من خيلی زياد رسانه های ايرانی که در خارج از ايران فعال هستند را چک نمی کنم و وقت اش را هم ندارم. اما يک گشت کلی که امروز زدم، هيچکس درست و حسابی اين بيانيه سازمان ديدبان حقوق بشر را پوشش نداده بود (مثلاً جناب باستانی و روز خبر ورزشی را به اين مساله بازداشت و شکنجه دانشجويان چپ تقدم داده اند). چپ ستيزی که بين دوستان اصلاح طلب داخل ايران و حالا در تبعيد است بی مثال است. هيچکدام از اين دانشجويان چپ آنطور که بايد و شايد توسط اين گروه های اصلاح طلب داخلی و تبعيدی حمايت نشدند. شايد به خاطر اين چپ ستيزی و ترجيح های اقتصادی دوستان است که اينهمه در دنيای کاپيتاليستی جهانی شده به ايشان بها می دهند در حالی که جان چهار-تا دانشجوی چپ ارزش بحث و تلاش ندارد.
بيانه سازمان ديدبان حقوق بشر:


واشنگتن دی سی، 10 آوریل 2008: دیده بان حقوق بشر گفته است: مقام های ایران باید هر چه سریعتر گزارش های مربوط به شکنجه چهار دانشجوی بازداشتی توسط مامورین و بازجویان وزارت اطلاعات را مورد تحقیق قرار دهند و مسئولینی را که عامل این آزاررسانی ها بوده اند تنبیه کنند. به گفته منابع مطلع، دانشجویان در هنگام بازداشت تحت آزار و اذیت های جسمی و روانی قرار گرفته اند. سه تن از دانشجویان همچنان در بازداشت هستند، و نفر چهارم در تاریخ 5 آوریل از تخت بیمارستان به محل نامعلومی برده شده است.

مقام های ایران این چهار دانشجو را متهم به دست داشتن در "عملیات مسلحانه" و "تشکیل گروه هایی معاند" کرده اند. وکلای این دانشجویان هنوز به موکلین و یا پرونده آنها دسترسی نداشته اند. دیده بان حقوق بشر نگران است که مسئولین ممکن است دانشجویان را تنها به دلیل استفاده از حق اجتماع مسالمت آمیز و نیز حق بیان دگراندیشی دستگیر کرده باشند.

جو استورک مدیر بخش خاورمیانه دیده بان حقوق بشر گفت: "ایران باید این دانشجویان را یا متهم به ارتکاب جرمی کند و یا آزاد کند." وی افزود: "مقام های ایران باید درباره شکنجه های گزارش شده تحقیق کنند و هر کسی که مسئول این اقدامات شناخته شد را مجازات کنند."

این چهار دانشجو که عبارتند از بهروز کریمی زاده، پیمان پیران، علی کانتوری و مجید پورمجید فعالان سازمان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب هستند. این گروه اعلام کرده که بدنبال مقاومت مسالمت آمیز در برابر اشکال گوناگون نابرابری و استثمار است. گروه یاد شده در دانشگاه های سراسر ایران شعبه و عضو دارد. از دسامبر 2007 تاکنون مسئولین ایران بیش از 40 دانشجوی مرتبط با این گروه را دستگیر کرده اند. همه آنها به جز چهار نفر یاد شده آزاد هستند؛ برخی از دانشجویان آزاد شده گفته اند در هنگام بازداشت توسط بازجویانشان مورد شکنجه و بدرفتاری قرار گرفته اند.

به نظر می رسد که این دستگیری ها بدنبال برنامه ریزی برای انجام تظاهرات در چند دانشگاه برای بزرگداشت روز دانشجو در 7 دسامبر سال 2007 انجام شده باشد. شانزده آذر که مطابق تقویم ایران روز دانشجو می باشد سالگرد کشته شدن سه دانشجوی معترض به ضرب گلوله پلیس در دانشگاه تهران است که در سال 1953 رخ داد. مسئولین چند روز پیش از برگزاری این مراسم برنامه ریزی شده، اعضای سازمان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را هدف قرار دادند و در ماه های بعد نیز به آزار و اذیت اعضای کلیدی آن ادامه دادند. به نظر می رسد که این سرکوب متمرکز بر سازمان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب باشد.

در دوم دسامبر 2007 مامورین وزارت اطلاعات بهروز کریمی زاده که 22 سال دارد را در منزل یکی از دوستانش در تهران دستگیر کردند. دو روز بعد مامورین لباس شخصی همان وزارتخانه پیمان پیران را در حالیکه دانشگاه تهران را بدنبال تظاهرات دانشجویی در محوطه دانشگاه ترک می کرد دستگیر کردند. مسئولین این دو نفر را به ترتیب در بندهای 209 و 305 زندان اوین تهران نگهداشتند. اطلاعاتی که دیده بان حقوق بشر به دست آورده حاکی از آن است که مسئولین بازداشت شدگان یاد شده را برای دوره های طولانی در سلول انفرادی حبس کرده و مورد بدرفتاری های گوناگون جسمی و روانی قرار داده اند.

تقریبا دو هفته پس از دستگیری کریمی زاده و پیران، مامورین وزارت اطلاعات علی کانتوری که او نیز فعال مرتبط با سازمان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب است را در شهر قزوین واقع در شمال غرب تهران دستگیر کردند. مسئولین وی را به قزل حصار که زندانی در نزدیکی شهر کرج در استان تهران است منتقل کردند.

