ااز طریق آشپزباشی در اعتماد یافته شد:

من کيستم

بلقيس سليماني

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،-------------------

بلقیس سلیمانی کیست؟


حرف تکراری: وطن بازی

خاموش!

خاموش کن!

بهت می گم خاموش کن!

خاموش کن اون چراغتو!

دارن می زنن نمی شنوی...دارن از کرج تا تهرون يه بند می زنن. خاموش کن...خاموشیه..موتور رو هم خاموش کن!..

اینها را من در حالی می شنيدم که زير آسمان تهران زير سقف شورلت طلائی بابام و فرح خانم بيد بيد می لرزيدم و صدای دندان هایم از حفره دهانم پرده دو گوش ام را می لرزاند و حتی تشعشع نور های ضد هوايی های خودی روی شيشه پنجره ماشين هم لرزش آسمون را دلپذير نمی کرد.

خاموشی اسم لحظه ای بود که آژير قرمز پخش می شد و همه بايد خاموش می شديم. در می رفتيم زير زمين. نوری اگر از زمين به آسمان می رسيد معنی خاموشی ابدی داشت.

برای همين همه برادر های بسيجی در خيابان ها و سر چهار راه ها فرياد می زندند که:

خاموش کن!

چراغتو خاموش کن!

ساکت!

بوق نزن!

موتورتو خاموش کن!

از ترس خاموش می شديم که خاموش نشويم. در آن لحظه، من خردسال مطمئن نبودم که از فریاد های برادران بسيجی بيشتر می ترسم يا هواپيماهايی که سرمان بمب می ريختند.


برای من بچه انقلاب و جنگ و خاطرات بمب باران و زندان و اعدام های سال های شصت و ختم و روضه و تشيع جنازه امام و شهيدان و خاوران و فروغ جاويدان و محمد پوينده و مختاری و سعيد امامی و سعيد مرتضوی و رحلت و لنگه کفش و سيم و سياه نور و ترياک...

برای من و به گمانم آدم هایی از نسل من که همه اینها را ديده اند و شنيده اند و لمس کرده اند و زندگی کرده اند، خاموشی و خموش و خفه شو و خواب ديدی خير است به اندازه خود زندگی مضحک است!.

برای همين است که بنده الان حدود نيم ساعت است که دارم به پوستر برنامه ای با عنوان "صداهای خاموش: تلاش برای آزادی بيان در ایران،" با حضور اساتيد برجسته علی افشاری، آرشام پارسی، و مريم هوله که قرار است روز يکشنبه با حمايت نشريه گذار برگذار شود می خندم.

به نظر من در خاموشی این صداهای خاموش يک تصوير طنز آميز تلخی نهفته است که آن را تنها با گرفتن کمک مالی از "خانه آزادی" می توان روشن کرد! وگرنه این خاموشی از آن نوع خاموشی آژير قرمزی ما نيست و ماشاالّله زرق و برق اش از نور ضد هوايی های ارتش بيست مليونی ديروز و جنازه های امروز هم بيشتر است.اگر این رفقا به اندازه شب های بمب باران دوران خردسالی من خاموش اند چرا من هر تلوزيون و راديویی را که روشن می کنم بايد صدای این "صداهای خاموش*" را تحمل کنم.

بعضی اوقات واقعاً شک دارم که این روشنی چراغِ دکانِ "صدا های خاموش" به درد خاموشی ای که تمام زندگی منِ بچه انقلاب و بچه هايم را فرا گرفته بخورد!

چس ناله های ما به اندازه کافی تلخ نبود!

بازی وطن را از علی معظمی بخوانيد:

حسين، من بسياري را ديده‌ام كه به‌خاطر همين وطن با هم جنگيده‌اند. شماره آشناهايي را كه در اين راه از همه سو جان باخته‌اند ديگر از دستم در رفته. و اين وطن هميشه برايم همه چيز بوده و هيچ چيز. وطن برايم زني بوده كه دوماه تمام از سحر تا شام هر روز به همه جا سرمي‌كشيده تا بگويندش شوهري كه شبانه بردند زنده است يا مرده؛ زني بوده كه سه بار حكم تير را شنيد اما صداي تير را نه؛ زني بود كه كودكش را در زندان زاد (وطن آن كودك زندان بود!؟)؛ زن ديگري را مي‌شناسم كه فرزند را بدرقه كرد تا بجنگد كه وطن بماند؛ وطن ماند و فرزند نماند... و آيا وطن ماند؟ وقتي كه نماند آن‌كه وطن به او "وطن" شده بود؟ نمي‌دانم. نمي‌دانم ‌اين وطن چيست كه همه اين زن‌ها زادند تا او "وطن" شود.


