من برای فارسی نوشتن از این نرم افزارهای فينگيليشی استفاده ميکنم که خدا الهی سازنده اش را عمر بده چون من املا ام افتضاح هست. با این حال غلط املايی ام اگر زياد شده برای دور از دست بودن ایديتورم هست. ایديتور يدکی ام/مامانم هم به زودی ميره ایران و خلاصه شما به عمق بی سواتی من پی خواهيد برد

زمانی برای مستی سوسک ها


تمام عقده های روانی ناشی از کمبود محبتم را سر سوسک های ژرمن هم خانه ام خالی کردم. از وقتی این سوسک های عزيز تشريف آوردن به آپارتمان بنده بارها سعی کرده ام که از طرق ائتلاف سبزی کلکشان را بکنم. با این آقای مسؤل سوسک کشی ساختمانم که صحبت ميکردم گفت که بهتر است از سيستم های کنترل سوسک که برای محيط زيست ضرر ندارد ولی بيشتر طول ميکشد استفاده کنيم. نتيجه اینکه ما به سوسک ها مان غذای سمی ميدهيم که بميرند. در مطالعات سوسک شناسانه اینترنتی ام فهميدم که يک روش محيط زيستی کشتن سوسک این است که برسر سوسک ها الکل سپری کنم .خلاصه اینکه از ساعت دوازده که تصميم به خواب گرفتم و تمامی چراغ ها را خاموش کرده ام، هی از خواب ميپرم و سراسيمه به آشپزخانه که محل سکونت همخانه هايم هست ميروم. الکل يک دلاری را بر سر سوسک ها سپری ميکن. سوسک ها چند ثانيه ای مست ميشوند و ميمرند
من از کودکی هر وقت حشره ای را ميکشتم، مطمئن بودم که دوستانش انتقام خونش را از من خواهند گرفت. همين چند دقيقه پيش خواب بودم که احساس کردم سوسکی روی صورتم در حال آمد و شد است. از خواب پريدم و سوسک را ديدم. فکر نکنم تا صبح خوابم ببرد، فردا در دفتر ساختمان از مسؤل سوسک کشی خواهم خواست که در کوتاهترين مدت ممکن همخانه هايم را اعدام کند

نتيجه گيری اخلاقی
گور پدر اخلاق و آنچنان که فيلسوف مشهور آروين گفت: من اخلاق دوست ندارم
اگر انتقام جو نيستيد، بی خود ادا انتقام گرفتن در نياوريد چون دهنتان سرويس ميشود
دو ساعت خواب در شبانه روز برای زنده ماندن کافيست
راه رفتنی را دير يا زود بايد رفت...روش رفتن مهم نيست ... گور پدر محيط زيست
اگر دنبال بهانه ميگرديد، دیدن سوسک بر صورت بهانه خوبی برای گريه کردن است
باورتان ميشود که در خارج مردم مشکل سوسک داشته باشند؟

اگر از دست گند زدن های بوش و دار و دسته به حقوق زنان از کار و زندگی افتاده اید حتما وبلاگ معماريان و مقاله او در شرق را بخوانيد. آنگاه به سؤالات بخش فارسی بی بی سی در زمينه حق سقط جنين جواب بدهيد. فردا سعی ميکنم کمی از جنبه های خاله زنکی/سياسی این مسخره بازی محافظه کارها در رابطه با سقط جنين و از همه مهمتر سياست احمقانه بوش در برار تحقيقات بر روی سلول های ريشه ای (دودمانی/ستم سلز) خواهم نوشت. الان کلی درس و کار دارم و خوابم هم میاید. این را هم بخوانید

من يکبار به عمرم در این وبلاگ متن ترانه (ليريکس) چاپ نمودم این پندارخوشتيپ گير داد که این ایرانی ها چرا موزيک خوب نميشناسند و جوادند. آق پندار جون اصلا ما جوات. من عاشق تمامی خواندگان و ترانه سرايان همجنسگرای اینگليسم. این پسر عمه من يک نوار التون جون واسه بابام ضبط کرده بود که در ترانه "فداکاری نيست" را اصلا دوست نداشتم. دو روز پيش در حال قدم زدن در مغازه خرت و پرت فروشی زير خانه ام به فوايد این ترانه پی بردم
Cold cold heart
Hard done by you
Some things look better baby
Just passing through
And it’s no sacrifice
Just a simple word
It’s two hearts living
In two separate worlds
But it’s no sacrifice
No sacrifice
It’s no sacrifice at all

