من که اشکم به خاطر دوری از عيال دم مشکم بود این آقای سينکی هم سرازيرش کرد. حالا نشسته ام اینجا های های.....
می گن آدم محصولی از مسائل پرامونش هست. من هم از شانس بد پدرم و شانس خوب خودم بدون اینکه خودم بخواهم آدم های اطرافم شدند مجيد سينکی که امروز به ياد هادی غبرايی نوشته است. همان سال های شصت که کامران شد شاگرد مجيد سينکی، شد رفيق شب و نيمه شب من...باهم چه درد و دل ها که نکرديم...هردو زرت زرت در عشق شکست می خورديم و هردو هم هميشه به هديگر دلداری می داديم که" بابا طرف فقط و فقط تو کاره خود خودته!":
برای من هادی غبرايی مرد بلند قد با ريش بزی بود که گويا آدم مهمی بود ولی من و پسرش پی غرتی بازی خودمان بوديم...می دانستم که زندان بوده و مادر کامران منتظرش مانده و خودش می گفت: "بابا ما را انداخت تو رودربايستی"
وقتی هم با همسرش از دنيا رفت من های های گريه می کردم و مثل احمق ها به کامران می گفتم " از گشنگی نميری!!"
من بچه تر از این بودم نکه درک کنم هادی غبرایي-پدر دوستم- که بوده....بعد ها فکر کردم که شاید نهليسم مثبتی را که امروز با خودم حمل می کنم را مديون دقيقه هايی بوده ام که با فلسفه آدم هايی مثل هادی غبرايی و همسرش سپری کرده ام.
از مجيد سينکی درباره هادی غبرايی بخوانيد

میان دو هیچ

فرصتی است

برای با تو بودن

و با آرام ابدی کلام و نگاهت

عشق را

وآزادی را

زندگی کردن.

فرصتی اندک است

برای دوست داشتن

میان دو هیچ.

سال های آخر دهه ی ۶۰ بود که با هادی آشنا شدم. کامران تازه شاگردم شده بود. آن روزها «تولید اجتماعی هنر» جانت ولف را٬ که نیره توکلی ترجمه کرده بود٬می خواندم . تازه با دیدگاه های آدورنو آشنا شده بودم و آن روزها برایم جالب و جذاب بود. با هادی در این باره حرف می زدیم و او از دشواری های زبان آدورنو برای ترجمه می گفت٬ بخصوص وقتی کتاب «فلسفه موسیقی مدرن» اش را برای ترجمه به هادی دادم. در واقع آن روزها که او را گاهی می دیدم تا فاصله ی سال های ۷۸ تا ۱۴ شهریور ۸۲ که او به همراه فرخنده و زری در تصادف از دست رفتند٬ تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم٬ از بهترین و پربارترین دوره های زندگی ام بود. دانش و احاطه ی عمیق او در فلسفه و جامعه شناسی و ادبیات در کنار تواضع و فروتنی اش از او شخصیتی دوست داشتنی ساخته بود. رضا مقصدی در باره ی او می گوید:" هادی غبرائی، مترجم برجسته، ویراستار و سردبیر مجله ی فرهنگی – اجتماعی «پیام یونسکو»٬ از نخستین روشنفکران اندیشمند دهه ی پنجاه در گیلان بود که پا به پای خیزش های آزادی خواهانه در راه سوسیالیسم و آزادی گام گذاشت و از «ستاره» های «سرخ» آن سال ها بود که سرانجام پس از تحمل زندان هفت ساله در رویدادهای سال پنجاه و هفت آزاد می شود و نخستین ترجمه اش را از زندگی «دولو روس ایبا روری» انسان دوست برجسته اسپانیولی با همیاری عباس خلیلی و با نام هادی لنگرودی به چاپ می رساند و پس از آن تا آخرین لحظه هستی پربارش با ترجمه آثار فرهنگی جهان و همیاری های گسترده با مترجمان جوان در میان جامعه ادبی ایران خود را خدمتگزاری صدیق و صمیمی می شناساند.باری، درستی پندار و راستی گفتار و نیکی رفتارش در میان نزدیکان و دوستدارانش مثل زدنی است.
با از دست رفتن هادی غبرائی جامعه ی فرهنگی ایران و کوشندکان راه آزادی یکی از صمیمی ترین جان های شیفته اش را از دست داد."

گاهی فکر می کنم میان دو هیچی که نامش زندگیست بودن

با انسانی چون هادی سعادتی بی مانند است٬ حتی اگر فرصت اندکی باشد.

