مردم ماراجوانا پرور ونکوور و مخصوصاً پوريک،
بشتابيد، بشتابيد و فيلم سيزده و نيم، ساخته نادر داوودی و عباس احمدی (مدرسه موش ها؟) را همين يکشنبه از دست مدهيد و بعد هم بياييد برای ما تعريف کنيد.
ترجمه شکسته بسته سيناپسوس اش می شود:
فيلم درباره نمايش سيزده ساخته بنفشه تواناست که همه هنرپيشگان آن زن هستند و يک ربط های به سنت و مدرنيته دارد که من تا نبينم نمی فهمم چه!! نمايش در حرم شاهی می گذرد که در روز سيزده ام ماه شاه از سفر خود در افرنگ، زنی فرانسوی را برای حرم به ارمغان می آورد. نمايش در مورد عوض شدن پرادايم های حرم با ورود زن فرانسوی است و فيلم نادر درباره نمايش....
سيزده و نيم را از دست مدهيد، مخصوصاً اینکه کوفتتان بشود که نصف فستيوال فيلم تورونتو پول بيليط می دهید...خوب ديگر آدم در دهات زندگی کند خرجش کمتر است [چشمک].
سايت فيستيوال ونکوور
سايت اصلی فيلم
فتوبلاگ نادر داوودی


ديشب که شات های تيکلا را بالا می بردم، مدام فکر سياست های پيرامون الکل بودم. فکر می کردم که این ماده مخدره مزخرف آيا انصاف است که قانونی باشد و ماراجوانا، این ماده مخدره نازنين، نباشد؟ آدم ترسويی که من باشم، واقعاً ترجيح می دهم که پات را از مغازه عين آدم بخرم تا اینکه يواشکی و از بازار آزاد. تازه پول ماليتاش هم به جيب دولت فخيمه کانادا می رود که خوب از دموکراسی های کم و بيش مورد علاقه من است. همين الان هم دولت استانی و دولت فدرال فخيمه کانادا کلی ماليات بار تنباکو، این کشنده ماده سمی شديداً اعتياد آور، می کنند که آمار و ارقامش را اینجا ببنيد و همين قدر بدانيد که يک پاکت سيگار بسيار معمولی در تورونتو قيمتش ده دلار ناقابل است. حالا اینکه چرا الکل و تنباکو این دو ماده مخدره زيان آور آزادند و ماراجوانای نازنين همچنان غير قانونی بر می گردد به اذهان عمومی در ايالات متحده آمريکا. به دلايل کاملاً فرهنگی اذهان عمومی محافظه کاران در آمريکا و استان های نسبتاً محافظه کار کانادا (آلبرتا) استفاده از ماراجوانا را ربط می دهند به تمام خلاف های سنگين دنيا از جمله بی ناموسی، قتل، و غارت. به همين دليل ايالات متحده آمريکا با اینکه کانادا بسيار مايل است که مالياتی سنگين به ماراجوانا ببندد و آزادش کند، اجازه این کار را به دولت فدرال کانادا نمی دهد. به عبارتی آمريکايی ها می گويند، زکی شما ها ماليتش را بگيريد که به شکل غير قانونی در آمريکا پخش شود؟

و چه قدر ما از دست این اذهان عمومی تخمی در آمريکا بکشم....جنگ در عراق کافی نبود، خوراک پات شبانه مان هم بند فضولات فکری تکزاسی هاست.

معلم های من هميشه از دستم شکارند. يکی اینکه شديداً کمال طلب (معادل آقای آشوری برای پرفکشنيست) هستم و بارها شده است که نوشتن يک مقاله را اينقدر طول بدهم که ديگر کار از کار بگذرد و مجبور شوم کلی نمره از دست دهم. بعد هم نهايتاً اینقدر کار را به لحظه های آخر موکول می کنم که ديگر کمال طلبی هم به فاک فنا می رود و من می مانم و يک مقاله افتضاح. خلاصه آخرين کسی که مشق شب تحويل می دهد سر هر کلاسی کسی نيست جز خودم.

