کادوی تولدم را دستم گرفته ام، عقيقش را در نور نگاه می کنم و به شعار حک شده بر رويش می خندم که تنها بهمن است که می داند آنچه من را در زندگی خوشحال می کند همانا يکی انگشتر عقيق با شعار "نصر من الّله و فتح القريب" است.

امروز با سيما در رستوران پرتغالی به این نتيجه رسيدم که در این بيست و هفت سال گذشته من هيچ پخی نخورده ام و آن را هم که خورده ام اینجا نمی توانم بنويسم. و البته بهترين قسمت زندگی من همين هيچ نکردن ها بوده است. که در این قسمت داستان سيما چشم غره ای نثارم می کند که خواهشاً این کس و شعر های اکزيستنشياليست های کون گشاد شکم سير را به رخ من مکش و به جای این مزخرف گويی ها "برو کار می کن". پيشنهاد سيما این است که يک مدتی در شلتر زنان کتک خورده کار کنم. می گویم در این بيست و هفت سال زندگی فمنيستی ام کتک هم خورده ام. کتک که البته در مقابل آن لحظه ای که به پای مرد کتک زن افتادم که "خواهش می کنم من را بگير، تو من را نگيری بدبخت می شوم"، هيچ است. می گويم حکايت فمنيست شدن من هم بسان لزبين شدن فلانی است که هی می شد و نمی شد.

زنگ زده ام که آقا علف داريد؟ " می خندد که زن حسابی تو با این سيبيليت هرکه نداند فکر می کند که خلاف ترين خلاف هايی، آن وقت وييد نداری؟" می خندم که مرد حسابی تلفن مرد دلال را گم کرده ام و این شب تولدی را چه کنم؟ می گويد خواهر ما، ما از شما سنگين ترش را می خواهيم که این زندگی سگی را سر کنيم."

به سيما می گم سيما يک عمر نرمال زندگی کرده ام، کون لق مردم بزن بريم کمی کس خل بازی در بياوريم. طرح خطاطی عربی را که از اینترنت دزديده ام، نشان نقاش خالکوپی می دهم، می گويد: "پشت کمر پر از عصب است و درد دارد." جا می زنم. طرف نگاه موهای آبی ام می کند که تو که بايد از این قوی تر باشی زنک. سيما می گويد: " همچین که مرد تن سوراخ کن قرارداد اگر خون آمد و چرک کرد به ما مربوط نیست را مقابلت گذاشن که امضأ کنی، زرد کردی."

باهم به ريش ترسو ام می خنديم که رفته بوديم من خالکوبی بگیرم و آهن به بدنم وصل کنم. دست از پا درازتر با همان کله آبی به خانه بر می گرديم. فرح خانم هم به ريشم می خندد و نگاهم می کند که "این را گردن من و بابات نمی تونی بندازی ...خودت جهودی" (بی خيال انتی سمتيزم...اگه تا حالا نفهميده باشيد هستم، خنگيد!)

هميشه از این بيوگرافی نوشتن ها و از خود تعريف کردن ها که آی من این کار را کردم و بعد هم آن کار را کردم و بعد هم در واقع هيچ کار نکردم متنفر بودم. این هم که الان اینجا نشسته ام و می نويسم برای این است که این وبلاگستان، این حسين قالتاق، این نيکان نادون ،این امشاس حقگو، این سيمای خر خون، این وارطان جمهور، این باربد محجور، این کلنگ رنجور، این مريم وحی گو، این شفای مجنون، این ياسر چرت گو، این هپلی هاپو، این مردک تفت گو، این شفای مجنون، این بهمن حیرون، این پرستوی خندون، این خورشيد مهربون، این امين آقا عنکبوت، این پيمان خنگول، این عليرضای شاسکول، اون عليرضای بامبول، و هزار هزار آدمی که تو دنيای مجازی با همه خوبی و بدی هاشون پلاس هستند،به من این اجازه را داده اند که راحت باشم و بنويسم. اعلام عشق می کنم به همه شما، و این را غنيمت بشماريد که عمراً بنده ديگر احساساتی بشوم.

فکر می کنم برترین کارهایی که در زندگی ام کرده ام عشق بازی هايم بوده و در ميان این بباز ها، عشق به فرح خانم، بهترين اش. فرح خانم در بيست و هفت سالگی من را زاييد، و من در بيست و هفتمين سال تولدم هرگز خيال ندارم که بزايم.
و حالا به مناسبت این همه احساسات که از من در می شود، همگی باهم بخوانيد: بيگی منو!