حسين، من هميشه در همهمه شنيدن اين اسم مبهم اين ايرانِ مجهول، اين وطن ناكجا زندگي كرده‌ام. روي همين خاك، خاك همين وطن كودكاني را ديده‌ام استخوان‌هاي‌شان در سرماي بيابان‌هاي قزل‌حصار تركيده است تا وقت ملاقات‌شان دهند و نداده‌اند؛ كه فرزندِ "خائن" به "وطن" بوده‌ است و مستحق آزار. و يادم مي‌آيد كه همان روزها اين كودك را ديدم كه از ديدن تيتر "مهران آزادشد" لبخند زد. تو فكر مي‌كني كه من بايد درباره اين وطن چه فكر كنم؟

سال‌ها گذشت و ما با همه اين خاطره‌ها در ذهن هزار چرخ خورديم. تو كه بايد يادت باشد در اين مدت آشنايي من يكي را به چه كارها ديده‌اي؟ رنگ شايد بسيار بود، اما باور كن درد هميشه "بود"؛ و مي‌داني كه اين درد از جنس وطن اگر نبود، كه هنوز هم نمي‌دانم چيست، از جنس همين مردمي بود كه اين وطن را وطن كرده‌اند. همين درد بود كه با زندان‌بان ديروز هم‌راهمان كرد به‌گمان اين كه شايد بيايد روزي كه خون‌ها و زخم‌ها را ببخشيم و فردا كودكان ديگري در سرماي توحش پوست‌شان كويرِ خون نشود؛ نشد اما... و گويا نمي‌شد كه بشود. حالا تو امروز مي گويي كه "بیا وطن را بردار ببریم دور از بمب‌های آمریکا، نجات‌اش دهیم."
در همین رابطه از محمد نگفتنی ها بخوانید:
آنروزها که صحبت از انقلاب مخملين و براندازی نرم و غيره می شد قدری به فکر می افتادم که نکند اين عزيزان که روزی شان را دولت آمريکا می رساند واقعاً برنامه ای داشته باشند. ولی حالا دارم به اين نتيجه می رسم که همه اين سروصدها برای گرفتن گرنت و بورسيه تحقيقاتی و غيره است. فکر کنم دولتمردان ايرانی هم به همين نتيجه رسيده اند. برای همين هم هست که مي گذارند اين عزيزان ايران را ترک کنند و به دنبال رزق و روزی شان بروند. البته طبق معمول همه داستان اين نيست. يک احساس خوب هم به آدم دست می دهد که فعال اجتماعی و عضو گروهی باشد.

همين عزيران طرفدار براندازی نرم قرار است در تورنتو جلسه ای داشته باشند. اسمش را هم گذاشته اند «صداهای خاموش» نمی دانم اين چه صدای خاموشی است که ما صبح تا شب بايد در همين رسانه بشنويم و دندان قروچه برويم. عزيزان دانشگاهی هم با اين «صداهای خاموش» همراه و همدل می شوند. آنها فقط صداهايی را خاموش می کنند که از سوی حاميان ج.ا. بلند شود...

جلسه از سوی بنگاه «گذار» وابسته به «خانه آزادی» برگزار می شود.

«خانه آزادی» سازمانی آمريکايی است که از اهداف امپرياليسم آمريکا در دنيا دفاع می کند. بسياری از نومحافظه کاران در اين سازمان عضويت داشته و خط سياسی آنرا تعيين می کنند. اين چيزی نيست که من از خودم در آورده باشم. خودتان می توانيد تحقيق کنيد و ببينيد. تعداد اين اتاق های فکری در آمريکا کم نيست.

بهرحال از قرار معلوم ج.ا. به اين نتيجه رسيده که اين عزيزان ول معطلند پس آنها را به حال خود رها کرده که هرچقدر می خواهند جلسه و سمپوزيوم و کنگره و غيره تشکيل دهند.

راستش را بخواهيد تا زمانيکه چنين گروه هايی در آمريکا و هلند و غيره فعاليت دارند و از طرف دولتشان بودجه می گيرند می توان فرض کرد که هنوز «براندازی سخت» در اجندای نومحافظه کاران نيست و نفس راحتی کشيد.



به هر حال بنده دارم می روم با این فعالين حقوق بشر کمی حقوق بشر بازی کنم. اگر دوست داشتيد بياييد. این هم اطلاعات:


Sunday, September 16, 2007
6pm – 9pm
North York Public Library Auditorium
5120 Yonge Street, Toronto
Please RSVP to events@gozaar.org
For more information, please contact 647-300-4042
-------------------------

*باورتان نمی شود اسامی این عزيزان را در گوگل جستجو کنيد.

ناسیونالیسم نوین زمینه ساز جهانی شدن، وجهانی شدن زمینه ساز ظهور مهدی (ع) است

ببينيد من ديشب در کمال افسردگی داشتم به پسر پنج ساله دوست خوبم اميد به زندگی می دادم. در جواب سئوالش که چرا هرچه بزرگتر می شود آدم های بيشتری او را دوست ندارند به او گفتم که مايوس نشود و سعی کند با هوش سرشارش "راه اش" را پيدا کند. سپس با وجود اینکه خودم به این امر اصلاً اعتقادی ندارم به پسر دوستم تاکيد کردم که خوبی اش این هست که به هر حال هميشه خوش خواهد گذشت.
امروز بعد از اینکه این مقاله را خواندم به حرف ديشب خودم ایمان آوردم. تا زمانی که آخوند های پان ایرانيستی که در گفتمان های دينی علمی به دنبال ظهور حضرت و اهميت سرزمين جغرافيايی به نام ایران مدرن در مسائل پيرامونی ظهور هستند من چه غم دارم.
واقعاً دارد خوش می گذرد!