این وبلاگ نويسی هم حالا به مشق شب من اضافه شده است. فرح خانم هم عين مبصر هر روز ياداوری می کند که که به مطلب خوب فلانی لينک ندادی يا اینکه فلان مطلب را که می خواستی بنويسی، ننوشتی. بنا بر این با عرض پوزش از امين آقا عنکبوت این مطلب او را در باب تقدم اخلاق به ایمان از دست مدهيد:


اخلاق مقدم است يا ايمان؟

بعضی مؤمنان ممکن است ادعا کنند که ايمان هرگز با اخلاق در تضاد نيست: هر آن‌چه ايمان آنان به آن حکم می‌کند اخلاقی است، اگر حکم سنگ‌سار است يا کشتن مرتد، صرفاً به دليل آن که وجودی «ماورای عقل و فهم انسان» به آن حکم کرده، بنابراين منزه از هر سوآل و پرسش، و مطلقاً درست است.

با اين حال خوب است از اين مؤمنان بخواهيم خودشان را در موقعيتی قرار دهند که مثلاً يک هم‌کيش آنان، مرتد به دين آبا و اجدادی باشد،‌ و در دين او هم کشتن مرتد جزو بديهيات ايمان باشد. آيا کشتن آن شخص که هم‌کيش آنان است و تغيير دين داده اخلاقی است؟ آيا اگر آنان در يک جامعه اقليت بودند و اکثريت نگذاشت که آنان اعتقادات «صحيح» خودشان را تبليغ کنند و به شيوه‌ی «الهی» خودشان زندگی کنند، حق با آن اکثريت نيست که طبق اصول اعتقادی خودش آنان را سرکوب می‌کند؟

اگر هميشه حق با مؤمنان باشد،‌ خنده‌دار آن‌جاست که نهايتاً حق با زورمندترين مؤمنان خواهد بود؛ چرا که در چنان دنيايی که هر کس عقيده‌ی خودش را درست‌ترين می‌شمارد و هرگز از آن کوتاه نمی‌آيد، آن که زورمندتر است در تحميل عقيده‌اش موفق می‌شود.

آن چه فراتر از هر عقيده و مرام و دين بايد رعايت شود، اخلاق است. اخلاق يعنی «آن چه بر خود نمی‌پسندی بر ديگران نپسند.» اگر دوست داری در فرانسه عقايد اسلامی‌ات را کتاب کنی و ملت را مسلمان کنی،‌ پس در مملکت خودت، آدم باش و بگذار مسيحی هم دين‌اش را تبليغ کند. اگر فکر می‌کنی سريال ضديهودی «چشمان آبی زهرا» و فيلم‌های جمال شورجه و فرج‌الله سلحشور بايد آزادانه از ماهواره‌ها پخش شوند،‌ اين اجازه را بده که هم‌وطن خودت چيزهايی را ببيند که دوست دارد. تو که زمان پهلوی شکايت می‌کردی که رمان‌های مذهبی‌ات اجازه‌ی چاپ نمی‌گرفت و داشتن‌اش پانصد تومان جريمه داشت، حالا که قدرت به دست‌ات افتاده انسان باش و بگذار ديگران قصه‌ی خودشان را چاپ کنند. اگر گمان می‌کنی که بايد به انتخاب سبک زندگی اسلامی در اروپا و امريکا احترام بگذارند، شعور داشته باش و به سبک زندگی غيراسلامی هم‌وطن خودت احترام بگذار و سبک زندگی او را بهانه‌ای برای سلب حقوق او قرار نده. اگر گمان می‌کنی که حق داری عقايد مذاهب ديگر را به مسخره بگيری، هندو را گاوپرست بنامی و مسيحی را مشرک و يهودی را حزب شيطان و سنی را عمری، و همه را هم نجس بشمری؛ پس اين حق را به اهل ديگر مذاهب بده که پيامبرت را مسخره کنند و تو را تروريست بنامند.

روزی حسين ابن علی پيشوای اين شيعيان شاخ حسينی، گفت که اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد. اکنون زمانه‌ای است که بايد گفت: کاش دين نداشتيد ولی آزاده بوديد.

مسلمان متصلب متعصب خودخداپندار! اگر همگان به شيوه‌ی تو به پشتوانه‌ی اين ظن که عقيده‌شان حق‌ترين است به خود حق هر کار می‌دادند و حق هر کس را به نام دين و عقيده قابل سلب می‌دانستند،‌ مطمئن باش که در چنان دنيايی دين و مذهب تو باقی نمی‌ماند، دين و مذهبی که اکنون از آنِ مفلوکان و عقب‌ماندگان و ضعيفان زمين است.