مقام های دادگاه از صدور قرار وثیقه برای کانتوری خودداری کردند و وثیقه های بسیار بالا و عملا امکان ناپذیری برای پیران و کریمی زاده تعیین کردند (حدود 300 هزار دلار آمریکا برای کریمی زاده).

مامورین وزارت اطلاعات در 29 مارس 2008 مجید پورمجید را در شهر تبریز دستگیر و در 2 آوریل 2008 در بیمارستان بستری کردند. سه روز بعد مسئولین او را از بیمارستان به مکان نامعلومی منتقل کردند.

برای گزارش های بیشتر دیده بان حقوق بشر درباره آزار و اذیت دانشجویان بازداشت شده در ایران به اینها مراجعه کنید:

"شما هر کسی را به هر دلیلی می توانید بازداشت کنید: ایران سرکوب فعالان مستقل را گسترش می دهد" گزارش ژانویه 2008:
http://hrw.org/reports/2008/iran0108/

"ایران: دانشجویان زندانی برای اخذ اعترافات اجباری تحت آزار و اذیت قرار گرفتند" خبر منتشره در ژوئیه 2007:
http://hrw.org/english/docs/2007/07/27/iran16512.htm


و داستان سانسوری که می شويم

دو روز پیش برای اولين بار در وبلاگ هانيه بختيار (که آن را مدتهاست می خوانم) کامنتی گذاشتم که سانسور شد. علاقه ام به اين وبلاگ از آنجا شروع شد که خوب خانم هانيه همسر آقای علی افشاری است و فرزند مشترک خانم فريبا داوودی مهاجر و محمد باقر بختيار است که خيلی وقت است برعکس همسرش خانم داوردی مهاجر خبری از او نيست و نه دستگير می شود، نه هفت تيرش رو می شود، نه جايزه اي-چيزی می گيرد!

و البته خوب بايد از من پرسيد که چرا به وبلاگی تنها به دليل "آدم های اطراف" اين نويسنده علاقه دارم و از ديد کاملاً ابزاری به نوشته های اين خانم جوان نگاه می کنم، که بايد بگويم کاملاً کارم غير انسانی است اما چه کنم در اين قحطی اطلاعاتی شايد بشود ميآن کلام و در فاصله خطوط هانيه فهميد که ذهن زن جوانی که کنار مادرش خانم داوودی مهاجرو همسرش علی افشاری روزگار سپری می کند عامليت پيدا می کند چطور کار می کند و کلاً تفکراتش چيست (چون خودمانيم مادر و همسر ايشان که وبلاگ درست و حسابی ندارند و کلاً ما بايد دست به دامن يک مشت مصاحبه با صدای آمريکا و يک مشت سخنرانی های اين جايزه اون جايزه و يک مشت دستوراتی که در مورد ايران صادر می کنند شويم تا بفهميم در ذهن شان چه می گذرد).

اين فضولی های من البته تنها از سر بيکاری نيست و وقتی که آمريکا لحن اش نسبت به ايران تند می شود و خطرات جنگ پروپاگاندايی، انقلاب مخملی، و جنگ واقعی زياد می شود بسيار بیشتر می شود. چرا که نگران می شوم که اين دوستان ما (يعنی خانم مهاجر و آقای افشاری , و امثالهم) در چه حالی اند و هم اکنون دارند خودشان را به عنوان متخصص مساله زنان ايران و رهبران این جنبش و آن جنبش سياسی ايران به چه گروه از آدم های کله گنده آمريکايی غالب می کنند!

البته من مثل بسياری ديگر از آدم های کلاً "چپ" می دانم که همه اينها کلاً در پاچه مان است اما از بد روزگار بيشترين کنجکاوی من اين است که دقيقاً چطور و چگونه و چه ميزان در پاچه مان است.

الان مدتهاست که سفر فعلا بدون برگشت خانم داوودی مهاجر به آمريکا را دنبال می کنم. من بيشتر به اين علاقه مندام که بدانم در اين بازار داغ متخصص ايران یابی و رهبر اين جنبش و آن جنبش يابی، چه کسانی و با چه پيشينه هايی، و با چه اهدافی و ارتباطاتی تبديل به شخصيت های داغ برای سازمان های مختلف آمريکايی می شوند. خانم داوودی مهاجر از همان روز های اول که وارد آمريکا شدند شروع کردند به داغ کردن و پياز داغ اضافه کردن به پرونده و رزومه کاری خودشان.

همه کسانی که دستشان در کار است می دانند که بسياری از جايزه های حقوق بشری با رايزنی های سياسی همراه است و مثلاً اگر بخواهند به کسی فلان جايزه ديدبان حقوق بشر را بدهند، سياست های پشت اش اگر رو شود و مردم عادی خبر دار شوند که چه بساطی پشت اين جايزه بوده، هرگز کسی نمی تواند به هيچ جايزه اي ببالد. مساله جايزه ها نيستند، مساله سياسی بودن آنها هم نيست. کسانی مثل پروين اردلان که فلان جايزه را می گيرند و بعد هم بايد جواب آدم های بی شرفی مثل حسين را بدهند، کارشان منتهی به آن جايزه نمی شود. همه کسانی که دستشان در کار است می دانند که پروين اردلان چه کار ها کرده و کارهايش چقدر ارزشمند بوده است. اما بخش سياسی جايزه ها و ايجاد ارزش و ضد ارزش آن وقتی جالب می شود و بايد به آن پرداخت که آدم های فرصت طلب از اين مساله سو استفاده می کنند و نه تنها سوار موج می شود بلکه خودشان باد ايجاد می کنند که موج ها تند تر و سريعتر ايشان را به مقصد و مسند قدرت برسانند و در اين راه اگر لازم باشد کلی هم زيان به آدم های با انصاف و جنبش های مختلف در داخل ايران می رسانند.