بدليل سوختگی کامپیوتر نيک آهنگ محبان خاطرات ايشان ميتوانند ادامه خاطرات را در وبلاگ من دنبال کنند. توجه داشته باشيد که چون حقير تا کنون زندان نرفته ام و تاج زاده، داور، شمس الواعضين، حجارييان، علوی تبار، سعيد امامی، و غيره را نميشناسم شما بايد به کارکترهايی چون مامانم، بابام، عموهام، عمه هام، خاله خانم، خان باجی، و غيره بسنده کنيد

خاطرات قبل از زندان -47
ساعت يک پانزده دقيقه صبح روز دو شنبه چهارده اسفند ماه سال1357 شمسی برابر با پنجم مارچ سال 1979 ميلادی فرحناز برازنده در بيمارستان ملکه دره واقع در شهر کوينای غربی در ایالت کاليفرنيا دختری زاييد که نام او را نازلی نهادند. دکتر شيفت نيمه شب نازلی خون آلود را بلند کرد که تا او را به پدرش دهد و نازلی اولين اعتراض اجتماعی خود را با شاشيدن به این دنيا آغاز کرد. پدر نازلی بهروز، که در خانه به او بابا گويند، این اقدام سلحشورانه تنها دخترش را بارها و بارها با عشق فراوان برای دوستان آشنايان تعريف کرده. فرحناز بعد از زايمان بهترين خواب زندگيش را کرد. بهروز بعد از آنکه بسيار قربون نازلی و فرحناز رفت سراسيمه از اتاق عمل خارج شد. وقتی که آفتاب بی همتا سرزمين کفر را روشن کرد، بهروز به تمامی گل فروشی های شهر رفته و از طرف تمام انسان های بی ربط و با ربط برای مادر جوان تنها در غربت گل خريد. در روايات آمده است که حقوق يک ماهش را خرج گل کرد. بهروز که يک وطن پرست واقعی بود سپس به سانفرانسيسکو رفته و برای دختر تازه اش شناسنامه ایرانی تهييه کرد که يک وقت خدای ناکرده هويت آمريکايی غلبه نکند. در روايات آمده است که وقتی بهروز به کنسولگری ایران رسيد، محمد هاشمی رفسنجانی با بر بکس انقلابی مسئول حفظ منافع ایران اسلامی در بلاد کفر بودند. گويند که شناسنامه نازلی را محمد هاشمی رفسنجانی خودش با دست خودش تقديم بهروز کرد و هويت نازلی همانجا رقم خورد. و اینچنين بود که نازلی در تمام دوران کودکيش مشغول آتش زدن پرچم آمريکا و سرودن سرود آمريکا آمريکا مرگ به نيرنگ تو" بود. گويند که حتی در مدرسه رازی بارها نازلی را ديده اند که پرچم آمريکا را لگد کوب کرده است
هنگامی که نازلی را برای روييت کردن به پيش اقوام و دوستان آوردند به غير از مادر بزرگ گراميش مامبو، عمو ایرج، فرزانه جون، عمو احسان، و عمو جلال نيز حضور داشتند. مامبو که به خاطر انقلاب اسلامی با کلی درد سر توانسته بود که از مملکت خارج شود برای دوستان آشنايان در غربت يک چمدان روزنامه انقلابی آورده بود. و اینچنين بود که همه حضار در کنار گاهواره نازلی مشغول خواندن روزنامه و بحث سياسی بودند. بعدها دکتر روانشناس نازلی به مادرش توضييح داد که علت اصلی بوی بد قورمه سبزی که از کله نازلی ميايد تاثير منفی همين روزنامه خوانی ها و بحث ها بوده
ادامه دارد
فريد سی بی سی ميگه ترک ها مثل ميزنند که دوست کهنه اش خوبه. من ميخواستم بگم که ای ترک ها شما اشتباه ميکنيد چون بنده به لطف وبلاگ کلی دوست تاره پيدا کردم یکی از یکی ناز تر. يکيش اما از ناف جهنم ميلاگه. البته این جهنمی که این رفيقم توش زندگی ميکنه بهاراش خيلی با صفاست، درست به با صفایی این رفيق من. از وسط شهرش هم يک رودخونه ميگذره که لبش "چه گل بارونه!" این آق فرعون اولش به من گير ميداد که تو چرا مزخرف مينوسی، بعد من برای اینکه نمکگيرش کنم يک لينک بهش دادم ازش تعريف کردم. بعدش کلی باهم دوست شدم. این آق فرعون از باهوش ترين آدمهايی هست که من تا به حال ديدم چون در این مدت کوتاه بقدری من رو خوب شناخته که مينتونم بگم يکی از بهترين هدييه های تولدم همين نوشته آق فرعون بود. پسرم دمت گرم....لطف کردی