يک زمان قرار بود من لاتاری ببرم که این دوستانم را که همگی می خواستند موسيقی دان های حرفه ای بشوند را کمک مالی کنم. آن سالها خامنه ای يک شب خوابيده بود و صبح بلند شده بود و آموزش موسيقی را حرام کرده بود و بر و بچه ها که همه در کار آموزش موسيقی بودند نگران آينده کاری شان بودند.

من و دوستانم متعلق به اولين گروه هايی بوديم که در مهد کودک قديمی "مکتب پارس" در خيابان بزرگمهر(اصلاً قبل از اینکه خامنه ای کاره ای بشود) درس موسيقی به همت ناصر نظر (يا همان ناثر با تشديد ث)- آقای محقق، خانم بهشتيان، محسن بهشتيان، شيرين عربی، جواد هاشمی، مجيد سينکی، فريد مظفر زاده، صبا خضوعی، فرزانه درويشی(مامان خورشيد)-آذين موحد، کيوان ميرهادی، عليرضا مشايخی، آقای موذن، تينوش بهرامی، فرزاد حکيم رابط و خيلی های ديگر... می گرفتیم. مکتب پارس جايی بود که شخصيت تک تک ما شکل گرفت. آن سالها يک جور کلاس زيرزمينی بود و می دانم که تصادف نبود که هرکه از در عقب وارد مکتب پارس می شد يک جای کله اش حتماً بوی قرمه سبزی می داد. مادران يا پدران خيلی از دوستانمان (يا در بعضی مواقع هردوی آنها) زندان بودند. خيلی از دوستانمان پدران يا مادرانشان در اعدام های سالهای شصت، و شصت و هشت اعدام شده بودند. آدم هايی که بچه هاشان را به این کلاس زير زمينی می آورند، اغلب می ماندند و در آبدارخانه همگی باهم چای می خوردند و بحث می کردند. نمی دانم چرا عقل سعيد امامی نرسيده بود که در این کلاس ما را تخته کند، چون چند نفر از افرادی که آنجا رفت آمد داشتند را بعداً نفله کرد.

من خيلی کوچکتر از آن بودم که درک کنم که چرا پدر نازنين "آقای پوينده" کتاب هايش را چپ راست به دختران هنرستان موسيقی تقديم می کند. وقتی هم خبر کشته شدنش را شنيدم، باز هم نفهميديم که چرا بايد کسی را به خاطر تقديم کتاب به دختران هنرستان موسيقی خفه کنند. سر از بحث های آقای بهشتيان و آقای غبرائی در نمی آوردم و نمی فهميديم که چرا پدر کامران هرزگاهی غيبش می زند و همگی نگرانش می شوند. می دانستم که خانم محقق را بايد دوست بداريم، زيرا که رفتار عصبی اش به خاطر سختی های زندان بوده و قبل از اوين آدمی بوده است متفاوت.

يک خانواده بزرگ بوديم از کسانی که در خفقان آن روز های ایران، روزگار را با ساز زدن سر می کردیم. متعلق به نسل مبارزانی بوديم که جان داده بودند و ما با ادامه زندگی مان، با موسيقی، با خوشحالی مان مبارزه می کرديم. بعد از ظهر ها جمع می شديم در آبدارخانه نان سنگک و پنير می خورديم که پدر وارش "يک جنگل ستاره داره" را با لهجه رشتی بخواند و ما بخنديم. این بود زندگی ما....

يک خانم شهرستانی هم بود که من هرگز نفهميدم دقيقاً چه کاره است...او هم مدام با عشوه فراوان قربان صدقه ما بچه ها می رفت و ما هم مدام بنده خدا را مسخره می کرديم. آخر درويش بود و وسط آن همه بچه سیاسی های سکولار مدام "علی علی" می کرد.

حالا آنها که خانم را يادشان است با صدای خانم شهرستانی بخوانند:

الهی قربونش برم بهزاد جونم، شهرازد فينگلی جونم، مهرداد جونم، و احسان جونم ارکستر های آدم کوچولو هاشون رو بردن روی سن تالار وحدت....

این هم خبر

اجرای اين کنسرت ها با شرکت ۷ گروه موسيقی و با حضور 250 نوازنده کودک و نوجوان و يک گروه کر ۱۵۰ نفره، جمعيت زيادی را به تالار وحدت کشاند. تنوع در اجرای برنامه ها و اجرای قطعات در گروه های سنی متفاوت از ويژگی های مهم اين برنامه بود.