ويوا روالوسيون با قر

ديدم خانم مهستی شاهرخی باز ما را ياد بدبختی ها مان انداخته و پرسیده است که "هیچ می دانی که زندان چيست؟" بعد هم کوله باری از گناه را بر گردن خوشگذران بی درد نا آگاه از زمانه انداخته است که:
ولی تو هیچ نگران نشو! آخر هفته است، پس ویدئوی رقص عربی را بگذار و بطری شرابت را باز کن و نازنینی را در آغوش بگیر و بستی تریاک بزن و یا مواد تزریقی و قرص و حشیش و کوکائین و بزن برو به عالم هپروت! نه تو یکی هیچ نگران نشو! تو فقط به رفقایت فکر کن و فقط هوای آنان را داشته باش!نه تو یکی نگران بشریت و آزادی بیان نشو لطفاً!

بنده هم ديدم که بنده خدا نويسنده و روشنفکر مملکت همچين "بد" هم نمی گويد و لذا تصميم گرفتم که با وجود تمام بدبختی های موجود در جهان دقيقاً همانطور که خانم شاهرخی پيشنهاد داده اند انجام دهم. از این رو در به در بر دنبال مناسبت بودم که ديدم فستيوال موسيقی آمريکای لاتين در شهر به راه است و بنده هم کله خر را گرفتم به سمت محل برنامه. خوب طبيعتاً طبق دستورات خانم شاهرخی عمل کردم و فقط آبجو جايگزين شراب کردم و چون نازنينی هم در کار نبود توکل به خدا کردم و به اميد نازنين های محل کنسرت راهی شدم. خداوند سايه فيدل را بر سر همه ما نگاه دارد چه نازنين های کوبايی ای که در مکان حضور نداشتند که واقعاً مملکتی که همچين نازنين هايی دارد چه غم دارد!

رقصيديم و خوانديم و نوشيديم و رقصيديم و رقصيدیم و رقصيديم...

فرح خانم ما هر وقت از مسافرت کوبا بر می گردد غمش می گيرد که"ما انقلاب کرديم اینها هم انقلاب کردند!" به والّله انقلابی که درش ميزان قِرِ کمر مردم کم شود به درد لای جرز می خورد حالا هی برويد کشک پست کلنيال بسابيد.

دو هفته پيش هم تولد فيدل بود که به دليل افسردگی این يوم الّله عزيز را تبريک نگفتم که خوب همان شعری را که پارسال به همين مناسبت گفته بودم را تقديم حضورتان می کنم:

قسم به شن های ساحل
آفتاب داغ
و دریای آبی

قسم به اتوبوس های وصله پينه شده
دندان های پوسيده
و لبان پر خنده

قسم به ساقه نی شکر
آن رام که نمی نوشی
و آن سيگار که نمی کشی

زندگی
تنها در سرزمين مردی جريان دارد
که انگشتش را هوا کرد
و با لبخندی به جهانيان گفت
بياييد کيرم را بخوريد

این هم يک ودييو از عکس های انقلاب کوبا که يک وقت خانم شاهرخی فکر نکنند ما امشب کار انقلابی نکرديم

الحمد الّله که چشم فلوريدايی ها کور فيدل ما همچنان سالم است.

با عشق


این خارجی ها وقتی يک اتفاق خوبی برای آدم می افتد با لبخندی می گويند: "برايت خوشحال ام!" بعد هم يک مشت ادا اطوار و سر و صدا از خودشان در می آورند که يعنی "خيلی برايت خوشحالم!"

من هرگز جريان این تعارف مهربانانه را درک نمی کنم و معمولاً در دلم می گويم "آخه جاکش تو برا چی برا من خوشحالی!"

اصولاً به همين دليل هم هست که معمولاً احساس احمقانه ای دارم وقتی با خنده و مهربانی ازدواج مردم را تبريک می گویم يا مثلاً از بچه دار شدنشان "خوشحال" می شوم!

بر این باور هستم که به مرور زمان دارم نسبت به احساسات و عواطف "زيبای" هومانيستی يا لااقل ایسم اش را هم بگذاريم کنار، خود هومان ی (انسانی) حساسيت ام را از دست می دهم. البته به شکل شگفت انگيزی همچنان آدم بسيار حساسی هستم اما فقط حساسيت ام را از دست داده ام.

به دوستی که تازه گی ها سر پيری عاشق شده است چند وقت پيش می گفتم که آدم وقتی زيادی در مغز خودش کارکتر های خلق شده توسط نويسنده ها، فيلم نامه نويسان، شاعران، نمايشنامه نويسان و الباقی را پرورش می دهد، ديگر مجالی برای حساس بودن روی کارکتر های کليشه ای روزمره ای نمی ماند. ديگر مجالی برای احساسات سانتيمانتال نمی ماند.