نمونه اش هم همين خانم داوودی مهاجر است (نمونه بعدی اش حسين درخشان است).

وقتی جايزه بسيار سياسی Human Rights First را به خانم مهاجر می دادند از ايشان يک بيوگرافی چاپ شد که خشم بسيار از دوستان را بر انگيخت. همه ماندند که چه کار کنيم و چه کار نکنيم و سر آخر فرناز سيفی عزيز خيلی منصفانه و با هزار ملاحظه توضيح داد که که کسی که بيوگرافی خانم فريبا داوودی مهاجر را نوشته است، اشتباه کرده و ايشان " هرگز عضو مرکز فرهنگی زنان نبوده است و نمی دانم چرا در این نوشته وی را از اعضای "مرکز فرهنگی زنان" معرفی کرده اند!"

البته همه می دانستند که اين ادعا را کسی نکرده جز خود خانم مهاجر و اگر هم بيوگرافی نويس اشتباه کرده، (که مگر ما احمقيم!) خانم داوودی مهاجر انصاف شان کجا بوده که اين مساله را حل کنند!

البته مساله دروغ گفتن خانم داوودی مهاجر اصلاً مساله مهمی نبود، اما استفاده ايشان از پيشينه تاريخی مرکز فرهنگی زنان و گرفتن اعتبار از اين طريق و سپس خراب کردن اعتبار يک عمر کار شرافتمندانه زنان مرکز فرهنگی است که مشکل دار است. چرا که خانم فريبا داوودی مهاجر که امروز به عنوان "رهبر جنبش زنان" و "بنيانگذار کمپين يک مليون امضا" و هزار ادعای ديگر بلند می شود با با سازمانی مثل NED همکاری می کنند، در ايران جوابش را بايد فعالين کمپين يک مليون امضا به آقايان اطلاعات بدهند و يک شبه به خاطر مسائل شخصی خانم داوودی مهاجر اعتبار يک کمپين کاملاً خود جوش و فعال را همراه خودشان به چاه فاضلاب می برند!


آدم هايی مثل خانم داوودی مهاجر البته خيلی خوب می دانند که سيستم کاری در ايران چطور کار می کند. آنها می دانند که کمپين يک مليون امضايی ها مدام در حال احضار شدن به جلساتی هستند که بايد با آقايانی سر و کله بزنند بلکه بتوانند کارشان را انجام دهند. ايشان می دانند که کمپين يک ميليون امضا يک نفر و دو نفر و بيست نفر و سی نفر نيستند و اصلاً نه رهبری در کار است و نه بنيانگذاری!
ايشان خيلی خوب می دانند و يا اينکه فرض می کنند که اين ادعاهای دروغ ايشان هرگز گندش آن طور که بايد و شايد در نخواهد آمد چرا که به لطف آدم های مثل حسين درخشان فضا به قدری امنيتی و مچی گيری اي و افشاگرانه شده است که خيلی از دوستان ما بی خيال گفتمان عمومی شده اند! من خيلی دوست داشتم به حسين می فهماندم اينکه خانم داوودی مهاجر راست راست در آمريکا راه می رود و دروغ می بافد و هيچکس هم در ايران جرات نمی کند در اين باره درست توضيحی دهد يا اينکه نقدی بنويسد، نتيجه اين فضای پليسی و پی آمد اين فضای امنينتی عجيب و غريب است که بيشتر فعالين حقوق زنان را ناچار کرده که به جای ايجاد گفتمان های عمومی راهی ايميل ليست ها و اسکايپ ها و چت های خصوصی بشوند تا يک وقت برای کسی دردسری درست نکنند!

اين فضای امنينتی داخل ايران و به لطف برادران هميشه در صحنه اطلاعات که خيلی وقت است وجود دارد، اما حسين عزيز اين امنيتی بودن قضايا را ديگر از حيطه قدرت دولت و حکومت خارج کرده و به عنوان يک شهروند مسئول و اولين پرچم دار پست کلنياليسم (با مسئوليت محدود) افتاده است دنبال اطلاعات جمع کردن و استفاد اين اطلاعات در پروژه بومی پست کلنيال مردانه و مردسالارانه خودش!

اين که اين پروژه چقدر مربوط به منافع شخصی حسين است را من هنوز نمی دانم و اما يک حس ششمی به من می گويد که به زودی گندش در خواهد آمد. اما اينکه پروژه اش مردسالارانه است را می توانم با دليل و برهان در يک پست ديگر کامل و مشخص نشان دهم که حسين برخوردش با مساله حقوق زنان در مقابل يک چيزی به اسم امپرياليسم جديد و سياست های فراملی خيلی شبيه به نخبه های بومی گرای مثل شريعتی است و حاضر است برای اين بومی گرايی و مبارزه با امپرياليسم حتی بهترين و بومی ترين حرکت های مردمی زنان را هم بکوبد! یعنی به به اسم مبارزه با امپرياليسم جهانی، پروژه مردسالارانه خودش را دارد پيش می برد!! اينجاست که حسين نمی خواد قبول کند که دولت جمهوری اسلامی ايران با تمام مسائل سياست جهانی در ساختار امنيتی اش مرد سالار است و گيرشان به جنبش بسيار مردمی و (grassroot) يک مليون امضا هم ريشه در همين مردسالاری دارد نه نگرانی های امنينتی شان!