شرمنده می کنيد...خانم!

من هروقت در دفاع از حسين درخشان چيزی می نويسيم می آيد روی چت که "آن فلان چيزش را عوض کن که به ضرر من است" خلاصه معمولاً هم دعوامان می شود که من می گويم عوض نمی کنم که نمی کنم همين است که هست و او هم به من می گويد "از خود راضی." حالا حکايت این مدح سيماست. ننه جان الهی قربانت بروم حالا ما در گفتن داستان معمولاً آب و تابش را زياد می کنم اما شما به ما نگو خالی بند که دشمنان بل بگيرند.... از شوخی گذشته سيما حرصش گرفته است که ملت به هيکل من گير می دهند و برای شوهريابی ام يک نامه معرفی نوشته است که بيا و ببين. والّله سيما جان زشت و زيبا را خودت می دانی که بنده يک پرس چلوکباب سلطانی را با هيچ زيبايی عوض نمی کنم. پس زنده باد کباب که تا هست من خيکی ام.
از سيما بخوانيد.

راستش چیزی که من را ناراحت می کند، این است که کسانی که با تمام ادعایشان، معیارهای زیبایی شان مدل های انورکسیک هالییود است، در وبلاگ خودشان و یا با کمال بی نزاکتی، در کامنت های یکی از وبلاگ نویسان خوب، یا به دلیل چاق بودنش به او فحش زمین و زمان را می دهند، یا چاق را به معنای فحش به کار می برند. برای من این حرکت این افراد نادانی و ظاهربینی و سطحی بودنشان را می رساند. نمی دانم چرا معیارهای ساختگی هالیوود (که راستی فقط انگار شامل زن ها می شود!) اینقدر برایمان مهم شده اند که هر زنی از این معیارها دور شود در چشم ما "اخ" می شود! تا آن حد که وقتی در برابر عقایدش کم می آوریم، به مسخره کردن هیکل او می پردازیم. اگر در کامنت های وبلاگ ها دقت کرده باشید، جایی نمی بینید که خشونت لفظی تا این حد نسبت به بدن زن دیگری به صورت گرافیک و با چاق و خیکی خطاب کردنش اعمال شده باشد. راستش من بارها از نازلی خواسته ام که آن کامنت ها را پاک کند، اما خدای شفافیتش انگار اجازه نمی دهد.

ارادت به موسيقی سماع در آهنگسازی برای اشعار مولانا

ديشب عيال ناگهان مولوی خواندنش گرفته بود و من هم زير لب نوا هايی که برای بسياری از این اشعار نوشته شده است را زمزمه می کردم که عيال گفت: "بس کن بابا اینها همه یاوه است...."

از آن آنجا که بنده آتوريته موسيقيايی دارم فوراً موضع دفاعی گرفتم که هيچ موسيقی تاثيری که موسيقی دستگاهی (و مقامی) روی مغز انسان دارد را ندارد. اینکه موسيقی بر نقاط از مغز تاثير می گذارس که سکس و احساس خوش ارگاسميک آن را آنگولک می کند که سالهاست با اين الکترود هايی که اعصاب شناس ها در مخ مردم فرو کرده اند ثابت شده است. اما تاثير موسيقی دستگاهی و مقامی را بعيد می دانم کسی تا به حال بررسی کرده باشد و اگر در این انستتو های بررسی تاثير موسيقی برسيستم عصبی مرکزی انسان (همان مغز و نخاع خودمان) اینکار را می کردند الان همگی شاخ در می آوردم.

وسط این شلوغ بازی دفاع از موسيقی دستگاهی و مقامی ديدم عيال که اتوريته شعری دارد حرف حسابش چيز ديگری است. يعنی می گويد که این موسيقی های دستگاهی که برای اشعار مولانا نوشته شده است (من دو مورد حيلت رها کن عاشقای ناظری و عليزاده را داشتم می خواندم برای مقايسه) هيچکدام دين شان را به موسيقی سماع ادا نمی کنند و با این چس ناله های دستگاهی شان نفس سماع در شعر را نابود می کنند.