بعضی وقت ها برای اینکه خودم را سر گرم کنم و ارتباط انسانی با مردم بگيرم، يقه آدم هايی را که حس ام می گويد جالب هستند را می گيرم. مثلاً يقه بيليط فروش مترو را می چسبم اگر سرش شلوغ نباشد يک پنج دقيقه ای مخ اش را به کار می گيرم و مجبورش می کنم که از پای بلند گو به سئوالات چرند و پرند من گوش دهد. عيال اسم این کارم را گذاشته است قوچ قوچ! در خيابان که راه می رويم نگاهم می کند و می گويد "قوچ قوچ کردی به اندازه کافی!"

بهترين جا برای قوچ قوچ کردن اتوبوس بعد از ساعت دو صبح است که تازه وقتی مترو می بندد باز می شود. اتوبوس آبی يا همان اتوبوس شب جايی است که آدم هايی که به هر دليل نمی توانند تاکسی بگيرند سواره هستند. همه يا مستند يا چت اند يا خمار اند يا ديوانه اند و يا جهان سومی هايی هستند که برای کارگری بايد نصفه شب بلند شوند و سر کار بروند. تمام این کاراکتر ها جان می دهند برای قوچ قوچ. البته "عقل سلیم" می گوید این کار تا حد زيادی ريسکی هست: چراکه آدم های سوار بر اتوبوس شب معمولاً چيزی برای از دست دادن ندارند و خوب زيادی بروی روی اعصاب شان احتمالاً اتفاق عجيبی هم نخواهد افتاد اما خوب بيشتر آدم هايی که بعد از ساعت دو تاکسی می گيرند بر این باورند که "این آدم ها خطرناک اند."

راستی من اصلاً درک نمی کنم که چرا آدم ها اینقدر چيز هايی که برای از دست دادن دارند را زياد می کنند. من از زمان تولد ام يک گردنبند ماهی داشتم که سنبل تولد اسفند ماه ام بود. این گردنبد تمام دوران کودکی ام وبال گردن من بود و از استرس گم کردنش چه زجر ها که نمی کشيدم. بدبختی ماجرا این بود که من اصلاً هيچ علاقه خاصی هم به این گردنبد نداشم اما انگار این مسئوليت حمل اش افتاده بود گردن ام درست مثل وجود ام در این دنيا. يک بار هم که زنی آن را از گردن ام در خياطی به قصد دزدی باز کرد مينا خاله ام دُزد را گرفت و در مقابل چشم همگان شرمنده کرد و گردنبد را بست دوباره بر گردن من!

وقتی آدم چيزی-گردنبدی برای از دست دادن نداشته باشيد با خيال راحت در اتوبوس شب می نشيند (اگر جای خالی ای مانده باشد) و با خيال راحت با مرد مست شکسته خسته سر صحبت را باز می کند و کشف می کند که مرد فيلسوفی است برای خودش و از زنان متنفر است و از سيستم پليس هم شاکی است که این قدر به خاطر يک چک زدن در گوش زن اش بر او سخت گرفته است.

و البته وقتی آدم چيزی برای از دست دادن نداشته باشد و چيزی هم برای گفتن نداشته باشد به راحتی می گويد "کُس!"

در این "کُس گفتن" امشب من برای شما حکمتی است. من اینجا برای شما "کُس" می گويم و به این ترتيب هم خودم را خالی می کنم و هم از شر دوستانی که نگران افسردگی من هستند و مدام ایميل می زنند که بنويس خلاص می شوم!

اما در این "کُس" گفتن من حکمت ديگری هم هست. من می خواهم همه شما را دعوت به "کُس گويی" کنم. بعضی شب ها خودم را تصور می کنم که برگشته ام ایران و فروغ آمده است دنبال ام فرودگاه و من دو دستش را گرفته ام و می گويم "بگو! بگو! بگو! بگو!...." و فروغ در سالن مرکزی فرودگاه مهر آباد فرياد می زند "کُس.....کُس...کُسسسّس" و من برای فروغ خوشحال می شوم.


آیا دکتر علی.ش جق می زده است

عکسی که مشاهده می کنيد نمونه ای از انحطاط فرهنگ غرب است

تکذيبيه:

ديشب اینترنتم خراب بود. الان بلند شدم می بينم شخصی موسوم به کاوه پ از ارتباط نزديک (بخوانيد نزديکی) اش به من سو استفاده کرده است وعرایض خصوصی من در مورد فرمايشات ملکوتی قبله عالم داريوش خان در نقد اکبر خان گنجی را تحریف (همراه با دخل و تصرف) کرده است!

البته و صد البته بنده معتقد ام که هر نقدی که از جانب هر کسی برسد و به سمت "دکتر" باشد غنيمت است. منتهی اشکال کار "دکتر" پرستانی مثل داريوش (حالا فرقی نمی کند کدام يک از دکتريين شريعتی يا سروش) این است که حاضر نيستند رابطه مريدی-مرادی شان را بی خيال شوند و خودشان کمر به نقد ببندند.
اکبر گنجی نقد اش نامنسجم است و اصلاً شما با نقد اش
، که در چارچوب نوعی گفتمان ليبرال میگنجد، موافق نيستيد خوب نقد اش کنيد. چه بهتر نقد شما می شود نقد مضاعف به دکتر و يکی به نفع تيم ما (که متشکل از خودم و ارواحی که می بينم هست).

