنجور که من دوست دارم صدايش کنم، کم روی اعصاب من راه نرفته است. می دانم که احتمالاً روی اعصاب خيلی ها راه رفته است. کله شق است خوب. بر خلاف عشقش به مدرنيته که نمی داند چيست، آدم مدرنی نيست. آدم مدرن نبوی است. آدم مدرن پدر سوخته است. آدم مدرن دنبال سياست بازی است که منافع شخصی اش را تامين کند. آدم مدرن جان فدای کاپيتاليسم می کند که ارزش افزوده نيروی کار اين و آن را بخورد. نمی گويم مهدی مثلاً می تواند کاوه آهنگر باشد، وسط قلب کاپيتاليسم قيام کند و نبوده است. مطمئن هستم که جزوی از سيستم است. اما باز هم همان وسط حواسش جمع بوده که کار ايجاد کند. به جوان ها کار بدهند، به خبرنگاران از شهر های کوچک ايران کار بدهد، به زنان کار بدهد و با همه اين کار دادن ها مسائل مربوط به هر قشر را در راديو مطرح کند.
اين شايد از آن حرف های احساساتی است که نبايد بزنم چون من آدمی نيستم که به قولم ام وفا کنم و خدا هم می داند بنده خدا مهدی از این به بعد به کجا خواهد رفت و چه خواهد کرد. اما با همه اينها دوست دارم مهدی بداند که اگر روزی جايی تصميم گرفت رسانه اي مستقل از سياست بازی اين مافيای رسانه اي، اين دولت های خارجی، اين پول های به درد نخور، اين بی مرامی ها راه بياندازد، من يکی مخلصش هم هستم. با او همکاری می کنم، تا جايی که اخلاق ام اجازه دهد تنها و تنها به يک دليل و آن هم اينکه وسط اين همه بی اخلاقی، پهلوان است. اخلاق پهلوانی را از وسط ادب فارسی بيرون کشيده است و به آن عمل می کند. اين برای من ارزش دارد. ارزش اينکه با او کلنجار بروم و با او تعامل فکری کنم.
----------
داريوش محمد پور همه مطالب را اينجا جمع کرده است.
انسانی شريف و آزاده
چه ماچی
مشکل من اينه که من حوصله راز های کشف نشده رو ندارم. يک بار با يک بابايی خير سرم رابطه اي داشتم که به شکل مرموزی نامه هايی که به من فرستاده بود رفت دست يک بابای ديگه. افتاد گردن من. من نفرستاده بودم. از من می پرسی کار خود جاکشش بود. اما اين خيلی راز مهمی به هر حال نبود. راز و الراز.....
اولين کاری که می کنم می رم سراغ اين معمر قذافی بی همه چیز....تا می خوره می زنمش...اصلاً چوب بيسبال در ماتحتش فرو می کنم و تا نگه چه بلايی سر امام موسی آورده ولش نمی کنم که نمی کنم.
بعد می رم خونه بيل کلينتون يک نگاهی به معامله بندازم ببينم اين چی بود ما رو کلی سال انچل و منچلش کردن.
به همه آدم هايی که عاشقشون بودم و هستم سر می زنم که يک دل سير تماشاشون کنم.
ريش های خاتمی را بنفش می کنم.
يک لگدی به جنازه نيمه مرده شارون بی همه چيز می زنم...
در يک ديدار رسمی احمدی نژاد با رفسنجانی در آب جفتشان ام دی ام آ (داروی عشق که دهه شصت به زن و شوهر های مشکل دار می دادند) می ريرزم.
می رم يک سر خونه هيفا وهبی و از تلفنش برای حسن نصرالّله پيام های عاشقانه سکسی می ذارم. بعد بدو بدو می رم صدای حسن نصر الّله رو که قبلاً به کمک هپلی دوست و همکارم مونتاژ کرده ام از تلفن حسن نصر الّله برای پيامگير هيفا پخش می کنم. اگه سيد خونه بود، قطعاً يکمی تماشاش می کنم. خيلی سکسيه به نظر من.
يک سر به کمد حسن شماعی زاده می زنم ببينم شورت هایش چه شکلی اند.
می رم خونه سيد حسين نصر، تمام دی وی دی هاشو با پورن عوض می کنم. بعد بليط می فرستم برای دکتر سروش با کرديت کارت نصر يک ايميل هم می زنم از ايميل نصر به سروش که "سروش منتظرتم، پاشو بيا واشنگتن باهم پالپ فيکشن نگاه کنيم." متقابلاً می رم خونه سروش، يک ايميل می زنم به نصر که "من امشب می آم پالپ فيکشن نگاه کنيم." چند دوربين مخفی در همه جای خانه می گذارم که بعداً در يک زمان اين رو برای امير فرشاد ابراهيمی و نوری زاده بفرستم و به هر کدام يک داستان متفاوت بگم که باهم دعواشان شه که ما بالاخره بفهميم کدامشان خالی بند تر است.
می رم خونه آرامش دوستدار. درون بالش های فلان مليون دلاری اش (رازه اين ها...بچه های بوستون بهم گفتن که آرامش دوستدار فقط بالش چند مليون دلاری زير سرش می ذاره) صفحاتی از کتب مقدس مسلمان ها را جا سازی می کنم که هر شب سر بر بالين اسلام بذاره.
در راستای مبارزه منفی که از خود تلوزيون های اپوزيسيونی ياد گرفته ام، می روم چسب قطره اي در گوش و حلق و بينی تمام مجری های وی او ای (به غير از لونا، ماه منير، حميده و پوپک) می ريزم.
حتماً يک سر می رم خونه احمد رضا احمدی شاعر مورد علاقه ام چون شنيدم خيلی آدم باحالیه.
مقاديری زيادی فانتسی سکسی دارم که خوب قاعدتا اينجا نمی شود رو کرد چون شما ها جنبه نداريد و دولت و ملت و هفت جد و آبادتون هم جنبه ندارد اما يک فانتسی افلاطونی دارم و آن هم اين است که شب بروم خانه توکای مقدس...همچين که دارد خرناس می کشد يک ماچ آب دار بندازم ور اين لپ اش و يکی هم آن لپ اش و الفرار که کلاً جريان بيافتد گردن خاله بهناز!
کس شعر هفته: خلاقيت نداشته
معلوم شد که حاج آقا فیلمهایی آنچنانی را زیاد میبیند! حاج آقا ظاهرا ماهواره دارد، پس برادران قوه قضاییه بیزحمت از ایشان بپرسند کجا این کارها را یاد گرفته؟
از اجداد شيرازی نيک آهنگ، رستم الحکما به خواب من آمدند و گفتند که به شما بگويم " اين بی عرضه، که آبروی هرچی شيرازی را برده با ما نسبتی ندارد. ما که خودمان در کتاب رستم التواريخ نشان داديم که چه استفاده ها که نمی شود از شمشير لحمی مان کرد!" در ادامه اين سخن رستم الحکما به من گفتند " به آن ابله بگو، بی مقدار مگر همين درماندهِ يک فيلم آنچنانی، ماهواره، و غربزدگی بودی که "خلاقيت" نداشته ات به کار بيافتد؟"