ديدم بدی هم نمی گويد. با وجود اینکه ما دقيقاً نمی دانيم سماع در دوران مولانا چه بوده از اشعارش می دانيم که چرخی می زدند و خوب ساز هايی هم بوده مثل رباب و نی و دف و تار....اما آنچه که می دانيم این هست که مولانا خيلی از این اشعار را در حال سماع می گفته و ديگران می نوشتند. پس منطقی است که "این مفتعلن مفتعلن" بی جهت نبوده که کفر مولانا را در آورده بوده است. چرا که در آنچه دف و رباب می زدند در کنارش گويا ارجعيت داشته به قوانين عروضی دوران. به عبارتی می شود نتيجه گرفت که موسيقی شعر مولانا يک ربطی به نوای دف و ربابی که کنارش می نواختند و قرار را از او گرفته بوده اند داشته است. حالا درست است که بحث خلاقيت هنری و اینکه موسيقيدان چه بلايی بر سر شعر می آورد جداست اما من فکر می کنم در این مورد خاص عيال درست می گويد و موسيقی هايی که امروز بر اشعار مولانا می گذارند کوچک ارادتی به موسيقی نهفته در شعر ندارند.

گويا يک کتابی هم در ایران چاپ شده است در باب موسيقی مولانا (کتاب"رباب رومی") که يک بار لينکش در خبر گزاری مهر باز شد و به نظرم کتاب جالبی آمد. اما اکنون که با انترنت نفتی دزدی در جنگل سراغش می روم باز نمی شود. نويسنده این کتاب رفته است وسط بحث های عروضی وزن موسيقيايی اشعار مولانا را بررسی کرده است و سی نمای مختلف از این برخورد مولانا با موسيقی را ارائه داده است. بايد برای تفنن شبانه هم که شده بگويم کسی از ایران این کتاب را بفرستد. این گفته عيال شد خوراک جلق فکری موسيقيايی من که بروم گوش دهم و بررسی کنم.

روح سرکش آريايی و قانون کار

پدر يکی از دوستانم (رفيق واقعاً شرمنده) که از مديران دولتی برجسته وزارت صنايع (آن موقع سبک و سنگين داشت يادم نيست کدام) بود و زمان هاشمی رفسنجانی هم مدام مدال سازندگی و برازندگی می گرفت، در تمام مهمانی ها می رفت بالای منبر که تمام مشکلات امنيتی کشور ایران مسئولش کارگران افغانی اند. هميشه خدا هم يک داستان جگر سوز داشت از دختر بسيار با اصل و نسبی که هرگز تنها خيابان نمی رفته و يک روز بی احتياطی کرده است و رفته ماست خريده و کارگر افغانی به او تجاوز کرده است.
اين آقای مسلمان نماز خوان، ناسيوناليسم اش بيداد می کرد. وارد خانه شان که می شدی کنار الّله، محمد، علی آب طلا امکان نداشت "چو ایران نباشد تن من مباد" آب نقره را وسط مخمل سياه نيابی.
پيامد های اقتصادی کار ندادن به کارگران افغانی باشد به عهده عيال ما و آقای دکتر نياک که این کاره اند. ديشب که عيال رفته بود پيش استادی که برای او استادياری می کند، می گفت که طرف شديداً از این بلايی که دولت ایران قرار است سرکارگران افغانی بياورد مايوس است و گفته است که حالا اگر تمام انجمن های کارگری بين المللی هم روی دولت ایران فشار بياورند، در عوض شدن قانون کار دولت مهرورزی تاثيری نخواهد گذاشت. دولت مهرورزیِ طرفدارِ مستضعفين گويا محبوبيت اش شديد پايين آمده است که دست به دامن ناسيوناليسم شده است تا ميان طبقه کارگر اختلاف بياندازد و مستضعف ترين آنها يعنی مهاجرين افغان را از نان خوردن بياندازد.
در این مملکت قانون مند ما هستند زنانی که شوهر افغان کرده اند و هستند کودکانی که مادران ایرانی دارند و دولت به آنها تابعيت ایرانی نمی دهد چون پدرشان افغان است. این هم مختص دولت فاشيستی مهرورزی نيست، دوران اصلاحات هم کسی به داد مهاجران افغان نرسيد که هيچ، هيچکدام از این خبرنگران حقيقت جو هم جويای حال آنها نشد. روح سرکش آريايی است ديگر...چه توان کرد


اخراجِ بي‌اعتراض كارگران «خارجي»

مقدمه تعليق كارگران داخلي

وزارت كار دولت احمدي‌نژاد به كارفرماياني كه از كارگران خارجي «غير مجاز» استفاده مي‌كنند براي اخراج آنها تا اول پاييز اولتيماتوم داده است. قرار است از اول مهر بازرسي از كارگاه‌ها براي يافتن كارگران خارجي آغاز شود. كارفرماياني كه معلوم شود از كارگر خارجي استفاده كرده‌اند به ازاي هر روز (از كي؟) تا 10 برابر حداقل دستمزد كه روزي شش هزار تومان برآورد شده (حداقل دستمزدِ چه كسي؟) جريمه خواهند شد؛ يعني شصت هزار تومان براي هر روز كارگر خارجي غير مجاز. و اگر معلوم شود كه به مدت يك‌سال از چنين كارگراني استفاده كرده‌اند 11 ميليون تومان براي هر كارگر جريمه خواهند شد.