همه اینها را البته در در رابطه با این نقل قول شاهکاری که اکبر گنجی از شريعتی کرده بود می گفتم:

زن و عشق؟ این که حل شده است، موسسه معتبر و مشهور و رسمی» باغ‌های رنگین کمان «در شمال محله» مانهاتان «در آمریکا نمونه رایجش. برای مردم محروم و به عنوان حل مشکل. طبقات زحمت‌کشی که بضاعت خریدن آپارتمان خصوصی، اجاره اطاق‌های مخصوص هتل، ورود به پارتی‌های مجلل خانواده‌های محترم، کلبه‌های کلید پارتی – که زنان یکدیگر را با قرعه کشی کلید اطاق‌هاشان برد و باخت می کنند و با هم عوض می‌نمایند- و یا امکان استفاده از جزایر تفریحی لختی‌ها و شرکت در شب‌نشینی‌های هزار و یک شبی جدید را ندارند، می‌توانند به اینجا مراجعه کنند و با پرداخت مبلغ یک دلار، در یک تالار بزرگ از میان صدها دختر رنگارنگ زیبایی که آماده و منتظر ایستاده‌اند یکی را انتخاب کنند و دختر زیبا و آراسته، بلیت مشتری را می‌گیرد و در ازای آن، با وی، همراه موزیک بسیار مدرنی که فضا را می‌کوبد، می‌رقصد و در همین حال، او را در رسیدن به حالت انزال، کمک می‌کند. در زبان زن آزاد در این تمدن Shall I help you? یعنی این... این دختران زیبایی که شش قران می‌گیرند و یک دوره رقص همراه با کمک به مرد برای استمناء انجام می‌دهند، معلم رقص‌اند و کار آموزشی و هنری و تربیتی می‌کنند»

جلد 5 مجموعه آثار

257-8

داشتم به کاوه می گفتم این داريوش خان ملکوتی مثل اینکه خيلی وقت است لایِ "دکتر" را باز نکرده است. چون مگر می شود کسی که این مهملات را در تقابل ارتجاعی با غرب، فرهنگ غربی و زنان غربی می نويسد را امروز نتوان نقد کرد. اصلاً قبول که "دکتر" شايد يگانه فرد آکادميک/پاپوليست زمان خود است که پرچم مسئوليت اجتماعی و عدالت اجتماعی را بر دوش می کشد اما این به چه قيمتی است؟ برای بنده که با نگاه فمينيستی به تاریخ نگاه می کنم، تبديل کردن زنان غربی و شرقی به "اشيأ"، احيا کردن غيرت بومی، و ایجاد ارتشی از مردان مسلمان عدالتخواه غیرتی ضد قدرت برای جنگ با طاغوت زمان، به اندازه همان طاغوت زمان سئوال بر انگيز است.

البته و صد البته بنده اینجا هرچقدر هم زر زر کنم فايده ای ندارد مگر نه اینکه تقريباً تمام دانشمندانی که سر رشته ای در مسائل ایران دارند قبلاً در نقد شريعتی نوشته اند! از ميان آنها که من خوانده ام و يادم می آيد نام می برم يا اینکه اصلاً به من ایميل کنيد تا آدرس دقيق به شما بدهم:

محمد توکلی، مهرزاد بروجردی، فرزين وحدت، آسف بيات، جانت آفاری، احمد و محمود صدری، رامين جهانبگلو، ولنتاين مقدم، مينو معلم، علی ميرسپاسی، حميد دباشی و اروند آبراهاميان و کلی آدم ديگر که من الان يادم نمی آيد!

مساله حرف هايی نيست که از دهان گنجی بيرون می آيد این حرف ها را خيلی ها قبلاً گفته اند و دقيق تر و باهوشانه تر و عميق تر هم گفته اند. مساله خود دهان اکبر گنجی است. "روشنفکر دینی" ای که شما باشید تاریخ نشان داده که هرگز بابت انتقادات روشنفکران سکولار از تناقضات و بی مایگیهای سیستم فکری "روشنفکری" تان هراسی به خود راه نمیدهد. "روشنفکر دینی" نیازی ندارد به خاطر نقدهای جانانه (فرضا) آرامش دوستدارهای خوش اخلاق يا بد اخلاق نگرانی به خود راه دهد. 30 سال است "روشنفکر دینی" دارد حساب آرامش دوستدار ها را می رسد. هجوم بی امان فرهنگ بومی-اسلامی به بنیادهای سنت فکری سکولار در آن جامعه به یاری ابزاری دوست داشتنی مانند انقلاب فرهنگی، سانسور، جوخه اعدام، و سعید امامی روشنفکری سکولار را (که از قضا با سنتی صد ساله حداقل به اندازه جنبش ارتجاعی مردسالارانه بومی است) چنان به حاشیه رانده است که نقدهای سکولارها در چهار تا و نصفی وبسایت کم خواننده و ژورنال آکادميک به زبان های بيگانه خطری برای بی مایگی "روشنفکری دینی" به حساب نیاید!! خطر را "روشنفکر دینی" وقتی احساس میکند که همقطار دیروز خود، شجاعترین و مبارزترین محصول حرکت "اصلاح طلبی"، بدون اینکه حتا مبانی فکری خود را رها کرده باشد در همان چارچوب فکری خود دست به نقادی و افشای تناقضهای درونی "روشنفکری دینی" میزند. و این دیگر برای "روشنفکر دینی" غیر قابل تحمل است.