البته دروغ چرا با تمام اين ايراد ها اين بازی های پليسی امنيتی حسين به يک سند های تاريخی جالبی منتهی می شود. امروز که حسين اين سند ارتباط خانم داوودی مهاجر را چاپ کرد خيلی از ما ها خوشحال شديم. چرا که مدتها بود که از اين ور و آن ور می شنيدم که ايشان در NED هستند و به فلان آدم مهم و بهمان آدم مهم اطلاعات اشتباه در مورد جنبش يک مليون امضا داده اند اما هيچوقت مدرکی نداشتيم که اين ارتباط را نشان دهيم که به لطف حسين آن هم پيدا شد.

اشتباه حسين منتها اين است که حتی کار های خيرش هم مايه شر است و با تمام تلاشی که جنبش يک مليون امضا تا به امروز کرده که از هر نوع مادرسالاری دوری جويد و مدام هژمونی های داخل خودش را هم به چالش بکشد حسين در يک جمله نه تنها به دروغ خانم فريبا داوودی مبنی بر بنيانگذار و رئيس بودن دامن زده، بلکه آن را تاييد هم کرده است.

از همه اين مرد سالاری ها بگذريم قربانش بروم سيستم اپوزيسيونی دوستان اصلاح طلب که امروز به آمريکا پناه آورده اند هم همچنان به همان سيستم ايلاتی قبيله اي خانوادگی ايران باقی است و اگر آدم دامادش از NED پول بگيرد خودش هم می شود رئيس جنبش زنان NED و دخترش هم کار های خرده کاری ها را می کند تا که کمی بزرگ تر شود و شعورش بالا رود و شعر ضد زن ننويسد و کامنت من را برای اين شعر ضد زنش سانسور نکند وآماده شغل شريف همه زنان ايران را نمايندگی کردن شود!
---------------

اين مطلب صنم را هم در همين رابطه بخوانيد. صنم هم البته به زبان خودش و تيزبينی سياسی اش به همين مسائلی که من اشاره کرده ام اشاره کرده است. يک مساله مهمی هم نبايد يادمان برود که به دليل رابطه انسانی که خيلی از دوستان با همديگر دارند ملاحظاتی به وجود می آيد و هميشه نمی شود خيلی صادقانه و با جديت با خرابکاری های آدم هايی مثل خانم داوودی مهاجر مبارزه کرد! اين بساط تنها ما بين گروه های زنان نيست و مثلاً من تا به امروز نديده ام که دوستان سابق آقای سازگارا با وجود مخالفت های شديد شان با کار های ايشان، به طور رسمی مخالف خودشان را اعلام کنند و هميشه اين ملاحظات روابط انسانی هم يک عامل موثر در اين سکوت ها و خود سانسوری هاست.

مطلب حسين در اين باره را هم بخوانيد.

اين نوشته نيما هم کم و بيش در همين رابطه شفاف نبودن دوستان است.
-----------
برای کسانی که نمی دانند NED چيست و تاريخچه اش چيست...در سال های هشتاد NED توسط دولت ريگان ايجاد شد که بتوانند به شکل قانونی پول های دولت فدرال را بدون پرسش گويی برای مبارزه تبليغاتی با شوروی و جنگ سرد خرج کنند...اين لينک را برای منابع ببينيد. کارشان هم هرگز کمک به جنبش های دمکراسی خواهانه نبوده بلکه بعد از فروپاشی شوروی تنها کارشان فضولی در کار جنبش های بومی کشور های در حال توسعه و چرخاندن حرکت ها به سمت منافع آمريکا در منطقه های کاری شان بوده است. مشکل ارتباط با اين گروه و پول گرفتن از آنها هم اين است که اگر تن به سياست های شان در منطقه خاورميانه بدهی عملاً بايد بی خيال مساله حقوق زنان بشوی...چون NED يک گروه کاملاً ضد زن و حقوق زنان است و در نهايت هم تنها نگرانی اش حفظ منافع آمريکا در منطقه خاورميانه است و بس! کارنامه کاری شان هم در اوکراين و گرجستان و صربستان و عراق روشن است و خيلی هم درباره اش نوشته اند. اين صفحه خلاصه کوتاهی است به مشکلات اين سازمان! درباره اين سازمان NED و سازمان ضد زن ديگری به اسم IWF بايد بيشتر بنويسم!

همسر خدیجه مقدم:به جای دستبند باید به دستهای همسرم بوسه بزنند


اين عکس اعصاب من را بهم ريخت. عکس دستبند زده خديجه مقدم با صورت نيم رخ کريه مامور اطلاعاتی. به خودم آمد و گفتم که "ما يادمان رفته که اين آدم های شريف در آن مملکت با چه آدم هايی بايد سر و کله بزنند و چه توهين های ببينند که کار "درست" را انجام دهند!"


این اولین بار نیست که همسرم را بازداشت می کنند :
چندین بار او را از پلیس امنیت احضار کردند و رفت و پاسخ هم داد. او فعال جنبش زنان، عضو کمیته مادران کمپین، عضو مادران صلح، فعال محیط زیست و موسس تعاونی های زنان خود سرپرست و توانمند سازی زنان است و در بسیاری از فعالیت های انجام شده برای بازسازی بم و بهبود وضعیت زنان در این منطقه مشارکت کرده است. هربار که یکی از بچه های کمپین را بازداشت می کنند او و مادران دیگر برای آزادی آنها بسیار تلاش می کنند . همین چند روز پیش به همراه خانم عبادی دیداری نوروزی با خانواده فعالان دانشجویی و کارگری و خانواده زهرا بنی یعقوب داشتند. او تمام زندگی اش را صرف برابرخواهی و صلح خواهی کرده است . واقعا باید به جای دستبند به دستهای این زن بوسه بزنند.