گلایه از ژست های مردانگی


این را نمی خواستم بنویسم، اما دیگر تاب سکوت ندارم. در چند روز اخیر از خروس بازی در آوردن های برخی از وبلاگ نویسان محترم حالم بد می شود. اسمی از کسی نمی آورم که مسئله شخصی نشود. اما اگر این را می خوانید و به خود گرفته اید حتماً چیزی هست، پس درست فهمیده اید. در یکی دو پست پیش از این نوشتم که چگونه ابطحی و یا کسانی که در رسانه های مختلف از نامه توهین آمیز فاطمه رجبی حرصشان درآمده، او را هیچ کاره می دانند و عصبانیتشان را خطاب به "مرد او" یعنی سخنگوی احمدی نژاد می نویسند و الهام را پشت سر گفته های یک "ناقص العقل" می دانند. حتی در یکی از سایت ها دیدم که خواننده ای کامنتی گذاشته که خانم شما برو خانه داری و بچه داری ات را بکن! این فقط یکی از نمونه هایی است که در این چند روز گذشته دیده ام که عاملیت زنی که عقیده اش را گفته، به کل نادیده گرفته می شود. به درستی و غلطی عقیده او کاری ندارم، حرفم سر نادیده گرفتن عاملیت زنان است.

دفاع از"ناموس" خودش، "ناموس" دیگری را وسط بکشد.) این باعث بیشتر غیرتی شدن اولی شده و بیشتر فحاشی کرده و نوشته که تازه فهمیده که چه کسی پشت سر تهدید افشاگری زن وبلاگ نویس بوده. با توهین متقابل به مرد دوم، همه چیز را زیر سر او (شریک زندگی زن وبلاگ نویس) می داند، انگار که زن "ناقص العقل" خودش بدون همسرش قدرت فکر کردن ندارد..... خلاصه در بین دعوای این خروس ها، حرف زن گم می شود و انگار که عاملیتی نداشته باشد، دعوا می شود دعوای مردانگی. (راستش همسر زن وبلاگ نویس را که به غیرت آمده و در پستی رو به همسر وبلاگ نویس فحاش اول، برای او "دلسوزی" کرده را می شناسم و اتفاقاً خیلی هم دوستش دارم، اما این کارش هرچند از سر عشق به همسرش بوده باشد، یک جایی تبدیل شده به دفاع از مردانگی خود او و دیگر در مورد همسرش نیست.)

از آنسو هم قصه زندگی زنی که همسرش ادعای روشنفکری و مردانگی دارد ولی مرام ندارد، می شود پیراهن عثمان برای مردان غیوری که بدون اینکه هیچ غلطی برای این زن کرده باشند خود را ناجیان افسانه ای او جلوه می دهند و برای اینکه یا به نوایی برسند، یا خود را خیلی مهم و "مرد" نشان دهند، یا عقده های شخصی شان نسبت به شوهر او را خالی کنند، قصه او را یک کلاغ چهل کلاغ می کنند و همه جا جار می زنند و ادعای دفاع از حقوق او را می کنند. بدون اینکه حتی یکبار این زن را دیده باشند و یا حتی اگر هم بشناسندش، بدون اینکه در این اوضاع و احوال یک بار پرسیده باشند "چطوری؟"، خود را ناجیان او جلوه می دهند. انگار که او منتظر است که مردی "مردانگی" کند و حق او را برایش بگیرد! اصلاً برایشان مهم نیست در سر این زن چه می گذرد، این زن در چه وضعی به سر می برد، یا این زن چه می خواهد. فقط می خواهند برای رسیدن به اهداف شخصی شان از قصه او (سو) استفاده کنند. به قول این زن، "بابا کسی شما را وکیل من نکرده. خودم هم زبان دارم، هم دو تا پا که اگر وکیل و سخنگو خواستم پاشوم بروم وکیل بگیرم. شما نگران مشکلات خودتان باشید. اگر کسی کمک خواست شما را خبر می کند!" عجب ها! مردیم از دست این ناجیان و محافظان حقوق بشر که در این وسط خود بشر را بشر حساب نمی کنند و برای قدرت ورزی های خودشان زندگی مردم را تباه می کنند. آقا سوژه غیبت های عمومردکی می خواهید، بروید در مورد پسر و برادر خودتان حرف بزنید. این "زن های "ناقص العقل" بی عاملیت "زبان بسته" را به حال خودشان بگذارید! کسانی را که حسن نیت دارند و سعی دارند راستی راستی با آگاهی خود این زن، با او همراهی کنند را نمی گویم. آنهایی که این کار را می کنند خودشان می دانند چه کسانی هستند.