و در چنين شرايطی هست که ما شايد مقاله ها و اظهار نظر های يکی از از ديگری چرند تر جناب آقای داريوش ملکوت و استاد احمد زيد آبادی هستيم که يکی به گنجی تف می کند و در می رود و آن يکی پايش را به زمين می کوبد و گريه می کند که "آخه من دکتر رو دوست دارم!"

اشکوری هم که در این ماجرا ما را تهديد می کند که "سرچشمه را نمی توان آلود" و و گوشزد می کند اگر زيادی زر زر کنی می فرستيمت پيش سکولار ها که نقدشان را ما اصولاً تحويل نمی گيريم چرا که يک مشت ملحد بی پدرند:

گرچه نیازی به پاسخگویی به این گونه سخنان نیست چرا که از فرط تکرار به ابتذال کشیده شده و پرداختن به آن، آن هم در شرایط استبداد زده کنونی وطن بلا دیده و اسارت شمار زیادی از دانشجویان و فعالان کارگری در زندان، وقت تلف کردن و یا دامن زدن به یک کار بیهوده است.

ترس از نقد شريعتی نيست اما ترس از این است که يک باره "تصویر دروغین و هولناک شریعتی" که گنجی ترسیم کرده را با "سیمای انسانی و آزادیخواه" متصور جناب آقای اشکوری قاطی پاتی شود. البته من نمی توانم بگويم که مقاله جناب آقای اشکوری و نقدشان به نقد گنجی به شريعتی (که بازهم میگویم در چارچوب گفتمان های ليبرال دموکراسی و آزادی میگنجد) ارزش خواندن ندارد اما مشکل بنده با این برخورد رمانتيک آقای اشکوری و بسياری از طرفداران دکتر شريعتی است. چرا که این برخورد ایشان کار من زن و هزاران نفر دیگر را که بخواهند خطوط "دکتر" را از نگاه سکسوالیته و جنسیت بخوانند و ایشان را نقد سکسی و جنسی بکنند بسيار مشکل می کند. چرا که هر برخورد زنانه سکسی جنسی ای احتمالاً احترام کافی برای "دکتر" قائل نخواهد شد.و به عبارتی "سرچشمه را آلوده خواهد کرد."

بر می گرديم به نقل قول شاهکاری که آقای گنجی از شريعتی کرده بود. من ِ زن این تصورات آقای شريعتی در مشاهده زن غربی را چگونه بايد تحليل کنم. مگر نه اینکه در سطر در سطر این نقل قول يک نگاه جنسی با چاشنی اجندای سياسی موجود است. مگر نه اینکه دکتر شريعتی برای اینکه پروژه سياسی خود را پيش ببرد دارد از بدن زن غربی استفاده ابزاری می کند و البته دروغ هم می گويد. مگر نه اینکه تمام این تصوير پليد و کثيفی که از زن غربی در غرب تصوير شده است زاده و پرورش يافته ذهن جنسيت زده خود دکتر شريعتی است که زنان رقصنده در استريپ کلاب های غرب را وسط پروژ بومی خودش می چپاند.

در اینجاست که عيال بنده فرمايشان من را تحريف کرده بود. بنده به ایشان گفتم هروقت جناب آقای داريوش خان ملکوتی، آقای زيد آبادی، اشکوری و امثالهم قبول کردند که دکتر "آدم" بوده و خيالات جنسی ای داشته مشابه به تصورات و خيالات جنسی همه ما، هروقت این اساتيد قبول کردند که بلکه "دکتر" توانايی این را داشته است که با نوشتن پاراگرافی که من از او نقل کرده ام تحريک جنسی شود، راست کند، و بعد هم مثل همه شما آقايان و استادان گرامی طلب منی کند آنگاه می شود با این دوستان نشست و شريعتی را نقد فمينيستی کرد.

تا زمانی که از شريعتی يک قديس بسازيد ما چه حرفی باهم داريم. در پايان هم هم به عيال ام گفتم حالا اینها که این قدر با غرب و زن غرب و موجودات جنسی مشکل دارند بيايند باهم کمی جميله (که من خيلی دوستش دارم و برايش نهايت احترام را قائلم) نگاه کنيم و در باب جنسيت "زن شرقی" بنويسم!