آسیه عزیز:
خبر دستگیری خانم مقدم عزیز ما، در بهت و حیرتم فرو برده است. او را سالهاست که می شناسم. از اولین سال دانشجویی ام و عضویت در جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست. او را تا سالها تنها فعال محیط زیستی می دانستم. زنی جسور و نیک اندیش که در عین حال همیشه آرام حرف می زند. مهربان است و وقتی می خندد با خودت می گویی محال است این زن، دشمنی هم در زندگی اش داشته باشد.
آخرین بار که دیدمش پشت درهای زندان اوین بود. در شبی که باید راحله و نازنین را اعدام می کردند. در هوای آن شب سرد زمستان اوین، از تلاشش برای گرفتن رضایت از اولیاء دم گفت. در برف و بوران راهی روستایی در استان اردبیل شده بود و گرچه با دست خالی برگشته بود ولی هنوز دلی پر از امید داشت. از زندگی راحله گفت. و از زندگی خیلی از زنانی که زیر لایه های سنگین مرد سالاری له می شوند و گاه مثل راحله صبرشان تمام می شود و زندگی شان به سرنوشت یک متر طناب گره می خورد. چنان که سرنوشت محتوم راحله، گره خورد.


ايرانی ها ملتی اند که طنز حالی شان نيست. اگر هم حالی شان باشد، فقط کافی است که طنز نويس زن باشد که ديگر اصلاً طنز حالی شان نباشد. علما معتقدند که اين يک ربطی به مساله مهم ارتباط طنز با مساله سنگينی و سبکی و ايضاً آبروی ملی و آبروی ملی ريزی دارد (با لهجه اصفهانی خوانده شود). با خبر شديم که گويا يک ضعيفه اي يک فيلم طنز ساخته است که مورد پسند آقايان منتقدين قرار گرفته است. فيلم را به زودی پيدا کرده و نگاه می کنيم اما لطفاً فعلاً اين نقد بی بی سی را بخوانيد:

منتقدان سینمای ایران معمولا نگاه خوبی به فیلم های کندی و طنز ندارند و نوعی موضع گیری نسبت به چنین فیلم هایی دیده می شود و در به وجود آمدن این دیدگاه عوامل مختلفی نقش دارند که یکی از آن ها سابقه فیلم های کمدی و طنز است

چند وقت پيش با عده اي از نسوان بسيار بامزه و طناز شهر نشسته بوديم و ليست افرادی که با ايشان تمنی معاشقه داريم را می نوشتيم. همه ليست ها مشترکاً شامل يک فرد می شد آن هم اسدالّله ميرزای دائی جان ناپلئون بود. دلايل دوستان هم برای اين تمنی به قدری خنده دار بود که می گذاريم خودشان يک روزی به اميد حق بنويسند. ساليان سال است که بنده در هر جمعيت نسوانی شرکت کرده ام بامزه ترين طنز ها را شنيده ام، اما اين طنز های عميق و خيلی اوقات تلخ هرگز به متون اين زن ها درز نمی کند که نمی کند. اين خودش می تواند يک تحقيق اساسی باشد اما خدا رو شکر خيلی از اين زنان دارند پا در جای آدم هايی مثل مهشيد امير شاهی می گذارند و خلاصه به زودی زود ما شاهد طنز های خوبی از زنان خواهيم بود (چه دلتان بخواهد چه دلتان نخواهد). کما اينکه به نظر من آيدای پياده رو يکی از بهترين طنز نويس ها و نويسنده های زنی است که در اين وبلاگستان می نويسند.

گروه موسيقی زنانه آبجيز که برای اولين بار کنسرت داشت من، کلنگ و عبدی کلانتری عزيز از نيويورک کوبيدم و رفتيم واشنگتن دی سی فقط برای اينکه از اين گروه تازه تشکيل شده حمايت کنيم. حمايت به کنار، يکی از بهترين کنسرت های زندگی مان بود. اين دو خواهر بيشتر از موسيقی شان و ترانه هاشان، بهترين اجراگران موسيقی بودند که من در ميآن ايرانی های اين کاره ديده بودم. به قدری آدم های طنازی بودند که ما تمام شب با اينها خوانديم ، رقصيديم، و خنديديم.

کنسرت اين زنان طناز را همین شنبه از دست مدهيد و بگذاريد زنان وارد حيطه خنداندن و رقصاندن شما بشوند!
اطلاعات مربوط به کنسرت را اينجا پيدا کنيد و بليط را هم می توانيد از کتاب فروشی پگاه و XO-City ارزان تر از دمِ در بخريد!

ثمين مرد
و خدا را شکر که من خبر را در بی بی سی نخواندم. "بيست و نه اسفند مرده، ملت تازه امروز فهميدن" دوستم گفت."چهل سال بدبخت بغل ايران بود و حالا بی همه چيزا پيام می دن که فقدان ثمين باغچه بان ضايعه ست!" اينها رو رفقيم تايپ می کرد و من اشک می ريختم. توی کله ام می خواندم:

اين آدم برفی
جلوی تنور
بس که نون پخته
آتيش گرفته
کی ديده که برف
آتيش بگيره
آفتاب فرودين برف ها رو شسته

به رفيق ام می گويم: "فلانی اين پدر ما رو در آورد با اين رنگين کمان. بچه اي که صبح تا شب به اين فکر کنه که "کی ديده که برف آتيش بگيره" که ديگه هيچوقت آدم عادی نمی شه!"


