Thursday, February 22, 2007

مادر بزرگم هر وقت به او زنگ می زدی که حالت چطور است جواب می داد که "چطور می توانم باشم؟" پسرم وای، دخترم آی، سلامتی ام افتضاح.... مادرم با او دعوا می کرد که "بدبختی" های تو به مردم چه! مامبو هم می گفت "بذار بدونن که از آدم انتظار نداشته باشند."
حالا حکايت من هست. تا قبل از يک هفته پيش که حدود 45 روز بود پريود بودم. آزمايشات و مازمايشات هم هر کدام بی ربط تر و مسخره تر از ديگری بود. حالا هم روی يک مشت هرمون عجيب و غريب هستم که مدام حالت تهوع دارم و هيچ نمی توانم بخورم. همه این چس ناله ها را دارم می نويسم که بگويم به مولا علی من هنوز فيلم فريد را نديده ام. وقتی در حال تدوين بود از کنارش رد شده ام. چهارشنبه قرار است محصول نهايی را ببينيم که نقدش هم خواهم نوشت. ما مخلص حسن هم هستيم.