نازلی.ک

این روز ها مدام مردم را دارم از زير تير نگاه قضاوت کننده بی رحم راديکال ام می گذارنم. ديشب داشتم فکر می کردم که اینطور سر کنم تا آخر عمر مجموعاً بيست نفر را هم نخواهم تحمل کرد. هرکسی يک اشکالی دارد: يکی سرمايه دار بی همه چيز است، يکی ناصادق منفعت طلب است، آن يکی متجاوز به حقوق مردم است، بقلی ام متجاوز به بدن مردم است، آن يکی زن مرد متجاوز است و در هيپوکراسی اش خوشحال است، يکی دزد است، يکی دروغگو است....
و اما مهندس بهاالدين ادب. از کرد هايی که به او رآی می دهند بپرسی يکی فحش می دهد، يکی می گويد عامل رژيم بود، يکی می گويد به کردستان خدمتی کرد که هیچکس بعد از انقلاب نکرد، يکی می گويد تمام حقوق نمايندگی مجلس اش را می داد به دانشجويان کم در آمد کُرد....
برای من فرقی نمی کند....
برای من بهاالدين ادب مردی بود که با بچه هايش کُردی حرف می زد، سيزده بدر ها پر جنب و جوش بود، بسکتبال بازی می کرد و باعث شد من به فرهنگ کردستان علاقه مند شوم.
چه کار دارم که در مقام قضاوت بشينم. آدم خوبی بود. مهمتر از آن آدم باحالی بود. با اینکه می دانستم سرطان دارد و حالش خوب نيست از مرگ اش در این سن کم ناراحت شدم. خدا بيامرزدش!


يک مساله که من را شديداً از ديروز تا به حال من را عصبانی کرده است این بسته شدن وبلاگ حسين است. مشکل اساسی تر این است که به دليل اینکه خودم با حسين دچار مشکلات اساسی تر شده ام نمی توانم به هيچ شکلی با او ارتباط برقرار کنم و تمام مکلالمات دو دقيقه ای مجازی مان به فحش و فحش کاری ختم می شود..

اما اینجا روی سخن من با وبلاگستان است که همگی ساکت نشسته اند و هيچ در این مورد نمی نويسند. این اولين مورد در وبلاگستان فارسی است که يک بابايی (که قبل از اینکه احساس اهميت شديد برش دارد و در فلان موسسه کانسروتيو يا نيو کانسروتيو مطالعات خاورميانه در آمریکا مشغول به کار شود خودش هم يک وبلاگ نويس بوده است مثل ما) آمده است دارد سعی می کند بر عليه يک وبلاگ نويس ديگر اقدام قانونی کند.

این در نوع خودش هیچ مشکلی ندارد چرا که هر کسی بايد بتواند از حقوق شهروندی-مدنی خودش دفاع کند و يکی از این راه های دفاع از حقوق شهروندی گرفتن وکيل گران قيمت است که يك جور هايي مثل پديده شعبان بی مخ تاریخی خودمان کار می کند. يعنی طرف وقتی احساس می کند که از لحاظ منطقی و حقوقی بهتر است به دادگاه نرود و قضييه را بيرون دادگاه حل کند، می رود سراغ باج گيری کاملاً قانونی و در چهار چوب قانون. کاری که وکليل مهدی خلجی می کند این هست که با نوشتن يک دعوی حقوقی (که مثل بيشتر این جور متن ها پر از گنده کردن و ننه من غريب ام بازی است) سعی می کند که با کمترين هزينه حقوقی به نفع مشتری اش (يعنی مهدی خلجی) کار کند.

در چنين شرايطی کسی مثل حسين که پول زيادی را نمی تواند احتمالاً برای این مساله خرج کند تا حدودی بازنده است. ببينيد من با این سيستم حقوقی آمريکای شمالی مشکل اساسی دارم که بقدری همه چيز را قرار دادی کرده است که نهايتاً آنکه وکيل بهتری دارد معمولاً محق هم هست.

من به این مساله کاری ندارم که آيا حسين اینجا محکوم است يا نه يا اینکه آيا واقعاً در مورد خلجی نشر اکاذيب کرده است يا نه! اما این مساله به نظر من خيلی زور دارد که وکيل خلجی سعی کند شرکت ميزبان حسين را تهديد کند و بدون اینکه این پرونده در دادگاهی مطرح شود، کار در پشت صحنه به نفع موکلش تمام کند.البته این وظيفه حرفه ای وکيل خلجی است اما این برای من وبلاگ نويس که خودم هم توسط خلجی تهديد به اقدام قانونی شده ام (که خدا را شکر گويا بی خيال من شده است چون راستش من نه وقت این مسخره بازی ها را دارم نه اعصابش را) بودم بسيار زنگ خطر است. چون يک بابايی که برای يک موسسه آمريکايی به نظر من ضد ایران و مردم ایران کار می کند می تواند به راحتی با گرفتن يک وکيل خوب آزادی بيان من يا شما را به بازی های قراردادی حقوقی بکشاند و آن را محدود کند و این به نظر من خيلی خطرناک است.

من نه متخصص مسائل حقوقی هستم و نه درست می دانم که چه اتفاق های دارد می افتند اما این را می دانم که این وبلاگستان فارسی با تمام تفاوت های فکری که ما داريم يک فضای مجازی از ارتباط های انسانی ماست. اینکه همه ما نشسته ایم که حسين بازيچه يک سری مسائل قرار دادی حقوقی شود اصلاً درست نيست. اگر حسين در مورد خلجی دروغ چاپ کرده است این را دادگاه می تواند تعيين کند. ولی اینکه آزادی در نوشتن اش محدود شود به خاطر نامه نگاری های وکيل خلجی آخر بی عدالتی است و حتی خود خلجی هم به عنوان يک مدعی روشنفکر بودن بايد معترض باشد به این مساله.