ثمين باغچه بان اولين کسی بود که عزيز نسين را به فارسی ترجمه کرد. من ترجمه اش را از پدر بزرگ ام گرفتم و خواندم و زندگی ديگر هيچوقت مثل قبل نبود. آن هم در آن فرهنگ مزخرف دور من که هيچ چيز هيچوقت خنده دار نبود و همه چيز جدی جدی بود و صادق هدايت کتاب هايش افسره بودند و عامل خودکشی جوانان! ده سال داشتم شايد، همه اتفاق های زندگی من بعد از آن روز به طرز دلنشينی مضحک شدند. نگاه طنز ام به دنيا را من مديون ثمين باغچه بان ام. ثمين من را از سه چهار سالگی وارد راه بی برگشت کرد!

بخوانيد:
ديگه نوروز تو راه نیست...

بشنويد:
ديگه نوروز تو راهه...

On the Rocks? Si?


Read more here
and here
and here

لطيفه: مسلمونا چين؟ تاج سرن! آمريکایيا چين؟ مسلمون خرن، خرن، خرن!



کاوه گلستان آدم با شعوری بود...حيف شد مرد!
در تمام عکس های گلستان، عکس های شهرنو را خيلی دوست دارم. هم برای اينکه جنده ها و فضای تصاویر برايم عجيب و جالب اند و هم برای اينکه هميشه ته دلم فکر می کنم شاملو با کدام يک از اين جنده ها عشق بازی کرده است!؟

تبليغ برای کنسرت آبجيز

بهمن از ايران برگشته است و طبق معمول انگشتر آخوندی من را فراموش نکرده و به آن انگشتر "نصر من الّله و فتح قريب"م يک انگشتر "سبحان الّله" هم اضافه شد و من خوشحال ام. بهمن از زياد شدن احساسات ميهن پرستی مبتذل می گفت. گويا کار به جايی رسيده که خود "آقايان آخوند ها" هم بی خيال امامان و پيشوايان شده اند و دست به دامان کوروش کبير، سرزمين آريايی، بانک پاسارگاد، سالن اجتماعات وزارت خارجه آريا، سالن آريانا هتل لاله، سالن کوروش، هتل کوروش و سالن آرش کمانگير کلی مثال ديگر که شامل پارسه و داريوش و کوروش و خشايار و بروبکس ستون های تخت جمشيد است.می گويم خوب "آخوند جماعت" اگر قرار باشد انرژی هسته را حق ما بدانند، با اين وضع ابتذال فکری اذهان عمومی و فروهر های گردن جوانان، يک جورهای کیک زرد را ربط می دهند به خود شخص کوروش! يا اينکه دست به دامن شخصيت های "مهم" سينمايی می شوند که سرود "اي ايران" را با صداهای بسيار بد و فالش و فولش و درب و داغان با احساس بخوانند و به آن چاشنی های قومی هم اضافه کنند که يعنی سازمان های غير دولتی آمريکايی (که به دولت آمريکا هيچ ربطی نداريد و پولتان را هم عمه حسين درخشان می دهد) کور خوانديد که هی برای قوم های مختلف در ترکيه ، قبرس، و هند ورک شاپ تعليم دمکراسی ترتيب می دهيد، ما اينجا با يک سرود "ای ايران" می زنیم اشک همه قوم ها در می آوريم، حتی اشک خراسانی های نازک دل مثل آق مهدی سيبستان را.

نمی دانم چه شده است که اين دلير مردان وطن به تازگی جميعاً اشکشان دم مشکشان شده است. اين از آق مهدی که به خاطر يک "کهنه سرود" احساسات پاک اش از چشمانش جاری می شوند، آن از حسين درخشان که از شنيدن پيش بينی اشپيگل مبنی بر انتخاب مجدد احمدی نژاد گريه می کند، حالا هم مظهر انسانيست و انساندوستی جناب آقای آرش کمانگير (متخصص همه چيز از جمله تخصص اش در مهندسی) با نگاهی متفاوت کليپ abc در مورد مساله تبعيض زنان مسلمان در آمريکا را نگاه می کند به شکل معجزه آسايی به انساندوستی و اومانيسم آمريکايی پی می برد و های های اشک می ريزد.

دليل اين نگاه متفاوت جناب کمانگير چيست؟ بعله، آقای کمانگير ياد خشونت های بی حد جمهوری اسلامی ايران به زنان و پوستر های تبليغاتی در مغازه ها عليه زنان بد حجاب افتاده و شديد گريه اش گرفته که ما ايرانی ها چرا نمی توانيم مثل آمريکايی ها "انسان" باشيم چرا که مردم معمولی آمريکا (همانطور که ويیدو نشان می دهد و آدم بايد کور باشد تا نبيند) به دنبال "حق" اند. به قول نيکی در کامنت ها "داداش مستيد و منگ؟ ؟ دو سوم مردم در اين ويديو abc در مقابل ناحقی اي که به زن مسلمان می شود يا هيچ نگفتند يا اينکه تاييد کردند...شما اين مردم معمولی "ordinary people" را کجا ديديد که ما نديديم؟ يا اينکه ديدن "اردينری پیلپل" چشم بصيرت می خواهد که ما نداريم؟