برای حفظ هویت افراد لطفاً از کسی در کامنت هایتان نام نبرید و یا سعی نکنید حدس بزنید از چه کسی گلایه دارم. با احترام، کامنت هایی که از کسی نام ببرند چاپ نخواهند شد
من واقعاً به کار بهزاد و نقد فرهنگی که می کند اطمينان دارم....به نظر من بهزاد فرخزاد شماره 2 بلکه بهتر است که احتمالاً درست مثل فرخزاد قدرش را درست و حسابی نمی دانيم.
این مطلب را برای وبلاگ روز هفتم به مناسبت سالروز وبلاگ نوشته ام:

از روزي که حسين درخشان وبلاگ را کشف کرد، پديده اي به نام وبلاگشناسي هم در ميان فارسي زبانان مجازي اختراع شد. مخترعين اين پديده از همان روز اول بنا را بر اين گذاشتند که وبلاگ، وبلاگ ها و ارتباط آنها با يکديگر و از همه مهم تر با حسين درخشان را توضيح دهند. مجموعه وبلاگ ها را وبلاگ شهر يا وبلاگستان ناميدند و عده اي بر آن شدند که تاج و تخت پادشاهي به حسين بخشند و او را سردمدار وبلاگستان کنند. در اين ميان چندين جبهه آزادي خواه ایجاد شد که با توجه به اصل خطي نبودن تاريخ تلاش کردند کلاً نام حسين را به هر شکلي و هر طريقي از تاريخ وبلاگستان پاک کنند .


در ميان اين جنگ هاي داخلي، عده اي از تئوريسين هاي وبلاگ شهر بعد از سالها تحقيق اعلام کردند که وبلاگ رسانه اي است که هرچقدر هم که بخواهي برايش بايد و نبايد تعيين کني ، سر آخر يک ممد آقا/يا ممد خانمي يافت مي شود که با نواختن شيشکي ساز خودش را مي زند و به بايد و نبايد هاي وبلاگشناسان پوزخند.


از اين رو وبلاگشناسان با تواضع و فرونتي اعلام کردند که با اینکه علم آنها به درد عمه شان مي خورد، به طور کلي کارکرد وبلاگ ها را در يکي يا چند از حوزه هاي ذيل مي توان خلاصه کرد:

وبلاگ نخبه نما

اين نوع وبلاگ متعلق به افراد و يا گروه هايي هست که خود را يک سر و گردن از باقي جامعه سر آمد تر مي دانند و به عبارتي برگزيدگان خودگماشته فرهنگ فارسی اند. اين گروه از آن جايي که هیچ وسیله دیگری برای فرو کردن نخبگی خود به افکار بی نوای عمومی نیافته اند و با توجه به اصل فلسفي "هرچه انسان خود را جدي بگيرد، بقييه هم او را جدي مي گيرند" بر آن اند که با استفاده از زبان بسيار پر طمطراق، فارسی نویسان را مرعوب و مجذوب خود کنند. اين گروه با ابتذال مرزبندی جدی دارند و مابين بشين، بفرما، و بتمرگ تنها بفرما را غير مبتذل مي دانند. از سوی دیگر این متفکران برجسته وجود و عدم خود را به عنوان یک هستنده به ابتذال وابسته می یابند و به عبارتی باید ابتذالی باشد تا نخبه گان غیر مبتذل در وبلاگ هایشان آن را محکوم کنند و اذهان عمومی را نسبت به نخبگی خود متقاعد سازند. بسياري از مورخين وبلاگشناس اين گروه از وبلاگ ها را مسئول جنگ اول داخلي بر سر ابتذال که در آن زبان مبتذل حسين درخشان مورد حملات سهمگين قرار گرفت مي دانند.