بخش اول برنامه اجرای قطعاتی از آهنگسازان بنام مانند برامس، سن سان، اميروف، کارل اورف، کلارک، افن باخ، خاچاطوريان، شوبرت و چايکوفسکی بود که با مجموعه سازهای ارف و همچنين ارکستر زهی برگزار شد. رهبری اين گروه ها را جواد هاشمی، شهرزاد بهشتيان، احسان خطيبی، مهرداد تيموری، بهزاد بهشتيان و اميرعباس محمدی که از هنرجويان پيشين موسيقی ارف در آموزشگاه پارس بودند به عهده داشتتند.

همه این شهر يک طرف کارامل يک طرف....امروز که رفتم خانه جديد بهمن و مرجان. تازه يادم اومد که در دوری از وطن دلم چند باری برای کارامل اساسی تنگ شده بود. کارامل بهترين و مودب ترين سگ دنيا، تربيت شده مادر سابقش مرجان و مادر فعلی اش بهمن، به قدری مبادی آداب است که يک بار که روی تخت با من و عيال خوابيده بود و من آمدم به عيال يک بوسی بزنم، فوراً زوزه ای متين کشيد و سرش را آنطرف کرد که يعنی "من نگاه نمی کنم ها..."

مرجان که مربی اصلی کارامل بوده، از اول با او فارسی حرف زده و او را "کارامل مامان جان" صدا کرده است. حالا هم که مسئوليتش با بهمن است، بهمن او را مامان جان خطاب می کند. خلاصه تماشای بهمن در خيابان زير باران وقتی کارامل را راه می برد و فرياد می زند "کارامل، مامان جان، نکن مادر، بيا اینور مامانی" ديدن دارد...

مستندی را که بهمن امسال که ایران رفته بود ساخته بود- امروز ديدم و بسی حال کردم....[کس کش] خيلی با استعداد و باهوش است. با همان تعليم کمی که ديده است يک فريم هايی با آن دوربين هندی کم فينگيلی اش گرفته است که نگو.... اما امان از آن رگ اصفهانی فيلم بازی کن جوادش که آخر سر که فيلم به خوبی و خوشی اديت شده است رفته است پی کارش يک سانتيمنتاليسم ناسيوناليستی آبکی ته اش می چپاند که بيا و درستش کن. چه کنيم ديگر همه اش تقصير این دکتر يزدی هست که قنداقش می کرده، بچه زيادی ملی گراست.

خانه مرجان و بهمن عالی است. در يکی از هنری ترين محله های تورونتو خانه شديداً زيبايی گرفته اند و همه همسايه ها هم نقاش و نويسنده اند. خانم مارگت آتوود نويسنده معروف کانادايی هم چند خانه آنور تر است. فکر کنم که زياد خانه شان خراب شوم. يک مقدار کتاب هم از خانه شان دزديم که بعید می دانم صاحبش حالا حالا ها بفهمد...

این روز ها خيلی گرفتارم...به خدا زود زود زود جواب همه ایميل ها را می دهم...شرمنده.

در ضمن بابا يک عکس از این کارامل بچاره تو این ارکوت هاتون بذاريد عجب مادر هايی هستيد شما ها!!

چند روز پيش که برای نظاهرات به جلوی تورونتو سان رفته بوديم آقای محمدی را ملاقات کردم که دختر و پسرش از کانادا به و از طريق واشنگتن و اردن به عراق برده شده اند که از کمپ های مجاهدين در عراق ديدن کنند. سميه دختر آقای محمدی که سال 1997 شانزده سال پيشتر نداشته است همراه با گروهی ديگر از نوجوانان که از سوی خانواده هايشان به این کمپ فرستاده شده اند به عراق رفته و تا امروز سازمان مجاهدين به او اجازه خروج نداده است.

رفتار های غير قانونی و غير انسانی رهبری سازمان مجاهدين را مبنی بر حبس اجباری هوادارن از بسياری از ما که از راه دور با هواداران فعلی و سابق این سازمان در ارتباط هستيم پنهان نيست. در می سال 2005 اما برای اولين بار ديدبان حقوق بشر مفصلاً به نقض حقوق بشر در کمپ های مجاهدين پرداخت. راپورت ديدبان حقوق بشر يکی از مهمترين اسناد در این زمينه را با عنوان "خروج ممنوع: نقض حقوق بشر در کمپ های سازمان مجاهيدين خلق" را از دست مدهيد. تا آنجايی که من می دانم این راپورت به قدری بر رهبری سازمان گران آمده است که تلاش بسيار کرده اند که نويسندگان و سند سازان این نوشته را پيدا کنند و تنبه کنند. رفتار های تروريستی این سازمان هم که بر کسی پنهان نيست و از هرکسی خوششان نيايد، فاتحه اش خوانده است.