به نظر من ما همه بايد به حسين کمک کنيم که لااقل شانس این را داشته باشد که از خودش دفاع کند و این شانس را به خاطر نداشتن پول و يا وصل نبودن به قدرت يک موسسه آمريکايی پولدار نبايد از دست بدهد! ما در این فضای مجازی احتياج به متخص حقوقی داريم که بتواند از حقوق حسين دفاع کند. ما احتياج به وکيل داريم که از حقوق آنها که در آمد کافی برای پرداخت هزينه های حقوقی را ندارند دفاع کند.
من تقريباً مطمئن هستم که حسين آنچنان پولی برای گرفتن وکيل ندارد و وابسته به موسسه يا دانشگاهی هم نيست که از وکيل آنها استفاده کند. من می خواهم بدانم کسی يا کسانی هستند در این فضای مجازی که تخصص حقوقی اش را داشته باشند و حسين را در این بازی حقوقی کمک کنند؟

در ضمن من فکر می کنم که این وظيفه ماست که به شرکت ميزبان حسين نامه اعتراضی بدهيم که از حسين حمايت قانونی لازم را نکرده است. من الان خيلی خسته ام وفکر ام درست کار نمی کند ولی شما هم صرف نظر از اختلافات فکری که با حسين يا خلجی داريد به این مساله فکر کنيد و ببينيد چطور می شود کمک کرد که این قضيه عادلانه حل شود.

--------------------------

از آنجايی که من در مورد اینترنت و قوانين آن کاملاً بيغ هستم توجه شما را به يک ایميلی توضيحی ایِ بدون نام جلب می کنم:


توضیح دادی که نباید ابزار بیان حسین ازش گرفته شه. منم موافقم. اما موضوع اینه که ابزار بیان حسین گرفته نشده ازش. الان وبلاگش رو منتقل کرده، اما هنوز صفحه اول رو به حالت عادی اش برنگردونده. خودش خواسته اینطور باشه. وگرنه همه نوشته هاش هست. اساسا به خاطر خاصیت غیر متمرکز اینترنت نمی تونی هیچ کاری بکنی و همیشه می تونی جایی برای زدن حرفات داشته باشی. مخصوصا دومین حسین رو فکر کنم تحت هیچ قانونی نتونن ازش بگیرن، چون دومین پروتکل های بین المللی داره و مهم هم اینه که دومین حسین باشه، در سراسر کره زمین می تونه هوستینگ بگیره.


حالا اینکه چرا هوستینگ نوشته های حسین در مورد خلجی رو پاک کرده، البته بعد از اینکه از خود حسین خواسته که پاک کنه و نکرده، این تنها نکته عجیب و اشتباه ماجراست به نظر من. به نظر من هوستینگش حق نداشته نوشته های مربوط به خلجی رو پاک کنه. اما شرکت هوستینگ کاملا تو چهارچوب قراردادش حق داره سرویس رو قطع کنه. خلاصه که قضیه هوستینگ خلجی نیست!!


حالا چیزی که ما باید در بیاریم و نکته مشکل دار قضیه به نظر من اینه که چرا هوستینگش ورداشته پست های مربوط به خلجی رو از وبلاگش پاک کرده و ایا از نظر قانونی این اجازه رو داشته یا نه. باید بفهمی وکیل خلجی به هوستینگش چه نامه ای فرستاده، هوستینگ به حسین چی گفته در مورد نوشته هاش در مورد خلجی و هوستینگش به چه قانونی استناد کرده برای پاک کردن اونها. این چیزیه که واقعا باید بهش توجه کرد اگه می خوایم عدالت برقرار شه واقعا. وگرنه شرکت هوستینگ هر موقعی حق داره سرویسش رو قطع کنه.

----------------

از وبلاگ حسین:

اوت، ساعت ۱۷:۲۰ دقیقه - با قطع ناگهانی سرویس توسط میزبان آمریکایی قبلی، من باید تمام اطلاعات وبسایت قبلی، شامل دومینها، بانکهای اطلاعاتی، ارجاعدهندهها و ... را روی میزبان جدیدی بگذارم که چندی پیش برای میزبانی کردن اختصاصی صبحانه گرفته بودم. (برای همین تمام دومینهایی که روی میزبان قبلی بودند الان به صبحانه منتقل میشوند)

سرور تازه یک سرور متفاوت و قویتر و از نوعی دیگر (VPS) است. من تا حالا تجربهی کار با این جور سرورها را نداشته ام و برای همین در حین منتقل کردن اطلاعات تازه و نصب نرمافزارهای متعددی که روی میزبان قبلی بود دم به دقیقه به مشکل برمیخورم. ولی امیدوارم به کمک دوستان تا یکی دو روز آینده آرام آرام وضع به حالت سابق برگردد.