وبلاگ چس روشنفکري

اين وبلاگ ها با استفاده ابزار جلق فکري مي خواهند خود را روشنفکر نشان دهند. در این ژانر نه تنها از وبلاگ برای منتشر کردن حرف های شبه روشنفکرانه که در هیچ کجای دیگر نمی توان منتشر کرد استفاده می شود بلکه با مطالعه کامنت های تملق آمیز خوانندگان بی خبر از همه جا، چس روشنفکرِ مورد نظر حس خوبی نسبت به خود پیدا می کند. بسياري از اين وبلاگ هاي چس روشنفکري، در زير مجموعه وبلاگ هاي نخبه نما نيز قرار مي گيرند. مطلع محلی ما در وبلاگستان، هر دوی این گونه های وبلاگی را در افزایش اعتماد به نفس، درمان افسردگی و بهبود ناهنجاری های شخصیتیِ چس روشنفکران و نخبه نمایان موثر دانسته و به این جهت این وبلاگ ها را در افزایش سلامت روانی جامعه مفید ارزیابی می کند.

وبلاگ فمنيستي

با توجه به مشکلات مربوط به بيان لغت "زن" در عمده رسانه هاي ايران، وبلاگ ها براي اولين بار توانستند واژه زن را با خيال راحت بيان کنند. آمار هاي وبلاگ شناسان نشان مي دهد که ميانگين استفاده از واژه زن در وبلاگ هاي فمنييستي حدود 300% بيشتر از ساير وبلاگ هاست. وبلاگ هاي فمنيستي توانسته اند براي اولين بار با نا فرماني مدني مجازي، حق مجازي تماشاي لنگ و پاچه لخت فوتباليست ها را از رييس جمهور احمدي نژاد دريافت کنند. این پیروزی بزرگ وبلاگ نویسان فمینیست بیش از ده ساعت ادامه یافت و فصل مهمی در ترویج دموکراسی، نسبیت گرایی و تولرانس گشود. اين تصميم بعد ها موجبات پشيماني شد.


وبلاگ عاشقانه

سانتيمتاليسم آبکی از بارز نشانه های این وبلاگ هاست. نويسندگان این وبلاگ ها که همچنان در دوران ليلی و مجنون سير و سلوک می کنند با چسباندن خود به عرفان سعی بر این دارند که معنی عميقی به عاشق نويسی خود بدهند و در نهايت احساس خوبی نسبت به خود پيدا کنند. بسياری از محقيقين، استادِ شاعر علی باباچاهی را مسئول به وجود آمدن این ژانر آبکی در ادبيات فارسی و نهايتاً وبلاگ ها می دانند.

وبلاگ سکسی

این ژانر از وبلاگ ها با استفاده تبليغاتی از کمبود های جامعه فارسی نويسان در سکسی نويسی محبوبيت بسياری در ميان اذهان عمومی به دست آورده اند و از پر خواننده ترين وبلاگ ها هستند. با توجه به افتخار عزيز کشورمان برای به دست آوردن رتبه سوم جستجوی گوگلی کلمه سکس در جهان این ژانر از وبلاگ نويسی روی خوانندگان تصادفی که به دنبال خوراک پورن شبانه شان هستند، حساب باز کرده است. بسياری از وبلاگشناسان سنتی، وبلاگ های همجنس خواهان را که برای اولين بار در وبلاگستان فارسی ظهور کرده اند، از این قماش می دانند. وبلاگ نويسان همجنس گرا بار ها اعلام کرده اند که نوشتن آنها نه از برای سر خوشی خوانندگان بلکه از برای موقعيت وخيم وجودی ایشان است.


وبلاگ زن/شوهر يابي

بسياری از محققين بر این باورند که "وبلاگ چيست جز وسيله زن/شوهر يابی؟" نويسندگان این ژانر وبلاگنويسی عموماً طوری می نويسند که گويا همين الان به خواستگاری رفته اند يا که در حال حمل سينی چای هستند. معمولاً جملات همچون " من از هر انگشتم يک هنر می باره" در این وبلاگ ها به وفور يافت می شود. متخصصین راحت ترین شیوه تشخیص این ژانر را نمایش مکرر لطافت و وجاهت از سوی وبلاگ نویس و دوری از هر گونه مخالفت با هر موجود زنده و غیر زنده در نوشته های وبلاگ می دانند.


وبلاگ نارسيسيتيک

تمامی مسايل سياسی روز، خبر های علمی، فرهنگی و هنری در این وبلاگ با شخص نويسنده ارتباط داده می شود. نويسندگان این ژانر وبلاگ نويسی بر این باورند که دنيا به گرد شخص شخيص خودشان می گردند و اگر نعذوبالّله روزی آنها از نوشتن دست بر دارند زمان از حرکت باز می ایستد. از این رو نويسندگان این ژانر بسيار بر سر خواننده به خاطر وجود خود منت می گذارند.