دفتر انتشارات روشنگران در يوسف آباد را منفجر کردند. خانم لاهيجی گفته که این انفجار احتمالا يک ربطی به نزديک شدن روز جهانی زن داره. خانم لاهيجی را برای اولين بار در تورنتو ديدم. با انجمن ما و استادم يک کنفرانس دو روزه زنانه راه انداخته بوديم. اميدوارم که به هيچ شکلی این وبلاگ را نخواند چون که هم ازش خوشم اومد و هم خيلی ازش بدم اومد. در تمام مدتی که اینجا مهمون ما بود من مارگرت تاچر صداش ميکردم. مدير خيلی خوبی بود ولی خيلی هم ديکتاتور بود.نميدونم به خاطر ملاحظاتی که برای برگشت به ایران داشت بود يا نه- ولی جلوی خيلی از کارها رو ميگرفت. يک عده از خانم هايی که برای سخنرانی آمده بودن مايل بودند که بدون حجاب سخنرانی کنند. خانم لاهيجی همون شب اول با جدييت مارگرت تاچريش مانع این کار شد. به نظر من با توجه به اینکه این عده از خانم ها مهمان دانشگاه ما و انجمن ما بودند و بيشتر هزينه سفرشون هم از جانب ما پرداخته شده بود و ميانگين سنی شان هم بالای 40 سال بود و همه هم در ایران نويسنده و فعال اجتماعی بودند خودشون عقلشون بهتر ميرسيد. نميدونم فمينيست بازی تو ایران چقدر درد سر داره ولی خانم لاهيجی پوستشون بسی کلفت بود. يک از دوستانم که راجع به زنان در جهان علم تحقيقات ميکرد ميگفت که خيلی از این زنان بايد خواص زنانه خود را از دست بدهند تا که مورد تاييد جوامع علمی قرار بگيرند. خلاصه از عشوه خبری نيست که هيچ، خيلی از این زنها بايد با سياست های مردانه دنيای علم که خيلی هم نامردی هستند آشنا بشوند و زندگی نازنانه خود را با نامردی هرچه بيشتر ادامه دهند. داشتم فکر ميکردم شايد خانم لاهيجی برای يک لقمه مطالعات زنان در ایران مجبور شده با نامردی بسيار به جنگ مردان نامردی بره که خيلی راحت ميتونند جلوی فعاليت های خودش و انتشاراتش رو بگييرند. فمينيست بازی در ایران احتمالا مهارت خاصی ميخواد که خانم لاهيجی داره. من برای ایشون احترام خاصی قايلم (يکمی هم همراه با ترس) همين انفجار اخير نشون ميده که چرا خانم لاهيجی بايستی که مارگرت تاچر باشه

يک برف نازی میاد که نگو...قراره حالا حالا هم بياد. امشب رفتم تا خر خره غذای چرب و چيلی چينی خوردم. بعد هم از محله چينی ها تا خونه يک نيم ساعتی زیر برف پياده روی کردم. دم دم های خونه متوجه شدم که این برفه از این برف چسبناک هاست که جون ميده واسه آدم برفی ساختن. جونم براتون بگه که داشتم به خيال خودم يک آدم برفی سورياليستی ميساختم که يک آقای خيکی از اون ور خيابون داد زد که ميبينم که داری چيز های خوب خوب ميسازی. بنده در حال شکل دادن گردن آدم برفی سورياليستيم بودم و آقا فکر کرده بود بنده دارم آلت آقا غوله ميسازم. هرچی بهش توضيح دادم که این قراره روش سر بياد و گردن يک خانم محترم هست قبول نکرد. بعدش هم شروع کرد که آره شما هيچوقت از آلت پلاستيکی استفاده نکنيد چون اینها اکثرا سمی هستند و سپس شروع کرد از تجربيات شخصی اش سخن گفتن که من ترسیدم. هرچی دنبال تلفنم گشتم که به علامت تهديد به پليس زنگ بزنم پيداش نکردم و خلاصه آخر به این آقای محترم خيکی گفتم که اگر تنهايم نگذارد به پليس زنگ ميزنم و در حال تهدید با خشونت بسيار گردن سورياليستی خانم برفی را خراب کردم. آقای خيکی به من توضيح داد که قصد آزار ندارد و خودش ميرود. بعد خيلی مودبانه از من خداحافظی کرد و رفت. ربع ساعت بعد دوباره برگشت و گفت که حالا ميشود گفت که اثری هنری ساختی. گفت برگشته به من بگويد که بي خانمان و خل و چل نيست. "گفت من پيش خودم فرض کردم که اگر کسی این موقع شب زير این برف در حال آدم برفی ساختن است، اهل حال است و به او ميتوان هر چيزی گفت". خانم برفی سورياليستی ام را با خود به خانه آوردم و الان در بالکنم است. قیافه خودم عین یک آدم برفی خیکی شده