داستان سميه هم در کمپ اشرف به داستان ها و نقل قول هايی که در این راپورت می خوانيد (و حتماً بخوانيد) بی شباهت نيست. تفاوت عمده اینکه سميه فرزند يک خانوانده ایرانی و کانادايی است و با اینکه مقامات کانادايی و خانواده اش دارند تلاش فراوان می کنند که او را به کانادا باز گردانند، سميه همچنان در کمپ اشرف مبحوس است و زير فشار روانی بسيای زياد. خانواده او که در سال 2003 برای آوردن او به عراق رفته اند می گويند که سميه در غياب ناظران سازمان به کرات از آنها خواسته است که او را به کانادا باز گردانند. اما وقتی که مسئولين سفارت کانادا برای مصاحبه با سميه به قرارگاه اشرف می روند، آقای بهزاد صفاريان، از ناظران حقوقی سازمان مجاهدين اجازه نمی دهد که این مصاحبه بدون حضور ایشان صورت بگيرد و مدام مزاحم مصاحبه می شده است.

سازمان مهاجران و پناهدنگان کانادا در این باره می نويسد:

[Smayeh]Interviewed at Ashraf Camp, Iraq on 31 May o4. Interview monitored by (Saffari) Behzad the “legal advisor of the PMOI (MeK) leadership who refused to leave the interview and regularly interfered saying he was translating. Gov. of Canada provided interpreter who visa officer instead was only on who was to translate”

بعد از این مصاحبه که مسئولين اردوگاه اشرف از تلاش مسمر خانواده سميه برای نجات او آگاه شده اند،در بيست اوت 2006 از سميه ويديويی تهييه کرده اند که به گفته پدرش درست مثل فیلم هایی است که جمهوری اسلامی از زندانيان سياسی تهييه می کند و سپس با نشان دادن سيمه در حال تمرين نظامی سعی کرده اند که پذیرفتن او در کانادا را -با توجه به اینکه گروه مجاهدين خلق ترورسيتی شناخته می شود- با مشکل روبرو سازند.

من فکر می کنم کمترين کاری که ما می توانيم انجام دهيم این هست که به نهاد های حقوق بشری و همچين رهبری سازمان مجاهدين نامه بنويسم و امضا جمع کنيم و همين کار هايی که هميشه می کنيم. من سعی می کنم که تا چند روز آينده با پدر سميه صحبت کنم و اطلاعات لازم را از او بگيرم. واقعاً شرم آور است این بلايی که سازمان مجاهدين خلق بر سر هوادارانش می آورد و ما همه نسبت به آن بی تفاوتيم.

سعيد سلطان پور هم مفصل در این باره نوشته است که پيشنهاد می کنم حتماً بخوانيد

اسامي نو جواناني كه به عراق برده شدند

خط اعزام نو جوانان برا ي خروج از بحران نيروي جوان

نقض پيوسته حقوق بشر در سازمان موسوم به مجاهدين خلق: انگيزه انتشار و شواهد

فردا (چهارشنبه) ظهر قرار است برویم روبروی روزنامه‌ی تورنتو سان تجمع. هفته‌ی پیش مایکل کورن یکی از ستون‌نویسان این روزنامه یک مقاله‌ای نوشت با عنوان We should nuke Iran. یک جوابیه یک سری از دوستان نوشتند که این شنبه چاپ شد ولی خوب یه طوری که انگاری ما اشتباه منظور آقای کورن رو فهمیدیم! دوباره هم کورن جفنگیاتش رو تکرار کرده. اگر چه معلومه کلی ملت شاکی شدن و بهش ایمیل زدن. به هر حال لطف کنید تورنتو هستید موقع ناهار بیاید پیش ما که با هم بریم ناهار. میگن روبروی ساختمان روزنامه‌ی سان ساندویچ فروشی خوبی هست.

اگر دانشگاه هستید قرار ما ساعت ۱۲:۱۵ در حیاط ساختمان International Student Center
اگر خودتان می‌روید ساعت ۱۲:۳۰ در 333 King Street East

commenting and trackback have been added to this blog.