وبلاگ مشوشين اذهان عمومي

مشوشین اذهان عمومی آن دسته از وبلاگ نویسان هستند که به چالش کشیدن کلیه اعتقادات، احساسات، عواطف، گرایشات و نقطه نظرات تثبیت شده جامعه را وظیفه خود قرار داده اند. این وبلاگ ها از بام تا شام وقت خود را صرف تمسخر کلیه موجودات زنده می نمایند و نوعا از کامپلکس هایی از قبیل بدبینی، افسردگی، اضطراب و در بعضی موارد جنون مطلق رنج می برند. تلاش هایی از سوی برخی مورخین صورت گرفته که این گروه را ذیل عنوان کلی نیهیلیست طبقه بندی کنند اما به گزارش مطلع محلی ما این گروه طیف گسترده ای را از چپ تا چپ شامل می گردد. به علاوه این دسته از وبلاگ نویسان بر خلاف سایرین در موقعیتی هستند که متخصصین آن را "ملس بودن فحش خوردن" آن ها توصیف می کنند.


در يکی از این سفر ها که ایران رفته بودم برای بند انداختن سيبيل مبارکه رفته بودم آرايشگاه عروس سروستان (فکر کنم) در ميدان کاج سعادت آباد. چون سر خانم بند انداز خيلی شلوغ بود به من ساعت نه صبح وقت داده بود و من هم دوش نگرفته و خواب آلود فاصله چند دقيقه ای خانه مان را آرايشگاه را از همان تاکسی پنج نفره های ایران سوار شدم.

قيافه ام به وضوح با باقی افراد فرق داشت. آرايش که نداشتم مانتو و روسری ام هم متعلق به عمه ام بود و از مد افتاده بود.

کارم که تمام شد با پشت لبی قرمز رفتم سر ميدان ایستادم که پارتنر ام که باهم به ایران رفته بوديم بيايد عقبم و برويم چلوکباب بخوريم. از آنجايی که بنده خيلی هم احساس گنده لاتی و قلچماقی می کردم با اعتماد به نفس کامل در همان اطراف پرسه می زدم و مردم را نظاره گر بودم.

که ناگهان آقای مسنی شروع کرد با صدای بلند از کارهاي جنسی ای که دوست دارد با من بکند گفتن. من هم پيش خودم فکر کردم لابد اشکال کار از من است و من اینجا غريبم و آقا متوجه نشده است که من حاليم نيست و لابد همين است که هست. رفتم سراغش گفتم سلام این کارت دانشجويی من هست (آن روز ها قرار بود دکتر شوم) و من راستش با تمام احترامی که برای شغل شريف روسپيگری قائلم اجالتاً این کاره نيستم و شما هم وقت شريف خود را تلف نکنيد. طرف هم گفت: "ببخشيد خانم." من هم پيروزمندانه که چقدر واقعاً متمدنانه این مشکل حل شد به خودم آفرين می زدم که ناگهان صدای آقای محترم بلند شد که "خانم دکتر فلانت بکنم...خشک خشک بکنم فلان جات و ...."

بنده برق سه فاز از کله ام پريد. خلاصه آقای محترم ميدان کاج از این به بعد هر کاری که دوست داشت با من بکند را این بار بلندتر می گفت و يک "خانم دکتر" هم سرش اضافه می کرد. در این ميان يک آقاي ریشویی که روبروی ما در ماشين نشسته بود پياده شد و گفت: "خانم اصلاً نگران نباشيد من اینجا نشسته ام و همين الان هم زنگ زدم به پليس 110 که بيايد این آقا را تکليفش را مشخص کند." آقای محترم هم يک پوزخندی زد و به مرد ريشو گفت: "آره بذار 110 بياد، بهشون می گم که دختره از ماشين تو پياده شد و داشت اون پشت ساک می زد"

بنده که ديگر کم بود شاخ در بياورم هاج و واج این دو مرد را که يکی می خواست به من تجاوز کند و آن يکی می خواست نجاتم دهد نگاه می کردم و از خودم می پرسيدم که "من دقيقاً این وسط چه کاره ام؟" در ميان این هياهو آقای نجاتگر گفت: "خانم شرمنده من ديرم شده بايد برم ولی 110 همين الان می آد." بنده هم که جلوی پاساژ با پارتنرم قرار داشتم هی دعا دعا می کردم که زودتر برسد.