فاطمه مرنيسی يک حرف خوبی از تاريخی که نخبگان مذکر(کسانی که بيشترين سود را از مرد سالاری می برند) نوشته اند، می زند (فاطمه مرنيسی البته مساله جنسيتی و دگرباشی و اينها در کارش نيست و من اين را تعميم می دهم به نخبگان پاسدار ارزش های نرماتيو دگرجنسگرايی). او می گويد اين گفتمان ها تنها در جهت تاريخ سازی نيست که کار می کنند، بلکه آنها ما را به عميق ترين نقطه حافظه مان می برند و حافظه ما را برايمان می سازند، تعليم اش می دهند، تربيت اش می کنند، امامت اش می کنند، از آن پاسداری می کنند و مدام آنرا برای ما بازسازی می کنند.

فاطمه مرنيسی البته اين را در مورد آخوند ها و امام ها و شيخ ها و نخبگان دنيای اسلام می گويد که يک عمر بدن زنان را تبديل به زمين بازی های سياست خودشان کرده اند. حالا برای"آخوند های جديد" غير از زنان، همجنسگرا ها هم شده اند ميدان بازی نخبگان پاسدار حريم دگر جنسگرايی و البته همزمان پاسدار ارزش های انسان ليبرال. اما، آدم چطور می تواند هم ليبرال باشد، هم طرفدار آزادی زنان، هم طرفدار حقوق همجنسگرايان، و هم پاسدار ارزش های نرماتيو دگرجنسگرايی؟ چون آميختن اين ارزش ها باهم کار خيلی آسانی نیست، باید که دست به دامان دوستان "انسان دوست" و "اومانيست" ما در غرب (بخوانيد نخبگان مذکر لیبرال) شد که با موفقيت بسيار بالا و بهينه سازی شديد این کار را انجام داده اند و چرا ما از آنها درس نگيريم و همان کار ها را با چاشنی حماقت بومی، غيرت ملی، و فقدان شعور(که البته این آخری از مصایب فراملیتی ست) انجام ندهیم؟ پس بياييم حالا با ارزش های ليبرال بومی شده مان، به سراغ مساله زنان برويم و برايش سياست ساز کنيم و زنان که تمام شد به عنوان مردان مسئول مساله آزادی و برابری، يک نیم نظر هم به کونی ها و بارونی ها بيندازيم و يک جوری که آبروی ملی نرود سر و ته اين قضيه را هم به هم بدوزيم!!

اين است کوتاه نظری آدم های مثل آقای آرش کمانگير شديداً من را ناراحت می کند، چرا که اينها به دنبال همان "آخوند" بازی سابق اند و همچنان می خواهند نقش "نخبگان مذکر" را بازی کنند و حافظه تاريخی ما را بسازند، تعليم بدهند، تربيت کنند، و از آن پاسداری کنند. اينها آدم های اند که در اين بازی حجاب، ظلمی که به زنان می شود (در هر دو طرف ماجرا) را ول می کنند و اين وسط تنها به فکر اين نقش به شدت "پر اهميت" شان به عنوان "يک تاريخ ساز" اند. پس شلوغ اش می کنند و از بدن زن و حجاب او نهايت استفاده سياسی را می کنند و حتی کمی گريه هم چاشنی اش می کنند که نقش کليدی "نخبه مرد" (بخوانيد خايه مال همه جور قدرت از مرد سالاری گرفته يا آمريکای جهان خوار) را بازی کنند.

روزی که اکبر گنجی اولين سخنرانی اش در آمريکا را کرد من در سالن بودم و از او که در مورد جامعيت و عموميت جهانی حقوق بشر صحبت می کرد در مورد حقوق همجنسگرايان پرسيدم. او از زير پاسخ دادن به سئوال من طفره رفت و از من خواست بی خيال شوم. يک سال بعد در يک سياست بازی تاريخی اکبر گنجی از حقوق همجنسگرايان دفاع کرد. در همان روز ها من از علی افشاری در سخنرانی اش در تورونتو پرسديم که از اينکه کنار آرشام پارسی (يک همجنسگرا) نشسته است چه احساسی دارد و آيا در يک ايران آزاد، به آرشام کمک می کند که حقوق شهروندی برابر با دگرجنس گرايان داشته باشد؟ علی افشاری از اينکه کنار آرشام بود هيچ حسی نداشت و در ايران آزاد آينده (زرشک) به آرشام کمک نمی کرد که به دنبال حقوق شهروندی برابر برود. منتظرم ببينم که آقای افشاری کی به فکر همجنسگرايان می افتند!

امروز اما اتفاق جالب تری دارد می افتد. "نخبگان مذکر" مثل آقای آرش کمانگير به اين نتيجه رسيده اند که با اينکه در زندگی جنسی شان "مستقيم" اند (يعنی کونی نيستند) نبايد باقی آدم ها را هم در اين چهار چوب های "تنگ" بخواهند و بايد همچون يک انسان "ليبرال" خوب به بقيه اجازه بدهند که کونی يا بارونی باشند. پس برای اينکه قبح مساله ريخته شود از باقی وبلاگ نويسان خواسته اند که در اين بازی وبلاگی شرکت کنند و نظر شان را در مورد دگرباش بودن (چی چی بودن؟) به معنی جنسی آن بنويسند (معنی ديگه هم داره؟)!!!