خلاصه در ميان خداحافظی از آقای ريشو، این همسرای من هم رسيد و من عاجزانه به گريه افتاده بودم. به او گفتم که صبر کنيم که 110 دارد می آيد. گفت: "بی خيال بابا تو که اینقدر سوسول نبودی بريم چلوکباب بخوريم که الان 110 بياد به خودمان گير می دهد ...اینجا که کانادا نيست!"

حالا شده است حکايت من و نيک آهنگ. به عمرم نمی ديدم که باکسی همچين رفتاری کنم. يعنی دقيقاً با آدمی مثل نيک آهنگ چه می شود کرد؟ اگر به او کارت دانشجويی هم نشان دهی سر آخر يک خانم دکتر می گذارد اول جمله هايش و الباقی حرف هايش يکی است.

می شود با او مبارزه کرد، می شود زنگ زد به 110، می شود هم آدم بی خيال شود برود پی کارش. اما من واقعاً نمی دانم که این آدم چه توان و حوصله ای دارد که همچون مفتش زندگی خصوصی (و عموماً جنسی) افراد را دنبال می کند و با حدس و دروغ و افترا برای خودش دکان امر به معروف و نهی از منکر باز کرده است.

من هميشه به شوخی به پارتنر های جنسی ام می گويد که: "من اگر جنده ام، جنده با مرام ام!" تمام کسانی که من را می شناسند می دانند که به روابط آزاد جنسی معتقد هستم. خيلی از پارتنر هايم زبان فارسی بلدند و خواننده این وبلاگند. می خواهم بگويم که رابطه آزاد بنده که به کسی ضرر نمی زند و شرف دارد به این لجنزار دروغ و تهمت و افترا که نيک آهنگ پرچمدار آن است.

حالا مفتش مان هی برود حدس بزند که من با که بوده ام و با که نبوده ام و اسم آنها را در مهمانی های شام امر به معروف نهی از منکر اش کنار اسم مادرم بياورد و حالش را ببرد.

تمام این شلوغ بازی ها و تهمت ها و دروغ ها به خاطر این است که بنده با نيک آهنگ اپسيلون رفتاری را کردم که خودش مدام با ديگران می کند. زندگی خصوصی مردم را ابزار اخاذی می کند. به او نشان دادم که می شود با خودش هم همچين رفتاری کرد و خلاصه شتری است که می تواند در خانه او هم بخوابد.

بايد اعتراف کنم که در همين حد هم که برای اثبات حرفم خودم را در حد این فرد پايين آورده ام ، حالم از خودم به هم می خورد.

خشم کلنگ

نامه ی سرگشاده به خانم نیلوفر خانم همسر محترم شیخ پناهنده سیدِ جقی نیک آهنگ کوثر

خانم محترم بسیار برای شما متاسفم که همسر موجود حقیری هستید که شش روز زندان رفتن اش را سه سال است تبدیل به سرمایه ای برای بافتن تنبان برای خود کرده است.

برای شما بسیار متاسفم که همسر موجود حقیری هستید که ادعای مسلمانی را تبدیل به دکانی برای نان درآوردن و لابد خرج خانواده را دادن کرده و از بام تا شام فریاد واسلامایش گوش فلک را کر کرده در حالی که اشتغالات حضرت اش به "فسق" از خواص (و اخیرا با اعترافات دراماتیک سید جقی در وبلاگ اش از عوام) پنهان نیست.

برای شما بسیار متاسفم که همسر موجود حقیری هستید که از یک سو پناهنده به دولت فخیمه ی کاناداست و از سوی دیگر چنان از نظر ذهنی عقب مانده است که مزخرفات ترویج گر نفرت اش را می شود و باید مورد تعقیب قانونی قرار داد.

و از همه مهم تر برای شما بسیار بسیار متاسفم که نه تنها شوهرتان عقب مانده ذهنی وهیپوکریتی ریاکار و منفعت طلب است بلکه متاسفانه بی بهرگی کامل اش از هر استعدادی حقوق دریافتی از دول اروپایی را به مصداق کامل پول دور ریختن تبدیل کرده.

و اما خطاب به دوستان

بحث کردن و چیز نوشتن درباب سید جقی دیگر بیهوده است. به نظر من وقت آن رسیده که با تهیه پتیشن و فرستادن نمونه هایی از ادبیات منحطی که کوثر برای تولید آن (با واسطه) از پارلمان هلند پول دریافت می کند به این نهاد تکلیف الیت فارسی زبان را با این مجسمه ی بلاهت یک بار و برای همیشه روشن کنیم.

همین.