خوب بنده به عنوان کسی که خودم را در همين مورد در وبلاگستان سال هاست که خفه کرده ام مانده ام چه راهی پيشه کنم. خفه بشوم و بگذارم اين بار "آقايون خوش قلب دوستدار آزادی" از "کونی ها" و "بارونی ها" استفاده سياسی کنند و کل اين ماجرا را تبديل کنند به يک معرکه (freak show) که در آن نظرات گوهر بارشان را در مورد "کونی" چيست و چرا "کونی" است در اختيار اذهان عمومی قرار بدهند، يا اينکه به خودم نارنجک ببندم و حمله انتحاری کنم!

خوب من تصميم گرفته ام تا قبل از اينکه خيلی دير شود حمله انتحاری ام را انجام دهم شايد مردم قبل از چرت و پرت گويی هاشان کمی فکر کنند و به خشونت پشت چرت و پرت گويی هاشان فکر کنند. مگر قربانتان گردم همجنسگرايان و دو جنسگرايان و ترنس ها و هرموفروديت ها عجايب خلقت و نديدنی ها هستند که شما مسابقه چه هستند و وقتی اولين بار ديدید شان چه حسی داشتيد، گذاشته ايد؟ مگر با يک مشت موجود از فضا آمده خارجی طرفيد که با اين ابتذال می خواهيد بررسی شان کنيد؟ مگر کار خوب در دنيا کم است که به اين نيکوکاری افتاده ايد؟ مگر شما ها تا به حال کون نداده ايد؟ مگر شما ها تا به حال با فکر همجنس تان جق نزده ايد؟ مگر شما تا به حال خود را با آلت جنسی مخالف تان تصور نکرده ايد؟

حالا اگر کون داده باشيد، اگر از آلت جنسی همجنستان لذت برده باشيد، اگر کير خورده باشيد، اگر کس ليسيده باشيد، اگر لباس زنانه پوشيده باشيد و پستان مصنوعی گذاشته باشيد، اگر لباس مردانه پوشيده باشيد و سيبيل مصنوعی گذاشته باشيد، اگر عمل جراحی انجام داده باشيد تا به جنسيت دلخواه تان رسيده باشيد، اگر همه اينها را انجام داده باشيد، چه می شود؟ سرود اي ايران صدايش کم رنگ تر می شود؟ کوروش کبير در قبر می لرزد؟ انرژی هسته اي به فاک فنا می رود؟ احمدی نژاد انتخاب نمی شود؟

چه اتفاقی می افتد که شما کمر بسته ايد و بازی وبلاگی راه انداخته ايد که دگرباشی چيست و اولين دگرباشی که ديديد چه حسی در شما ايجاد کرد که بعد لطف دوستان گل کند که بيايد با مهر محبت عشق نثار انسانيت کنند که بعله:

همه این‌ها رو گفتم تا بگم آدم‌هایی که ازشون به عنوان دگرباش اسم برده می‌شه، انسان‌هایی هستند مثل ما بدون هیچ فرقی. تمایل جنسی انسان‌ها از نظر من نه یک نقص، نه یک بیماری که صرفاً یک مسأله شخصیه که جزو حقوق و آزادی‌های فردی آدم‌ها باید دیده بشه. اگر کسی مثلاً توی قرمه‌سبزی به جای نمک، شکر بریزه و با اشتها بخوره، با وجودی که برای من و شما غیرعادی می‌آد اما اینو صرفاً به حساب تفاوت ذائقه اون آدم می‌ذاریم و نه یک نقص و بیماری، پس چرا نباید به تفاوت ذائقه جنسی انسان‌ها احترام گذاشت

خوب محمود عزيز اگر "دگرباشان" يک آدمهايی هستند مثل شما پس چرا اين بازی وبلاگی؟ چرا اين freak show؟

اين آخوند های ليبرال جديد و "نخبگان مذکر" مدرن که نگاه می کنم حس می کنم که بنده با همان آخوند های خودمان که بهمن هر سال برايم انگشترش را می آورد شايد خيلی راحت تر از اين ورژن ليبرال بومی همراه با غيرت ملی بتوانم کنار بيايم. آدم هايی مثل آرش کمانگير، آق مهدی سيبستان و حسين درخشان، تا بيخ و بن شان مرد سالار است. اينها به قدری مشغول نقش احمقانه تاريخی خودشان و باز توليد مقام تاريخی "نخبه مذکر" هستند، که از همه چيز و همه کس برای اين کار استفاده سياسی می کنند: گاهی زنان، گاهی کارگران، گاهی هم همجنس گرايان، گاهی...،گاهی برای سروده کهنه ملی اشک می ريزند، به حال وطن می انديشند و احساسات پاک مهين پرستی را ترويج می کنند، گاهی نگران موفقيت های قهرمان های ملی می شوند و گريه می کنند و برای قدرت های داخلی دم تکان می دهند، گاهی هم دلشان برای نبودن ارزش های انسانی در وطن می سوزد و برای وطن دوستان آمريکايی دم تکان می دهند.

اما، ما زنان و کونی ها و بارونی ها ايران زمين که مجموعاً ضعيفه های مملکت آريايی مان را تشکيل می دهيم بايد به ايشان گوشزد کنيم:

مرد که گريه نمی کنه! مرد که گريه نمی کنه! مرد که گريه نمی کنه!





"Abjeez" Live In Toronto, Saturday Apr/12/2008, The Opera House, (735 Queen Street)
Doors 7:00pm, Show 8:00pm
19+ ( Photo I.D. Required )
Advance $25 / Door $35